Author's posts
سالشمار بابک امیرخسروی
شخصی

تولد در تبریز، پنجمین و آخرین فرزند ۳ شهریور سال ۱۳۰۶
تحصیل دوران دبستان و دو سال نخست متوسطه در مدارس پرورش و رشدیه تبریز کوچ از تبریز به تهران، در ۱۴ سالگی، پس از اشغال آذربایجان توسط ارتش سرخ شوروی در مهرماه سال ۱۳۲۰
ادامه تحصیلات متوسطه در دبیرستان علمیّه و دارالفنون تهران پایان دبیرستان سال ۱۳۲۳
تحصیلات دانشگاهی در رشته مهندسی دانشگاه تهران تا آغاز دوران زندگی مخفی و سپس ترک ایران سال ۱۳۳۴
چند سال فعالیّت در دبیرخانۀ اتحادیّۀ بینالمللی دانشجویان که مقر آن در پراگ بود. ۱۹۶۱ تا ۱۹۶۴ میلادی
تحصیل در مدرسه حزبی در مسکو در رشته علوم اجتماعی ـ اقتصاد سیاسی. ادامه تحصیل در رشته اقتصاد در دانشگاه هومبولت برلن در آلمان شرقی و دو سال کار در یک موسسۀ مهندسی در برلین شرقی تا سال ۱۹۶۹
ازدواج با همسری ونزوئلایی در۱۹۶۰ میلادی در کاراکاس، (نام همسر کارمن دارای دو فرزند، یک دختر بنام کارمن و یک پسر بنام آرش)
کشورهای محل اقامت
ایران ـ تبریز و تهران تا سال ۱۳۳۴
چکسلواکی ـ پراگ، اتحاد جماهیر شوروی سابق ـ مسکو، جمهوری دمکراتیک آلمان شرقی ـ برلن شرقی تا سال ۱۹۵۵
فرانسه، پاریس از نوامبر سال ۱۹۶۹
بازگشت به ایران پس از پیروزی انقلاب اسلامی سال ۱۳۵۷
خروج مجدد از ایران و اقامت در فرانسه در سال ۱۳۶۱
فعالیتهای سیاسی، سازمانی و مسئولیتهای حزبی و بینالمللی
آغاز فعالیت سیاسی؛ شرکت در تظاهرات به طرفداری از مصدق اسفند سال ۱۳۲۳
عضویت در حزب توده ایران پائیز ۱۳۲۴
فعالیت دانشجویی و مسئولیّت کمیتۀ حزب توده ایران در دانشگاه تهران ۱۳۲۸ تا اواخر ۱۳۳۱
مسئول کمیته حزبی شهر تبریز و حومه و معاونت کمیته ایالتی آذربایجان اواخرسال ۱۳۳۱
اعزام از سوی حزب توده برای شرکت در فستیوال جهانی جوانان و دانشجویان با عنوان عضو کمیته ملی فستیوال در اواخر ژوئیه و اوت سال ۱۳۳۲
دستگیری در فرودگاه به هنگام بازگشت به ایران پس از کودتای ۲۸ مرداد در شهریور سال ۱۳۳۲
اعزام به خارج کشور به دستور حزب به منظور شرکت در اتحاد بینالمللی دانشجویان سال ۱۳۳۴
فعالیت بینالمللی و سفرهای سیاسی به کشورهای گوناگون
فعالیت در اتحادیه بینالمللی دانشجویان در پراگ نخست به عنوان عضو و سپس با سمت رئیس دپارتمان ضداستعماری و معاونت رئیس این اتحادیه از سال ۱۹۵۵
شرکت در اولین کنفرانس دانشجویان آسیا و آفریقا در باندونگ (اندونزی) سال ۱۹۵۶
شرکت در اولین کنفرانس همبستگی خلقهای آسیا و آفریقا در قاهره (مصر) سال ۱۹۵۷
بازدید، به نمایندگی از سوی همین اتحادیه، از کشورهای:
آمریکای لاتین، چین، ژاپن، هندوستان، برمه، فیلیپین، الجزایر، تونس، مصر، مراکش و سنگال و همچنین سفر به کشورهای اروپای غربی تحت تعقیب قرار گرفتن از سوی سازمان امنیت ایران (ساواک) و پلیس بینالمللی (انترپول) به دلیل واهیِ حمله مسلحانه به بانک ملی در تهران برداشتن پول از بانک ملی!
کنارهگیری از فعالیتهای حزبی بهدنبال سرکوب بهار پراگ اشغال چکسلواکی توسط نیروهای ارتش سرخ و خروج از کشورهای سوسیالیستی به قصد اقامت در فرانسه از نوامبر سال ۱۹۶۹
از سرگیری مبارزات و فعالیتهای حزبی
آغاز مجدد فعالیتهای حزبی در پاریس به دنبال اعتصاب غذای دانشجویان کنفدراسیون دانشجویی
بازگشت به ایران پس از انقلاب بهمن فعالیّت برای احیای تشکیلات حزب توده ایران.
خروج دوباره از کشور و اقامت در پاریس فرانسه سال ۱۳۶۱
پایان عضویت و فعالیت در حزب توده ایران و انشعاب
انشعاب از حزب توده ایران و انتشار نشریهای با عنوان هواداران “راه ارانی” در مبارزه نظری با مواضع و سیاستهای حزب توده ایران از پائیز سال ۱۳۶۳
اعلام تشکیل حزب دمکراتیک مردم ایران و شرکت در رهبری آن و انتشار نشریه راه آزادی به عنوان ارگان این حزب که این نشریه مدتها مکان اصلی درج و انتشار مواضع انتقادی علیه ایدئولوژی مارکسیست ـ لنینیستی و همچنین مواضع دفاعی از تمامیت ارضی، یکپارچگی ملی و استقلال ایران بود. سال ۱۳۶۵
پایهگذاری و شرکت در رهبری اتحاد جمهوریخواهان ایران سال ۲۰۰۴
قهرمان خسته… / سیروس آموزگار
قهرمان خسته…
سیروس آموزگار
سرکار خانم مدرس،
حق با شماست، من یکی از ارادتمندان بابک امیرخسروی هستم و این ارادت صحبت امروز و دیروز نیست. در آن دوران خوش نوجوانی و ناپختگی که با سادگی معصومانهای فکر میکردیم همه بدبختیهای جهان گناه ارادیِ پولدارهاست و تنها راه نجات این است که سردار کارل مارکس و اگر نشد سردار انگلس و یا لنین و دست به نقدتر ژنرال استالین، آستینها را بالا بزند و ما را نجات بدهد، همین امیرخسروی رئیس ما بود. من دانشجویِ از شهرستان آمدة دانشکدۀ حقوق بودم و بابک مسئول حزبی دانشگاه. مرد فرهیختهای که در حد او بودن آرزویِ همة بچههایِ دانشگاه بود.
من جز یکی دوبار آن هم از دور او را ندیده بودم ولی شهرت سواد و شعور و شجاعت وی زبانزد خاص و عام بود. اگر بزرگتری، پدری، عموئی نصیحت میکرد که بچه جان دَرسَت را بخوان، فرصت برای این گونه کارها فراوان است. جواب ما همیشه این بود که اگر نباید این کار را کرد، آدم برجسته و سرشناسی مثل بابک امیرخسروی چرا این کار را میکند؟
فکر میکنم در آن روزهای دور و دیر بزرگترین آرزوی من این بود که یک روز، به اندازه بابک امیرخسروی با سواد و فهمیده باشم.
- بابک امیرخسروی گفت من شوخی نمیکنم و واقعاً شاگرد ابوالحسن صبا بودم و شاگرد خوبش هم بودم در حدی که استاد گاهی تعلیم به شاگردان مبتدی خود را به من واگذار میکرد. و معلوم شد که بابک شوخی نمیکند و واقعا شاگرد صبا بوده است و به این ترتیب همه دانستند که وی جز سیاست از موسیقی هم سر در میآورد.
در آن روزها حتی در مخیلة من نمیگنجید که ممکن است یک روز من و او، رو در رو، بایستیم و با هم حرف بزنیم. حتی این روزها نیز که گاهی، همصحبت میشویم، هیچوقت ایستاده نیست یا من نشستهام و او سرپاست یا او نشسته است و من ایستاده و یا هر دو نشسته.
روز چهارده آذر سال ۱۳۳۱ بود و ترتیب یک راهپیمائی از دانشگاه تا میدان بهارستان داده شده بود. آن روزها من برای تحصیل دانشگاهی به تهران آمده بودم و در منزل عمویم زندگی میکردم که خانهاش نزدیکیهای میدان حسن آباد بود و تنبلی ذاتی من که به تدریج یک قسمت از منش انسانی من شده است (خانم مدرس حال متوجه میشوید چرا من برای نوشتن این مطلب اینهمه شما را معطل کردم) به همین دلیل از رفتن به دانشگاه صرفنظر کردم و تصمیم گرفتم وقتی سر و صدای شعارهای بچهها که از خیابان شاه و نادری میبایست بگذرند به گوش رسید به صف تظاهر به پیوندم. سرو صدا که شنیده شد از خانة عمو بیرون زدم و راه افتادم و وقتی به سرچهارراه یوسفآباد رسیدم صف متظاهرین جلو رفته بودند و من ناچار به عقب ماندههای تظاهرات رسیدم و چشمم به یک تاکسی افتاد که بابک امیرخسروی با یک نفر دیگر روی صندلی عقب نشسته بود و یک دانشجوی گردن کلفت که ظاهراً محافظ بابک بود کنار راننده نشسته بود.
دیدن بابک پاهای مرا سست کرد. من هیچوقت او را به این نزدیکی و اینهمه در دسترس ندیده بودم و بلافاصله متوجه یک نکتۀ دیگر شدم که انصافاً از هوش شهرستانی من بعید بود.
دیدم که کسانی از انبوه تظاهرکنندگان به تاکسی نزدیک میشوند از پنجرۀ پائین کشیده تاکسی، حرفهائی به بابک میزنند و دستوری میگیرند و دوباره به طرف صف انبوه متظاهرین میروند.
حسرت تازهای در دل من جوشید من نه تنها بابک امیرخسروی نبودم و نمیشدم حتی از نوع این گزارش دهندگان و دستورگیرندگان هم نیستم.
همین طور که در نزدیکی تاکسی راه میرفتم یک بار دیدم که یک افسر پلیس که یادم نیست چه درجهای داشت جلو رفت و از پنجره تاکسی چیزهائی به بابک گفت و حرفهائی هم شنید که من البته نفهمیدم راجع به چیست ولی دیدم که هر دو هم افسر و هم بابک امیرخسروی از نتیجۀ مکالمهشان ناراضی بودند و اخمهای هر دویشان توی هم رفت.
سالها بعد در پاریس از خود او شنیدم که افسر پلیس از بابک خواسته بود تظاهرات را متوقف کنند زیرا در سر میدان بهارستان گروه پانایرانیستها با چوب و چماق در انتظار متظاهرین هستند و تا خدمتشان برسند و بابک گفته بود ما با اجازه وزارت کشور داریم راهپیمائی میکنیم آگر آنها قصد دارند به ما حمله کنند شما باید جلوی آنها را بگیرید.
حق با افسر پلیس بود در میدان بهارستان به ما حمله کردند ولی بیش از جوانهای پان ایرانیست، پلیسها ما را کتک زدند. خود من به علت قد بلندم چندین ضربۀ باتوم خوردم و تعادلم را از دست دادم و به زمین افتادم و مردم از روی من به سرعت رد میشدند و اگر محبت یکی از هم شهریهایم، آقای سالکی، نبود که مرا از زمین بلند کرد و به پیاده رو کشید، قطعاً زیر دست و پا به انبوه شهیدان پیش و پس از ۱۴ آذر پیوسته بودم. (نمیدانم در آن صورت این مقاله را کی مینوشت.)
بعد از بیست و هشتم مرداد ۳۲، فضای ایران، فضای خفه و بستهای است، سختگیری حکومت زیاد نیست و لی جراتها و شجاعتها هم کم شده است. نخستوزیر پیشین در زندان است بسیاری از سران حکومت پیشین نیز یا زندانیاند یا زبان در قفا کشیده. سپهبد زاهدی نخست وزیر با محاکمۀ مصدق موافق نیست و معتقد است که این کار، فضا را زهرآگین خواهد کرد بیآنکه نفعی داشته باشد. ولی زور گروهی از نظامیها میچربد و شاه نیز موافقت میکند و محاکمه دکتر مصدق سر میگیرد. اشتباهی که باعث قهر مردم و حکومت شد که گرچه حکومت بعدها کارهای خوب فراوانی کرد و رفاه عام بسیار بهتر شد و اقتصاد رونق گرفت و بیکاری در مملکت ریشهکن شد، ولی هیچ یک از این کارها حکومت و مردم را به آشتی نکشید.
حکومت در آن روزها تمام تلاش خود را به کار میبرد تا محاکمه مصدق شکل معقول و جهان پسندی داشته باشد و راه برای حضور مردم عادی در جلسات دادگاه باز بود و شرح کامل و انصافاً بیطرفانه جلسات دادگاه در مطبوعات میآمد و همه از آن آگاه بودند و عکسهایی که از تماشاچیهای جلسات محاکمه در مطبوعات چاپ میشد نشان میداد. هر کس که بخواهد با مختصر تلاش میتواند کارت حضور در دادگاه را به دست بیاورد. خود من آنروزها یکبار عکس داریوش همایون و ضیاء مدرس و یکبار عکس همکلاس خودم بهروز خالصی را در میان تماشاچیان دیدم ولی حیرتانگیزترین ماجرا روزی بود که اگر اشتباه نکنم عکس بابک امیرخسروی را در ردیف سوم تماشاچیان دیدم و از فرط حیرت به معنای واقعی کلمه از جا جستم.
آن روزها، تودهایها بیش از هر گروه دیگر تحت تعقیب حکومت بودند و صفحات روزنامهها از توبهنامههای تودهایهای دستگیر شده پُر بود و بابک امیرخسروی در مقام مسئول دانشگاه، قطعاً چهره شناخته شدهای بود.
اینک سالها بعد از ماجرا، به سختی میتوانم این کار او را شجاعت بنامم و حداکثر ارفاقی که در حق او میتوان کرد این است که بگوییم این امر نوعی نشان دادن نارضایتی نسبت به موضعی بود که سران حزب توده در بیستوهشتم مرداد گرفته بود و همه میدانستند که تقریباً همه اعضای عادی و گروه قابل توجهی از کادرها با آن مخالف بودند و با روحیهای که من از بابک امیرخسروی میشناسم او قطعاً جزو مخالفان بود.
بابک امیرخسروی که به تدریج عرصه را بر خود تنگ دید مجبور شد از ایران خارج شود و در روسیه و آلمان و اتریش اقامت گزیند این ماجرا هر عیبی که داشت باعث شد که چند زبان خارجی را بخوبی بیاموزد و با یک دخترخانم کمونیست ونزوئلایی بسیار نازنین ازدواج کند. (ملاحظه میفرمایید که نزدیکی به کشور ونزوئلا از ابتکارات محمود احمدینژاد نیست و پیش از او بابک امیرخسروی نیز این امر را تجربه کرده است. و با این تبصره که همسر بابک به مراتب از مادر چاوز زیباتر است.)
سالها بعد که در سال ۱۳۵۷ چند صباحی من در ایران سری میان سرها پیدا کرده بودم. یک روز مطرح شد که بابک امیرخسروی یکی از کاندیدهای ریاست جمهوری است و باید دستگیر شود. مستمسک دستگیری او این بود که کشور هنوز یک کشور پادشاهی پارلمانی است و اعلام نامزدی برای ریاست جمهوری، از مصادیق بارز توطئه علیه حکومت قانونی وقت است.
- آن شب چیزی که بمراتب بیش از شام مطبوع، برمذاق من خوش آمد این بود که ما هرسه، هر سه، تودهای سابق و هر سه، آذربایجانی، صادقانه اعتقاد داشتیم که آذربایجان قسمتی از ایران است و در طول تاریخ همیشه گوشهای از ایران بوده است، نوای جدائیطلبی، یک بانگ غیرطبیعی و غیراصیل و تحمیلی و غیرآذربایجانی است.
در سال ۱۳۵۷ سی سال از زمانی که من نام بابک امیرخسروی را برای آخرین بار شنیده بودم میگذشت و کوچکترین یادی از او در ذهنم نبود و تصور کردم این شخص قاعدتاً باید دکتر خسروی استاد مردمشناسی دانشگاه تهران و برادر سارا همسر جهانگیر بهروز باشد، یک زن فوقالعاده که ترکیب شاهانهای از زیبایی و شعور است و من وی را واقعاً مثل خواهر دوست دارم و طبعاً برایم مشکل بود که بگذارم برادر سارا را بگیرند. تمام تلاشم را به کار بردم تا جلوی زندانی شدن او را گرفتم. و این اولین و آخرین باری بود که من کمکی به بابک امیرخسروی میکردم و آن هم تازه به خاطر یک سوء تفاهم و در واقع به یک نفر دیگر.
در سال ۱۹۸۷ اوضاع و احوال به نحوی بود که خوشبینیهای اولیه سالهای آغازین دوران مهاجرت را از بین برده بود. شبی به شام منزل شادروان منصور تاراجی مهمان بودیم و سخن از آینده دوستان رفت و اینکه باید خوشبینیها را رها کرد و به فکر آینده بود. ما هر یک خانوادهای داریم و باید با واقعبینی به فکر آنها باشیم و پیشنهاد کرد که در درجه اول باید به فکر آلونکی باشیم که سقفی برای خانواده باشد.
کسی با اصل فکر مخالف نبود ولی در غربت ناخواسته و با جیبهای تهی چگونه میشد به خرید خانه اندیشید. منصور تاراجی گفت دست روی دست نمیتوان گذاشت. من دوستی دارم که موفق شده است خانهای برای خود بسازد. از او کمک فکری میگیریم. امکانات خودمان را برای او شرح میدهیم و خواهش میکنیم در چهارچوب آن فکری به حال ما بکند. کسی مخالفت نکرد و برای روز سه شنبه بعد قرار گذاشتیم که در یک کافه جمع شویم و تاراجی هم با دوستش به آنجا بیاید. روز سه شنبه از لذت صاحبخانه شدن من قبل از همه به کافه معهود رسیدم و کمی بعد یکی دیگر از دوستان نیز به ما ملحق شد و دیگران ظاهراً سنگ را زیادی سنگین یافته بودند و به وعدهگاه اصلاً نیامدند. در انتظار تاراجی و دوستش ما دو نفری قهوهای خوردیم و ناگهان آن دوتا هم از راه رسیدند. حتی تصورش هم از ذهن من نمیگذشت که یک روز ممکن است با بابک امیرخسروی در یک کافۀ پاریس دور یک میز بنشینیم.
من البته بابک را میشناختم ولی او هرگز مرا ندیده بود. حتی بعد از معرفی تاراجی نیز مرا به جا نیاورد و من متحیر بودم که امیرخسروی چقدر نسبت به ادبیات مدرن ایران و نام آوران آن غریب و ناآشناست!!! (این علامت تعجبها را به نیابت از طرف خود بابک امیرخسروی اینجا گذاشتهام)
بعد از این ملاقات، ما با هم خیلی رفیق شدیم و وی از عظمت ارادت من نسبت به خودش بسیار لذت برد و حتی چند بار از من، به بهانههای مختلف، پرسید آیا کس دیگری را هم بین اطرافیان خود، سراغ دارم که به اندازه من نسبت به او ارادت داشته باشد و من مجبور شدم که بگویم چنین کسی را سراغ ندارم و اوقات ایشان از این بابت خیلی تلخ شد.
در آن زمان، تعداد اهل قلم در پاریس زیاد بود و ما ماهی یکبار با هم شام میخوردیم و یک صاحب نظر در باره یک موضوع تخصص خودش صحبت میکرد و بعد حاضرین در آن باره به بحث مینشستند و این جلسات شام را من اداره میکردم و بعد از آنکه من خسته شدم و خودم را کنار کشیدم هیچکس حاضر نشد که مسئولیت کار را بعهده بگیرد و جلسات تعطیل شد و بعد جلسات دیگری باز به صورت ماهیانه از طرف سیروس فرمان فرمائیان به وجود آمد که بعد از سفر وی به مایورکا ادارۀ آن را عبدالحمید اشراق به عهده گرفت و بابک امیرخسروی دعوت مرا برای پیوستن به این انجمن پذیرفت.
یک روز که سخنران جلسه پروفسور گنج بخش بود و تعداد حاضران طبعا بیش از همیشه بود و بعد از آنکه پروفسور در باره آینده پزشکی سخنرانی بسیار جالبی ایراد کرد و نوبت سئوال و جواب فرارسید خانم غزاله صبا گفت: من سئوالی ندارم فقط میخواهم خاطرهای تعریف کنم. یک روز در سینۀ خودم درد شدیدی حس کردم و چون مثل همۀ ایرانیها اسم پروفسور گنج بخش را شنیده بودم خودم را به هر نحوی بود به بیمارستان او رساندم و منشی پروفسور از من پرسید که آیا قبلاً وقت گرفتهام یا نه و من گفتم نه وقتی نگرفتهام اسمم غزاله صباست و لطفاً یک قرار و وعده ملاقات برای من ترتیب بدهید. در همین وقت پروفسور که ظاهراً مکالمه ما را شنیده بود از مطب خودش خارج شد و از من پرسید شما چه نسبتی با ابوالحسن صبا دارید و من گفتم دخترش هستم و پروفسور گفت بفرمائید تو، دختر ابوالحسن صبا البته که حق دارد بدون قرار قبلی به دکتر مراجعه کند و این احترام انسانی پروفسور به پدر هنرمند من عجیب روی من اثر گذاشت و واله و شیدای ایشان شدم و همۀ حاضران دست زدند.
خود من هم که جزو بیماران پروفسور بودم شوخیام گرفت و گفتم من هم باید اعتراف کنم که اسم واقعی من «سیروس آموزگار صبا نیا» است و به همین دلیل مورد محبت پروفسور قرار گرفتهام و حاضران خندیدند (ملاحظه میفرمائید که مردم گاهی به شوخیهائی تا این حد بیمزه هم میخندند).
در این موقع بابک امیرخسروی گفت من شوخی نمیکنم و واقعاً شاگرد ابوالحسن صبا بودم و شاگرد خوبش هم بودم در حدی که استاد گاهی تعلیم به شاگردان مبتدی خود را به من واگذار میکرد. و معلوم شد که بابک شوخی نمیکند و واقعا شاگرد صبا بوده است و به این ترتیب همه دانستند که وی جز سیاست از موسیقی هم سر در میآورد.
شادروان دکترعنایت رضا یکی از نازنینترین مردان روزگار ما و دوست آزادۀ بسیار مطبوعی بود. در ماجرای فرقه دموکرات به روسیه گریخته و در آنجا با بابک امیرخسروی دوست نزدیک شد و بعد از آنکه سرش به سنگ خورد و با کمک برادرش پروفسور فضلالله رضا رئیس اسبق دانشگاه تهران به ایران بازگشت با من دوست نزدیک شد و من از دانش وی بهره فراوان بردم.
بابک که از دوستی ما دوتا خبر داشت، یک روز تلفن کرد و گفت دکتر رضا و خانمش به پاریس آمدهاند و فردا شب شام منزل ما هستند، تو هم بیا گفتم تو که خانمت اینجا نیست. کی شام درست خواهد کرد؟ گفت بالاخره یک فکری میکنیم.
برای انسان شکمبارهای چون من، عبارت «بالاخره یک فکری میکنیم» عبارت خوش آیند و دعوت کنندهای نیست ولی لذت دیدار مجدد دکترعنایت رضا غالب آمد و من در «مراسم» شام شرکت کردم.
چه پلوی معطری! چه سوپ خوش طعمی و چه خورشت بادمجان لب ترش لذیذی!! انصافاً معلوم شد که بابک امیرخسروی به جز سیاستدان و موسیقیشناس، آشپز چرب دست و ماهری هم هست. (خانم مدرس من اگر بگویم بابک حرفم را قبول نمیکند شما به ایشان توصیه کنید که توی خورشت بادمجان کمی بیشتر آب بریزد چون ما ایرانیها عادت داریم که پلو را حتماً با آب خورشت نرم کنیم. آن شب خورشت بسیار خشک بود.)
آن شب چیزی که بمراتب بیش از شام مطبوع، برمذاق من خوش آمد این بود که ما هرسه، هر سه، تودهای سابق و هر سه، آذربایجانی، صادقانه اعتقاد داشتیم که آذربایجان قسمتی از ایران است و در طول تاریخ همیشه گوشهای از ایران بوده است، نوای جدائیطلبی، یک بانگ غیرطبیعی و غیراصیل و تحمیلی و غیرآذربایجانی است.
در بیمارستان بودم و حالم هم خیلی خوب نبود که بابک امیرخسروی تلفن کرد حالم را بپرسد. گفتم بد نیستم. تو چطوری؟ گفت پیر شدهام و خسته. حال کار کردن ندارم و دلم میخواهد یک گوشه بنشینم
و فقط موزیک گوش کنم. گفتم پیر شدن دست خود آدم نیست ولی تو حق خسته شدن را نداری تو چند کار در دست نوشتن داری. هیچکس به اندازۀ تو در بارۀ ملت و ملیت تحقیق نکرده. اینها باید روی کاغذ بیاید. تو خاطراتت را باید بنویسی و خیلی کارهای دیگر. بیخود از خستگی حرف نزن.
گفت میدانم ولی با وجود این خیلی خستهام و گوشی را گذاشت و من به فکر فرو رفتم. اگر میخواستم فقط با یک کلمه بابک امیرخسروی را معرفی کنم، میگفتم او آدم شریفی است.
در طول زندگی پرفراز و نشیب و پرحادثۀ خویش، مثل همۀ ما، البته اشتباههائی کرده است ولی هرگز ندای وجدان خود را ناشنیده نگذاشته است. حیف است که چنین کس خسته شود.
عمرش دراز باد!!
با تمام وجود و زندگی درگیر با موضوع / گفتوگو با محسن حیدریان
تلاش ـ آقای حیدریان گرامی، در میان جمع دوستانی که ما با آنان در تدارک دفتر ویژه در گرامیداشت بابک امیرخسروی در تماس و گفتوگو هستیم، شما از معدود کسانی هستید که با بابک در یک تشکیلات یعنی حزب توده بودید. از آشنایی شما با ایشان چه مدتی میگذرد؟ رابطه نزدیکتر و خصوصی شما با هم از کی، کجا و چگونه آغاز شد؟ یا به عبارت درستتر چگونه شکل گرفت؟
حیدریان:
بابک و من هر دو در حزب توده ایران فعال بودیم. اما در دوران فعالیت علنی حزب در ایران در ۴ سال نخست پس از انقلاب، دوستی ویژهای میان ما وجود نداشت. من در رهبری سازمان جوانان در تهران کار میکردم و بابک در شعبه تشکیلات حزب در امور استانها و شهرستانها. فکر میکنم ایشان در سازماندهی و شکلگیری تشکیلات حزب بخصوص در اصفهان، آذربایجان و خوزستان نقش کلیدی داشت. در آن دوران تنها چیزی که از بابک میدانستم این بود که نظر زیاد مثبتی به شوروی ندارد و نیز مقالهای بود که در باره “انقلاب کوبا” در نشریه دنیا، نوشته بود. سپس در مهاجرت شوروی پس از برگزاری پلنوم هیجدهم کمیته مرکزی حزب توده بود که نام بابک بعنوان یک فرد “ضد شوروی” و مخالف “انترناسیونالیسم” بر سر زبانها افتاد. من در سالهای ۱۳۶۳ و ۱۳۶۵ در شوروی سابق، البته با کنجکاوی اما مخفیانه، نوشتهها و جزوات بابک در فرانسه را دنبال میکردم. سپس در دو سال بعد، هنگامی که در افغانستان در رادیوی مشترک حزب توده و سازمان اکثریت در کابل کار میکردم، نامههایی بین ما به شکل غیرمستقیم و مخفیانه رد و بدل شد. اما نخستینبار با وی در دسامبر سال ۱۹۸۸ در استکهلم سوئد دیدار حضوری دست داد. این هنگامی بود که رهبری حزب توده یک جنگ تبلیغاتی و ايدئولوژيك تمام عیار علیه بابک و “گروه سه نفره” راه انداخته بود و او را “دشمن طبقاتی” و”ضدشوروی” و خائن مینامید. اما نه تنها حزب توده بلکه در فضای سیاسی آن سالها، سایر گروههای چپ نیز بابک را نماد “راست روی” و “نماینده بورژوازی” زیر آماجِ زهرآگینترین تیرهای تهمت و کینتوزی قرار داده بودند.
