محور سیاست ایران تنها برای ایران و در خدمتِ آن معنا دارد و نه صرفِ ضدیت با رژیم حاکم بر آن. ضدیت با رژیم اگر به بهای برانگیختن دشمنی علیه ایران باشد، به پول سیاهی هم نمیارزد.
محور سیاست ایران تنها برای ایران و در خدمتِ آن معنا دارد و نه صرفِ ضدیت با رژیم حاکم بر آن. ضدیت با رژیم اگر به بهای برانگیختن دشمنی علیه ایران باشد، به پول سیاهی هم نمیارزد.
ابراز امیدواری و خوشبینی نوید کرمانی از تغییر اوضاع و احوال سرزمین مادریش چندان بیپایه نیست. با نگاه به احساس، عواطف و افکار روادارانه و مداراجویانهای که فعالترین بخشهای اجتماعی کشور و جامعه مدنی نوپای آن از خود نشان میدهند، پیامهای صلحدوستی و آرزوی همزیستی با جهان که از دهان سرآمدان فرهنگی و هنرمندان ایرانی نمیافتد، و همین طور سخنان تازهای که از سوی بخش بزرگی از پایوران دین و روحانیون در دفاع از اسلام رحمانی شنیده میشود،… مایههای این خوشبینی قوام بیشتری مییابد…
من اگر امکان آن را داشتم که زندگی را دوباره از سر بگیرم، و یک صدم تجربیات کنونیام را داشتم، بیگمان وارد عالم سیاست نمیشدم. زیرا اساساً برای سیاست ساخته نشدهام. آرزوی من در نوجوانی تحصیل موسیقی بود و همان را برمیگزیدم. حسرت و اندوه آن را من همیشه در دل داشتهام. حتی بعدها هنگامی که در اروپا بودم وسوسۀ از سرگیری آن رهایم نمیکرد و تلاشهائی نیز کردم ولی ناکام ماند.
به باور ما بابک برای ما یک سرمایه ملیست. کسی که دیگر فقط متعلق به جنبش چپ نیست، فقط متعلق به اپوزیسیون نیست، متعلق به مردم نیست، بلکه یکجا متعلق به ملت ایران است. برای ایرانی که با آحاد گوناگونش بتواند با یکپارچگی در خدمت ایران برای همه ایرانیان باشد. بزرگداشت ایشان، بزرگداشت یک سرمایه ملی است در خدمت به بهزیستی مردممان.
بابک دوست بسیار مهربانی است و تحول دیدگاهش چه در پذیرش دموکراسی و چه در پایبندی به منافع ملی عمیق و اصیل است، آنچه احترام و علاقه مرا نسبت به او دوچندان میکند. شرکت در این گفتگو نیز ادای سهمی از سر مهر، در بزرگداشت اوست.
بابک نظرش این بود که عمده وابستگی حزب نظری نبود بلکه وابستگی عملی، به معنای نفوذ کا. گ. ب در حزب و بکار گرفتن افراد حزبی بود. و بابک همیشه میگفت؛ تا وقتی حزب در شوروی باشد این بند وابستگی باقی خواهد ماند. بنابراین تمام فکرش این بود که کاری بکند تا حزب به بیرون از شوروی منتقل شود. یعنی رهبری حزب بجای اینکه در شوروی باشد بیاید در غرب یا در مرزهای ایران
بابک در اعمال و گفتار خود صاحب منش و فرهنگ بود. نگاه بلندمدت وکوتاهمدت او در امر سیاست ایران برای من تحسین برانگیز است. تنها کافی است به اسناد کنگره چهارم حزب دمکراتیک مردم ایران نگاهی انداخت تا عمق نگاهش را دریافت. بابک آدم از خود راضی نیست و علیرغم اینکه صلاحیت و قابلیتاش در مسایل نظری و سیاسی و در تجربه سیاسی یک سرو گردن از دیگران بلندتر است اما از طرح کردن خود بیزار و گریزان است. اما بابک در برابر اشتباهات خود بیرحم است و از اشتباه خود سریع درس میگیرد.
قدرت پیشبینی، شم سیاسی، تیزبینی و شهامت اخلاقی بابک براستی در میان روشنفکران چند نسل از نحلههای گوگونان فکری ایران مثال زدنی است. اگر بخواهیم با معیار خرد سیاسی، قدرت پیشبینی، شهامت اخلاقی ، وطن دوستی از روی قلب و روح به سنجش روی کنیم، بی گمان بابک را در کلاسی با استاندارد جهانی خواهیم یافت.