باید این را نیز اضافه کنم که شخصا در ابتدای ورود به شوروی بابک و گروه سه نفره را محکوم و به اخراج آنها از حزب رای داده بودم. زیرا با وجود موضع انتقادی شدید به رهبری حزب تصور میکردم که باید به مبارزه درون حزبی ادامه داد. اما طولی نکشید که در همان افغانستان پس از برگزاری پلنوم بیستم در کابل به همراه عده دیگری از اعضا رهبری و کادرها، از حزب توده جدا شدیم. اما بخش زیادی از این جدا شدگان تمایل بیشتری به اندیشههای لنینی داشتند تا دمکراسی. اما در اندیشه من دیگر همه کمونیسم از نظر تا عمل، سراسر زیر سوال رفته بود. در چنین فضایی بود که دیدار و دوستی من با بابک شکل گرفت.
بیاد میآورم که در اتاق کوچکی که متعلق به دوست دانشجویی در استکهلم بود دیدار کردیم. مه غلیظی که از دود سیگار فضای اتاق را انباشته و به شیشه پنجره چسبیده بود، شهر را پنهان کرده بود. بابک از دود سیگار دل خوشی نداشت، اما به روی خود نمیآورد. من که همان روز پیش از آن از دوستی قدیمی که از حزب جدا شده و به سازمان راه کارگر پیوسته بود، شنیده بودم که بابک مبالغ هنگفتی دلار از غرب پول گرفته، با کنجکاوی بابک را زیر نظر داشتم تا از نیمه پنهان چهره او سر درآورم. این دیدار به دلیل بحث ما در باره دهها موضوع، بیش از ۱۵ ساعت طول کشید. یادم میاید در حال گفتگو با دوستی بود که او را از فرودگاه آورده بود و بابک از این که او میخواست چمدان او را به رسم مرشد و مریدی حمل کند، گله میکرد و این رفتار را در شأن رابطه برابر حقوق دو دوست و رفیق واقعی نمیدانست. بابک کلاه شاپوی خود را از سر برداشته و روی صندلی بغلی گذاشت. راحت، چابک و بدون تظاهر و فضلفروشی حرف میزد. به خودش باور داشت. معلوم بود که از کوره دردهای زندگی و از سرخوردگیهای آن و از خودبیزاری و خودشیفتگی گذر کرده است و دنیایش فقط سیاه یا سفید نیست. چشمان درخشان بابک، در زیر کمان ابروهایش گاهی تیره و گاهی ملایم برق میزد.
با همه فشار تبلیغاتی که از همه سو علیهاش جریان داشت، نه شکوهای میکرد و نه مینالید. میگفت: ” گاهی بخاطر رکگویی و صراحتم و یا بخاطر کله شقی، غیرقابل تحمل میشوم”. لحن و طرز استدلال او در همان دقایق نخست، حس اعتماد عمیقی بین ما بوجود آورد. درست مثل اینکه سالهاست همدیگر را میشناسیم. تیپ، فرهنگ و رفتار شخصی او کاملا در کنتراست با رهبران حزب توده قرار داشت. از نظر دانش و تسلط سیاسی چندین سر و گردن از آنها فراتر میرفت، اما در رفتارش درست برخلاف رهبران حزب توده اثری از فخرفروشی و تکبر و برخورد از بالا نبود. او انديشههای خود را در قالب ديالوگ و به گونهای زنده و با احترام به شنونده ارائه میداد و احساسات و افکار خود را درست آنطور که هست و نه آنطور که باید باشد، بيان میکرد. فروتنی و بی ادعاییاش نه در کلام بلکه در رفتارش جلوه میکرد.
با چنان شرم و نجابتی از خود و گذشتهاش حرف میزد که هیچ نشانهای از خودستایی در سخنانش دیده نمیشد. میگفت: “هر وقت که از خودم حرف میزنم، حالم بد میشه. همیشه اینجوری بوده.” اما هنگامی که سخن میگفت زبان و افکار خود را بر واژههایی استوار و ساده سوار میکرد تا هنر و حرفهای خود را در ميان نهد. علاوه بر اینها آدم بسیار حساس و کمی هم خجالتی بنظرم رسید. گاهی هم زود میرنجید، ولی اگر خودش کسی را میرنجاند، ممکن بود مثل یک کودک به گریه بیفتد و افسرده شود. اما سراسر انرژی و جوشش بود و بسرعت میتوانست فضای گفتگو را تغییر دهد و به سمت راهحل جویی و مثبتاندیشی و خلاقیت فکری سوق دهد. دل تنگی ناشی از دوری از وطن را همواره بجای ناله کردن با شعری برای دلداری خود و دیگران زمزمه میکرد. به هر رو این دیدار یک رابطه عمیق دوستی میان ما برقرار کرد. اما از نظر موضوعی، مهمترین حسی که از آن دیدار به خاطرم مانده است، چالشگری بابک بود علیه روحیه رایج عوامفريبی روشنفکران سياسی ایرانی مثل دنبالهروی، تقلید و کپیهبرداری کورکوانه، سرهمبندی كردن، اسیر موج بودن. این موضوعات در تمام این سالها به مناسبتهای مختلف همواره جان کلام و عصاره فرهنگ سیاسی بابک بوده است.
به هر صورت این دیدار من با بابک به شناختی منجر شد که دوستی ما را از یک پیوند سیاسی یا فکری بسی فراتر برد. به گونهای که از نظر من بابک به خاطر باورپذیریاش، صمیمیت و یکرنگی و شهامت اخلاقیاش، ایران دوستی ژرف، روشنبینی و بالندگی افولناپذیر اندیشهاش، یک سرمشق زنده انسانی برای من بوده است.
تلاش ـ هم شما ـ در کتاب “مهاجرت سوسالیستی” فصل دوم به قلم خود ـ و هم بابک امیرخسروی ـ در کتاب “نگاه از درون به حزب توده ایران” ـ به سندی تحت عنوان “نامه به رفقا” به قلم بابک و خطاب به کمیته مرکزی حزب توده اشاره کردهاید که در سال ۱۳۶۳ منتشر گردید. ابتدا بفرمایید؛ تدوین و انتشار این نامه توسط بابک در کدام کشور صورت گرفت و چگونه و از چه طریقی به دست سایر کادرها و اعضای حزب از جمله کسانی که مقیم شوروی (سابق) بودند، رسید و چه بازتاب و تأثیری در آن زمان داشت؟ در باره مضمون و محور آن توضیح دهید.
حیدریان:
انتشار جزوه ۶۲ صفحهای “نامه به رفقا” را میتوان “آب در خوابگه مورچگان” در دورانی دانست که نفوذ اتحاد شوروی و لنینیسم در دنیای فکری آن روز آنقدر نیرومند بود که اندیشههای لنین و “دژ محکم سوسیالیسم” تابوهایی بودند که کمتر کسی در چپ ایران شهامت نقد و نظرآزمایی در این پهنهها را داشت. نویسنده اصلی این جزوه بابک امیرخسروی بود که آن را در پاریس تدوین کرده بود. این جزوه البته به تائید شادروانان ایرج اسکندری و فریدون آذرنور و نیز فرهاد فرجاد رسیده بود. در این جزوه سیاستهای رهبری حزب در ایران نسبت به خط امام، فقدان دمکراسی درون حزبی، و بطور سرپوشیده مشی وابستگی به شوروی به نقد و نظر آزمایی نهاده شد. انتشار “نامه به رفقا” در حقیقت آغازگر روندی شد که به انشعاب بزرگی در حزب توده ایران منجر گردید و سرآغاز شکلگیری حزب دمکراتیک مردم ایران گردید. پس از نشر «نامه به رفقا» کار نسبتا گسترده نظری و تألیفی آغاز شد. ریشهیابی تئوریهای غلط حزب توده ایران که اساسا ناشی از وابستگی ایدئولوژیک آن حزب بود، کوشش جهت تامین استقلال اندیشه و عمل و پایان دادن به وابستگیها ، احیای دموکراسی واقعی درون حزبی و تدوین سیاست نوینی در مقابله با رژیم جمهوری اسلامی، بر پایهی نقد سیاست خانمان برانداز قبلی از عناصر اصلی این جزوه بود. اما پیشبرد این سیاست در آن هنگام، به ویژه از آن جهت که تکیه اصلی بر استقلال اندیشه و عمل حزب قرار داشت، بسیار دشوار بود. زیرا در اوایل دههی ۶۰ خورشیدی، هنوز فضای دوران برژنفی حاکم بود و دولت و حزب کمونیست اتحاد شوروی در اوج قدرت و از اعتبار جهانی عظیمی برخوردار بود. گردانندگان آن روزی رهبری حزب توده ایران در مهاجرت نیز با پشتگرمی و برخورداری از حمایت مادی و معنوی اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی، راه هرگونه تغییر و تحول آرام و دموکراتیک را بسته بود و با شیوهی تهمتزنی و تعلیق و اخراج و کلیشههایی مانند « ضدشوروی»، « دشمن طبقه کارگر» و خصم «انترناسیونالیسم پرولتری» که در آن زمان کارساز بودند، به مقابله با این حرکت برخاسته بود. این هنگامی بود که پس از برگزاری پلنوم هیجدهم حزب در دسامبر ۱۹۸۳، رهبری حزب تمام و کمال به دست تعدادی از سرسپردگان به شوروی قرار گرفته بود. از هیأت اجرائیه پنج نفری که در این پلنوم به حزب تحمیل شدند، چهار تن از آنها به طور قطع از سرسپردگان و عوامل شوروی بودند. اما شروع جنبش اعتراضی درون حزب، با دوران رکود و تباهی برژنف ـ چرننکو مصادف بود. گورباچف هنوز روی کار نیامده و پس از آن نیز مدتی طول کشید تا خطوط اصلی سیاست و سمتگیری او آشکار و درک شود. به این ترتیب، معترضین که در آن زمان ابتدا مخالفان یا “جنبش تودهایهای مبارز” نامیده میشدند، به مصاف رهبری حزبی رفته بودند که هنوز پشتاش به ابرقدرت شوروی گرم بود. اما بسیاری از همراهان و همرزمانی که منتقد مشی دفاع قاطع از “خط امام” و نیز نبود دمکراسی درون حزبی برای نقد مشی حزب و همچنین تحمیل عناصر فرقه دمکرات آذربایجان مقیم باکو به رهبری شوروی ساخته حزب بودند، با ذهنیتی ساده لوح همچنان اتحاد شوروی را “دژ پرولتاریای پیروز جهان” میدانستند. از این رو طرح و نقد مقولههای کلیدی مانند «انترناسیونالیسم پرولتری» که بسیاری با تعصب از آن دفاع میکردند، بینهایت دشوار بود. این اوضاع، تاسیس و تدوین اندیشه و راه و روشی تازه را با دشواریهای بسیار و صرف انرژی و زمان طاقتفرسا روبرو میکرد. به هر صورت این جزوه در سازمانهای حزبی اروپا از طریق مسافرت انتشار دهندگان آن به کشورهای مختلف و تشکیل جلسات و سمینارها دست به دست میگشت. اما رساندن این جزوه به تودهایهای ساکن شوروی و افغانستان به این سادگیها نبود. زیرا تمام کانالهای ارتباطی زیر نظر ک.گ.ب و نیز رهبران حزب قرار داشت. بنابراین این نوشته به شکل مخفیانه از طریق مسافری به شوروی سابق رسیده و در آنجا تکثیر و دست به دست به دیگران رسیده بود. این حرکت سرآغاز یک جنبش فکری بود که هزاران تودهای و بعضا اکثریتی را به تکاپو و کنجکاوی برانگیخت. عدهای در مقابل آن صفآرایی کردند اما عده بیشتری بطور پنهانی یا آشکار شروع به بکارگیری عقل و درایت خود کردند. آنها که با همه رگ و ریشه و احساس خود، به انحطاط گذشته پی میبردند، نیروی تازه و سرشاری را در درون خود کشف میکردند و میکوشیدند که همه ظرفیت و توان خود در راه روشنگری بکار گیرند. به عبارت دیگر این حرکت انرژی و فکر آزاد شدهای را بیدار کرد که با پویایی تازهای بدون اینکه به دنبال نسخه حاضر و آماده و کپیهبرداری باشد، همزمان هم به نقد شفاف گذشته میشتافت و هم نسبت به فرهنگ و رفتار و اندیشه حاکم بر چپ ایران رویکردی انتقادی را دنبال میکرد. بدیهی بود که در این راه براستی نه فقط از سوی حزب توده بلکه دیگر سازمانهای چپ نیز این حرکت زیر فشار، تهمت و بدگمانی شدید قرار داشت.
تلاش ـ در همان کتاب “مهاجرت سوسیالیستی” اشاره میکنید که آغاز فرآیند تحولات در شوروی با آمدن گورباچف برای بابک ـ مبتکر و نویسنده آن نامه و یک سال پیش از آن که این تحولات به چشم آیند ـ “غیره منتظره بود”. این “غیره منتظره” بودن چه معنایی به عمل آن روز بابک میدهد؟
حیدریان:
با آن که آن جنبش به خاطر طرح روشن، اما«بی موقع» و «زودرس» نظریات و مواضع خود صدمههای زیادی دید، با این حال از این نظر که منتظر روی کار آمدن گورباچف و آشکار شدن نظریات و خط مشی او و فروپاشی دیوار برلین ننشست، اصالت ویژهای داشت. زیرا این جنبش از آغاز کار مستقلانه خود، به جمعبندیها و استنتاجات و مواضع نوینی دست یافت و مرزبندی خود را با نظریههای اساسی متداول در جنبش جهانی کمونیستی، از جمله با درک انحرافی از «انترناسیونالیسم پرولتری» «دیکتاتوری پرولتاریا» و در یک کلام با لنینیسم اعلام کرد. رسالهها و اسناد متعدد، گواه این امر است. دومین جنبه مهم این جنبش که از خدمات ماندگار بابک است، تفکر و مشی دموکراتیک است که از آغاز همچون راهنمای اصلی آن بود . توجه به نقش مرکزی و محوری دموکراسی در جامعه، در درون حزب ، درک درست از مقولهی آزادی و پایبندی به استقلال اندیشه و عمل، چراغ راهنمایی بود که همواره بابک در نظر و عمل بدان پایبند ماند.
***
- قدرت پیشبینی، شم سیاسی، تیزبینی و شهامت اخلاقی بابک براستی در میان روشنفکران چند نسل از نحلههای گوگونان فکری ایران مثال زدنی است. اگر بخواهیم با معیار خرد سیاسی، قدرت پیشبینی، شهامت اخلاقی ، وطن دوستی از روی قلب و روح به سنجش روی کنیم، بی گمان بابک را در کلاسی با استاندارد جهانی خواهیم یافت.
***
یک امتیار اصلی و ویژگی این حرکت که آن را از زمان بسی جلوتر میبرد این بود که نه تنها در حزب توده بلکه در طیف جنبش چپ تودهای ـ فدائی و نیز تفکر مسلط در کل جنبش چپ آن زمان، با «انترناسیونالیسم پرولتری» که در عمل معنايی جز پیروی و عاقبت، وابستگی به دولت شوروی نداشت، بطور بسیار صریح و شفاف مرزبندی کرد. همینطور در نقد ریشهای لنینیسم، و حتی موضوع انقلاب اکتبر بلشویکی بدون هیچ ملاحظه و ترس و بی توجه به جو شانتاز گروهی ، با یک اعتماد بنفس اساسی عمل کرد. اما همه این تلاشها با هدف یک ایده سازنده در سمت تدوین کارپایهی چپ مستقل ـ ملی، و آزادیخواه و رفرمیست، با درک و دانش و تجربه ایرانی دنبال میشد. و همه این کوششها هرگز منوط به فروپاشی دیوار ضخیم برلین نبود. اما بابک این کارها را نیز نه بطور شکسته بسته و نیمبند و برای خالی نبودن عریضه، بل به طور ریشهای صورت داد. گواه آن، رسالهها و مقالههای بیشمار آن سالهاست. اما این روند تکاملی به سهولت صورت نگرفت. بلکه فرجام تعمق و تأمل مسوولانه و پیآمد تلاش جمعی و نتیجه بحثها و جدال قلمی جدی برای بازنگری بنیادین به گذشته و بررسی حال و آینده، در شرایط نوین جهانی و ایران بوده و هر گام و چرخش جدی نیز فارغ از تنشها و تلفات نبوده است.
در باره نقش کلیدی بابک توجه به سه نکته دیگر نیز شایان تأکید است. نخست اینکه بابک در وهله اوّل یک رهبر و استراتژیست سیاسی است و ویژگیهای فردی و اجتماعی دیگر او بر مبنای سیاستورزیاش قرار دارد. اما این ویژگیها نیز به جای خود تأثیر زیادی در تعیین وجهه سیاسی و اجتماعی او دارد. زندگی بابک تقریباً سراسر به رنج و درد و مهاجرت در کشورهای گوناگون گذشته است. ولی در عین حال بابک یک انتلکتوئل طراز اوّل هم هست و شجاعت و عدم هراس وی از مرزهای ناشناخته، چالشگری و نیز طنزپردازی به موقع و حاضرجوابی و ذهن بسیار تیز او اثر مستقیمی در این حرکت داشته است. نکته دیگر اینکه شخص بابک در این روند فکری چالشگرانه خود نیز بالهای تازهای برای پرواز و فرارفتن یافت و گام به گام دگرگونی و تکامل یافت. اما این نیز ناشی از این ویژگی فردی اوست که بابک علیرغم سن و سالش، از توانایی درک روزگار و ظرفیت دگرگونی بزرگی برخوردار است. او از این توانایی برخوردار است که در روبرو شدن با گذشته، پلی میجوید که از آن بگذرد و آزاد شود و نه خود را اسیر آن کند. با وجود این نباید تصور کرد که همه آنچه که بابک گفته یا کرده است، درست و خالی از عیب و نقص است. اما تمایز او با دیگران نقد ریشهای گذشته و توان تاسیس و تدوین اندیشه و راه و روشی تازه است. بطور فشرده میخواهم بگویم این “غیرمنتظره” بودن بابک در واقع همان “مایه”ای است که سنجه اساسی در الگو شدن است. زیرا «مايه» داشتن به معنای نيروی زندگی ، توانايی و قابليت و هنر انجام کارهای بزرگ و صلاحيت و لياقت در نظر و عمل و بویژه قدرت تاسیس و بنیانگذاری است.
ویژگی سوم بابک که شاید مهمترین انگیزه او در همه زندگی سیاسیاش و نیز تلاشهای فکری و نوشتاری او در این ۳۰ سال اخیر باشد، گوهر ايران دوستي و ميهنپرستی ژرف اوست. بابک همواره و در همه لحظات زجر، سرخوردگی و هزار درد بی دوا، دلش به سوی میهن سر میکشد. او در یک کلام عاشق ایران است. اما این عشق کور نیست. او همواره کوشیده است که از یکسو ایران و تاریخ و ویژگیها و پیچیدگیهای کشور را ژرفتر درک کند و از سوی دیگر تجربه و دانش خود را بدون کلیشهبرداری برای انطباق با شرایط ایران به کار گیرد. با همین عشق بود که بابک که بخاطر شرایط سنی نه سودای قدرت داشت و نه موقعیتهای رهبری، همواره کوشیده است که جامعه سیاسی ایران را قابل فهم و بیان کند و درک تازهای در باره آزادی، اقوام ایرانی و مسایل فرهنگی جامعه چند بعدی ایرانی، عدالت اجتماعی و حل مسائل پیچیده جامعه ایرانی بنیان نهد. در این راه نیز جز خلاقیت، تجربه و نیز اعتماد بنفس خود، سرمایه دیگری نداشت. همین خصوصیت این اعتماد بنفس شگرف را به بابک داده است که در سر همه بزنگاهها و علیرغم همه جزر و مدهای دوران تبعید و مهاجرت که هر از چند گاه امواجی نظیر “خطر حمله نظامی به ایران”، مد شدن گرایشهای قومگرایانه یا فدرالیستی در میان گروهبندیهای سیاسی خارج از کشور، “موج سرنگونی و براندازی نظام سیاسی ایران”، و انقلابیگری بیمایه ، یک تنه بایستد. او همه این چالشها را بارها و بارها بیترس و واهمه از ناسزاگوییها و اتهامات، بی واهمه از اقلیت ماندن، آزموده است. بی آنکه هرگز در برابر حملات گوناگون سر خم کند. بابک هرگز سازشهای تاکتیکی و ناپایدار را به قصد کسب محبوبیت گروهی، قربانی اصول اخلاق و مبانی فکریاش نکرده است.
تلاش ـ بسیاری که فاقد تجربه افرادی نظیر شما هستند، شوروی و مناسبات درونی حزب توده یا سازمان فدایی را در تئوری و توصیف شناختهاند و برخلاف آنان شما و برخی عناصر چپ ایران در عمل. شناخت از طریق نوشتهها و توصیفها از مسائلِ به ظاهر جزیی، گاه به صورت امری غیرملموس و گاه نادیده عبور میکند. به عنوان نمونه این گفته که شما مجبور بودید، نامهنگاریهایتان را با بابک مخفیانه انجام دهید یا نظرات و نوشتههای وی را پنهان از چشمها دنبال کنید، در ذهن برخی با “چرا” همراه میشود و یا با این ذهنیت همراه با تردید که “مثلاً چه اتفاق مهمی میافتاد” اگر میفهمیدند؟
حیدریان:
منظور من از اشاره به دو عامل مخفیانه و تردید، به این معناست که اولی جنبه بیرونی و دومی عاملی درونی بود. موضوع را بیشتر میکاوم. ما متعلق به نسلی از ایرانیان بودیم که از دل انقلاب ایران ناخواسته، از زادگاه خود، به بهشت آرمانیمان “شوروی سابق” پرتاب شده بودیم. جایی که نه آبی برای شنا کردن داشتیم، نه کسی سخنمان را میفهمید و نه ستارهای در هفت آسمان داشتیم. اما همزمان از همه حقوق انسانی خود همچون پناهنده یا مهاجر سیاسی بی بهره بودیم. البته برای درک این وضع تنها چند ماه زندگی در شوروی سابق کافی بود. اما در دنیای ذهنی و آرمانیمان رسالت بزرگی برای خود قائل بودیم. آنچه که “مهاجرت سوسیالیستی” را به یک تراژدی تبدیل میکرد، درک این دگرگونی بود که بیاندازه دردناک و زمانگیر بود. یعنی فروکاسته شدن از یک دنیای ذهنی رمانتیک به سرزمینی که “قهرمان” را به اسيری از ياد رفته و نیز در محاصره کامل ک. گ. ب سازمان امنیت مخوف شوروی سابق تبدیل میکند. فهم و پذیرش این واقعیت از منظر امروز شاید ساده بنظر برسد ولی در آن زمان یک عذاب جانکاه در جهنم واقعی این دنیا بود. همه ترسها و تردیدها از همین جا ناشی میشد. واقعیت این است که همه محلهای مسکونی ما و نیز همه مکاتبات و زندگی ما زیر نظر و محاصره کامل ک.گ.ب قرار داشت. هر گونه تماس زنده با بازماندگان نسلهای قدیمی ایرانی در شوروی که از نظر میزبانان به افراد “ضدشوروی” و ” دشمن طبقه کارگر” و خصم ” انترناسیونالیسم پرولتری” تبدیل شده بودند، مورد پیگرد قرار میگرفت. همه حقوقِ اولیه اجتماعی ما و حق تحصيل و مسافرت به نوع موضعگیری سیاسی ما نسبت به “رهبری” و “ایمان سوسیالیستی”مان بستگی داشت. همان ماههای نخست اقامت در شوروی شوک ناشی از شکاف باور نکردنی میان انتظارات ما و واقعیات تکان دهنده شوروی، عده زیادی را به سرخوردگی، بحرانهای شدید روحی و افسردگی کشاند. تعدادی از دوستان ما دست به خودکشی زدند. مثلا اگر نامههای بابک بطور علنی خوانده و توزیع میشد، کمتر از ۲۴ ساعت گزارش آن به رهبری حزب و ک.گ ب. میرسید و سر و کار خود و زن و بچهات با “کرام الکاتبین” بود. تعدادی دچار زندان و مجازاتهای غیرانسانی شدند.
در باره تردید البته امری طبیعی بود. آن مسیری که ما پیمودیم هرگز نمیتوانست یک شبه صورت گیرد. اصولا تکامل و تحول فکری، نیاز به زمان و تأمل و بازاندیشی دارد. برای فروریزی آن انجمادهای فکری که سياستهای ضد دمکراتيک کشورهای سوسياليستی را دمکراسی خلقی قلمداد میکرد و آزادیهای سياسی در کشورهای سرمايهداری را بعنوان دمکراسی بورژوايی به سُخره میگرفت و از ديکتاتورهای ضدامپرياليست جهان سومی دفاع میکرد، پايمال سازی حقوق و آزادیهای سياسی و دمکراتيک را امری فرعی، در مقابل عمده بودن سياست ضدآمريکايی حاکميت محسوب میکرد، هم شوک شوروی لازم بود و هم گذر از تردیدها، واکنشهای انسانی، بازاندیشیها و جهتگیریهای تازه. اما فروریزی رویاها و آرمانها تنها بخش نخست و دردناک کار بود، فاز جهتگیری تازه، نیرو و انگیزه بیشتری میطلبید که از منظر امروز گرچه ساده و بدیهی بنظر میآید، ولی چنانکه میدانیم ساختن بسی دشوارتر از فروریزی است.
تلاش ـ “بیموقع” و “زودرس”، عباراتی که شما در آغاز پاسخ به پرسش ماقبل در باره اقدام بابک امیرخسروی مبنی بر انتشار «نامه به رفقا» آوردهاید، در همان کتاب «مهاجرت سوسیالیستی» نیز آمده است. به چه معنا بیموقع و زودرس؟ منظورتان از “جنبشی” که از این “طرح روشن” صدمه دید چه بود و چه آسیبی؟
حیدریان:
منظور این است که تلاشهای فکری بابک قبل از روی کار آمدن گورباچف و آشکار شدن نظریات و خط مشی او و فروپاشی دیوار برلین بنیان گذاشته شد. طرح آن نظریات و مرزبندی روشن با نظریههای اساسی متداول در جنبش جهانی کمونیستی، از جمله درباره “انترناسیونالیسم پرولتری”، “دیکتاتوری پرولتاریا” و در یک کلام رد کردن “لنینیسم” هنگامی که تفکر لنينی و باور به “پرولتاریاي جهان” که قلب آن در نماد صلح و سوسياليسم یعنی مسکو ميتپید، آن هم نه از موضع بریدن از اندیشه چپ بلکه بعنوان یک “چپ دمکرات که میخواست یک جنبش فکری و سیاسی تازهای را راه اندازد، براستی “بی موقع” و “زودرس” بود. زیرا در اوایل دههی ۶۰، هنوز فضای دوران برژنفی حاکم بود و دولت و حزب کمونیست اتحاد شوروی در اوج قدرت و از اعتبار جهانی عظیمی برخوردار بود. گردانندگان آن روزی رهبری حزب توده ایران در مهاجرت نیز از حمایت مادی و معنوی اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی، بر خوردار بودند. از اینرو هر گام تازه، هر تلاش برای زیر پرسش بردن تابوهای فکری آن زمان و هر گام بسوی کشفها و چالش فکری جدی، فارغ از تنشها و تلفات نبود. اما زودرس بودن این جنبش فکری تنها تمایز پایهای اندیشه بابک با حزب توده نبود، بلکه سایر سازمانها و گروههای چپ آن زمان مثل انواع گرایشات فدایی، راه کارگر و خط سوم و دیگران نیز در دورانی که هنوز افکار چپ سنتی پیروان پرشماری داشت، با نگاه بدبینانهای به این جنبش مینگریستند. زیرا این جنبش بطور ریشهای به نقد مارکسیسم روسی، چینی و قهرآمیز، نقد اتحاد شوروی، پردهبرداری از فرقه دمکرات آذربایجان، نقد توتالیتاریسم و اقتدارگرایی میپرداخت و تاکید اساسیاش بر انسانگرایی و دمکراسی بود. بنابراین این جنبش نه فقط از سوی عوامل بیرونی، بلکه از درون نیز با چالشها و در مواردی با تنشها و جدلهای سخت و گاهی با کنارهگیری همرزمان ما همراه بود. بطور کلی آن حرکت یک انشعاب سیاسی معمولی نبود، بلکه سفر به درون و کوچ به گذشتهها برای کندن از آن و همزمان بهره بردن از تجارب آن نيز بود. نوعی خود آزمایی بود زیرا به مرزهایی بال میگشود که تا آن زمان ناشناخته بود. گرچه دیگرانی آنرا آزموده بودند. در واقع آن جنبش یک چالش سه جانبه بود. یعنی فقط یک دگرگونی سیاسی نبود، بلکه یک بعد روحی به معنای رها شدن و خودیابی هم داشت و نیز یک بعد فکری به معنای دگرگونی در نگرش به آدم و عالم هم داشت.
***
- ویژگی سوم بابک که شاید مهمترین انگیزه او در همه زندگی سیاسیاش و نیز تلاشهای فکری و نوشتاری او در این ۳۰ سال اخیر باشد، گوهر ايران دوستي و ميهنپرستی ژرف اوست. بابک همواره و در همه لحظات زجر، سرخوردگی و هزار درد بی دوا، دلش به سوی میهن سرمیکشد. او در یک کلام عاشق ایران است. اما این عشق کور نیست. او همواره کوشیده است که از یکسو ایران و تاریخ و ویژگیها و پیچیدگیهای کشور را ژرفتر درک کند و از سوی دیگر تجربه و دانش خود را بدون کلیشهبرداری برای انطباق با شرایط ایران به کار گیرد.
***
اما از سوی دیگر مثل هر دگردیسی دیگر گذر از شناخته به ناشناخته، مسیر پر درد و رنجی است. آنکس که رنج کوچ کردن را میپذیرد و از اولی به دومی عبور میکند، خود به خود به آدم دیگری تبدیل میشود. نگاهش به خود، به آدم و عالم، به گذشته و آینده دگردیسی مییابد. ناشناخته با خود خطر و ناآرامی و دلشوره میآورد و نخستین غریزه آدمی گریز از این وضع ناگوار است. به همین دلیل زودرس بودن این جنبش کسانی را گریزاند و منظور از آسیبها همین چالشها و گریزها بود.
تلاش ـ اجازه دهید پرسش فوق را از زاویه عکس مطرح کنم؛ ۴۰ سال مخالف مواضع و سیاستهای حزبی یا سازمانی بودن، اما به رغم عدم رضایت ادامه دادن، عضو ماندن و مسئولیت برعهده گرفتن در همان حزبی که بابک خود میگوید؛ همیشه در بزنگاههای تاریخ کشور خطا کرده است، و وی این خطاها را هم بعضاً در همان زمان وقوع دیده است، این ماندن و ادامه دادن برای بسیاری قابل فهم و هضم نیست. شما این پدیده و این تحمل طولانی بابک را چگونه ارزیابی میکنید؟ آیا به نظر شما این شکیبایی توضیح و یا توجیه منطقی دارد؟
حیدریان:
شاید من برای پاسخ به این پرسش مناسب نباشم. زیرا بخاطر علاقه و دوستی که با بابک دارم، شاید نتوانم غیرجانبدارانه نظر دهم. ولی به هر حال کوشش میکنم که چنین نشود. در یک کلام در این سالها نه بابک همان آدم سابق مانده است و نه حزب توده. درست مثل زوجی که در زمان جوانی عاشق و معشوق میشوند و بعد به دلایل گوناگون مسیرهای رشد جداگانهای را در پیش میگیرند. اما میدانم که بابک دارای یک خمیرمایه و یک پیوستگی درونی است که از آتش درون او جان میگرفته و در کوره زندگی پختهتر شده است. به عبارت دیگر در همان دوران جوانی که یک تودهای و چپ رادیکال بوده است، نیز، ویژگیهای شخصیتی مثل رک گویی، صمیمیت انسانی، ایران دوستی و هوشمندی سیاسی داشته که به مرور قوام یافته است. اما باید دانست که حزب توده ایران تاسال ۱۳۲۷ که یک حزب علنی بود، یک سیاست و راه و روش را دنبال میکرد. و پس از شبه کودتای ۱۵ بهمن ۱۳۲۷ که حزب غیرقانونی و زیرزمینی شد؛ اما به ویژه پس از فاجعه ۲۸ مرداد و سرکوبهای هلاکتبار و«مهاجرت لعنتی سوسیالیستی»، یک سیاست و راه و روش بکلی دیگر! در آن سالها، حزب توده ایران یک حزب چپ دموکرات، رفرمیست، طرفدار قانون اساسی و سلطنت مشروطه بود. حزب توده ایران در مجلس چهاردهم نماینده داشت و حتی در دولت ائتلافی قوام شرکت جست. اما آبشخور اصلی نسل بابک که اکثرا به حزب توده گرویده بودند، درست برخلاف نسل دوران انقلاب، فضای تجدد است. این ذهنیت تا دوران کودتای ۲۸ مرداد سال ۳۲ کم و بیش فضای روشنفکری ایران را شکل میدهد. این واقعیت را میتوان هم در ادبیات، در سیاست و فضای فکری، هنری، دانشگاهی ایران و ظهور کسانی مثل هدایت، کسروی، مصدق، اسکندری و دهها شاعر و روزنامهنگار ایرانی دید. عدهای از آزادیخواهان مترقی و شخصیتهای ملی و همراهی برخی عناصر مارکسیست و کمونیست؛ با برنامهای دموکراتیک و مترقی رفرمیستی؛ حزب توده را که ملتزم به قانون اساسیِ مشروطه و فعالیت در چارچوب آن، برای تحقق خواستههایش، بنیان گذاشتند که تا دهها سال تصویر بابک از حزب را شکل میداد. پس از غیرقانونی کردن حزب و در دوران فعالیتهای زیرزمینی بود که برای اولین بار، در سال ۱۳۳۰/۳۱ رهبری حزب در یک سند تحلیلی خود را «حزب مارکسیست ـ لنینیست» اعلام کرد. طی بیش از دو دهه، در دوران «مهاجرت سوسیالیستی»، آنگاه که رهبری حزب دیگر ارتباط جدی و ملموسی با کشور و مردم نداشت؛ زمانی که بقاء حزب و زندگی اعضا و خانواده رهبری و بخش اصلی کادرهای رهبری، در گرو معاضدت شورویها بود، روند وابستگی حزب به شوروی شکل نهائی به خود گرفت. اما هنگامی که بابک شوروی را از درون تجربه کرد و هر چه بیشتر از توهمات انترناسیونالیستی فاصله میگرفت، گوهر ايران دوستی و ميهنپرستیاش ژرفای بیشتری مییافت.
اما فراموش نباید کرد که چپهای ایران، تنها قربانی و فریبخورده «سوسیالیسم واقعا موجود» نبودند. از کره و ژاپن و چین گرفته تا اروپا و تمام قاره آمریکا، همه جا کمونیستها فریفته آن شدند و هزینه آن را پرداختند. در هر صورت نظریات انتقادی بابک به حزب توده از پلنوم ۱۴حزب در مسکو به سال ۱۳۳۶ خورشیدی شکل صریحتری مییابد که بسیاری از اعضا همان پلنوم در نوشتهها و خاطرات گوناگون بازگویی کردهاند . او یکی از موتورهای آن پلنوم در تدوین اسناد انتقادی مصوب آن در باره سیاستهای حزب در برابر دکتر مصدق و نیز کودتای ۲۸ مرداد بود. اما به هنگام هجوم شوروی به مجارستان و سپس چکسلواکی بابک یگ گام دیگر در نظریات انتقادی خود به پیش مینهد که به شکل نامه نگاریهای مفصلی که با رهبری حزب داشته، تدوین میشود و هرگز نیز پنهانی نبوده است. به همین دلیل در حزب همه او را بعنوان “ضد شوروی” یا ” بابک دوبچکی” به معنای هواداری از دوبچک که نظریه چپ دمکراتیک داشت و در برابر تجاوز شوروی مقاومت کرد، میشناخنتد. اما واقعیت این است که بابک در تمام دوران مهاجرت اصولا دارای مسئولیتی در حزب نبوده و طی سالهای طولانی کاملا منفعل و گوشهگیر در مهاجرت زندگی کرده است. علاوه بر نامههای مستند بابک دیگرانی نیز در باره مواضع و رفتار بابک در آن سالها گواهی دادهاند. اتفاقا در کتاب بسیار خواندنی و صادقانه و شفاف خاطرات دکتر رضا عنایت که اخیرا در ایران انتشار یافته از جمله به کمکهای گوناگون بابک به وی برای بازگشت به ایران هنگامی که از شوروی گریخته و زیر فشار همه جانبه حزب و ک.گ. ب قرار داشته اشاره میکند و شرحی در باره مواضع بابک میدهد که مثلا چگونه ترتیب بازگشت وی به ایران را که جنبه کاملا سیاسی و اعتراضی به حزب و شوروی داشته میدهد. اما اینکه چرا از حزب جدا نشده شاید این بیشتر به این برمیگردد که اصولا برای بابک در هر حرکت سیاسی گام بعدی و یا چشمانداز و نتیجه آن حرکت اهمیت دارد و نه فقط یک حرکت واکنشی یا لحظهای! اگر از این منظر به فضای فکری و سیاسی جامعه روشنفکری ایران چه در داخل و چه در تبعید آن سالها بنگریم میبینیم که در فاصله کودتای ۲۸ مرداد تا انقلاب ایران متاسفانه اصولا ایدهآل جامعه روشنفکری ایران اندیشههایی بود که نه از موضع دمکراتیک بلکه از موضع اولترا چپ نظیر اندیشههای چهگوارا و مائوئیسم و مبارزه چریکی و زیرزمینی و خشونتگرا تولید میشد. یعنی مسایلی که برای جامعه ایران اصولا نابجا بود. در تمام این سالها حتی یک رساله در باب آزادی یا دمکراسی در ایران منتشر نشد. موضوع بر سر سانسور نیست. تمام روشنفکران ایرانی در فضای باز غرب نیز از موضع چپ افراطی، از حزب توده انشعاب میکردند. اساسا فکر آزادی برایشان بیگانه بود. البته تجربه کنفدراسیون دانشجویان نیز وجود داشت که موضوع دیگری است. اما واکنش بابک در چنین فضایی انفعال و گوشهگیری بوده است. بطور کلی مهاجرت ۲۵ ساله قبلی، برای بابک مثل يک سفر و انتظار طولانی بوده است که آنرا موقتی و روز به روز میگذرانده است. او همواره در این اندیشه بوده که از این سفر به ايران باز میگردد و آنگاه در ایران از طریق جلب کادرهای تازه و دمیدن خون تازه در رگهای حزب میتوان آن را از درون متحول کرد. تمام فعالیتهای تشکیلاتی او در سالهای پس از انقلاب در ایران متاثر از چنین اندیشهای بوده است. اما نتیجه آن شد که شد. بعبارت دیگر مهمترین مشغله دائمی ذهن بابک در تمام آن سالها استقلال حزب و قطع وابستگی به شوروی بوده است. اما هنگامی که دیگر به این باور اساسی رسید که حزب به شعبه کا گ ب تبدیل شده است دیگر سکوت در برابر آنرا گناهی نابخشودنی میدانست و راهی جز “نامه به رفقا” در برابرش نمانده بود که روند آن به انشعاب بزرگی در حزب توده ایران منجر گردید و سرآغاز شکلگیری حزب دمکراتیک مردم ایران شد که بابک خود از بنیانگذاران آن بود. با این امید که ساختمان یک حزب نوین چپ، آزادیخواه و ملی را بنا نهد. اما نباید فراموش کرد که میزان و کیفیت انرژی و تولید فکری که بابک در نقد حزب توده، دستگاه فکری و مبانی تفکر آن صرف کرده، ـ کاری که با انتشار کتابها، جزوات، اسناد و مقالات متعدد به بخش ماندگاری از ادبیات سیاسی ایران تبدیل شده است ـ هرگز با میزان فعالیتهای او چه از نظر زمانی و چه از نظر حجم و کیفیت با دوران فعالیت توده ای او، قابل قیاس نیست. این خود محصول و عصاره چند نسل از تلاشهای چپهای ایران است، که بدون تجربه درونی بابک از حزب توده هرگز میسر نبود.
تلاش ـ “ساختن بسی دشوارتر از فروریزی است.” پرسش آخر را با نگاهی، همرأی و همدل، به همین جمله شما و با این مقدمه آغاز کنم: در مرحله ساختن، از نگاه یک ذهن ساده، بابک و یارانش در عمل موفق نبودهاند؛ نه حزب فراگیر چپ دمکرات، مستقل و ملی، بوجود آمده و نه اتحاد جمهوریخواهان به نتیجهای دست یافته؛ که هر دو آرزوی بابک بوده و سالها وقت و عمر صرف آنها کرده است. از منظر فروریزی، همه احزاب و سازمانهای سنتی ایران، با پرداخت هزینههای سنگین و سنگینتر کم و بیش فروریختهاند، که سهم روشنگری ریشهها توسط افرادی نظیر بابک را در این فروریزی نمیتوان نادیده گرفت. به رغم این، شگفتآورست که هیچ نگاه ژرف، منصف و آگاهی رأی به شکست برخی انسانهای درگیر در این فروریختنها و ناکامیها، نمیدهد. بابک امیرخسروی از آن دسته از چهرههای جنبش و طبقه سیاسی ایران است که به مثابه انسانی ظفرمند ارج گذاشته میشود. راز این ارجمندی و منزلت را شما چگونه توضیح میدهید؟
حیدریان:
از دیدگاه من مهمترین معیار ظفرمندی به آن معنا که از پرسش شما بر میآید، توانمندی در درسگیری از تجارب گذشته، برای فراتر بردن، افزودن و بویژه توان تاسیس و تدوین اندیشه و راه و روشی تازه است. اگر با این تعریف به سنجش بابک بپردازیم میتوان گفت که فضیلت وی در آفرینش یک دستگاه فکری و بینشی به هم پیوسته و منسجمی است که اجزا آن مکمل هم هستند نه ناقض یکدیگر. ویژگیهای فردی و اجتماعی دیگر نظیر عدم ترس در باره از دست دادن محبوبیت لحظهای و سرخم نکردن در برابر شانتاژهای سیاسی و استقلال فکری در همسویی با نظام فکریاش قرار دارد. قائم به ذات بودن، نفرت از تقلید کورکورانه، استواری بر نظر و نرمش در عمل به او این قدرت را بخشیده که نظر و دیدگاه خود را در باره مشاجرهانگیزترین و کلیدیترین مسایل ایران امروز، مانند اقوام و مسئله ملی، راه مسالمتآمیز و اصلاحطلبی در ایران، رد خشونت سیاسی، عدالت اجتماعی، امکانات و راه تحول ایران در دستگاهی منسجم و در چارچوب دمکراتیک تدوین کند. همین خصوصیات به او چهرهای ویژه میدهد. اما همه اینها نه از سر مزاح و تفریح و تفنن بلکه بر باوری سخت و نیز یک پیگیری بیاندازه کوشا بنا شده است. این پیگیری به گونهای است که برخی از دوستان آن را “سگگگیری” مینامند. شاید کمتر روشنفکر ایرانی به اندازه بابک کتاب، مقاله و روزنامه خوانده باشد و با سن و سال او چنین پیگیرانه با مساله ایران درگیر باشد. او برای نقد ریشهای لنینسم تمامی آثار مارکس و لنین را یکبار دیگر و گاهی به زبانهای اصلی بازخوانی و فیشبرداری کرد. در سالهای اخیر در کوشش برای باز یافت و نشان دادن راهحل در موضوع کلیدی اقوام و مسله ملی در ایران تا آنجا که من میدانم شاید بیش از ۵۰۰ کتاب و اثر پژوهشی ـ از پیدایش ایران باستان و زبان فارسی تا آخرین آثار پژوهندگان معتبر دانشگاههای غرب ـ را با دقتی شگرف مطالعه و فیشبرداری کرده است. برخی از نوشتههای بابک از اهمیتی تاریخی برخوردار است. موضعگیریها و تحلیلهای سیاسی و نوشتههای او نمونهای ماندگار و آموزنده از نقد و نظرآزمایی است. بابک به روشنفکرانِ سرآمدی تعلق دارد که شکوفایی فکریاش در دوران شکست و بر اثر بازبینی ژرف ناکامیهای چند نسل گذشته سیاسی ایران شکل گرفته است. اصولاً دوران دو دهه اخیر سیاست و روشنفکری ایران، علیرغم همه ناکامیها و دشواریها نشانههای درخشانی از این واقعیت را نیز در خود دارد که در میانِ ما به راستی کسانی به میدان اندیشه و نقد و نظر مدرن پا گذاشتهاند و زبان و بیانی کمابیش درخورِ آن پایهریزی کردهاند.
قدرت پیشبینی، شم سیاسی، تیزبینی و شهامت اخلاقی بابک براستی در میان روشنفکران چند نسل از نحلههای گوگونان فکری ایران مثال زدنی است. اگر بخواهیم با معیار خرد سیاسی، قدرت پیشبینی، شهامت اخلاقی ، وطن دوستی از روی قلب و روح به سنجش روی کنیم، بی گمان بابک را در کلاسی با استاندارد جهانی خواهیم یافت.
برای درک این به قول شما “ظفرمندی” بابک نباید فراموش کرد که اصولاً برای نو شدن تنها آرزو کافی نیست. آرزوی نو شدن، دروازهاش را به روی هر کسی باز نمیکند. چون چشم لحظهبین خیلی از آدمها فقط آنچه را میبیند که در لحظه دشوار، در دالان تنگ و تاریک و طولانی کابوس زمستان جاری است. شاید از همین روست که برده سرنوشت میشوند و در کشاکش سرنوشت و آزادی اراده، تقدير خويش را بی هیچ واكنشی میپذيرند. اما بابک بدون آنکه اسیر خیالبافی شود با چشم جاودان، با نگاهی تاریخی، آنچه را میبیند که از ژرفای کابوسی ترسناک رو به ستارگانی دارد که آسمانهای دوردست را روشن کردهاند. او از ورای تجارب دردناک به این باور رسیده است که برای آنکه امیدهایش بتواند جان سالم به در برد، باید به اندازه کافی نیرومند و هوشمند باشد. بدین معنی که باید با هر دو چشم لحظهبین و تاریخی خود بنگرد و بر روی هر دوپا بایستد. ایستادن بر روی دو پا به معنای تعادل و یافتن نقطه بالانس است. وگرنه نمیتوان خود را بر لبهی تیز یک شمشیر نگه داشت. چه بالا گرفتن شوق تحول جهشوار، و چه تسلیم در برابر وضع موجود، هر دو میتوانند انسان را از پای در آورند. امید را بکشند. نابود کنند و از درون بپوسانند. بر همین اساس است که انسانها، همگی زندگی را یکسان آغاز میکنند، اما متفاوت به پایاناش میبرند. منتها بابک به این باور رسیده است که برای آزادی روح خود، باید دست به انتخاب بزند. این “اختیار” بهایی دارد که باید با خویشتن خود بودن، بهای آنرا بپردازد. تلاش برای آزادی فردی، و برای آزادی روح و آرامش وجدان، مقدسترین تلاش انسان در همه زمانها بوده و خواهد بود. آدمی مثل بابک، چه زمانه فرصت دهد، چه ندهد، کار خود را در هر کجا و به هر قیمتی که شده، حتی به قیمت گوشهگیری و مواقعی طغیان روحی، به پیش میبرد. چرا که موتور جوشش و حرکتش از آتش کشمکشی که در درون دارد، نیرو میگیرد. روح آدمهایی مثل بابک از غریزهی درونی برای ایجاد دگرگونی انباشته است و فراتر رفتن از مرزها را ترجیح میدهد. آنچه نتواند جان آنها را بگیرد، باعث قویتر شدنشان میگردد. این، یعنی همان اصل آزادی روح و هم زمان فراخوانی باریکبینانه برای مقاومت در برابر ناکامیها و سنگلاخهاست! برای آدمهایی نظیر بابک، تنها ستارهی ثابتی كه وجود دارد نياز انسان است به تحقق بخشيدن كامل خويش، و هر آنچه سرشت آنها را به حصار میکشد، سزاوار يورش بردن و محك زدن است.
سرشت و خمیر مایه بابک به گونهای است که گرچه حوادث بیرونی کم و بیش او را از ظفرمندی باز داشته است، اما پیوستگی درونی و نوع حساسیتاش، او را چند فراز، فراتر برده است. این فراتر بودن، تنها در توانایی خوب بازی كردن با كارتهای بد، با حفظشأن و عزت خود، فشرده نمیشود. این، همان مایههای شخصیتی و همان پیوستگی درونی و استمراری است که موتور جوشش آن از آتش کشمکشی درونی، نیرو گرفته و چه بسا انرژی ناشی از آن حتی پس از خاموشی جسمی، توانایی الهام دهی و تابش می تواند داشته باشد.
کهن سالی جوان دل / محمد برقعی
ویژگی سوم بابک که شاید مهمترین انگیزه او در همه زندگی سیاسیاش و نیز تلاشهای فکری و نوشتاری او در این ۳۰ سال اخیر باشد، گوهر ايران دوستي و ميهنپرستی ژرف اوست. بابک همواره و در همه لحظات زجر، سرخوردگی و هزار درد بی دوا، دلش به سوی میهن سرمیکشد. او در یک کلام عاشق ایران است. اما این عشق کور نیست. او همواره کوشیده است که از یکسو ایران و تاریخ و ویژگیها و پیچیدگیهای کشور را ژرفتر درک کند و از سوی دیگر تجربه و دانش خود را بدون کلیشهبرداری برای انطباق با شرایط ایران به کار گیرد.
زین آتش نهفته که در سینه من است
خورشید شعلهای است که در آسمان گرفت
در ۸۷ سالگی با شور و حرارت جوانی در فکر اصلاح جامعه بودن طرح دادن فعالانه درگیر مباحث شدن طرح دادن و اصلاح و بازنگری کردن با اندیشههای متفاوت و متضاد درگیر شدن و به امید یافتن راهی از پای ننشستن جز آن آتش درون سینه چیست و الا گذر عمر و فرسودگی را گریز نیست این چه نیرویی در درون است که در حالی که جسم روی به سکون و سستی دارد ذهن را هم چنان پویا و پرتلاش به حرکت میدارد.
پس از این همه سال دوری از دیار هم چنان با ذره ذره وجود وطن را حس کردن، از تمامیت ارضی آن با تمام نیرو دفاع کردن، سخنی و یا حتی اشارتی به تجزیهطلبیای را بر آشفتن و قلم را شمشیری آخته در دست او کردن، غم اصلاحات داشتن و پس از عمری در آتش بیداد سوختن از مدارا گفتن و به آشتی ملی خواندن، در فضایی که سکه رایج شعار سرنگونی است همگان را به عقل و تدبیر و اسیر خشم کور نشدن خواندن، خستگیناپذیر سخن از اصلاحات ممکن نه خیالپردازی گفتن، آن هم با همان شوری که دههها از انقلاب میگفت، هرجا گوشی گیر آوردن با شور و شوق گفتن که در جهان سیاست زمینی فلک را سقف نتوان بشکافت و یکشبه طرحی نو در انداخت تحول نیازمند صبر است و تدبیر، همه برافروختگان دل پُر کینه از ستم حاکمان را تشویق کردن به شنیدن سخن دشمن و گوش دادن به استدلال او که نه هر دشمنی و سرکوبگری دغلباز است و به زشتی ستمی که میکند آگاه.
اینها و دهها پسندیده خصلت دیگر بابک امیرخسروی را سرآمد جمع میکند و مرا و بسیاری را به احترام و ستایشش بر میانگیزاند. انسانی که واقعا غم این خفته چند خواب در چشم ترش میشکند.
موجی است که آرام را مرگ خود میداند، و جوشش را نه برای خود، که برای خیر جامعه میخواهد. گذر عمر زنگار خودخواهیها و ارضای نفس را از آئینه ضمیرش هرچه بیشتر پاک کرده، زلالی شده که تنها عشق راستین و خالص به مرزوبوم ایران و مردمانش را باز مینمایاند.
نزدیک به بیست سال پیش مسئول جلسهای بودم که او و چند صاحبنظر دیگر سخن میگفتند. به تجربه وقت را به آنان بیست دقیقه گفتم، و نزد خود تا سی دقیقه منظور داشته بودم. با این همه میدانستم هنوز گرفتاری خواهم داشت با سخنرانان که مطلب خود را تمام نکرده و زمان بیشتر طلب کنند. او تنها کسی بود که به شگفتم داشت منظم گفت و همه حرفش را گفت و در زمان گفته شده سخن را به پایان برد. بعدها همین نظم و دقت را در دیگر کارهایش دیدم. چند سالی از افسردگی روح و خستگی جسم گلایه میکرد، اما کتابهایش را مینوشت، آنهم نوشتههایی بسیار مستند، نه تنها از دیدهها و درگیریهایش، که لبریز از اطلاعاتی که نشان دهنده پژوهشی گسترده و سیستماتیک بود.
در اولین نشست اتحاد جمهوریخواهان که بار دیگرش دیدم گفتارش کوچکترین نشانی از ۷۵ سالگیاش نداشت. از این سوی سالن به آن سوی میرفت، با این و آن با حرارت از نظراتش میگفت و آنان را به بحث و نظر، به امید حرکت، میخواند.
پس از چندین دهه دوری از وطن و سر در جهان گذاشتن هنوز فارسی را با لهجه غلیظ ترکی بیان میکند. ولی با تمام عشقش به آذربایجان و زبان ترکی چند سال پیش که جمعی به دفاع از قومیت به قول خود ترک صحبت از تدریس در مدارس مناطق ترک به زبان (که نه مرزش معلوم است و نه قابل معین کردن) ترکی کردند و دم از شوانیست فارسها زدند برخود لازم دانست که با تمام نیروی در مقابل این انحراف به ایستد. انحرافی که باز تاب خشم راه گم کرده به جمهوری اسلامی بود و در حقیقت این عوامل بیگانه و مزدوران مامور فتنهانگیزی آتش آن را بر افروخته بودند و امید داشتند که خستگی مردم از حکومت ستمگر که هر جا جلوهای داشت در این مناطق هیزم آن آتش شود. او چنان با حرارت بر سر لزوم فراگیر بودن زبان فارسی در کشور ضمن آموزش زبانهای قومی در کنار آن میگفت که گویی بیم آن دارد که این آتش شعله بر کشد و خسارتها به بار آرد.
او نه تنها برسر جداییطلبها فریاد میکشید و افشایشان میکرد، بلکه میکوشید غافلانی را که از سر ناآگاهی از فدرالیسم سخن میگویند آگاه کند. این که ایران گلیمی است بافته از تار و پود اقوام مختلف و حیات ما در گرو حفظ تمامیت ارضی ماست و بهترین راه در ایران برای آنکه مردم هر بخشی از کشور اداره امور خود را به دست بگیرند، و پایتختنشینان سرنوشت حواشی را قلم نزنند، همان انجمنهای ایالتی و ولایتی (که حال انجمن شهر و روستایش میخوانند) است که خواست عمل نشده ملت از دوران مشروطه است.
قد خمیده من سهلست رسید اما
برچشم دشمنان تیر از این کمان توان زد
بالاخره چند سالی پیش که مقالاتی نوشتم در ستیز با ایرانستیزانی که جز زشتی در سراسر تاریخ این کشور نمیبینند، و چنان شیفته غربند که یونان را تاج سر بشریت میدانند. در برابر اما ایرانیان را از دیرباز تاریخ دین خوی بیتفکر و حتی بیهنر، او یاری آمد با افشای ضعفهای یونان خیالی این حضرات، و بیان معقول دستآوردهای ایران، و فخر بر ایران در برابر این ایرانیان انیران خواه.
وی را وطن دوستی یافتم پرشور، که هم از جاده انصاف بیرون نمیشود. و معلومم شد که چرا با وجود این همه دربدری و سرگردانی در عالم، و دوری از آغوش مام وطن، هم چنان عشق آن مردم را در سر دارد، و به امید آینده بهتری برای آنان شب و روز میکوشد. وصف حالش را در زبان پژمان بختیاری یافتم:
- اگر ایران به جز ویرانسرا نیست
- من این ویرانسرا را دوست دارم.