بابک امیرخسروی در نوعاندیشی و انساندوستیاش، در دلمشغولی پایانناپذیر به حال سرنوشت و مصلحت کشور و مردمانش، با وفاداریش به پیمانی که از آغاز جوانی برای تلاش در راه آرمانهای نیک با خود بسته است و از آنجا که دست همتی برآورده و از عهده تأثیر و تغییراتی برآمده که دامنه آن از مرزهای زندگی شخصی و از محدودة روزگارش فراتر رفته و ردِ ماندگارِ خود را بر روانها و احساسها، بر افکار دیگری نیز گذاشته است، امروز، در بلندای این زندگی، به منزلتی دست یافته که افراد بسیاری در بارهاش به نیکی و احترام سخن میگویند.
ما این دفتر را در گرامیداشت بابک امیرخسروی، در آستانه هشتادوهفت سالگیاش، گشوده و در برابر جمعی از دوستان و آشنایان قدیم و جدید از گرایشها و افکار گوناگون نهاده و از آنان خواستیم؛ از مشاهدات، تجربهها و خاطرهها و شناختشان از بابک و تلاشهای سیاسی و فکریاش و تأثیرات آنها روایت کنند.
دشنامهای شاملو به شاهنامه هنوز از یاد نرفته است و کسانی هنوز سنت دشنامگویی وی را ادامه میدهند. داریوش آشوری البته ظاهراً به صراحت ناسزاگویی آشکار را پیشه نمیکند، … اما در برابر پرسش از علت تداوم کشور و ملت ایران، خود را به ندانستن میزند و میگوید…
مبتنی کردن عملی به عمل دیگری، ما را از توجه به ماهیت افکار و عمل خویش باز و از بررسی ریشهای فرهنگ خود دور داشته و خالی از تأثیر بیدارکننده است. در دایرهٔ بسته این نوع روش بحث میتوان تا ابد پا برجا ماند و انگشت اتهام را همواره به سوی دیگری نشانه رفت و از نگاه کردن به خود پرهیز داشت. طبیعیست نیروهای حقمدار گریزان از اصل پذیرش مسئولیت از چنین روش «گفتوگویی» به غایت استقبال میکنند. طبعاً استقبال نیکفر از پاسخ به نوشتة گنجی از آن روست که این زبان و این گونه رویکرد به مسئله را بهتر میفهمد.
اگر قصد بالاکشیدن اعتبار «دگراندیشی» انسانهائیست که در دهه شصت محکوم به نابودی شدند و یا اگر نیت، برکشیدن اصل و ارزش «دگراندیشی» به عنوان یک حق و دفاع از این حق بر بستر آن واقعه فاجعهبار تاریخی بوده است، باید پرسید؛ آیا هیچ پردة ابهام و تردیدی به این ضخامت میشد بر معنای اندیشه که مقدم بر «دگراندیشی» ست افکند؟… یا فزونتر از این بیعدالتی، میشد بر «حقوق» از دست رفتة آن انسانها وارد نمود؟
برای ما اقبال آشنائی با هما زاهدی دیر بدست آمد، و هنگامی که فراهم شد، هنوز با سابقههای ذهنی از پیش ساخته شده همراه بود و زیر تأثیر چند رخداد تاریخی و چند نام و نسب و بیش از همه در پرتو حضور پررنگ و پرنفوذ همسرش داریوش همایون قرار گرفته بود. هالهها و فاصلهها هر چند پس از درگذشت داریوش همایون به ضخامت و دوری گذشته نماند، اما فرصتِ از میان رفتن را نیز به کمال نیافت. زمان بس کوتاه و مسافتها بس بلند بود. با وجود این کفایتِ فرصت آنقدر بود که ما را از لابلای گفتگوهای بیشمار و مداوم، با بانویی بزرگمنش، با گذشت، فداکار و وفادار آشنا سازد،
برای ما پس از آن همه تجربههای گران، شانزدهم شهریور 67 جز آنچه داریوش همایون در آخرین خطوط مقاله خود نوشته است، نیست:
«روز بیداری ما بر بیهودگی خونبار همه اندیشههای مطلقگرایانه و حقمدار است. کسانی را که گلویشان از عربدههای انتقامجوئی خسته نمیشود باید واگذاشت که همچنان بر فاصله خود با ملتی که از جهان مردة مرگپرور آنان بیرون میآید بیفزایند.»