- اگر تاریخِ ما افسانهرنگ است
- من این افسانهها را دوست دارم.
- نوای نای ما گر جانگداز است
- من این نای و نوا را دوست دارم.
- اگر آب و هوایش دلنشین نیست
- من این آب و هوا را دوست دارم.
- به شوقِ خار صحراهای خشکَش
- من این فرسودهپا را دوست دارم.
- من این دلکش زمین را خواهم از جان
- من این روشنسما را دوست دارم.
- اگر بر من ز ایرانی رود زور،
- من این زورآزما را دوست دارم.
- اگر آلودهدامانید، اگر پاک
- من ای مردم، شما را دوست دارم.
پل آزادیخواهی و عدالتخواهی میان نسلها / گفتوگو با اتابک فتحاللهزاده
- بابک در اعمال و گفتار خود صاحب منش و فرهنگ بود. نگاه بلندمدت وکوتاهمدت او در امر سیاست ایران برای من تحسین برانگیز است. تنها کافی است به اسناد کنگره چهارم حزب دمکراتیک مردم ایران نگاهی انداخت تا عمق نگاهش را دریافت. بابک آدم از خود راضی نیست و علیرغم اینکه صلاحیت و قابلیتاش در مسایل نظری و سیاسی و در تجربه سیاسی یک سرو گردن از دیگران بلندتر است اما از طرح کردن خود بیزار و گریزان است. اما بابک در برابر اشتباهات خود بیرحم است و از اشتباه خود سریع درس میگیرد.
گفتوگو با اتابک فتحاللهزاده
پل آزادیخواهی و عدالتخواهی میان نسلها
تلاش ـ در پاسخ به این شکواییه شما، در پیشگفتار کتابتان «خانه دایی یوسف» و همچنین در کتاب «مهاجرت سوسیالیستی» که در گردآوری برخی اسنادش نقش شایانی داشتید، مبنی بر اینکه «تجارب نسلهای بربادرفته آنگونه که لازم بوده به موقع در اختیار نسلهای جوانتر قرار نگرفت تا نسل ما باز همان فجایع را آزمایش نکند.» بابک امیرخسروی گفته است: زیر تأثیر «تعصبات ایدئولوژیک و القائات عظیم و گسترده تبلیغاتی شوروی» و همچنین «شیفتگی جامعه چپ میهن» در کنار مسائل دیگری، «معلوم نیست» که این نیرو «چشمی برای دیدن واقعیت و گوش برای شنیدن حقیقت» میداشت.
این نظر و نتیجهگیری بابک برای شما که «فاجعه مهاجرت سوسیالیستی» را پشت سر دارید، تا چه میزانی به حقیقت نزدیک است؟
فتحاللهزاده:
نظر بابک عزیز در کل درست است. چپ متمایل به اردوگاه سوسیالیسم موجود در آن مقطع زمانی، خمیرمایه و منش فرهنگ نقد را نداشت و هرگونه انتقاد و نقد از لنینیسم و اتحاد جماهیر شوروی را از چشم امپریالیسم و سرمایهداری میدید. من در کتاب «خانه دائی یوسف» اشاره کردهام که دوستم در تاشکند با عذاب وجدان برایم چنین شرح داد: «در دوره انقلاب، در یک بحث خیابانی در تبریز، سر و کله پیر مردی پیدا شد. او پس از گوش کردن به نظر سخنرانها رشته سخن را بدست گرفت گفت: من «بیریا» وزیر فرهنگ پیشهوری بودم.» او رو به من کرد و گفت: «اظهار نظر شما در مورد شوروی خیالی است» و سپس مختصر شرحی از زندگی فلاکتبار خود از اردوگاهها و زندانهای شوروی و چگونگی زندگی مردم شوروی برای شنوندگان شرح داد. او اضافه کرد و گفت: «نزدیک ۲۰ سال من در اردوگاهها و تبعید بسر بردم. من میدانم شوروی چه جهنمی است حال توِ بیخبر، از حکومت شوروی برای مردم بهشت میسازی.» دوستم با ناراحتی گفت: من آن زمان تحت تاثیر تبلیغات حزب توده و سازمان، به خیال اینکه بیریا دروغ میگوید و عامل دشمن شده است، اختیار خود را از دست دادم چنان کشیده محکمی به گوش پیرمرد خواباندم که بیچاره گیج شد و بر زمین نشست.
اما با این حال، اینکه «گوش شنوائی نبود» از مسئولیت روشنفکران آزاداندیش که از فجایع و ماهیت ظالمانه دولت شوروی کم و بیش خبر داشتند، چیزی نمیکاست. اگر آن زمان اراده و انگیزهای در آشکار کردن واقعیت جامعه شوروی دیده نشد مشکل تنها در شنوایی گوشها نبود بلکه گره کار در تعلقات ایدئولوژیک، ملاحظات سیاسی و مسایل گوناگون خود آنان نیز بود.
آن زمانی که رهبری حزب توده پس از انقلاب از شوروی به ایران برگشت متاسفانه در طی پروسهای طولانی ساختار و استخوانبندی نظری و سیاسی آنان بر اساس دفاع تمام قد از شوروی فرم خود را پیدا کرده بود. حال چطور میتوان در زمان انقلاب از کسانی که نه چنین فکر میکردند و نه مایه این کار را داشتند از آنان خواست به نقد پایهای علیه شوروی و لنینیسم قدم بر دارند. به باور من رهبری حزب توده فاقد این بینش بود که در مقابل خدا و پیغمبر خود ساخته به خود زنی بپردازد.
متاسفانه پس از کودتای ۲۸ مرداد سمت و سوی فضای سیاسی ایران بدتر شد. رفتار آمرانه شاه، همه را علیه خود بسیج کرد. معلوم است که در آستانه انقلاب ایران گوشها و چشمها مشکل پیدا میکنند. اما به باور من تلاش در این سمت و سو به مرور و آرام آرام همچون آب از صخرههای سنگ عبور میکرد و سرانجام اثری از خود باقی میگذاشت. اینکه گوش شنوایی نبود مگر تلاش و یا بذری در این زمینه کاشته شده بود که ما بگویم این کار بیفایده بود؟
ما در حزب توده خلیل ملکی را داشتیم. زمانی که استالین در اوج قدرت بود او سیاست شوروی در قبال مسئله آذربایجان را زیر سوال برد. گرچه در قدم اول انشعاب خلیل ملکی در حزب توده توسط مسکو به شکست انجامید اما این حرکت چون اصالت داشت در دوره نهضت ملی دوباره با نام حزب زحمتکشان سر بلند کرد و رقیبی برای حزب توده ایران شد. وضع ذهنیت سیاسی چنان بود به محض اینکه رادیو مسکو مقالهای علیه جریان انشعاب خلیل ملکی پخش کرد، اکثر کسانی که به این حرکت پیوسته بودند، یا به حزب توده برگشتند یا خانهنشین شدند. با وجود این، حرف در این است که گر چه خلیل ملکی با لنینیسم مرزبندی اساسی نکرد اما او پس از
کودتای ۲۸ مرداد، در آن فضای سنگین که از همه طرف او را زیر ضربه ناجوانمردانه قرار داده بودند، در نقد حکومت شوروی در حد توانش خودداری نکرد و از رسالت و اخلاق روشنفکری غافل نماند.
اما اشاره من در کتاب «خانه دایی یوسف» رهبری حزب توده ایران نبود بلکه ایرانیان نگونبختی بودند که از اردوگاههای استالینی جان سالم بدر برده بودند. اینها پس از آزادی از اردوگاهها با جان و دل خواهان بازگشت شرافتمدانه به ایران بودند و از گفتن حقایق باکی نداشتند. تعداد این اشخاص تا آنجایی که من در آسیای میانه میشناختم به صد نفر هم میرسید. این گمنامان ایرانی هر چه در توان داشتند کردند، اما به سبب مخالفتهای دولت شوروی و حکومت شاه، موفق به برگشت نشدند. حرف من این بود اگر حکومت پیشین به شهروندان خود از شوروی اجازه برگشت میداد و این نگونبختان آزادنه تجارب خود را بیان میکردند آیا همه چشم و گوشها واکنش منفی نشان میدادند. آیا افشاگری آزادانه این همه آدم، حداقل شک و تردید در خانواده چپ ایجاد نمیکرد؟
تلاش ـ شاید در برابر این پرسش شما نتوان هرگز پاسخی قطعی یافت. اما در جایی از همان خاطراتتان در دوره زندگی در شوروی گفتهاید که در آغاز هنگامی که برای نخستینبار نظرات مکتوب بابک امیرخسروی را دریافت داشته و مطالعه میکردید، هیچ از آنها خوشتان نمیآمد. چرا؟ مگر نه اینکه بابک همان اموری را تدوین میکرد که بسیاری انسانها از جمله خود شما در عمل تجربه میکردید؟
فتحاللهزاده:
فکر میکنم در این مورد سو تفاهم شده است. در اوایل ورود به شوروی، من موضع و مشی سیاسی رهبری حزب توده ایران در قبال جمهوری اسلامی را قبول نداشتم و نمیدانستم که بابک به این مشی سیاسی انتقاد دارد. تنها کسی که به مشی سیاسی حزب توده انتقاد داشت ایرج اسکندری بود که او هم زیر فشار کیانوری حرفش را پس گرفت. با این نگاه بود که من به رهبری حزب توده ایران و از جمله به بابک دید مثبتی نداشتم. اما همین که از آگاهی و شجاعت بابک در قبال سیاست خانمان بر انداز حزب آگاه شدم ماتم برد و از خود پرسیدم پس در حزب توده چنین کسانی هم هستند. بزودی دریافتم، هر آنچه من در مورد سیاست نادرست حزب توده ایران و علل شکست انقلاب فکر میکنم، متوجه شدم که، بابک با استدلال محکم همین فکر انتقادی مرا بسیار دقیق فرمول بندی میکند. از همان زمان بود که به مرور یک حس قلبی نسبت به بابک پیدا کردم.
این درست هنگامی بود که رهبری حزب توده ایران که منتخب کا گ ب بود، با پشت گرمی دستگاه نابکار دولت و حزب کمونیست شوروی، تبلیغات همه جانبه علیه بابک به راه انداخته بود. از همان آغاز این کارزار، رهبری سازمان فدائیان اکثریت نیز بدون اینکه از بابک شناخت دقیقی داشته باشد با حزب توده ایران علیه بابک همگام شد و او را ضد شوروی و کمونیست اروپایی معرفی کرد. رهبری سازمان که از بابک شناخت نداشت شنیدههای خود را از زبان خاوری و صفری به خورد اعضای سازمان میداد که بلی بابک در چکسلواکی و مجارستان موضع مخالف شوروی داشت. اما این نکته را باید گفت که پس از سر کار آمدن گرباچف جناح چپ سازمان سیاست نزدیکی با حزب دمکراتیک مردم ایران را در پیش گرفت.
تلاش ـ بابک امیرخسروی را برای نخستین بار کجا ملاقات کردید؟ نخستین تأثیر او بر شما چه بود؟ برای ما اندکی از خاطراتتان از آن ملاقات تعریف کنید.
فتحاللهزاده:
ننخستین بار بابک را در خانه شادروان فریدون آذرنور در پاریس دیدم. قبل از دیدار کم و بیش به لحاظ سیاسی از بابک شناخت پیدا کرده بودم. در تاشکند دو تن از افسران حزب توده ایران، مهدی رستمی و یوسف حمزهلو از استقلال و شخصیت و ایران دوستی بابک به خوبی یاد میکردند. شادروان شاندرمنی هم میگفت؛ بابک شهامت اخلاقی دارد و از استقلال فکر خود گذشت نمیکند. حتی در مقابل شوروی هم کله شق است. قبل از دیدار بابک، شادروان آذرنور مرا با کنجکاوی زیر نظر داشت تا از موضع من نسبت به شوروی آگاه بشود. من که دلم خون بود، بدون اینکه بدانم واکنش آذرنور چه خواهد بود، هرچه در دل داشتم همه را بیرون ریختم. به هنگام صحبت، در چهره آذرنور، علامت تائید مشاهده میکردم. پس از صحبتهای من، آذرنور با شوخطبعی گفت: «تو برای شوروی چیزی باقی نگذاشتی اگر پیش بچههای حزب و سازمان این طور صحبت کنی همین چند نفر هم از ما رم میکنند!» همان روز وقتی بابک به خانه آذرنور آمد، برداشت من این بود که هر دو در حفظ نیرو و سرنوشت دوستان احساس مسئولیت میکنند. پس از آشنایی مقدماتی بر من معلوم شد که بابک با آگاهی و اعتماد به نفس، در مقابل رهبری حزب توده ایران قدم برداشته است. البته مانع اصلی در این راه دولت شوروی بود والا حزب توده که کارهای نبود. بابک به وقت نیاز داشت تا نیروهای معترض به مشی حزب توده را در حزب دمکراتیک جمع و جور کند. وی در اول کار آگاهانه از درگیری زودرس با «خرس کم عقل» استقبال نمیکرد. اما بدون اراده او مسیر به سمت درگیری زودرس رفت. بابک کم و بیش از نحوه برخورد حزب کمونیست شوروی با شخصیتها و نیروهای معترض احزاب برادر آگاه بود. او در رابطه با جنبش اصلاحطلبانه چکسلواکی، رفتار سرکوبگرانه دولت شوروی را نادرست خوانده بود و همین مسئله سالها به عنوان چماق علیه بابک بکار برده میشد. افزون بر این او تجربه خلیل ملکی را داشت که چگونه حزب توده و دولت شوروی خلیل ملکی را زیر ضرب بردند.
برای شناخت هر شخصیتی، باید شرایط زمانی و مکانی آن شخص را در نظر گرفت. بدون تعارف باید گفت شخصیت و اعتماد به نفس بابک در این مقطع نقش اساسی بازی کرد. در حزب توده خیلی انسانهای آگاه و وطن پرست بودند که آرام و بیسر و صدا حزب توده را رها کردند و دنبال کار خود رفتند. باری این بار رهبری ناقابل حزب توده، گیر یک «تٌرک» درست و حسابی افتاده بود که به هیچ وجه حاضر به تَرک صحنه نبود. همین طور هم شد حالا این بابک بود که ولکن معامله نبود. او به همراه دوستان اندک خود قبل از به قدرت رسیدن گرباچف بطور ریشهای و اساسی تئوریهای لنینی از جمله انترناسیونالیسم پرولتری و دیکتاتوری پرولتاریا و انقلاب اکتبر روسیه را زیر سوال برد و سیاست خانمان برانداز وابستگی حزب توده را از زوایه نظری و سیاسی زیر ضرب برد. در واقع کسی در ایران با این عمق و وسعت، پایههای نظری و سیاسی حزب توده را که الهام گرفته از مارکسیسم و لنینیسم بود بررسی و نقد نکرده بود. افزون بر این تمام تلاش بابک بر این بود که شالوده یک حزب دمکراتیک و اصلاحطلب را بر پایه دمکراسی درون حزبی و استقلال اندیشه و عمل پایهریزی بکند. هنوز هم این حرف بابک آویزه گوش من است که همواره در جلسات حزبی پیوسته میگفت: «حزبی که در درون آن آزادی و دمکراسی نباشد، هرگز آن حزب نمیتواند منادی واقعی آزادی و دمکراسی باشد.» افزون بر این همواره تاکید میکرد باید اخلاق را وارد سیاست کرد تا سیاست انسانی شود. بابک واقعا ادا درنمیآورد. اصلا بلد نبود ادا دربیاورد. بابک در اعمال و گفتار خود صاحب منش و فرهنگ بود. نگاه بلندمدت وکوتاهمدت او در امر سیاست ایران برای من تحسین برانگیز است. تنها کافی است به اسناد کنگره چهارم حزب دمکراتیک مردم ایران نگاهی انداخت تا عمق نگاهش را دریافت. بابک آدم از خود راضی نیست و علیرغم اینکه صلاحیت و قابلیتاش در مسایل نظری و سیاسی و در تجربه سیاسی یک سرو گردن از دیگران بلندتر است اما از طرح کردن خود بیزار و گریزان است. اما بابک در برابر اشتباهات خود بیرحم است و از اشتباه خود سریع درس میگیرد. یوسف حمزهلو تعریف میکرد؛ پس از کودتای ۲۸ مرداد ما به شوروی پناهنده شدیم. روزی در مسکو یکی از دوستان همانطور چپ و راست از لنین فاکت میآورد. بابک هم در جمع بود. ما میدانستیم که بابک آثار مارکس و لنین را بهتر و عمیقتر از همه آن جمع خوانده است. بابک که مسئول حزب توده در دانشگاه تهران بود خاطرهای از خود تعریف کرد: «روزی بحثی بین من و نماینده جبهه ملی گرفته بود. آن موقع من هم مثل این رفیق از لنین فاکت میآوردم به او گفتم مگر لنین چنین نگفته است. سخنگوی جبهه ملی هم جواب داد گفته است که گفته است اصلا به من چه مربوط است که در هر مسئلهای لنین چه گفته است. آخر لنین از چه زمانی پیغمبر ما ایرانیها شده است.» باری بابک را آن طوری که من شناختم او مخالف سرسخت کپیهبرداری، عوامفریبی و دروغ حتی علیه مخالف خود بود. او همواره میگوید: «ایران یک راهحل ایرانی میطلبد.» از این وصف و حال بگذریم، در اولین آشنایی من بابک را مردی فروتن و بیتکبر شناختم و از این قضاوت اولیه خود تا به حال پشیمان نشدهام.
***
- نخستین بار بابک را در خانه شادروان فریدون آذرنور در پاریس دیدم. قبل از دیدار کم و بیش به لحاظ سیاسی از بابک شناخت پیدا کرده بودم. در تاشکند دو تن از افسران حزب توده ایران، مهدی رستمی و یوسف حمزهلو از استقلال و شخصیت و ایران دوستی بابک به خوبی یاد میکردند. شادروان شاندرمنی هم میگفت؛ بابک شهامت اخلاقی دارد و از استقلال فکر خود گذشت نمیکند. حتی در مقابل شوروی هم کله شق است.
***
بابک عزیز من، زود رنج و حساس است، اما کینه از کسی به دل نمیگیرد. سماجت باور نکردنی در استقلال و اندیشههای خود دارد. گرچه بابک از زاویه نظری و سیاسی یک استراتژیست سیاسی است اما وی به سبب روحیه چالشگری و داشتن صراحت و همچنان به خاطر نفرت از عوافریبی آدم مناسبی برای رهبر شدن نیست. افزون بر این اگر سیاست را کنار بگذاریم به باور من بابک در آدمشناسی آن چنان قوی نیست.
تلاش ـ از همان هنگامی که بابک برخوردهای انتقادی خود به حزب توده، سیاستهای شوروی سابق و حزب کمونیست آن و همچنین مبانی لنینیسم را علنی کرد، همواره روی سازمان فداییان خلق تکیه و حساسیت ویژهای داشت. این تکیه و حساسیت در نوشتهها، نامهها و خطابیههای وی به روشنی و به پررنگی دیده میشود. خود وی این حساسیت را نتیجه احساس مسئولیتی برخاسته از تجربه حزب توده میداند و از اینکه نمیخواسته فداییان در وابستگی به یک کشور بیگانه تجربه عملی حزب توده ایران را تکرار کنند. اما برداشت دیگری در این باره ارائه میشود؛ مبنی بر اینکه او ـ به فرهنگ و سنتی که در انشعابهای احزاب ایرانی بسیار متداول بوده است ـ میخواسته در رقابت با حزب توده نیرو جذب کند. اعلام بلافاصله تشکیل یک حزب دیگر ـ حزب دمکراتیک مردم ایران ـ این برداشت را تقویت میکند. واقعیت امر از دید شما چه بوده است؟
فتحاللهزاده:
رفتار سیاسی بابک با رفتار ناقابل شخصیتهای سیاسی از خودراضی از اساس تفاوت دارد. او هرگز دنبال سیاستهای فرصتطلبانه و کوتاهبینانه نبود. بابک بنا به تجربه تلخ خود در حزب توده، به مرور به سیاستهای سلطهجویانه شوروی حساسیت پیدا کرد. این رفتار بابک برای رهبران حزب توده هم پنهان نبود و به همین خاطر آدمهای کممایه و بسیار با فاصله با بابک، با حمایت رفقای شوروی، از پشت سر او به جلو برده میشدند. اوج انحطاط حزب توده در پلنوم هیجدهم بود که خاوری، فروغیان، صفری و لاهرودی، از آپاراتچیهای مقامات سیاسی و امنیتی شوروی، به عنوان هیئت سیاسی میداندار حزب توده ایران شدند. در واقع اندک استقلال و حیثیتی که رهبری پیشین حزب توده در حوضچه کوچولوی خود داشت آن تهمانده را هم از دست داد. با این وصف حزب توده کپیهای از فرقه دمکرات آذربایجان شد. گرچه حزب توده در ظاهر جزء احزاب برادر بود اما مسکو در عمل به حزب توده به عنوان ابزار سیاسی و آلت دست نگاه میکرد. بابک در آن مقطع زمانی با شناختی که از این چهار نفر داشت حدس میزد و میدانست حزب توده به چه ورطه هولناکی خواهد افتاد. او دیگر تاب و توان آن را نداشت که نسل جوانی که پس از انقلاب به حزب توده و یا به سازمان فدائیان پناه آورده بودند زندگی و سرنوشت این جوانان آرمانگرا در یک مسیر نادرست طی شود. تمام دغدغه و تلاش بابک در این سمت و سو بود که حزب توده، یک حزب ایرانی، چپ ملی، آزادیخواه و عدالتخواه باقی بماند.
اما نگاه بابک به سازمان فدائیان اکثریت همراه با احساس مسئولیت بود. او نمیخواست فدائیان در مسیر حزب توده ایران قدم بردارند و بدتر از آن با حساب و کتابهای نادرست برای صفری و خاوری سینه بزنند و در نهایت به دام رفقای شوروی بیفتند. این نگرانی بیپایه نبود برای اینکه ما فدائیان نیز با وجود تفاوت با حزب توده، در مجموع با فرهنگ استالینی و به سبک کیانوری شکل گرفته بودیم.
در تاشکند حساب و کتاب نادرست فرخ نگهدار این بود اکنون که رهبری حزب توده در زندان است چرا ما جا و موقعیت حزب توده را در شوروی نگیریم. در واقع اصل موضوع بر سر دو فکر و رفتار کاملا متفاوت بود. از یک سو یک هسته نیرومند در رهبری سازمان به رهبری فرخ نگهدار استراتژی خود را از راه وحدت با حزب توده ایران دنبال میکرد تا کرسیهای حزب توده را به مرور در شوروی بدست آورد و رسالت انترناسیونالیستی خود را با نام حزب طراز نوین عملی کند. اما این کار بدون جلب توافق و رضایت شوروی و رهبری حزب توده (خاوری، صفری، لاهرودی و فروغیان) که عملا مهرههای مورد اعتماد و سرسپرده مقامات سیاسی و امنیتی شوروی بودند، عملی نبود. از این رو جناح راست سازمان به رهبری فرخ تمام هم و غم خود را مصروف این هدف کرد. بابک به تنها چیزی که فکر نمیکرد انشعاب در سازمان و جذب نیرو از این طریق بود. او در فکر شکلگیری یک حزب چپ مستقل از شوروی، آزادیخواه و ملی از راه نقد ریشههای گذشته و تدوین اندیشه و راه و روشی تازه و متشکل از همه باورمندان به این راه از جمله حزب دمکراتیک و سازمان اکثریت در یک روند دمکراتیک بود.
خود بابک میگفت در پلنوم هیجدم به فرخ گفتم: ما در لجنزار گرفتار شدیم حال شما برای چه میخواهید با حزب توده در این شرایط وانفسا وحدت کنید. آیا استقلال سازمان تنها گوهر نگین بهای شما نیست؟ راست هم میگفت در واقع فلسفه آفرینش و زیبایی اصالت سازمان در مقابل حزب توده و شوروی استقلالاش بود. همین شکلگیری استقلال سازمان امتیاز در خور توجه بود که به بهای گزافی برای سازمان بدست آمده بود. البته که مایه تاسف است که این سرمایه معنوی در مهاجرت به شکل زنندهای به پای شوروی و خاوری و صفری ریخته شد.
اما در رابطه با سوال شما من شهادت میدهم تمام هم و غم خیرخواهانه بابک این بود که سازمان جریان دنبالهرو شوروی نباشد و از لنینیسم فاصله بگیرد و به مرور بتواند به یک جریان مستقل و چپ نواندیش ارتقا یابد. برای اثبات این نظر تنها کافی است در کتاب خانه دائی یوسف، به نامههای بابک که برای جناح چپ سازمان نوشته میشد، مراجعه کنید. اولین باری که بابک را در برلین دیدم به وی گفتم اکثریت بچههای جناح چپ سازمان بر این باورند که انشعاب در سازمان اجتناب ناپذیر است. بابک جواب داد: «انشعاب که برای سازمان سودی ندارد. سمت و سوی و تلاش جناح چپ باید این باشد که به لحاظ نظری و سیاسی، شالوده نوینی برای سازمان پایهریزی کند. تقریبا آن کاری که ما آغاز کردیم.» بابک ادامه داد: «مگر جناح چپ از انشعاب چه بدست میآورد این دوستان هنوز به لحاظ نظری و سیاسی خود را جمع و جور نکردند. خوب الان که سازمان بولتن دارد مخالف و موافق نظر خود را بیان میکنند. ما حتی این موقعیت را نداشتیم.» این حرفها زمانی از طرف بابک به زبان میآمد که حزب دمکراتیک مردم ایران تشکیل شده بود و با جناج چپ سازمان ارتباط برقرار بود. در این مقطع زمانی من هیچ رد و نشانی از بابک و حزب دمکراتیک ندیدم که برای جذب نیرو از سازمان تلاش کند. تنها فردی که از سازمان به ابتکار خود به حزب دمکراتیک گرایش پیدا کرد من بودم. در آغاز کار هم بابک و دوستان وی از همه طرف مورد تهاجم و طرد بودند و با کشیدههای آبدار صورتشان را سرخ نگه داشته بودند.
به باور من، عنایت بابک به سازمان اکثریت، هرگز به خاطر جذب نیرو و یا مقابله با حزب توده نبود. بابک با فروتنی و اخلاق به دنبال فکر و اندیشه سازنده و ایجاد ظرفیتهای دمکراتیک در نیروهای آزادیخواه بود و هست. بابک عاشق ایران است، اما جانش را بگیری از آذربایجانی بودن خود دست بر نمیدارد. باری برای بابک اساس این بود که سازمان اکثریت در شوروی همانند حزب توده به منجلاب وابستگی نیفتد و افزون برآن بتواند راه درست خود را پیدا کند. اما چه خوب شد که با فروپاشی شوروی پتکی بر سر سازمان خورد. و باز خدا پدر گرباچف را بیامرزد که سازمان توانست شانسی شانسی از آن بلای خانمان سوز سیاسی، جان نیمه سالم بدر ببرد، والا معلوم نبود فدائیان اکثریت چه مسیری طی میکرد.
تلاش ـ با توجه به روند فعالیتهای عملی و تشکیلاتی بابک بعد از خاتمه «مهاجرت سوسیالیستی» که در کشورهای غربی و آزادانه ادامه پیدا کرد، به ویژه در تشکیلات اتحاد جمهوریخواهان، دست بر قضا ایشان نزدیکیها و همکاریهای بسیار بیشتری را با آن بخش و کسانی از رهبری فداییان اکثریت داشتند که رفتار و نظرات و شیوههایشان، پیش از آن و در دوره پناهندگی در شوروی سابق، سخت مورد انتقاد هم شما و هم خودِ بابک بود. با وجود اینکه چنین افرادی آن گذشته را نه تنها مسکوت گذاشتهاند، بلکه در برابر کسانی چون شما و بابک که آن گذشته را آشکار کرده و در بارهاش دست به روشنگریهای تکاندهندهای زدهاند، موضعگیریهای مدافعانه و بعضاً همان رفتارها و روشهای ناپسند گذشته را تکرار کردهاند. به رغم همه اینها همکاری سیاسی بابک با آنها ادامه یافته است. همین رفتار از جانب بابک را ما در حزب توده ایران و در قبال اتحاد جماهیر شوروی میبینیم؛ یعنی نارضایتی از روش و سیاستهای خلاف حزب، شناخت از ماهیت زشت و ظالمانه «پایگاه سوسیالیسم جهانی» اما علیرغم آن ماندن در حزب و ادامه هواداری از شوروی تا مرحلة ناممکنی که ظاهراً تنها برای خود بابک حد و شدت این نقطه «ناممکن» شدن روشن است. از نظر شما، نظارهگران بیرونی چگونه قضاوتی باید نسبت به این رفتار بابک داشته باشند، که منصفانه باشد؟
فتحاللهزاده:
بلند نظری، خویشتنداری و هدف بابک در اساس، بخاطر ورود نیروهای سیاسی به یک روند دمکراتیک و کار بود. او این کار را در نهایت به نفع مردم و کشورش میدانست. یک بار به سبب موضوعی من واکنش عصبی نشان دادم. بابک با خونسردی گفت: «گاهی بهتر است انسان از کهکشان به زمین نگاه کند. یک انسان با فرهنگ در همه حال به کار درست باید فکر کند. اینکه این و یا آن شخص به من و تو چه گفته است از آنچنان اهمیتی برخوردار نیست.» خانم فرخنده، مسئله تنها به سازمان اکثریت مربوط نمیشود. من بارها شاهد رفتار و اظهارنظرهای نادرست علیه بابک بودم. با گذشت زمان آنها خیلی از بابک یاد گرفتند. اما همین این افراد به حرفهای بابک اندکی ادویه و فلفل میزنند و همانند لقمان حکیم تحویل خودش میدهند. با این همه تمام عشق و آرزوی پیر مرد ۸۶ ساله این است که همه باورمندان و نیروها را با راه و روش تازه در یک جریان دمکراتیک متشکل کند. بابک با همین نیت بود که به سراغ شادروان شاپور بختیار رفت که متاسفانه توسط جمهوری اسلامی ترور شد. باز با همین نیت به سراغ شادروان قاسملو رفت که او هم ترور شد. و باز با همین نیت برای تشکیل اتحاد جمهوری خواهان قدم به جلو گذاشت.
آنچه که در خور توجه است این است که بابک پایههای نظری و سیاسی حزب توده را به نقد ریشهای کشید و با تجربهای که داشت، به خوبی توانست روابط ناسالم حزب توده و حکومت شوروی را برملا و محکوم کند. اما سازمان اکثریت با توجه به دسته گلهایی که در شوروی به آب داده بود پس از خروج از شوروی و اقامت در غرب نه تنها به نقد و بررسی دست نزد بلکه بدتر از همه در پلنومها و کنگره با سرهمبندی به ماست مالی کردن مسئله پرداخت و تازه طلبکار هم شد. خوب بابک از این رفتار سازمان قانع نشد و با نگاه انتقادی جوابش را داد. اما با گذشت زمان باید این را هم در نظر گرفت که بخشی از نیروهای سازمان با وجود تناقضات، در سیاستگذاریهای کلان عملا متحول شدهاند. به باور من نگاه این نیرو دیگر آن نگاه ۲۰ سال پیش نیست. تازه با توجه به تجربه و انتقادهایی که بابک به سیاستهای شوروی و حزب توده داشت او هم همان بابک ۲۵ سال پیش نیست. یکی از ویژگیهای بابک احساس مسئولیتش نسبت به نسلهای پس از خود است که با نیت عدالتخواهی و آزادیخواهی پا به میدان گذاشتند. او صادقانه تلاش کرد با تجارب و دانش سیاسی خود پلی بین نسلها باشد. در این راه نتیجه کارش بدون دستاورد هم نبود.
بطور کلی بابک در مهاجرت ۲۵ سال اول دارای آنچنان مسئولیتی در حزب نبود. در این دوران بیشتر عمر او به چالش با رهبری حزب توده و قهر و گوشهگیری گذشت. خود بابک میگفت؛ در فرانسه که بودم تصمیم گرفتم تا زمانی که راه ایران باز نشده است دیگر با حزب توده کاری نداشته باشم. اما روزی که اعتصاب غذای بچههای حزب را در پاریس دیدم متاثر شدم دوباره کجدار و مریز با حزب همکاری کردم. بابک گرچه زود رنج و حساس است اما در عمل بسیار بردبار است. شاید این همه صبر و تحمل او با آنهایی که شما اشاره کردید ناشی از افق دید و روحیه سازندگی بابک باشد. او با این صبر و حوصله و آن هم در این سن و سال گاهی مرا عصبانی میکند. شاید اختلاف من و بابک یک اختلاف سلیقهای باشد و شاید هم از دو نگاه متفاوت ناشی میشود. درست و یا نادرست بارها به بابک گفتهام؛ این همه وقت صرف کردن تو در اتحاد جمهوریخواهان همانند پاشیدن بذر در شورزار است. در این مدت نیروهای موجود در اتحاد جمهوریخواهان فقط به همدیگر گل میزنند. به باور من بابک نه تنها یک سیاستورز، بلکه او یک روشنفکر با سواد و در عین حال یک چالشگر جسور و با دانش و از همه مهمتر دارای تجربه غنی در حوزه سیاست ایران است. گاهی حرص و جوش میخوردم که چرا بابک اندیشه و افکار خود را در حوزه مسئله ملی، تاریخ حزب توده، خاطرات خود و مطالب مهم دیگر به صورت کتاب در نمیآورد. اما بابک کاراکتر مخصوص خود را دارد. او خودِ خودش است آنچه خودش درست میداند آن را جلو میبرد و به راحتی نمیشود او را از خر شیطان پائین آورد. بابک از جوانی بچه کتابخوان و دقیقی بود. او در این ۶۰ سال نه تنها در مسایل نظری و تئوریک پیگیر و ژرفنگر بوده است بلکه او، با شدت بیشتری، یک سیاستورز و سازمانگر نیز میباشد. شاید همین ترکیب و پیوند عمل و نظر در این همه سال، بابک را بابک کرده است. راستش نمیدانم شاید هم حق با بابک باشد. او به هر حال در اتحاد جمهوریخواهان با همین اشخاصی که شما اشاره کردید نقش موثر و مثبت ایفا میکند. اما من قانع نشدم چون بابک در این ده سال قادر به کارهایی بود کسی نمیتواند به جای او انجام دهد. متاسفانه با گذشت زمان قابل جبران هم نیست.
بخش دوم سوال شما از آن سوالهایی است که درونش خود بابک را و بیرونش دیگران را میسوزاند و پاسخاش هم راحت نیست. ظاهر سوال شما این است تو که قبول نداشتی پس آنجا چکار میکردی؟ من شاید نتوانم در این مورد کسی را قانع کنم، اما سعی میکنم به مسئله از زوایای دیگر نگاه کنم.
شخصا برای من پس از گذشت این همه سال و فرو نشستن گرد و خاکها، ماندن بابک و امثال بابکها در حزب توده و یا کنارهگیری از آن اصل مسئله نیست. اصل مسئله در این است که سرانجام ماندن و رفتن فرد چه نقش و اثری میتواند داشته باشد. بودند، انسانهای فرهیختهای که آرام و بیسر و صدا از حزب کنار رفتند. اما با گذشت این همه سال نتوانستند اثر و یا ارثیهای از خود به جا بگذارند. در تمام آن سالهایی که بابک در حزب توده بود او همواره در مسیر استقلال حزب توده از شوروی مبارزه کرد و به مرور افکار ناهموار خود را تراش و صیقل داد و سرانجام با هوشمندی و انرژی باور نکردنی به تولید فکر خود پرداخت و افزون برآن در برههای از تاریخ او توانست در دو امدادی مشعل و تجربه نسل خود و پیش از خود را در حد قابل توجهی به نسل بعدی برساند. ناگفته نماند بابک امروز با بابک آن روز بسیار تفاوت دارد. درست است که نگاه او با دیگران بخصوص در رابطه با شوروی فرق داشت اما او در آن زمان در کلیت خود هنوز به ایدئولوژی مارکسیستی و لنینیستی باور داشت. بابک طی یک پروسه و با تفکر و چالشگری با این ایدئولوژی تصفیه حساب کرد. نباید فکر کرد؛ کسانی که حزب توده را ترک کردند و به شوروی فحش دادند از دست ویروس جان سخت لنینی خلاص شدند. پس چه شد که با یک سوت رادیو مسکو جریان انشعاب خلیل ملکی از هم پاشید و بدتر از آن رهبری انشعاب اعلام کرد به حزب توده ایران برگردید.
باری با تمام انتقاد و یا شک و تردیدی که بابک به شوروی و نظرات لنین داشت با این حال، درست و یا نادرست، خواست و آرزوی بابک اصلاح حزب توده بود. او حزب توده را خانه خود میدانست عواطف و احساسات او تمام و کمال با حزب شکل گرفته بود. به فرض هم اگر بابک در فضای آن سالها حزب را ترک میکرد امکان و توانایی
بنیانگذاری یک جریان سیاسی، با راه و روش نوین، را نداشت و اگر این کار را میکرد در فضای آن زمانی له میشد. نباید فضای بینالمللی آن دوران را نادیده گرفت افزون براین پس از کودتای ۲۸ مرداد تا انقلاب بهمن، رادیکالیسم حرف اول را میزد. تصادفی نبود هر جریانی که پس از کودتای ۲۸ مرداد تولد یافت با فرهنگ مبارزاتی نازلتر و رادیکالتر از حزب توده به میدان آمد. خانم فرخنده شما عنایت بفرمایید حتی طرفداران مصدق و جبهه ملی، نه در ایران، بلکه در اروپا به جای تاکید بر قانونگرایی، اصلاحات و مبارزه مسالمتآمیز به رادیکالیسم بدتر از حزب توده رو آوردند. سوال من این است چرا این کار را کردند. اگر خلاصه کنم گفتمان مسلط و فضای آن دوران را در شکل و فرم دادن اعمال و افکار بازیگران نمیتوان نادیده گرفت.
با گذشت این همه سال، فقط میشود حدس زد، اگر بابک تک و تنها حزب توده را ترک میکرد و در این رابطه فقط به کار آکادمیک رو میآورد با توجه به جسارت و قابلیتاش میتوانست آثار ماندهگاری از خود به جا بگذارد. اما به فرض هم این کار را میکرد من شک و تردید دارم در فضای سیاسی آن زمان میتوانست تاثیر قابل توجهی داشته باشد.
یاشاسون بابک، بیزیم ایران بالاسی / فرخنده مدرس
فرخنده مدرس
مروری بر سه دهه جدال فکری در چپ بر گرانیگاه ایران
در این دفتر که به پاس دههها تلاش در راه آرمانهای والا و مبارزه برای تحقق بهترین آرزوهای انسانی گرد آمده و بر فراز نجابت و شرافت عمری، در آستانه هشتادوهفتمین سالگردش، به بابک امیرخسروی تقدیم میشود، ما نیز دستی به تورقی دیگر در اوراق زندگانی وی برآورده و در پرتو نوری که این زندگانی در پویش خویش به دید ما آمده است، از آن به قدرشناسی یاد میکنیم. در این نوشته هر جا، به ضرورت، ضمیر «ما» بکار گرفته شده، از آن روست که هم به یقین از مکنونات قلبی همسرم، علی کشگر روایت شده و در بیان تجربهها و مشاهدات و برداشتهای مشترکمان است و هم بیتردید از سر احترام در برابر بابک امیرخسروی، از سوی دستدرکاران دیگر تدارک این دفتر یعنی هنرمند شاعر، نقاش و خطنگارمان ماندانا زندیان و دوستان گرداننده «تلاش آنلاین» آقایان مهدی موبدی و بهرام رحیمی سخن رفته و لذا به زبان جمع است.
زندگی بابک امیرخسروی به عنوان عضوی از چهار ـ پنج نسل طبقه سیاسی و روشنفکری ایران بر بستر روزگار سرزمینی رفته است که همچون هر کشور و هر ملتی سرگذشتی دارد که در نگاه نخست، با روند حوادث و رخدادها و در سایه سنگین واقعیتهای شکل دهندهاش، میآید و میرود و چشم بسته و بیاعتنا، خط و رد خود را بر زندگانی تک تک مردمان خویش میگذارد و میگذرد. اما در این گذر بوده و هستند کسانی که این عبور چشمبسته و بیاعتنا را برنمیتابند و به آسانی تن به سرنوشت خود، پیرامون و مردمان خویش را، بیبرون آوردن دستی از آستین تغییر و تأثیر، به دست مشیتوار روزگار نمیسپارند. اگر غیر از این میبود، شاید اصلاً تغییری نمیآمد و دگرگونی در جهان و اجتماع آدمیان پدیدار نمیگشت. اصلاً شاید هیچ یک از عبارتهایی چون «اجتماعاندیشی»، «نوعاندیشی»، «دگراندیشی» یا «نواندیشی» به ذهن خطور نمیکرد و معناهایی چون «از خود گذشتگی انسانی» پدیدار نمیشد، که در همه فرهنگها و عرف و عادتهای عالم بشری و در همه ادوار فضیلتهایی برخوردار از مقام و منزلت بودهاند.
بابک امیرخسروی در نوعاندیشی و انساندوستیاش، در دلمشغولی پایانناپذیر به حال سرنوشت و مصلحت کشور و مردمانش، با وفاداریش به پیمانی که از آغاز جوانی برای تلاش در راه آرمانهای نیک با خود بسته است و از آنجا که دست همتی برآورده و از عهده تأثیر و تغییراتی برآمده که دامنه آن از مرزهای زندگی شخصی و از محدودة روزگارش فراتر رفته و ردِ ماندگارِ خود را بر روانها و احساسها، بر افکار دیگری نیز گذاشته است، امروز، در بلندای این زندگی، به منزلتی دست یافته که افراد بسیاری در بارهاش به نیکی و احترام سخن میگویند.
از آن جمله فردی چون اتابک فتحاللهزاده(۲)، که خود در زندگی اجتماعی و سیاسی خویش از یکی از سختترین آزمونهای عواطف انساندوستی، بیداری وجدان و حس قدرتمند نوعدوستی سربلند بدرآمده، در باره بابک میگوید: «بابک امیرخسروی زبان و بیان عصاره تجربههای بسیاری از چپهای تودهای و فدایی است.» اهمیت و معنای نهفته در این توصیف در بارة آن همت بلند را آن روانهای آشنا و آگاه بر سنگینی بار تجربههای بخش مهمی از حدود سه تا چهار نسل از فرزندان این کشور بر تاریخ معاصرمان درمییابند و میدانند که زبان و بیان «عصاره»ی چنان «تجربههای» گرانی شدن، به هیچ روی آسان نبوده و «مردی کهن» میخواسته است.
(ترا ای کهن پیر جاوید برنا ترا دوست داریم، اگر دوست داریم)
از سر آگاهی و آشنایی با چنان تجربههاییست که نه میتوان بیاعتنا از کنار تأثیراتشان بر سرگذشت تاریخ نزدیکتر میهن گذشت و نه میتوان با چشمهای بسته یا به سکوت از تلاشها و تأملات بابک امیرخسروی در بارة این تجربهها عبور نمود، و از اینکه بابک از نادر چهرههای جنبش چپ ایران است که حین دست در گریبانی خود در این تجربهها، با جدالهای فکری خود به قلب مسئله زده و با تعهدی بارز به وجدان اهل تحقیق، شجاعانه حقایق را آشکار کرده است. اوست که با پیگیری بیمانندی از درون خانواده چپ ایران، طی مطالعات خستگیناپذیر در مکتب مارکسیسم ـ لنینیسم و تجربههای عملی آن، و همچنین با تلاشی پیگیر برای تبیین و تدوین برداشتها و دنبالهرویهای چپهای ایران از این مکتب، به عمق مبانی فکری آن تجربههای سخت و پرهزینه انسانی رفته و با نشان دادن همخوانی عمل و نظرِ هواداران ایرانی مارکسیسم ـ لنینیسم، ریشه ناکامیها و تلخکامیها را نمودار ساخته است؛ بی آنکه زبان لعن و طعن یا پشیمانی در پیش گیرد. در کلامش افسوس و اندوه، از آن همه سرمایههای تباه شده، را میتوان حس کرد اما پشیمانی و احساس «شکستخوردگی» را هرگز.
بخشهایی از چنان سخنان پرقدری، از زبان افرادی که در گرامیداشت بابک امیرخسروی و ابراز احترام به وی و زندگانی پربارش انباز شدهاند، در این دفتر گرد آمدهاند. همچنین گزیدههایی از نوشتهها، سخنرانیهای وی، در کنار شرحی از این زندگانی نیز به قلم خود بابک تحت عنوان «زندگینامه سیاسی ـ شخصی» همینجا در این شماره مخصوص ارائه شده است؛ شرحی که نوشتن آن از خودِ بابک خواسته شده بود، تا در کتابی درج گردد که میبایست به نامدارانی از نسل ایرانیان تاریخ معاصر کشور اختصاص مییافت. از سرنوشت این کتاب بیخبریم. شاید انتشار آن در ایران به هزاران دلیل که روشن نیست و اگر هم روشن باشد از هیچ منطقی برخوردار نیست، معلق و معوق مانده باشد. مانند بسیار امور دیگر مملکت و حتا آینده کشور و ملت که همچنان در گرفتاریهای عموماً سیاسی و فرهنگیاش به تعلیق و تعویق افتاده است. اما به هر صورت ما یعنی گردآوردگان این دفتر از همت بابک در تدوین زندگینامه کوتاه شدهاش نیز سود بردهایم. زیرا نوشتن و ارائه فشردهای از این زندگی پر ماجرا و پرمعنا بخشی از وظایف ما در این دفتر بود. بابک در اینجا هم کار ما را آسان نموده است. درست مانند همان کاری که نزدیک به دو دههونیم پیش انجام داد؛ یعنی تدوین تجربههای ناکامی و آشکار نمودن مبانی نظری آنها و از این راه وارد ساختن نخستین تلنگرهای فکری بر بسیاری از ما که موجب گشایش راه خروجمان از ورطه تناقض و پریشانی گردید؛ خروج از سرگشتگی میان دلبستگی عمیق به میهن و ملت ایران و خیال خدمت به منافع آن از یک سو و غوطهخوردن در افکار و ایدئولوژی مارکسیست ـ لنینیستی، خاصه باورهای کژ و خام به اندیشه حکومت «خلقهای زحمتکش به رهبری پرولتاریا»، قبول سادهلوحانه «انترناسیونالیسم پرولتری» و به طور ویژه اسارت در «تئوریهای» پر خطر آن مکتب در باره «حق ملل در تعیین سرنوشت خویش» از سوی دیگر. خود بابک در باره اهمیت توجه به ریشه مشکل و تناقضات فکری پیکره و رهبری چپ ایران و ضرورت رفتن به ریشه افکار آنان و شکستن دایره سرگردانیشان خاصه در باره افکاری چون «حق ملل در تعیین سرنوشت خویش» گفته است: 
«… زیر بنای فکری طیف چپ از هر گرایشی، آکنده از آموزش لنینی در مسئله ملی است و همان گونه که… متذکر شدم، برخی دیگر از طیفها و گرایشهای سیاسی (ملی ـ مذهبیها) نیز متأثر از آنند. لذا اعتقاد من براین است که قبل از پرداختن به مبحث ملی در ایران و بررسی آن و عرضه راهحل، بررسی مقدماتی و انتقادی نظریات و گفتارهای اصلی پایهگذاران مارکسیسم و به ویژه لنینیسم در مسئله ملی و به طور اخص در مقوله «حق ملل در تعیین سرنوشت خویش» برای جویندگان راهحل مسئله در کشور ما…. ضرورت دارد… نباید از نظر دور داشت که شناخت این گذشته، حتی در لحظه مرزبندی با بخشهایی از آن ضرورت دارد، زیرا جزئی از تاریخ ما و ارثیه فرهنگی ماست. بدون پرداختن به ریشه، بدون پالایش افکارمان از رسوبات دگمهایی که در مغزهای ما و در ناخودآگاه ما لانه کردهاند؛ بدون لغززدایی (demystification) از برخی از احکام و اندیشهها و گویندگان آنها، دستیابی به زبان مشترک در این مبحث حیاتی و یافتن راهحلی مناسب با شرایط ایران برای آن بسیار دشوار خواهد بود….»(۳)
و پیشتر از این سخنان، در آغاز بریدن قطعی و بیرون آمدن از حزب توده ایران و در کوران درگیری و تلاشهای پیگیرش در جهت روشنگری در میان سایر اعضای خانواده چپ، در نامهای خطاب به جناحی از فداییان اکثریت، آن هم زمانی که هنوز «سوسیالیسم واقعاً موجود» بر پا و بخش مهمی از اعضا، کادرها و رهبری این دو تشکل اصلی چپ ایران در «مهاجرت سوسیالیستی» در اتحاد جماهیر شوروی سابق بسر میبردند و لنینیسم همچنان در میان این طایفه به مثابه مقدساتی دستنزدنی و نقد آن از «کفر ابلیس» بدتر و مستوجب همه نوع دشنام، تهمت، و انزوا بشمار میآمد، نوشته بود:
«نظریات لنین در ایجاد دگم حزب قدر قدرت، در ایجاد سیستم تک حزبی، دیکتاتوری حزب واحد، که به استبداد سیاسی و فجایع بعدی انجامید سرنوشتساز بود. دیکتاتوری استالین بر پایههای تئوریک و عملی آنچه که لنین بنا نهاد استوار بود. کاسه کوزه را بر سر استالین شکستن مسأله را حل نمیکند. باید ریشهیابی کرد و به ریشه خطاها پرداخت.»(۴)
مجموعه آن ریشهیابیها و برخوردهای مقدماتی فکری ـ انتقادی بیدارکننده به مبانی مارکسیسم ـ لنینیسم و نشان دادن شکست اخلاقی، سیاسی و فرهنگی این ایدئولوژی در عمل، همراه با ارائه فاکتهای تاریخی و نمودهای جنایتبار سیاست حکومت «مغولوار» استالین و حکومتهای بعدی تا مرحله فروپاشی «سوسیالیسم واقعاً موجود»، به صورت رسالهای تحت عنوان «مبحث ملی و بررسی اجمالی آن در ایران» تدوین و در سلسله شمارههایی، در نشریه راه آزادی منتشر گردید. آن رساله که به طور کامل در این دفتر ویژه نیز آمده است، حامل تأملات، تردیدها و انتقاداتی شد که در متن فشرده سخنرانی بابک امیرخسروی، به اقتضای برگزاری سمینارهای کمیته همبستگی در هامبورگ تحت عنوان «تمامیت ارضی و مسئله ملی»، در پاییز ۱۹۹۲ در اختیار ما قرار گرفت و پرتوی شد روشنگر بر راهی که ما ایستادن خود در آغاز آن را وامدار بابک امیرخسروی میدانیم؛ در آغاز مسیر تأملی دوباره در معنای کشور، استقلال و یکپارچگی حاکمیت ملت، به خودآمدن و باز کردن چشم و گوش بر الزامات عقلانی میهندوستی، حفظ تمامیت سرزمینی، حفظ ملت و دفاع از منافع کشور که اصول و مبانی آن به همتهای بلند فرزندان دیگر این مرز و بوم فراهم آمدهاند. به هر ترتیب ما فراموش نمیکنیم که ایستادن در آستانه این راه را با و به یاری بابک امیرخسروی آغاز کردهایم.
(ترا ای کهن پیر جاوید برنا ترا دوست داریم، اگر دوست داریم)
در سفری که ما با بابک امیرخسروی آغاز کردیم و در گذشت نزدیک به سه دهه از این همسفری، با وجود آنکه همه ایستگاههای توقفمان همواره یکی نبوده است، اگر چه نتیجهگیریهای برخاسته از درنگهایمان در گذشته و تاریخ معاصرمان همواره یگانه نبوده است، و هر چند که موضعگیریهایمان در قبال مسائل و مشکلات روز میهنمان همیشه و در همه حال آمیخته به همزبانی کامل نبوده است، اما، به رغم همه اینها، آنچه موجب شده است که ما در این سفر دراز چشم از تلاشهای سیاسی و به ویژه تأملات فکری بابک برنداریم، و آنچه که سبب شده است ما، همچنان کنجکاو و علاقمند، به مبانی و نتایجی که او در عمل و نظر گرفته است همدلانه چشمی داشته و از تشویق آن بازنایستیم و از مسیر موازی و همسوی او در این سفر خارج نشویم، بیتردید به موضوعات و مسایل بسیاری بستگی داشته است. از جمله ما نیز مانند دوستانی که در این دفتر سخن گفتهاند، بسیار تحت تأثیر شخصیت و خصلتهای مملو از آزادمنشی، راستگویی، صداقت و روشنی و شجاعت کلام، اخلاص و پاکی روان او قرار گرفتهایم. از گرمای حس لطیف و سرشار از عاطفه انسانی او، به دنبال هر تماسی، در خود احساس برخورداری و بهرهمندی کردهایم. روشن است که هیچ نمیتوان در اهمیت یک یک این خصلتهای نیک فردی در این انسان شریف، به عنوان عوامل مؤثر در حفظ پیوند و تداوم دلبستگی و بیش از آن برانگیخته شدن احترام و بزرگتر و مهمتر از آن اعتماد که شرط اول سیاست است، تردید نمود. ما به بابک اعتماد داشتهایم.
(ترا ای کهن پیر جاوید برنا ترا دوست داریم، اگر دوست داریم)
در میان این همه سبب پیوند و تداوم و استحکام آن، اما کیست که انکار کند، ایرانی بودمان پیوند را ناگسستنی و ابدی ساخته است. همه سیاستها، دیدگاهها و جهانبینیهای گوناگون و انگیزههای فردی و جمعی به کنار، اما بر کیست که پوشیده مانده باشد که عزت و مقام او در دل ما از برای چیست. کیست که نداند؛ در دل ایرانیان، از میان همروزگاران، آن کس جایگاهی یافته است که در این سالهای پر خطر به حال کشور و ملت بیشتر اندیشیده است؛ به روزگار نزار ایرانی که زیر «تابش» جهل و نادانی، ایدئولوژیهای قدرت و «سیاست»های برخاسته از نابخردی و تنگنظری و کژاندیشی، به قول عزتالله سحابی، یکی از رهبران ملی ـ مذهبی: «همچون کوه یخی در حال ذوب شدن است.» کیست که هنوز ندانسته باشد؛ در این زمانه سستی و تحلیل قوای ملت و کشور، کسانی به عزت تازه یا دوباره نزد ملت دست یافتهاند که به فراخور توان و امکان، آن هم بیهیچ ملاحظه و مصلحتاندیشی فرعی، ایران و حفظ کشور و ملت را در کانون توجه قرار داده و همه همت را در این روزگار تنگ در باز گرداندن این مصلحت برتر، به مرکز اولویتها، دلمشغولیها و سیاستها صرف کردهاند و در این راه از وارد شدن به هیچ میدان نبردی علیه انحرافهای کهنه و تازه نهراسیدهاند. کیست که بتواند چشم اغماض و بیاعتنایی بر نبردهای فکری و سیاسی بابک امیرخسروی بر محور حفظ ایران و آمیخته به مهر ملت و کشور و آرزوی تعالی آن برهم گذارد؟ نبردی سخت به یاری آگاهی، فکر و زبان و قلم آن هم با و در دایره «خودیها» که به باور ما از هر نبردی دشوارتر مینماید و نیازمند دلیری بیرون آمدن از خود و فاصلهگیری از «خودی»ست. چه بسیار کسان که به وسوسه حفظ خود در دایره محدود «خودیها» و لاجرم درجا زدن در افقهای تنگ در این نبرد باخته و تا انتهای بیربطی خویش رفتهاند. واماندگان در خود و در دایره خودیها درجا زدهاند و بابک در راه آینده مردمان و پایداری ملت خویش پیش رفته و پیشتر برده است.
(ترا ای کهن پیر جاوید برنا ترا دوست داریم، اگر دوست داریم)
و اما پیش از ادامه سخن در باره نبردهای فکری بابک برای آینده ایران و نشان دادن تکیهگاههای ایستادگی وی در برابر کجاندیشیهای تازه و کهنه، با استناد به اصل یعنی نوشتهها و گفتههای خود بابک امیرخسروی، جا دارد در اینجا به ارزیابی و قضاوت فرد ارجمند دیگری، از نوع خود بابک، در بارهاش توسل جوییم؛ به سخن زندهیاد داریوش همایون، که اگر امروز در میان ما میبود، بیهیچ درنگی، و حتما با مسرت و سربلندی، دریچههای دل را میگشود و به زبان قلم استوار و توانمند خود در ستایش آقای امیرخسروی این «فرزند ایرانزمین ما» هیچ کوتاهی نمیکرد و در ندای مشوقانه و آرزوی قلبی «زنده باد بابک» با صدای رساترش با ما همنوا میشد.
البته که داریوش همایون، در زمان خود و در قید حیات، قدر و منزلت بابک امیرخسروی را شناخته و به زبان آورده است. آن هم به هنگامی که امواج خطر علیه میهن بسی بلندتر از امروز میبود، ایران در درون کشور بیپناهتر و در بیرون زیر تیغ تبلیغات کژاندیشان منتکش تجزیهطلبان و فراخوانان حمله نظامی بیگانگان به کشور، پرنیان جان و روانش کدرتر و قلبش افسردهتر مینمود. داریوش همایون با آن نگاه بیدار اما نگران میهن و ملت، همان زمان، در آستانه گردهمآیی سوم اتحاد جمهوریخواهان، در جناح چپ، و همچنین در زمان تدارکات سلطنتطلبان برای برگزاری سومین نشست خود، در جناح راست، به این نیروهای تبعیدی در بارة عزمهای پرخطرشان برپایه برخی مواضع و اسناد مقدماتی هر دو نشست هشدار میداد که با گامهای شتابان و سیاستزده نروند، تا بار دیگر موضع لغو دیگری چون «حقوق سیاسی اقوام» و «چندپارگی» ملت ایران را زیر عنوان «ملیتهای ایران» یا فدرالهای قومی ـ زبانی آن هم تنها برای به دست آوردن دل گروه کوچکی تجزیهطلب و خوشامد بیگانگان در اسناد آن نشستها ـ از چپ و راست ـ ثبت نموده و بار دیگر در یکی از لغزشگاهها به بیراهه دیگری قدم گذارند و به قول او: «در هر دو سو با ملاحظات تنگ و اشتباهآمیز تاکتیکی، «راه دوزخ (تجزیه و پاکشویی قومی) را، (به پشتیبانی بیگانه) با نیات (نا) خوب هموار کنند.» داریوش همایون در آن زمان با بانگی بلند هشدار میداد که:
«مهم نیست که هیچیک از دو گردهمایی، رویداد تاریخسازی نخواهد بود و مردم ما از این روزها فراوان دیدهاند. ولی هر گامی در مسیر بد مخاطرات خود را دارد، زیرا در اجتماع نیز مانند طبیعت هیچ چیز از میان نمیرود. انحراف هر چه بزرگتر، ایستادگی در برابر آن لازمتر.»(۵)
در آن هنگامه بابک امیرخسروی در نگاه داریوش همایون، به قول معروف، صخرهای استوار در میان آتش و آتشافروزی بود. او در وصف آن صخرة اطمینان و اعتماد و «حق بزرگی که بر گردن ما داشت» در آن زمان نوشت:
«خوشبختانه صداهای نیرومندی از طیف چپ به بحث ملی (بحث مربوط به ملت ایران) در برابر«مسئله ملی» میراث استالین پیوستهاند…. نخست آقای بابک امیرخسروی است که از سالیان پیش یکایک دعاوی تجزیهطلبان را در میان چکش دانش گسترده و سندان احساس تعهد ملی خود خرد کرده است و به عنوان نمونه توصیه میکنم به آنچه در این زمینه در اسناد گردهمائی سوم جمهوریخواهان نوشته است نگاهی بیندازند. همان عقل سلیمی که با نگاه به ترکیب جمعیتی آمیخته و پراکنده ایران ــ فراورده سه هزاره تاریخ مشترک ــ به بحث وارد کرده بس است که ملتسازان را در دو سوی طیف به سوزندگی آتشی که میافروزند آگاه سازد.»(۶)
این «عقل سلیم»، ـ بابک امیرخسروی ـ نه تنها در مقطع سومین گردهمآیی جمهوریخواهان تبعیدی، بلکه در این سه دهه حتا لحظهای در دفاع از ایران و از مصلحت کشور و ملت غفلت نورزیده، از استناد و احساس سربلندی نسبت به این تاریخ مشترک هزاران ساله کوتاه نیامده و در برابر هیچ نیرویی، حتا در میان نزدیکترینها، و با هیچ میلی به جلب رضایت آنان به قیمت افتادن به کجراههای تازه و به وسوسه هیچ اتحادی با هیچ نیرویی به هزینه کشور، ایستادگی استوار را از دست نداده است. بابک امیرخسروی نه تنها در آن همایش بلکه از همان آغاز پایهگزاری اتحاد جمهوریخواهان و در همان گردهمآیی نخست، میخهای اصول خود و وظیفه محوری خدمت به میهن و التزام هر حرکت سیاسی تنها به چهارچوب منافع کشور را در سخنرانی افتتاحیه خود، که متن آن در این شماره آمده است، کوبیده و گفته بود:
«اگر اتحاد جمهوریخواهان ایران میخواهد به نیروی سیاسی ملی، به معنای تمام کشوری، مبدل گردد و مورد اعتماد ملت ایران قرار بگیرد تا با اطمینان سرنوشت خود را به او بسپارند، میباید در اندیشه و عمل، موضعگیریها، در اسناد و قطعنامهها، در رفتار و کردار خود، به گونه یک جریان سیاسی ایراندوست، طرفدار پیگیر استقلال و تمامیت ارضی ایران شناخته و پذیرفته شده باشد.» 
و پیشتر از تشکیل اتحاد جمهوریخواهان و در جدالهای فکری با بیشتر عناصر و سازمانهای تشکیلدهنده آن اتحاد که بسیاریشان، در مبارزه سیاسی علیه رژیم اسلامی، به صورت نطفهای«معجزهدهی» گفتمان فدرالیسم زبانی ـ قومی را کشف کرده و میرفتند، ایده فدرالیستی کردن ایران را جایگزین تئوری رنگ باخته حق تعیین سرنوشت لنینی نمایند و آن را به عنوان پرچم اتحاد و به مثابه «راه» خلاص شدن از نظامهای استبدادی متمرکز بلند کرده و زیر فشار گروههای جداییخواه فدرالیسم را با دمکراسی برابر کنند، بابک امیرخسروی آن ایده را بیپایه و مخرب اعلام نمود. در حقیقت او، در میان فعالان سیاسی، از نخستین کسانی بوده است که باشناختی تحقیقی ـ تاریخی و توضیحات فشرده اما مستدل و به قول حقوقدانان با تعریفی جامع و مانع، دست به روشنگری زد و با صراحت، چشم دوخته در چشم بسیاری از «خودیهای» طرفدار فدرالیسم در برابر این کجراهه تازه ایستاد. در نخستین جلسه سخنرانی کمیته همبستگی در سال ۱۹۹۲ که به بابک امیرخسروی اختصاص داشت، او طی سخنان خود که متن آن نیز در این شماره آمده است، در باره ماهیت و واقعیت نظام فدرالیستی و خلاف بودن آن در برابر تاریخ و واقعیت ایران گفت:
«شکل حکومتی فدراتیو که برخی پیشنهاد میکنند، بهیچوجه با واقعیت ایران همخوان نیست. برخلاف نیت مدافعان آن، که از جمله راهحل فدراتیو را برای تمرکززدائی مطرح میسازند، فدرالیسم به مثابه شیوه دولتمداری، هر جا عنوان شده، هدفی جز تمرکزگرائی نداشته است و همواره از سوی چند دولت یا ایالت مستقل و حاکم که به دلایلی مصمم بودهاند سرنوشت سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و نظامی خود را در یک روند تاریخی و در زمان به هم پیوند دهند، انتخاب شده است. بنا به حقوق بینالمللی، دولت فدرال جامعه سیاسی مرکب از کشورهای کوچکتر است و هدف اساسی آن، همگون کردن و مستحیل ساختن دولتهای عضو در قالب کشوری نوین است. دولت فدرال پویشی از تفرّق به تجمّع و از پراکندگی به وحدت است…. دستیابی به وحدت سیاسی و تشکیل دولت واحد در ایران، بطور عینی یک دستاورد مترقی و در جهت حرکت تاریخ و فرجام یک روند طولانی در مبارزه برای پایان دادن به سیستم خانخانی و ملوکالطوایفی بوده است. وضع اخیر همواره در دورانهای ضعف و انحطاط کشور و از هم گسیختگیهای ناشی از تجاوزات خارجی به ایران، رونق داشته است…. طرح امروزی آن (شکل حکومت فدراتیو) در ایران، رجعت به گذشته و در شرایط عقبماندگی نسبی فرهنگی و وجود اقوام متعدد در ایران، میتواند زمینهساز رشد گرایشهای جدائیگرایانه باشد و استقلال و تمامیت ارضی کشور را به خطر بیندازد. کافی است نگاهی به تحریکات تاریخی و دائمی کشورهای همسایه علیه ایران در گذشته و حال بیفکنیم…. گذار از نظام استبدادی ریشهدار کنونی، در جامعهای که فاقد فرهنگ و آموزش دموکراسی لازم است، به سوی جامعهای آزاد و دموکراتیک به یکباره امکانپذیر نیست. باید از توسّل به راههای افراطی و آزمایش نشده در ایران و اساساً راهحلهائی که مغایر با واقعیت عینی سیاسی ـ اجتماعی و تاریخی کشور است، احتراز کرد.»
و پانزده سال بعد، در آستانه همایش سوم اتحاد جمهوریخواهان که بار دیگر بحث اتحاد با احزاب قومگرا، قبول خواست آنان مبنی بر فدرالیسم قومی ـ زبانی به مثابه راه تحقق «مکراسی» در ایران، پذیرش «حقوق سیاسی اقوام» یا به قولی «ملیتها»ی ایران در کنار افکار کهنه «کثیرالمله» دانستن ایران، در میان نیروهای تبعیدی از جمله چپها و برخی از چهرهها و اعضای اتحاد جمهوریخواهان اوج تازهای گرفته و از سوی دیگر ایران زیر تهدید و سایه خطر حمله نظامی، به هر بهانهای، و به دعوت همان قومگرایان تجزیهطلب، قرار داشت و حلقهای گسترده از مخالفت قدرتهای جهانی و منطقهای ایران را در محاصره تنگ شونده خود گرفته و کارگزاران و خادمانی در آن حلقه آماده مداخله و آشوب در مرزهای ایران بودند، بابک در آن دوره خطر در اسناد پیش از دستور آن همایش، پیوسته نوشت و منتشر کرد و در نوشتههای خود از اخطار و هشدار به چپها و جمهوریخواهان بازنایستاد تا از گرفتن مواضع نادرست و ایستادن دوباره در سمت غلط تاریخ برحذر باشند.
آنچه در آن روزها به ملغمه نظرات کژ در میان ایرانیان تبعیدی افزوده شده بود، استناد دائمیشان به میثاق جهانی حقوق بشر بود، و به یاری آن کشیدن پردهای از فریب و فریبندگی بر افکار سرگردان و ویرانگر در میان نیروهای تبعیدی بیزار از حکومت تبعیضگر و ستمپیشه اسلامی. اقدام مهم بابک امیرخسروی در آن مقطع، برای بیرون آوردن نیروهای این اتحاد از سرگشتگیهای تازه، دامن زدن به بحثی عمیقتر در مضمون میثاق جهانی حقوق بشر سازمان ملل بود؛ تلاشی پراهمیت در پرده برداشتن از تبلیغها و تفسیرها و نسبتهای نادرست به این میثاق. بابک در آن روزها پیگیر و خستگیناپذیر و از طریق استدلالهای استوار و با تأمل بر تجربههای تاریخی متفاوت در جهان و ویژگیهای ایران، روشن نمود که در این میثاق اصل بر حقوق فردی و شهروندی افراد متعلق به اقوام و از جمله اقوام ایرانیست. او در حالی که چون همیشه بر حقوق و آزادیهای فرهنگی، زبانی و دینی آمده در میثاق و بر ضرورت رشد و توسعه مناطق قومی ایران ـ این «ایرانیان ایرانیتر از همه ایرانیان» ـ پای میفشرد، اما پیوسته هشدار میداد که جایز نیست! بدفهمی و ناراستیست، اگر کسی بخواهد قوم را به جای ملت نشاند و زبان را به ابزار ملتسازی بدل کند. او در آن بحثهای روشنگرانه همچنان بر راهحل ویژه ایران در تدارک دمکراسی، بر سرکار آوردن دولت منتخب ملت و دادن صورت عینی به آزادی در چهارچوب حکومت قانون و تحقق عملی میثاق جهانی حقوق بشر و رسمیت بخشیدن به برابری حقوقی احاد ملت ایران، یعنی ملتی پدیدار شده از سحرگاه تاریخ همراه با سابقه هزاران ساله در همزیستی مسالمتآمیز، پیوند و آمیزش اقوام ایرانی ایستادگی استوار نمود.
بابک امیرخسروی بارها و در هر فرصت دیگری که پیش آمده و هر جا که لازم بوده است به احترام به «هویتهای قومی»، اما بر اهمیت دفاع از «تعلق ملی» تک تک ایرانیان از هر قوم و تباری به ملت ایران بپا خاسته و سخن گفته است. از جمله سخنان ناگزیر وی در همایش پنجم اتحاد جمهوریخواهان و ایستادگی دوباره و لازم بر یگانگی ملت ـ دولت و اینکه:
«سخن گفتن از «ایران چند ملیتی» نادرست است. چنین چیزی اصلاً ممکن نیست. مگر میشود گفت که در ایران یک ملت وجود دارد و ده ملت دیگر هم هست! این اصلاً معنی ندارد. مگر میشود!؟ ملت و دولت به هم پیوستهاند. یعنی اگر ملتی وجود دارد، یک دولت هم وجود دارد. بنابراین مگر میشود در یک کشوری ملتی با دولتش وجود داشته باشد و در عین حال ده ملت دیگر با دولتهایشان وجود داشته باشند؟ چنین چیزی امکان ندارد!»(۷)
البته این همه ایستادگی روشنگرانه چندان فرجام ظفرمندی به اتحاد جمهوریخواهان نبخشید و از آن نیرویی فرانرویید که بابک آرزویش را داشت. انشعابهای تازه و پراکندگیهای بیشتر عاقبت کار آن شد. تا جایی که بابک خود در مصاحبهای به صراحت و صداقتی که در جنم اوست، به شکست این حرکت و فقدان چشمانداز تازه در میان نیروهای آن اشاره کرده و میگوید:
«مطلب این بود که برنامه گسترده و منسجمی ارائه بشود و این برنامه بتواند محور تجمع نیروهای سیاسی گسترده در خارج کشور باشد که بعد بتواند احتمالاً با داخل کشور هم یک رابطه برقرار بکند. این متأسفانه نشد. یعنی آن ایده اولیه ایجاد یک جریان گسترده، با آنکه اعلامیه با حمایت خیلی گستردهای روبرو شد و بیش از ۱۰۰۰ نفر این مانیفست را امضاء کردند، و بعد کنگره و یا همایش برلین تشکیل شد و در کنگره برلین هم شاید ۷۰۰ ـ ۸۰۰ نفر شرکت کردند و حضور داشتند، تعداد زیادی از آمریکا آمدند، و گرایشهای سیاسی مختلفی در همایش برلین حضور داشتند که امید بزرگی ایجاد کرده بود ولی متأسفانه نتوانست ادامه پیدا بکند و باید ریشهیابی کرد که چه شد که آن شور و هیجان اولیه نتوانست ثمر لازم را بدهد و بشود یک جریان وسیعی را بوجود آورد که بتواند همه نیروهای سیاسی را در بر بگیرد و واقعاً مشعلدار مبارزه برای آزادی و عدالت اجتماعی در ایران باشد. این موفق نشد. یعنی ما کارمان را با درخشندگی زیادی که در آغاز مواجه بود ولی با گذشت زمان به تدریج این درخشندگی را از دست داد و میبینید که امروز فرسنگها با آرمانهای روزهای اولیهمان به آن امید بسته بودیم، فاصله گرفتیم…. حقیقتاش این است که امید چندانی ندارم به اینکه بعد از تجربه اتحاد جمهوریخواهان ایران که الآن با مشکلات فراوانی روبرو است و یک انشعابی هم در آن صورت گرفته، بشود دوباره یک حرکت دیگری را بوجود آورد از نیروهائی که الآن میشناسیم.»(۸)
بدیهیست بر پایه آنچه نمونهوار از دیدگاههای بابک بر محور ایران آمد؛ زیر بنای چنین «برنامه گسترده و منسجمی» در نظر او، به هیچ روی نمیتوانست جز بر بنیاد حفظ تمامیت ارضی، استقلال و یکپارچگی کشور قرار گیرد. هر برنامه یا هر گام سیاسی، حتا به نام آزادی و حقوق بشر اگر بر چنین بنیادی استوار نمیشد و در جهت تحکیم و تقویت کشور و ملت و ضامن نیکبختی، صلح و مسالمت کوتاه و بلندمدت میان مردمان ایران و میان ملت ایران و ملتهای دیگر جهان نمیبود، نمیتوانست از طرف بابک به دید همدلی و موافقت نگریسته شود و جز نقض غرضی محسوب نگردد. اما با وجود این همه تلاش از سوی بابک در جهت تفهیم چنین امر بدیهی و بنیادی، به عنوان شرط اصلی و بستر طبیعی فعالیت سیاسی و اجتماعی هر نیرویی با عنوان ایرانی، هنوز نشانههای مطمئن از این فهم در افکار طیفی از ایرانیان سیاسی و فعال بیرون کشور، از جمله بسیاری از چپها و جمهوریخواهان، پدیدار نشده است.
به رغم این ناکامی، که هیچ مهم نیست، زیرا که قرار نبوده و نیست که از بیرون تاریخ ایران را رقم بزنند، و امروز بیداری و هشیاریهای تازه ملت در داخل کشور در دلها امیدها آفریده است، اما نباید از یاد برد که تلاشها و ایستادگیهای بابک امیرخسروی در میان چپها در این سه دهه و در میان جمهوریخواهان در این یکدهه گذشته، امضا و اثر انگشت نیک خود را برجا گذاشته و رخصت و فرصت نداده است تا از آن جمعها سندی فراگیر در کجاندیشی دیگری مبنی بر تردید و نقض اصل «همبستگی سراسری ملی و وحدت سیاسی و یکپارچگی کشور ایران»(۹) در سابقه جنبش سیاسی در تبعید باقی بماند، تا وسیله بازیهای بد یمن بداندیشان و بیگانگان گردد و یا به مثابه سند اعتبار و مشروعیت گروههای جداییخواه مورد تشبث قرار گیرد. و از این گذر لکه سست عنصری بر دامن سایر ایرانیان تبعیدی نشسته و موجب سرافکندگیشان از ناتوانی یا غفلت از ایستادگی و مقابله با افکار و عمل انحرافی گردد. از این منظر بابک امیرخسروی بازهم «حق بزرگی بر گردن ما» گذاشته است. یاشاسون بابک بیزیم ایران بالاسی!
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱ـ برگردان جمله «زنده باد بابک فرزند ایران ما» به زبان آذری «یاشاسون بابک بیزیم ایران بالاسی» در عنوان این نوشته توسط فتحاللهزاده و خطنگاری زیبای آن توسط ماندانا زندیان است که از هر دو آنها قلباً سپاسگزاریم.
۲ ـ اتابک فتحاللهزاده از چریکهای فدایی خلق و عضو سابق سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت) نویسنده سه کتاب «خانه دایی یوسف» «اجاق سرد همسایه» و «در ماگادان کسی پیر نمیشود» که به ترتیب شرح سرنوشت و تجربههای خود و یارانش در دوره «مهاجرت سوسیالیستی»، شرح سرنوشت پررنج برخی ایرانیان از نسلهای پیش از خود و سازمانش در کشور اتحاد جماهیر شوروی سابق است و سومی ارائه سرگذشت دکتر صفوی و یادماندههای وی از اردوگاههای استالینیست. جمله نقل شده در متن از اتابک فتحاللهزاده از کتاب «مهاجرت سویسالیستی» به همت بابک امیرخسروی و محسن حیدریان است.
۳ ـ از رسالۀ «مبحث ملی و بررسی اجمالی آن در ایران» بابک امیرخسروی
۴ ـ بخشی از نامه بابک امیرخسروی (سال ۱۹۸۸) در باره مواضع «جناح چپ اکثریت» به نقل از کتاب «خانه دایی یوسف»
۵ ـ از کتاب «بیرون آمدن از سه جهان ـ گفتمان نسل چهارم» مقاله «شهروند ایران یا شهروند قوم» ـ داریوش همایون ـ مه ۲۰۰۷
۶ ـ همانجا
۷ ـ بخشی از سخنان بابک امیرخسروی، پیاده شده از نوار تصویری از همایش پنجم در اکتبر ۲۰۱۲ در شهر کلن آلمان
۸ ـ به نقل از «گفتگوی اتحاد جمهوریخواهان با بابک امیر خسروی شنبه ۱۷ دی ۱۳۹۰ برابر با ۷ ژانویه ۲۰۱۲»
۹ ـ از متن قطعنامه ـ بند سوم ـ همایش سوم اتحاد جمهوریخواهان ایران ماه مه ۲۰۰۷ در برلین آلمان، در تأکید بر اصل تمامیت ارضی و یکپارچگی ملی
تعلق بابک به نسلی از انسانهای با فرهنگ و مدرن / گفتوگو با فرهاد فرجاد
گفتوگو با فرهاد فرجاد
تلاش ـ پرسشهایمان را با زمان و مکان آشناییتان با بابک امیرخسروی شروع کنیم. آشنایی از ایران بود یا در خارج کشور؟ روابط سیاسی و تشکیلاتی چگونه به دوستی بدل شد؟
فرهاد فرجاد:
اولین دیدار من با بابک در فرانسه بود. ما یک گروه از اعضا و هواداران حزب توده و آن موقع در کنفدراسیون بودیم. زمانی که احمدزاده و یارانش از گروه فدائی زیر حکم اعدام بودند، کنفدراسیون در پاریس و در اعتراض به این حکم اعدام دادگاههای فرمایشی یک اعتصاب غذا سازمان داده بود. من و عدهای از رفقای تودهای در پاریس در این اعتصاب غذا شرکت داشتیم. قبلاً شنیده بودم که بابک امیرخسروی در پاریس است و خیلی به دیدارش علاقه داشتم. چون اسمش را شنیده بودم، میدانستم که بابک یکی از رهبران جنبش دانشجویان تودهای در ایران و در سازمان دانشجویان دانشگاه تهران معروف و در جنبش دانشجویی نام آشنائی بود. او در هیئت دبیران سازمان جهانی دانشجویان حضور داشت. یعنی از طرف سازمان دانشجویان دانشگاه تهران و به نمایندگی از طرف دانشجویان برای شرکت در این ارگان انتخاب شده بود.
بچههای کنفدراسیون، اعم از تودهای یا غیرتودهای و حتی بعضی از ضدتودهایها تعریف میکردند که بابک امیرخسروی برای عضویت در کنفدراسیون (IUS) خیلی به آنها کمک کرده است. خلاصه بیشتر ما یک تصور و خاطره مثبتی از بابک داشتیم. از او به خوبی یاد میشد. این بود که خیلی علاقه داشتیم بابک را ببینیم. به یک رفیق قدیمی در پاریس اصرار کردیم که خبر بدهد که ما اینجائیم و دوست داریم بابک را ببینیم. بابک به محل اعتصاب آمد. آن زمان هم ما خیلی علاقمند بودیم، همه رهبران حزب و آنهایی که به دلایلی نامی داشتند و برایمان مهم بودند را ببینیم. آنها الگوهای ما به حساب میآمدند. خلاصه بابک آمد و ما دور او را گرفتیم و نسبت به وی خیلی اظهار علاقه کردیم. این را از این جهت میگویم چون ظاهراً، آن گونه که خود بابک هم میگوید، این حادثه به لحاظی در زندگیاش همیشه مهم بوده است. بعدها خودش برایمان تعریف میکرد که پیش از این دیدار، او در حقیقت از حزب بریده بود. یعنی بعد از پیش آمدن مسئله چکسلواکی از حزب بریده و خانهنشین شده بود. از طرف دیگر پس از ترک چکسلواکی و همزمان با اقامت گزیدن در پاریس در ایران دادگاهی علیه او جریان داشت و برایش پروندهسازی کرده بودند. پلیس بینالمللی ـ اینترپل ـ نیز به درخواست دولت ایران، به قصد دستگیری و تحویلش به ایران تلاش میکرد. بابک تعریف میکرد: «وقتی به محل اعتصاب آمدم و شما را دیدم و شور بچههایی را دیدم که همه اعتصاب غذا کرده و در حال مبارزه بودند، حالم دگرگون شد و فکر کردم که من در خانه نشسته و هیچ کاری نمیکنم و اینها دارند مبارزه میکنند. من نیز باید کاری بکنم.» و این سرآغاز و شروع فعالیت دوباره بابک شد.
در آن روز و در آن مکان ما بابک را دور کردیم، با هم در مورد مسائل مختلف صحبت کردیم. بابک تأثیر خیلی خوبی بر ما گذاشت. البته در آن زمان ما مانند تمام دانشجویان سراسر جهان، مانند دانشجویان فرانسه و آلمان بسیار رادیکال بودیم، نوعی شورشی. جو رادیکال جنبش دانشجویی کشورهای دیگر بر ما یعنی دانشجویان ایرانی نیز تأثیر خود را داشت. بابک آن زمان از زاویه سوسیالیسم اروپایی در موضع انتقادی نسبت به شوروی قرار داشت، اما بسیاری از ما دانشجویان در آن زمان از موضع رادیکال، حتا از موضع استالینیستی و مائوئیستی به شوروی و خروشچف انتقاد داشتیم. اما بابک با تندروی میانهای نداشت. با وجود این همه ما از بابک خوشمان آمد. خاطرم میآید که همسر طبری در باره بابک میگفت که او انسان خوب و سادهای است. اما تحت تأثیر افکار همسرش که تروتسکیستی است میباشد. من هر بار که به پاریس میرفتم کنجکاو بودم و میخواستم ببینم که همسر بابک چه میگوید که به او میگویند تروتسکیست. چیز خاصی نیافتم. شاید میشد به او سوسیال دمکرات گفت یا حتا لیبرال اما از تندروی حال چه تروتسکیستی باشد یا غیر آن، چیزی دیده نمیشد.
تلاش ـ از رابطه شما و بابک در ایران بپرسم، آیا در زمان انقلاب به ایران بازگشتید؟
فرجاد:
بله. اما تا به ایران برسیم میخواهم دو ـ سه مطلب دیگر را در باره بابک یادآوری کنم که به نظرم به شناخت وی کمک میکند. مواضع ما در کنفدراسیون به شدت به نفع و در دفاع از شوروی بود. ما سخت طرفدار شوروی و احزاب برادر بوده و هر چیز دیگری را منحرف میدانستیم. گاهی هم اگر به شوروی انتقادی میکردیم باز از موضع ارتدکسی و رادیکال بود. مثلاً نسبت به دوره خروشچف و خود خروشچف موضع انتقادی داشتیم. اما انتقادمان اینکه چرا به قدر کافی انقلابی نیست. در حالی که بابک بیشتر در موضع کمونیستهای اروپایی بود. ظاهراً مواضع ما از هم خیلی دور میبود، ولی اصلاً اینجوری نبود. برعکس ما در خیلی از مسائل نظرات مشترکی داشتیم. مثلاً در مورد مبارزه در درون ایران یا در اینکه اتحاد شوروی باید سنگر سوسیالیستها باشد. در موضع انتقادی به حزب هم با بابک همنظر بودیم. در ایران نیز ما تقریباً مواضعمان کاملاً یکی بود؛ یعنی در مورد تحلیل از شرائط و انقلاب ایران، ضرورت شرکت در انقلاب. ما در آن زمان موضع رادیکالتری داشتیم و میگفتیم باید برای ایران مبارزه کرد و حزب باید در ایران مبارزه را شروع کند. آن موقع به این انتقاد داشتیم که چرا اتحاد شوروی در مورد انقلاب ایران موضع نمیگیرد یا موضع رادیکال نمیگیرد.
آن زمان من هم موضعم این بود که باید برگردیم به ایران. ایران در شرائط انقلابی بود و ما دیگر تاب و تحمل خود را از دست داده بودیم. اما حزب به بهانه خطر دستگیری مخالفت میکرد. و در نهایت در برابر پافشاری ما رضایت و اجازه داد. روز ۲۱ بهمن همگی، که البته پاسپورت هم نداشتیم، با یک هواپیما عازم تهران شدیم. هنگام ورود به فرودگاه، عکس فرح و شاه هنوز در فرودگاه بود. فدائیان در دانشگاه تهران مراسم ۱۹ بهمن را به روز ۲۱ بهمن محول کرده بودند و ما در ۲۱ بهمن وارد ایران شدیم. البته بابک همراه ما نبود و بعداً آمد. بابک را هم حزب فرستاده بود ایران، چون دیگر اعتقاد پیدا کرده بودند که رهبری باید هر چه زودتر به ایران برگردد.
تلاش ـ ارتباط شما با هم در ایران چگونه برقرار شد؟
فرهاد فرجاد:
بابک در شعبه شهرستان بود و تشکیلات آن. من عضو رهبری سازمان جوانان بودم و بعد به تشکیلات پیوستم. و پیوستنم به تشکیلات شهرستان به این صورت اتفاق افتاد: همانطور که شرح دادم من و بابک همدیگر را از اروپا خیلی خوب میشناختیم و در ایران هم با یکدیگر ارتباط داشتیم. ولی ارتباط حزبی و تشکیلاتی نبود. در آغاز در ایران اتفاق مهمی افتاد که از نظر سیاسی اهمیت داشت. اگر به یادتان مانده باشد یکبار همان اوائل انقلاب چند وقتی اسلامیها یورشی به احزاب دمکرات و چپ آوردند، از جمله حزب توده. دفتر حزب را هم بستند. حزب توده نام این یورش را گذاشته بود چرخش به راست اول. یادم هست که فدائیها و تودهایها را غیرقانونی کردند، البته رسماً نگفتند غیرقانونی، ولی دفاترهایشان را بستند روزنامه هم دیگر در نمیآمدند. و در آن زمان بعضی افراد رهبری حزب آنالیزشان این بود که «تمام شد!» یعنی ایران در حال رفتن به سوی غرب و آمریکا است و انقلاب هم تمام شد و ما هم زیر ضرب خواهیم رفت. همزمان در آن موقع در کردستان هم درگیری بود. بعضی از همان رفقا میگفتند؛ چون ایران به هواپیمای فانتوم و یدکیهایش احتیاج دارد و آنها هم از آمریکا میآید و خلاصه حکومت ایران به آمریکا نزدیک شده و بنابراین ما را هم خواهند زد که نتیجه این نزدیکی است و… آنچه به خاطر دارم و برایم مهم است، اینکه بابک جزو نادر کسانی بود که همان موقع وقتی از او نظرش را پرسیدم گفت؛ اینها همه بیربط است و این حرفها بیمعنیست و چیز خاصی نشده است. البته در آن زمان تقریباً اکثریت حزب به گونهای دیگر فکر میکرد. معمولاً نظر اصلی را رفیق کیانوری میداد و بقیه هم تأیید میکردند. البته بابک اصلاً اینطوری نبود. او تحلیل خودش را داشت، حال غلط یا درست. و بنظر من همان موقع هم قضیه را درست میدید. حرفی که او زد در حقیقت درست در آمد.
ـــــــــ
- بابک نظرش این بود که عمده وابستگی حزب نظری نبود بلکه وابستگی عملی، به معنای نفوذ کا. گ. ب در حزب و بکار گرفتن افراد حزبی بود. و بابک همیشه میگفت؛ تا وقتی حزب در شوروی باشد این بند وابستگی باقی خواهد ماند. بنابراین تمام فکرش این بود که کاری بکند تا حزب به بیرون از شوروی منتقل شود. یعنی رهبری حزب بجای اینکه در شوروی باشد بیاید در غرب یا در مرزهای ایران
ـــــــــ
در خارج هم که بودیم همیشه بابک در مورد مسائل تحلیل خودش را داشت. گاه موضع و تحلیلش به تحلیلهای رهبری نزدیک بود، اما همیشه موضع مستقلی هم نسبت به حزب و هم نسبت به شوروی یا به قول آن روزها، احزاب برادر داشت. به قول معروف؛ آنچه استاد ازل میگفت تکرار نمیکرد. یعنی خودش فکر میکرد، خودش تحلیل داشت و این یکی از جذابیتهایش برای ما بود. به عنوان مثال در خارج از کشور، کنفدراسیون دانشجویی موضع انتقادی به شوروی داشت. از این رو حزب هیچ نظر خوشی به جنبش دانشجویی نداشت. اما نظر بابک اینطور نبود. آن جنبش برایش مهم و به آنها نزدیک بود. ما آن زمان فکر میکردیم هر کسی به شوروی انتقاد بکند حتماً یک پایش به امپریالیسم میرسد. ولی او اصلاً چنین موضعی نداشت. در عین حال خودش هم موضع انتقادی نسبت به شوروی داشت. هر چند که راجع به مواضع انتقادیش به شوروی با ما زیاد حرف نمیزد ولی نظراتش با موضع آنها تفاوت داشت. موضع آنها را نمیگرفت.
و اما در مورد ارتباط تشکیلاتی ما: بابک در کمیته شهرستان بود و وضع تشکیلات شهرستان خیلی آشفته و درهمریخته و خراب بود. رفقای قدیمی تودهای که خیلیهاشان ۲۰-۳۰ سال هیچ کاری نتوانسته بودند بکنند و در اصل به زندگیهای خودشان مشغول بودند، به یکباره با شرایط نهضت مواجهه شدند. حزب که به ایران آمد آنها هم آمدند و فعال شدند و چون به چم و خم کار وارد بودند مسئولیتها را گرفتند و شدند مسئولین حزبی. برای آنها گرفتن مسئولیتهای کلیدی حزبی مهمتر از هر چیزی بود. در صورتی که اکثر جوانانی که به سوی حزب آمده بودند، که بیشترشان از جنبش فدایی بوده و سالها در داخل ایران مبارزه و فداکاری کرده بودند، حتا خود را شایسته عضو شدن در حزب نمیدانستند و میگفتند که ما سمپات حزب هستیم! آنها به زدوبندهای تشکیلاتی هم وارد نبودند. به هر حال در آن زمان وضع تشکیلات حزبی در ایران خیلی خراب شده بود و حزب هم اجباراً ـ میگویم اجباراً چون حزب دل خوشی نداشت که دست بابک را در تشکیلات زیاد باز بگذارد. به خصوص در مورد اصفهان که یکی از رفقای کاندید ما همکاریاش با ساواک در آمده بود و تشکیلات آنجا به هم خورده بود ـ بابک را برای تجدید سازماندهی در استانها و شهرهای مختلف فرستادند. بابک هم در آن تجدید سازماندهی شروع کرد به روی کار آوردن تیپهای جوان، تا به این ترتیب جان تازهای به تشکیلات بدهد. در همین رابطه بود که از من هم خواست که من به اصفهان بیایم. خود من هم جزو همان جوانهایی بودم که فکر میکردیم هر جا حزب به ما نیاز دارد باید به آنجا رفته و خدمت کنیم. باید در خدمت حزب باشیم. اصلاً به عقلم هم نمیرسید که آدم باید مسئولیتهای گرهای داشته باشد. وقتی هم که در سازمان جوانان بودم مرا به عنوان تبلیغات به محلها و مکانهای مختلفی میفرستادند. یعنی وقتی در شهرستانها کار خراب میشد مرا میفرستادند تا به قول معروف آنجا را آب و جارو کنم. ولی سعی میکردند هیچوقت مسئولیت تشکیلاتی مشخصی نداشته باشم. چون ما آن روزها جوان و شورشی بودیم و آنها به ما اطمینان نداشتند. اینها را که میگویم، بعداً فهمیدم، آن موقع نمیدانستم و به ذهنم هم خطور نکرده بود. در این میان بابک پیشنهاد کرد که من به اصفهان بیایم، برای کمک و به عنوان مشاور. هدفش اما این بود که من به اصفهان بیایم تا به تدریج جا بیفتم و بعداً مسئولیت اصفهان را به عهده بگیرم. من هم طبیعتاً قبول کردم. از اینجا هم رابطه و همکاری تشکیلاتیمان با یکدیگر شروع شد.
البته بعدها در مورد علت این کار خود به من توضیحاتی داد که پیش از آنکه آنها را اینجا بازگو کنم لازم میدانم بگویم؛ از زمانی که بابک را شناختهام، پایه افکار و اعتقاداتش بر ایراندوستی و ملیگراییاش قرار داشت. راهنمای بزرگ حرکتش عشق به ایران و عرق ملیاش بود. بر این پایه نظرش این بود که؛ معضل بزرگ این است که تا زمانی که حزب در شوروی است، نمیتواند مستقل باشد. راه استقلال حزب این است که به ایران بازگردد. او تا زمان فروپاشی شوروی میگفت؛ من دوست دارم که ایران روابط حسنهای با شوروی داشته باشد، البته نه اینکه دوست دارم، بلکه نگرانم چون شوروی قدرتی بزرگ در همسایگی ما است و حزب هم در چنگ شورویهاست و نمیتواند مستقل باشد. ما باید با روابط حسنه این کشور صاحب قدرت را آرام نگه داریم. او میگفت حزب میتواند به چوبدست خطرناکی برای شوروی تبدیل شود علیه سیاست ایران و این مبارزه ملی در درون حزب، خودش کمک بزرگی است به استقلال ایران از این سو. بالا کشیدن جوانان و سپردن مسئولیتهای حزب به آنها نیز از نظر بابک به استقلال حزب کمک میکرد.
تلاش ـ برداشت ما از سخنان شما این است که جوانانی که به سمت حزب آمدند در واقع از فعالین درون ایران بودند. بعضاً هم از جنبش فدایی. بابک هم در نوشتهها و خاطراتش به این امر اشاره کرده است. سئوال این است که این جوانهایی که در داخل ایران بودند، در آن زمان چه تصوری از حزب توده و مناسباتش با شوروی و یا اساساً چه برخوردی با مسئله شوروی داشتند؟ آنها که با تفکر انترناسیونالیستی و دفاع از پایگاه سوسیالیسم به سمت شما میآمدند، در مواجهه با افکار انتقادی بابک به حزب و به شوروی چه عکسالعملی نشان میدادند؟
فرجاد:
در درجه اول فکر بابک این بود که جوانهایی که به حزب جذب شدهاند، درون حزب بیاورد بالا. یعنی حزب را به دست جوانها بدهد. تا عملاً تشکیلات از دست آدمهای فسیل و آدمهای کا گ ب صفت خارج شود. تصورش هم این بود که این پروسه طول خواهد کشید و حزب هر چه توی ایران بماند و پا بگیرد این پروسه به سرانجام خواهد رسید. چون خیلیها اعتقادشان بر این بود که مسئله اساسی وابستگی حزب عمدتاً در ارتباط با مهاجرت رفقا چه قبل و چه بعد از ۲۸ مرداد بوده است. جوانگرایی بابک در حزب هم به نوعی به منزله راهحلی در برابر این معضل بود و فرا خواندن من به اصفهان و بعد گرفتن مسئولیت بختیاری و یزد توسط من هم در این رابطه بود.
و اما در مورد مواضع انتقادی بابک و گرایش به شوروی، همان طور که قبلاً هم گفتم او آن موقع به طور مستقیم چیزی نمیگفت. اگر هم میگفت به نظرم تأثیری نمیداشت. تودهایهای جوانی که در ایران بودند قبول نمیکردند. من بر اساس تجربه خودم میگویم. من با آنچه که شوروی میگفت، ممکن بود مخالف باشم که بودم و در برابر آن موضع میگرفتم، اما در عین حال جایی اگر کسی علیه شوروی حرف میزد از خود روسها ارتدکستر برخورد میکردم. وضعیت در ایران هم به این صورت نبود که مثلاً یکی بیاید در حزب بگوید شوروی اینطور یا آنطور است و اعضا تحت تأثیر او قرار بگیرند. کوچکترین حرف با مخالفت روبرو میشد. اما فکر اساسی بابک این بود که جوانها بیایند. جوانانی که در ایران به چپ گرایش پیدا کرده بودند، از سر موضع عدالتخواهی، از موضع پیشرفت و ترقی ایران بود، تصورشان بر این بود که از راه سوسیالیستی و انقلاب زودتر به این اهداف خواهند رسید. میخواستند از راه میانبر به این اهداف برسند. نظرشان بر این بود که امپریالیستها موجب عقبماندگی ایران شدهاند. اکثر بچههای حزبی هم که به شوروی رفتند، هرگز تابع نشدند و وقتی با واقعیتها روبرو شدند، سخت مقاومت کردند.
بابک نظرش این بود که این جوانها به تدریج با بحث و مطالعه و آموزش خواهند توانست به مسائل درست برخورد کنند و به واقعیتها پیببرند. او، با توجه به تجربههایی که داشت، نمیآمد بگوید که مثلاً شوروی بد است، یا آن فرد وابسته به شوروی است، اصلاً آن موقع امکانش نبود. ولی تأثیر آموزشی داشت تأثیرش این بود که؛ آقا شما ایرانی هستید، برای ایران مبارزه کنید، حزب ما یک حزب ایرانی است، باید برای سرافرازی ایران مبارزه کنید، شما وظیفهتان این است، مستقل فکر کنید. پایههای فکری مستقل را او سعی میکرد در میان جوانها بوجود بیاورد. به نظر من کادرهایی که آن موقع در ایران تحت تأثیر بابک بودند و کار میکردند، تقریباً همهشان امروز کسانی هستند که مستقل فکر میکنند و در حقیقت اگر چپ هم باشند، چپ عدالتخواه دمکرات ایرانی هستند.
تلاش ـ در آن سالهای اول انقلاب با کیانوری و سایه سنگین رهبری او روبرو هستیم. گفته میشود که مواضع بابک و کیانوری، از همان آغاز بعضاً با هم خوانایی نداشت. در صورت پیش آمدن اختلاف نظر یا تضاد بابک در مقابل کیانوری، آیا در درون حزب بازتابی داشت؟ اگر داشت چگونه برخورد میشد. رهبری حزب چه عکس العملی نشان میداد؟
فرجاد:
اصلاً اگر در حزب اینجوری بود و اینطور برخورد میشد که خیلی عالی بود! اصلاً چنین چیزی نبود. ببینید بخصوص توی حزب، بعد از انقلاب، اولاً اگر بگویم شرایط به گونهای بود که حرف کیانوری آیه مُنزل بود، غلو نکردهام. یعنی بحثی روی آن نمیشد. بعضی جاها ممکن بود که این بحثها بشود، مثلاً بچههایی که در اروپا بودند، یعنی هنگامی که در اروپا بودیم اصلاً این شرایط نبود بچهها حرف میزدند، بحث میکردند، نظر میدادند، ولی در ایران اصلاً جوّ اینجوری نبود. یعنی در جوّ ایران و ایرانیهایی که به حزب آمده بودند کیانوری مثل خدا بود. در تشکیلات هم اصلاً چنین شرایطی وجود نداشت که مثلاً بابک یک چیزی بگوید و یک نفر دیگر چیز دیگری. اگر بابک هم با کیانوری بحثهایی داشت، به صورت عمومی نبود. یعنی این طور نبود که مثلاً کمیته مرکزی جلسهای بگذارد و با هم بحث کنند. پلنومی هم که در حزب برگزار شد واقعاً مسخره بود. یعنی کوچکترین بحثی نشد. من به یادم دارم که خیلی ناراحت شده بودم. بعضی از بچههای مثل عمویی و… آمدند دور مرا گرفتند و گفتند؛ فرهاد این پلنوم برای این است که این حزب میخواهد قانونی بشود. شش ماه دیگر یک پلنوم واقعی برگزار میکنیم و بحث میکنیم. اینکه بابک یک چیزی بگوید و کیانوری یک چیزی بگوید و بحث بشود، اصلاً از این خبرها نبود.
اما راجع به کیانوری بگویم. به نظر من این اشتباه را نباید کرد که گویا کیانوری همیشه نظرات متفاوتی داشته است. مثلاً کیانوری جزو نادر کسانی بود که موضعش در مورد مصدق درست بود. میخواهم بگویم الزاماً مخالفت با کیانوری حتماً موضع درستی در همه جا نبوده است. یعنی اینجوری نبوده که موضع کیانوری همیشه متفاوت با ما بود. ما با کیانوری گاهی هم همنظر بودیم و گاهی هم مخالف.
***
- از زمانی که بابک را شناختهام، پایه افکار و اعتقاداتش بر ایراندوستی و ملیگراییاش قرار داشت. راهنمای بزرگ حرکتش عشق به ایران و عرق ملیاش بود. بر این پایه نظرش این بود که؛ معضل بزرگ این است که تا زمانی که حزب در شوروی است، نمیتواند مستقل باشد. راه استقلال حزب این است که به ایران بازگردد. او تا زمان فروپاشی شوروی میگفت؛ من دوست دارم که ایران روابط حسنهای با شوروی داشته باشد، البته نه اینکه دوست دارم، بلکه نگرانم چون شوروی قدرتی بزرگ در همسایگی ما است و حزب هم در چنگ شورویهاست و نمیتواند مستقل باشد. ما باید با روابط حسنه این کشور صاحب قدرت را آرام نگه داریم. او میگفت حزب میتواند به چوبدست خطرناکی برای شوروی تبدیل شود علیه سیاست ایران و این مبارزه ملی در درون حزب، خودش کمک بزرگی است به استقلال ایران از این سو.
***
به عنوان نمونه بابک نظرش این بود که فرقه دمکرات آذربایجان ساخته دست شورویها و برای کنترل حزب و همچنین خطریست برای استقلال ایران. من یادم هست که رفته بود و به کیانوری گفته بود که این فرقه را در آذربایجان باید منحل کرد. چون ما که اکنون در آذربایجان کمیته ایالتی داریم پس آن فرقه و دم و دستگاه برای چیست؟ کیانوری هم گفته بود نه! و بابک هم از این بابت خیلی ناراحت بود. بعد در پلنوم ۱۷، کیانوری آمد گفت که رفقای کمیته مرکزی که به ایران نیامدهاند از رهبری حزب اخراجند، به استثنای پنج نفر که به دلیل پزشکی یا به دلیل خاصی در شوروی ماندهاند. یعنی با یک زرنگی، نیامد بگوید که ما فرقهایها را اخراج میکنیم. اما عملاً آنها را به این دلیل که به ایران بازنگشتهاند از حزب اخراج کرد. در ضمن گفت ما تشکیلات خارج از کشور نداریم. یعنی تشکیلات فرقه را در آذربایجان رسماً منحل کرد. من شاهد بودم، در گوشهای در همان پلنوم به بابک با حرکت دست گفت؛ اینجوری دک میکنند. اگر به تو بود ما حالا پدرمان درآمده بود. یعنی کیانوری میگفت من فرقه را بیسر و صدا اخراج کردم ولی این را پنهانی و به اشاره به بابک میگفت. چون میدانست بابک موضعش چیست.
تلاش ـ با توجه به توضیحاتی که دادید، تا اینجا بحثها به هیج روی علنی نبوده است. اما بابک از چه زمان به این باور و ضرورت رسید که باید نظراتش را علنی کند؟ از کی به این نتیجه رسید که به این شیوه نمیشود کار کرد و باید مواضعش را اعلام کند و آنها را با یک سری از دوستان حزبی در میان بگذارد؟
فرهاد فرجاد:
وقتی که حزب زیر ضربه رفت و دستگیریها آغاز شد، بابک در خارج بود. و من هم بعد از یک سازماندهی کوچک در تشکیلات، باز هم به خاطر اختلاف با مرکزیت که آن موقع در خارج بود، به خارج آمدم. ما اولین جلسه کمیته برونمرزی را در خارج، در برلن شرقی داشتیم. بابک آن موقع بخاطر همین جلسه از پاریس آمد. خاوری که از قبل در خارج بود و در حقیقت از قبل به او مسئولیت داده بودند و او به عنوان کمیته برونمرزی، ما را دعوت کرد. در آنجا دو رفیق دیگر بودند و ما هم به آن جلسه دعوت شده بودیم. و سرآغاز داستان از آنجا شروع شد. داستان هم این بود که بابک بعد از دستگیری رفقا در ایران و قبل از آن جلسه، رفته بود سوریه نزد خالد بکتاش به منظور یاری گرفتن از سوریه تا به ایران برای آزادی رفقایمان فشار بیاورند. خالد بکتاش در آن گفتگوها پیشنهاد کرده بود که ما در کردستان رادیویی در اختیارتان میگذاریم. شما بیایید به عراق در مرز ایران. بابک در فکر این بود که نکند حزب دوباره در دست کشورهای سوسیالیستی گرفتار شود، ترجیح میداد برای حفظ استقلال حزب نزدیک ایران باشد. بچهها در کشورهای غربی هم تزشان این بود که حزب به غرب منتقل شود. من هم صد در صد با این نظر موافق بودم. چون آن موقع کشورهای سوسیالیستی برای ما محدودیت گذاشته بودند و اجازه کار تشکیلاتی نمیدادند. بابک در آن موقع پیشنهاد داد که کار خاوری را درست کند، خاوری بیاید پاریس. بقیه بچهها هم در غرب بودند. میتوانستیم روزنامه را هم در برلن غربی و کلن منتشر کنیم، تا زمانی که کار سوریه درست بشود. بابک با خاوری هم شب قبلش صحبت کرده بود. یادم هست که بابک آمد و خیلی خوشحال، با خوشبینی معمولش نسبت به آدمها تعریف میکرد که؛ من با خاوری مفصل صحبت کردم و او قبول کرده و خلاصه حزب را میتوانیم اینجوری نجات بدهیم. اما آن جلسه، بحث به اختلافات کشید. و از سخنان و مخالفت و بهانهجوییهای خاوری در مورد صفری و اینکه وضع صفری چه میشود، در اصل وضع کسی که عامل شورویها و کا. گ. ب و از حزب اخراج شده بود، متوجه شدیم که بازی دخالت شوروی از نو آغاز شده است. آنجا خاوری بلند شد و نطقی کرد که به نظر من در حقیقت برای گیرندههای ک گ ب و اشتازی (سازمان امنیت آلمان شرقی) بود. و اعتراض شدید به اینکه بابک میگوید از شرق برویم به غرب و…. من و بابک جلسه را به عنوان اعتراض ترک کردیم. از همانجا بابک آغاز کرد به اعلام نظرات انتقادی خود در باره سیاستهای حزب. و به صراحت میگفت؛ ما باید سیاستهای جدیدی را بر پایه نقد سیاستهای گذشته حزب پایهریزی کنیم. از اینجا فعالیت ما در سرتاسر اروپا شروع شد، تا پلنوم ۱۸.
تلاش ـ از توضیحات شما این برداشت میشود که اختلاف بابک با حزب کمتر جنبه نظری و بیشتر جنبه تشکیلاتی داشته و حداکثر در مخالفت با عناصری در حزب بوده که بیاختیار و بدون هیچ فکری زیر فرمان روسها بودند. اگر چنین بوده باشد، پس چرا بابک این همه در حزب دوام آورد؟ تجربه نشان میدهد که اختلافات و درگیریهای تشکیلاتی و شخصی زود به انشعاب میکشند. اما مسائل نظری و تجدید نظر در مبانی برای رسیدن به مرحله جدایی در افراد به زمان بلندتری نیاز دارند. به عبارت دیگر کسی که دارای ایده و فکری است، دارای تحمل بیشتری میشود و اگر به صورت جمعی حرکتی را هدایت میکند، سعی مینماید و یا تصورش بر این است که دیگران را باید با ایدههای خودش آشنا و موافق نماید و این به زمانی طولانیتر نیاز دارد. به نظر میآید که این هیچ تصادفی نبود که بابک بعد از بیرون آمدن از حزب همراه با یارانش بیش از هر چیز دست به تدوین مسائل نظری زد و به سرعتی نسبتاً درخور توجه مرزبندیها را با مبانی مارکسیست ـ لنینیستی آغاز نمود. یکی از برجستهترین بخشهای نظری بابک همین نوشتن برخورد انتقادی به مواضع لنینی حق تعیین سرنوشت، مسئله ملی بود که به جنبش سیاسی ارائه نمود.
فرهاد فرجاد:
ببینید، من اول شما را تصحیح کنم. من اصلاً نگفتم که بابک اختلاف تشکیلاتی داشته است. شما باید به معضل وابستگی حزب به اتحاد شوروی توجه کنید. بابک نظرش این بود که عمده وابستگی حزب نظری نبود بلکه وابستگی عملی، به معنای نفوذ کا. گ. ب در حزب و بکار گرفتن افراد حزبی بود. و بابک همیشه میگفت؛ تا وقتی حزب در شوروی باشد این بند وابستگی باقی خواهد ماند. بنابراین تمام فکرش این بود که کاری بکند تا حزب به بیرون از شوروی منتقل شود. یعنی رهبری حزب بجای اینکه در شوروی باشد بیاید در غرب یا در مرزهای ایران. بنابراین میبینید که این یک مسئله صرف تشکیلاتی نبوده است. پس از استقلال حزبی در عمل، استقلال فکری میآید. یا اگر بابک میگفت که فرقه دمکرات آذربایجان نباشد، نه اینکه اختلاف تشکیلاتی در میان باشد یا بابک نخواهد که آذربایجانیها متشکل شوند. نظر او این بود که فرقه در حقیقت نهاد و ابزار شورویها و روسها است که در ارتباط با ایران، برای کنترل حزب و برای نگه داشتن سیاست حزب در خدمت سیاستهای شوروی درست شده است. بابک، چون میدانست که ماندن در شوروی به وابستگی میانجامد، به همین دلیل هم کوشش بزرگی کرد که سازمان، اعضای فدایی و اکثریت که آن موقع به شوروی رفته بودند، در آن کشور نمانند. مجبور نشوند در شوروی بمانند.
تلاش ـ یعنی در واقع میگویید؛ بابک نظرش این بود که برای اشاعه افکار تازهای که بدانها رسیده بود، مانند معنای عدالت، مفهوم دموکراسی حزبی، دموکراسی در کشور، محوریت منافع ملی که مستلزم انجام بحثهای نظری و پایهای بودند، و او برای اینکه بتواند چنین مباحثی را در حزب یا هر جریان چپ ایرانی پیش ببرد، لازم میدانست که آنها ابتدا از زیر سلطه تبلیغات و وابستگی به شوروی بیرون بیایند؟
فرهاد فرجاد:
مقداری بیشتر از سلطه تبلیغات است. ببینید، به قول رفیقی در پاریس که در همان زمانهایی که خود ماهم به قول معروف فالانژ شوروی بودیم، میگفت: «وقتی برادرت خرجت را بدهد میشود پدرت.» یعنی شما وقتی در شوروی باشید و شوروی خرجت را بدهد کنترل شما هم در دست اوست. این تازه نظر یک آدمی از طرفداران سرسخت شوروی بود. عدهای این اشتباه را میکردند که نفوذ و حضور کا. گ. ب در مثلاً حزب توده چه حاصلی برای شوروی دارد. قدرتی به این بزرگی اگر بخواهد جاسوسی کند، خوب نیروهایش را به درون حکومتها میفرستند. برای چه در حزب؟ موضوع این نبود که ک گ ب بخواهد توسط حزب در ایران الزاماً جاسوسی کند، بلکه نفوذ در حزب و کنترل و وابستگی آن از حزب ابزاری میساخت در خدمت سیاستهای شوروی. یعنی در اینجا بحث نظری نیست. بلکه بحث یک قدرت بزرگ جهانی است که با همه امکاناتش، نفوذش، جاسوسانش، پولش، سعی میکند از استقلال احزاب و از استقلال فکری آنها جلوگیری کند. ممکن است ما مستقل فکر کنیم، خوش فکر هم نباشیم، گاهی موقعها ممکن است شورویها بهتر از ما فکر کنند، ولی بحث بر سر این بود که آیا ما داریم بر سر دو نظریه جدل میکنیم یا ما داریم با یک مأمور جدل میکنیم.
ببینید، وقتی که ما با دوستان فرقهای وابسته به شوروی بحث میکردیم در حقیقت بحث بیهوده بود. بحث دو تا نظر نبود. داخل احزاب هم نظرات مختلف پیدا میشوند، با هم جدل میکنند، شاید یک نظری پیروز بشود. ولی این فرق دارد با اینکه یک جریانی که وابسته است و مأمور است، در حقیقت اصلاً نظر ندارد. مثل اینکه شما با یک دیوار دارید بحث میکنید. اصلاً یک سازمان بدون استقلال نمیتواند حزب باشد. باید اول از وضعیت وابستگی بیرون بیاید. حالا آدمهای چنین حزبی که مستقل است، ممکن است دُگم باشند، آدمهای عقبافتادهای از نظر فکری باشند، یا حتا بسیار خوشفکر باشند، تازه از اینجاست که یک جدل واقعی صورت خواهد گرفت. یعنی شما آنوقت فکر میکنید اگر نظری را طرح کنید و برای ترویج آن بکوشید، شاید نظر شما نظر مسلط حزب بشود.
تلاش ـ سئوال خود را از زاویه دیگری مطرح کنیم. شما به هر صورت بابک را خیلی خوب میشناسید، حزب توده را هم خیلی خوب میشناسید و سابقهاش را هم میدانید. انشعابات بسیار زیادی در زندگی حزب توده اتفاق افتاده است. بابک، با توجه به نگاه انتقادیش، با توجه به آرمانهایش، این امکان را داشت که با یکی از این جریانهای انشعابی خیلی زودتر از حزب ببرد و بیرون بیاید. به عنوان مثال با جریان خلیل ملکی که اتفاقاً نسبت به آن هم بسیار ابراز ارادت میکند. ولی میبینیم بابک چهل سال صبر میکند. علتش چیست؟
فرهاد فرجاد:
نه خودِ این اشتباه است. این طور نبوده که بابک همین نظری را که امروز دارد، به مدت چهل سال داشته اما صبر کرده است. اصلاً اینطور نیست. من اصلاً فکر نمیکنم که آن موقع بابک این شناخت دقیق را از جریان خلیل ملکی داشته و این نظر را داشته. آن موقع که اصلاً این نظر را نداشته. من فکر نمیکنم.
***
- قبل از هرچیز باید بگویم؛ به نظر من بابک به نسلی تعلق دارد که کاملاً با نسل ما تفاوت داشتهاند. منظورم نسل پیش از ۲۸ مرداد است. به عنوان مثال آنها برخلاف ما که شورشی و آنارشیست بودیم، بسیار قانونمدار بودند. …ما نه تنها به مقررات بیاعتنا بودیم، بلکه به آن حتا فکر هم نمیکردیم. افراد زیادی از نسل بابک را میشناسم که افرای بسیار منظم، مرتب، با پشتکار و پیگیر بودهاند.
***
نمونه دیگر موضع در مقابل شوروی است؛ خود بابک تعریف میکند که در سازمان بینالمللی دانشجویان موضع انتقادی به شوروی داشته، مثلاً سر جریان الجزیره، خب بابک به نهضت الجزایر نزدیک بود و از آن دفاع میکرد. به همین دلیل هم مناسبات خیلی حسنهای با سران و رهبران الجزایر داشت و همین باعث شد که بابک از امکاناتی که در آنجا داشت، استفاده کند و عدهای از افسران تودهای که در شوروی ناراضی بودند و در حقیقت در حال پوسیدن بودند را نجات بدهد و به الجزیره ببرد. درست است که او در بسیاری زمینهها به شوروی انتقاد داشت و در مقابل آنها ایستادگی میکرد، اما در عین حال مدافع شوروی هم بود. خود بابک تعریف میکند؛ وقتی سازمان دانشجویی کوسِک بوجود آمد که در حقیقت آمریکاییها آن را عَلَم کرده بودند و واقعاً هم «سیا» ادارهاش میکرد، وقتی میخواستند نمایندهای جلوی کوسِک بفرستند که علیه بابک هم خیلی پرونده سازی میکرد، در سازمان دانشجویی بینالمللی پیشنهاد میکنند که بابک نماینده آن بشود. بابک خودش بعداً میپرسد که چرا مرا پیشنهاد کردید؟ گفته بودند؛ میدانیم تو در آنجا خیلی بهتر از ما دفاع میکنی. بسیاری از ما همینطور بودیم، در عین انتقاد به شوروی و ایستادگی در مقابل آنها اما میگفتیم باید در مقابل امپریالیسم بایستیم و از شوروی دفاع کنیم.
تلاش ـ ما فکر میکنیم در اینجا یک اختلافِ هر چند ظریف اما بسیار مهم وجود دارد. آن گونه که ما میفهمیم و با افکار بابک نیز سالهاییست که آشنا هستیم، میدانیم که او اهل فکر و نظر است. و میدانیم که او به عنوان نمونه امروز از اندیشه سوسیال دمکراسی دفاع میکند. او همیشه فردی عدالتخواه بوده و از نظامهای مبتنی بر اندیشه عدالت دفاع کرده است. طبعاً با چنین برداشتی از بابک میتوان یقین داشت که دفاع او از شوروی در اصل دفاع از یک نظام عدالتخواهانه در برابر مخالفین آن ـ به برداشت آن روز او نظام امپریالیستی ـ بوده است. چنین برخورد و موضعی را باید از دفاع بیقید و شرط از یک کشور بیگانه جدا کرد. چنان که میبینیم او در مقابل نقض استقلال حزب توده ایران که از نظر وی یک حزب ایرانی و میبایست در خدمت منافع ایران باشد، توسط شوروی انتقاد و مخالفت میکند. او نمیتوانست با این امر کنار بیآید و بپذیرد که حزب توده به ابزار پیشبرد منافع شوروی به مثابه یک کشور بیگانه بدل شود. البته که نظرات بابک مانند بسیاری از ما تغییر کرده و بر برداشتهای غیرواقعی خود از شوروی به عنوان «پایگاه» سوسیالیسم و عدالت در جهان قائق آمده است.
فرهاد فرجاد:
درست میگویید، اما خود بابک تعریف میکند که وقتی میخواسته از ایران به شوروی برود، در مورد این کشور چگونه فکر میکرد. او در برابر افسری که به وی میگوید؛ وقتی رفتی آنجا خواهی دید که شوروی یعنی چه! او عصبانی شده و میگوید؛ تو خجالت نمیکشی چنین حرفی میزنی؟ بین ما یک پل است و آن طرف پل یک دنیای پیشرفته است… و تو به من تهمت میزنی!؟
تلاش ـ شوروی، به عنوان یک کشور بیگانه یا شوروی به عنوان پایگاه دفاع از عدالت؟
فرهاد فرجاد:
آن آدمهائی هم که بعداً مأمور شدند، همه آنهایی که از شوروی دفاع میکردند، ابتدا فکر میکردند؛ آنجا یک کشور سوسیالیستی است، مهد سوسیالیسم است. در حقیقت فکر میکردند ایده عدالت در آنجا در حال تحقق پیدا کردن است. نه فقط بابک، شما کتاب جیلاس را بخوانید و… تمام این شخصیتهای صاحب نام که از جنبش کمونیستی آمدند و بعد آن سیستم را نقد کردند، همهشان اول شیفته بودند. نه شیفته اینکه آنها روس بودند، بلکه فکر میکردند آنجا مهد سوسیالیسم و عدالت است. حتا مواقعی هم که اشکالاتی آشکار میشد، یا با سادهلوحی برخی از ما میگفتیم که گناه مثلاً از بروکراتهاست، ولی خود این اتحاد جماهیر شوروی را در حقیقت کشور سوسیالیستی میدانستیم. منتهی ما که ظاهراً یک کمی عقلمان بیشتر بود میگفتیم ایده انقلاب سوسیالیستی در کشور عقبافتاده متحقق شده، و خب انحرافات خودش را هم دارد. ولی بالاخره سوسیالیستی است.
تلاش ـ در بسیاری از انشعاباتی که در جریانهای چپ متمایل به شوروی صورت گرفت، منشعبین ابتدا به هیج عنوان انتقادی به شوروی نداشتند، بلکه بر عکس مدتها وقت خود را صرف جلب نظر و حمایت شوروی از جریان انشعابی خود مینمودند. و اصرار داشتند که شوروی آنها را به عنوان حزب کمونیست ایران به رسمیت بشناسد. در صورتی که انشعاب شما، یعنی حزب دمکراتیک مردم ایران، از حزب توده چنین نبود. حزب دمکراتیک مردم ایران و بابک که بخصوص وظیفه تدوین نظرات را در جریان انشعابی به عهده داشت، به سرعت به نقد مبانی لنینیسم و آشکار کردن ایرادهای اساسی شوروی در مبانی رسید.
فرهاد فرجاد- ما در مقابل شوروی استقلال میخواستیم. مثل چینیها. ببینید چینیها آن اصل اندیشه را قبول داشتند ولی میخواستند نوکر روسها نباشند و استقلال داشته باشند. ما هم اول خود را اصولاً و فکراً کمونیست میدانستیم. ولی اولین برخورد ما به صورت یک جریان ملی تبلور پیدا کرد، بر محور این نظر بود که حزب توده ایران باید یک حزب مستقل بشود، تصمیم را خودش بگیرد و خودش عمل بکند و دخالت در کارش نشود. از اینجا کار ما شروع شد.
این را هم بگویم اساساً شک کردن مثل سیل و بهمن میماند. وقتی شروع کنید به شک کردن مانند سیل میآید و همه چیز را از هم میگسلد. البته فرقی که بابک با ما داشت این بود که ما از موضع لنینی ابتدا انتقاد میکردیم و اختلاف داشتیم، اما بابک از موضع یک کمونیست اروپایی. نظراتش به سوسیال دمکراسی اروپا نزدیک بود. و اساساً روحیه و افکارش از همان آغاز هم رفرمیستی بود. او از آنجا که از مدتها پیش بر این افکار و روش، یعنی روی دمکراسی و روش رفرمیستی کار کرده بود، مایل بود که بچههای حزبی را به این افکار جلب کند و یا از حزب بیرون بکشد. میخواست سیستماتیک و گام به گام جلو برود و تأثیر بگذارد. باور بابک به دمکراسی خیلی قدیمیتر از ما بود و معتقد بود که تبلور باور به دمکراسی، خود را در مناسبات حزبی نیز باید نشان دهد.
تلاش ـ از روش و منش و روحیه فردی و خصوصی بابک صحبت کنید. شما مدت طولانیتریست که بابک را میشناسید، با او رفت و آمد خصوصیتری داشتهاید، رابطهتان فقط رابطه سیاسی نبوده، فکر میکنم رابطه دوستی هم بوده، بگوئید در حوزه دوستی و رفاقت چگونه است؟
فرهاد فرجاد:
قبل از هرچیز باید بگویم؛ به نظر من بابک به نسلی تعلق دارد که کاملاً با نسل ما تفاوت داشتهاند. منظورم نسل پیش از ۲۸ مرداد است. به عنوان مثال آنها برخلاف ما که شورشی و آنارشیست بودیم، بسیار قانونمدار بودند. ما همهچیز را در قالب تضاد راست و چپ میدیدیم. مثلاً وقتی اسکندری را از حزب اخراج کردند، ما از موضع چپ از این اخراج دفاع میکردیم و میگفتیم اسکندری راست بوده است. در صورتی که بابک به این اقدام به دلیل خلاف مقررات حزب بودنش اعتراض داشت و میگفت غیرقانونیست. ما نه تنها به مقررات بیاعتنا بودیم، بلکه به آن حتا فکر هم نمیکردیم. افراد زیادی از نسل بابک را میشناسم که افرادی بسیار منظم، مرتب، با پشتکار و پیگیر بودهاند. قانونمداری، نظم و پشتکار و پیگیری، به نظر من، موجب پیدایش و تقویت روحیه رفرمیستی و اصلاحطلبی هم در بابک شده است. علاوه بر این بابک در تمامی اقداماتش به انسانها توجه اساسی داشت. یکی از دوستان سازمان جوانان میگفت؛ بسیار از خود شرمنده میشوم که چطور در ۱۹ سالگی از موضع چپ به بابک حمله میکردم. حال آنکه او با چه صبر و حوصلهای با ما صحبت و بحث میکرد.
بابک هنوز هم در اتحاد جمهوریخواهان، با خیلیها بسیار با حوصله برخورد میکند. به انسانها از موضع انسانی توجه دارد. بسیار انساندوست است، چندان که گاه برای من عجیب به نظر میآید. مثلاً با اینکه خاوری رفتارهای ناپسند زیادی علیه ما کرده بود، روزی بابک از من پرسید؛ که آیا تو خاوری را دیدهای؟! گفتم نه. گفت: میخواهم احوالش را بدانم. من با تعجب گفتم: با اینکه او این همه با ما بد رفتاری کرده است، بازهم میخواهی او را ببینی؟! گفت: خوب به لحاظ انسانیست. بعد هم تلفناش را گرفت و تلفن کرد و او گفت من الآن خیلی سرم شلوغ است، ۵ دقیقه دیگر خودم تلفن میزنم. بعد نه تلفن کرد و نه هر چه تلفن کردیم او تلفن را برداشت. فکر میکرد توطئهای در کار است. من هنوز هم نفهمیدم برای چه اصلاً میخواست این آدم را ببیند. این حالتها را در هیچکس به خصوص در همین حزب توده حقیقتاً ندیدهام. بابک همچنین فرد بسیار حساسی است در برابر دروغ و تهمت شدیداً ناراحت میشود. خیلی میرنجد.
تلاش ـ به عبارتی، بابک ممکن است مخالف داشته باشد، اما دشمن ندارد. و خودش با کسی دشمنی ندارد.
فرهاد فرجاد:
اصلاً. مثلاً ما، من خودم را میگویم، مقداری تربیت کنفدراسیونی داریم. زبان تندی داریم و خیلی راحت به هم حمله میکنیم و از طرف دیگر از حمله و تندی دیگری به خودمان چندان هم ناراحت نمیشویم. ولی بابک از کمترین تندی خیلی ناراحت میشود. خیلی حساس است و شاید این حساسیت شدید در برابر حملات و اتهام دیگران ضعفی در او باشد. البته چیزی را از کسی طولانی مدت به دل نمیگیرد.
یکی از ویژگیهای مهمش این است که حرف را موقعی میزند که مزه مزه کرده باشد، رویش کار کرده باشد. و نظری که میدهد حتماً با پشتوانه مطالعاتی و دانش است. در میان ما ایرانیها متأسفانه زیادند افرادی که به محض آنکه چیزی میشنوند، بدون تحقیق آن را به عنوان سند قطعی ارائه میکنند. اما بابک اینطور نیست. تا مطمئن نباشد حرفی را نمیزند. نمونهای که من خود شاهد آن بودم؛ اینکه بابک حادثهای را میخواست در مورد کیانوری به نقل از کسی مطرح نماید. طرف به دلیلی نمیخواست نامش فاش شود و من رابط قضیه بودم. بابک تا زمانی که قول نگرفت و مطمئن نشد که آن فرد حاضر به شهادت است. از طرح موضوع خودداری میکرد و میگفت شهادت وی مهم است و اگر این فرد انکار کند، اساس حرف بیپایه، غیر مستند و اتهامی بیش نخواهد بود.
تلاش ـ بسیاری از فعالین اجتماعی ـ سیاسی کمتر راغبند از مناسبات و روابط خانوادگی و چگونگی رفتارشان در این چهارچوب صحبتی به میان آید. بابک چطور؟ او را در این مناسبات چگونه ارزیابی میکنید؟
فرهاد فرجاد:
بابک برای من همیشه آدم خیلی جالبی بوده است. خیلی آدمها در سن و سال بابک معمولاً درجا میزنند در روابطشان و در اخلاق و عادتهایشان به صورت همان گذشته باقی مانده و دیگر جلو نمیآیند. بابک در سن ۷۸ یا ۸۰ سالگی رفت کلاس کامپیوتر برای اینکه بتواند کارهای خود را با کامپیوتر انجام بدهد. خیلی آدمها میگویند از ما گذشته این کار را نمیکنیم. او اما با وسایل مدرن و تکنیک جدید کنار میآید و آنها را بکار میبرد. در روابط خانوادگی هم بسیار مدرن است. او عاشق همسرش است و از ابراز این عشق و علاقه نزد دیگران هم هرگز خودداری نکرده است. هیچوقت! شما فکر کنید آن دوره که همه انقلابی بودیم، رسم بر این بود که فرد انقلابی نباید لطیف باشد، در آن زمانها عشق به همسر برای خیلیها اهمیت چندانی نداشت. بابک برخلاف آنها عشق و علاقه خود را هرگز از چشم هیچکس پنهان نمیکرد. مانند سایر احساس و عواطف درونیاش. به بچههایش و به ماها هم همین را توصیه میکرد. لطافتی در رفتارش هست که برای ما آن موقع بورژوایی مینمود. یادم هست یکی از رفقای قدیمی وقتی در خانه بابک قالی دیده بود، بسیار تعجب کرده و میگفت؛ بابک قالی دارد… در اشخاص سیاسی قبل از ۲۸ مرداد، در همه جریانها از جمله در افراد جبهه ملی یا نیروها راست شما یک مدنیتی یک فرهنگ شهری مدرن میدیدید. بابک یکی از این اشخاص است.
تلاش ـ آنها از نسل مشروطه بودند.
فرهاد فرجاد:
نه تنها آن، بعد از شهریور ۲۰ هم در ایران مدنیتی بود، یک قانونمندی بود، اینها به گونهای در یک حکومت قانونی زندگی میکردند. مثلاً حزب توده قانون مشروطه را قبول داشت و در دفاعیاتش از قوانین مشروطه نقل قول میآورد. تمام احزاب آن موقع برخوردهایشان فرق داشت. تا ۲۸ مرداد، بخصوص از بعد از ۱۵ خرداد. ۱۵ خرداد به بعد دوره سقوط فرهنگی روشنفکری جامعه بود. همه روشنفکران ما ادای دهقانها را در میآورند. یادم هست، من در فرانسه بودم، میخواستم بیایم برلن و میخواستم برای یکی از رفقایم سوغاتی بیاورم. بابک و اسکندری به من گفتند کالوادوس (مشروب فرانسوی) بگیر. بعد فوری اسکندری گفت که کالوادوس ۹۰ فرانکی بگیر اگر پول نداری نصفش را ما میدهیم. این را اگر به بچههای دیگر میگفتید که دو تا از رهبران حزبی این حرف را میزنند، میگفتند معلوم است اینها بورژوا هستند. مثلاً کیانوری اگر بود میگفت پولش را بده به حزب.
فکر میکنم، طرز نگاهشان به تربیت خانوادگی، محیطی که در آن بزرگ شده بودند بستگی داشت. مثلاً وقتی بابک خواست که من به اصفهان بروم، در همان روز و لحظه اول، به جای اینکه راجع به حزب و کارهای حزبی صحبت کنیم، دو سه ساعتی مرا برد و در اصفهان گرداند و جاهای مختلف شهر را به من نشان داد. برای جلب نظر من نیامد راجع به کارهای حزبی صحبت کند، مرا برد اصفهان را نشان داد که بگوید ببین چه شهر زیبائی است و… میخواهم بگویم، تیپ او از اول اینجوری بود؛ یک تیپ با فرهنگ مدرن و زندگی امروزی. اضافه کنم راجع به برخورد انسانی، و در صداقت و راستگویی وسواس شدیدی دارد. مثلاً اگر شما بگوئید رهبران دست راستی فرانسه فلان چیز را گفتند و حرفتان دقیق نباشد، بلافاصله میپرسد از کجا میدانی؟ نه چنین چیزی نگفتند! چرا بیخودی میگویی، چنین چیزی را آنها نمیگویند. در صورتی که ممکن است صدی نود مردم خودشان هم چیزی به گفتههای او، برای بدتر جلوه دادنش، اضافه کنند چون طرف فاشیست است. و بدترین حرف را هم به او نسبت بدهند. ولی بابک چون به دقت و صحت سخن حساس است اجازه نمیدهد گرایش ناسالم سیاسی طرف خدشهای به صداقتش وارد کند و طوری صحبت میکند که انگار دارد از او دفاع میکند. او در برخوردهایش بسیار پایبند وجدان است.
***
- بابک به انسانها از موضع انسانی توجه دارد. بسیار انساندوست است، چندان که گاه برای من عجیب به نظر میآید. مثلاً با اینکه خاوری رفتارهای ناپسند زیادی علیه ما کرده بود، روزی بابک از من پرسید؛ که آیا تو خاوری را دیدهای؟! گفتم نه. گفت: میخواهم احوالش را بدانم. من با تعجب گفتم: با اینکه او این همه با ما بد رفتاری کرده است، بازهم میخواهی او را ببینی؟! گفت: خوب به لحاظ انسانیست. بعد هم تلفناش را گرفت و تلفن کرد.
***
هنوز هم در مبارزه شوق و انرژی جوانان را دارد. میدانید؛ در این سن و سال داروهایی هم که میخورد،گاه دچار افسردگی میشود و شما وقتی با او صحبت میکنید فکر میکنید خیلی بدحال است ـ البته که بیمار هم هست ـ ولی اگر در همان حال به او خبر بدهید که در ایران دارد یک حرکت مثبتی میشود و جنبشی راه افتاده است، اصلاً از اینرو به آن رو میشود. میشود ۲۰ ساله، و با انرژی مینشیند کار میکند نظر میدهد و شما متحیر میشوید که او این انرژی را از کجا آورده است.
تلاش ـ اگر امروز بخواهید جایگاه بابک را نشان بدهید، او را در کدام طیف و متعلق به کدام خانواده سیاسی قرار میدهید؟ آیا واقعاً بابک در طبقه سیاسی ایران هنوز هم به یک خانواده یا تنها به یک گرایش سیاسی خاص تعلق دارد؟
فرهاد فرجاد:
باز هم در پاسخ به شما باید به آن نسل قبل از ۲۸ مرداد و ویژگیهایش برگردم. به نظر من آدمهایی مثل بابک، آخرین باقی ماندههای شخصیتهای ملی با فرهنگ ایرانند. گاهی اوقات خیلی تأسف میخورم که بعد از کودتا، هر آدم صاحب نامی که میشناسید، اکثراً نتیجه و پرورش یافته آن دورهاند، از ۲۰ تا ۳۲. به عنوان مثال در طیف طرفداران سلطنت، فردی مانند امینی حضور داشت که از جناح راست و محافظهکار ایران بود. او برای خود شخصیتی بود. او و افرادی نظیر او هیچک خادم شاه نبودند، ولو اینکه طرفدار نظام پادشاهی بودند. خودشان آدمهای با شخصیتی بودند، نظری داشتند. در طیف چپ همینطور، ملی همینطور. ولی از بعد از ۲۸ مرداد بیشتر با کوتولههای سیاسی روبرو هستیم. خوشبختانه امروز در ایران نسل جدیدی در حال شکل گرفتن و رو آمدن است که باید امیدوار باشیم دوره جدیدی را آغاز کرده و راه خودش را میرود. ولی واقعیت این است که ما میان آن نسل و این نسل با یک خلأیی روبرو شدیم. و حال باید امیدوار بود که از نسل بعد از انقلاب بخصوص جوانهایی که دارند در ایران کار میکنند، ما دوره تازهای را آغاز کنیم.
تلاش ـ فکر نمیکنید نسل جوانی که تجربه انقلاب را هم پشت سر دارد و آن خلأ انسانی که اشاره کردید، دیده است، حال بتواند از الگوهای قبلتر از آن خلأ الهام بگیرد، یعنی از افرادی نظیر بابک یا همنسلان او، از بسیاری جهات کاراکتری و فرهنگی و انسانی آنها؟
فرهاد فرجاد:
صد در صد. پس از این خلائی که به وجود آمد، پس از انقلاب، نسلی آمده تشنه که احتیاج دارد و در پی نمونهها و الگوهای بهتری است. باید امید داشت که این نسل جدید بیاید و این خلاء را پر بکند. از این نسل میانه دیگر چیز با ارزشی فکر نمیکنم دست دهد. یعنی به نظر من تجربه انقلاب ایران خیلی مهم است، تجربیاتی که این نسل پیدا کرده خیلی مهم است. انقلاب ایران به نظر من خیلی تجربه بزرگی بود. هر وقت با دوستان صحبت کشورهای عربی مانند مصر و… میکنیم، میگویم؛ این کشورها هنوز متعلق به دوران ماقبل انقلاب ایران هستند.
تلاش: البته که تجربه بسیار بزرگی بود. اما همینکه نسل آینده الگوهای بهتری را در گذشتههای کشور و جامعه خود داشته باشد، مهم است. امیدواریم این نسلهای تازه و جوان از نسل ۲۸ مرداد فراتر رود.
فرهاد فرجاد:
از آن دورهها ما آدمهای حسابی داریم و داشتیم و میتوانیم به وجودشان افتخار کنیم. تجربههای آنها هم عملاً انتقال پیدا میکنند. به عنوان مثال ما وقتی که دیگر از دموکراسی حرف میزدیم، یادم هست، رفیق ما اسکندری میگفت؛ که این فکر شما نتیجه تجربه ملی است. و خواهید دید که گروههای مختلف چپ همه خواهند آمد و روی این خط، مسابقه دموکراسی میشود، جدی هم میشود و همه هم میآیند و به این فکر میپیوندند. چون این امر نتیجه تجربه ملی است. اینطور نیست که یک عده تحت تأثیر فقط یک اندیشمند، یک شخص یا کتابی به این نتیجه برسند. و واقعیت هم این است. این نسل جدید به پشتوانه آن تجربههای بزرگ، نسبت به نسل قبل از خودش، تجدیدنظر جدی و رادیکال کرده است در همه امور و زمینهها. و جای خوشوقتی است که در این مسیر دارد گام بر میدارد و الگوهایی مثل بابک و امثال او میتوانند برای اینها یک پشتگرمی، یک الگو و تکیه باشند.
من دیشب این فیلم «من عصبانی نیستم» را دیدم. در همین زمینه رابطه زن و مرد شما میتوانید ببینید؛ با تمام این سی و چند سال جمهوری اسلامی که مهمترین اجبارش بر جامعه، فشار فرهنگی بوده، برای اینکه جامعه را از نظر فرهنگی به عقب برگرداند و آن را با فرهنگ عقب افتاده خودش شکل بدهد، میبینید کاملاً برعکس شده است. روابطی که زن و مرد امروز در همین جمهوری اسلامی و با وجود جمهوری اسلامی دارند، زمین تا آسمان جلوتر از دوره ماست، پیشرفتهتر از ماست و از خیلی از کشورهای مشابه ما پیشرفتهتر است. این نشان میدهد که با همه داغ و درفش و حکومت و تبلیغات، زندگی به جلو رفته و این واقعاً جای خوشوقتی و خوشحالی است. و من فکر میکنم اقبال وجود آن نسل مدرن و با فرهنگی که بابک بدان تعلق داشته است، ثمرهاش را در این دوره بازمییابد، اینکه جامعه با تجربهای چون ایران را نمیتوان به عقب باز گرداند و زندگی آن را نمیتوان متوقف نمود.
یک سی سالی با بابک / علی امینی نجفی
بابک امیرخسروی را پس از انقلاب در ایران یکی دو بار گذرا دیده بودم، اما از آن روزی که او را برای اولین بار در پاریس دیدم، سی سالی میگذرد و انگار که همین دیروز بود. سالهای عذابآلود تبعید، که سخت است اما باز هم پرشتاب میگذرد، از بس که پوچ و یکنواخت است، اگر حاصلی داشته باشد همین دوستیها و پیوندهای انسانی است، و دیگر چیزی نزدیک هیچ.
طبیعی است که دیدار با بابک از راه سیاست بود، هرچند تا آنجا که به خودم مربوط میشود، آن روزها چنان نومید و سرخورده بودم که قصد داشتم سیاست را ببوسم و بگذارم کنار، چه فهمیده بودم که به قول خواجه: “مرد این کار گران نیست دل مسکینم”. به رغم این و شاید درست به همین خاطر، با بابک کنار آمدم. او هم، با وجود این که مثلا از رهبران حزب بود، خسته و دلزده بود و هیچ تلاش نمیکرد این را پنهان کند و مثلا به ما جوانان “روحیه” بدهد. ما از رهبران انتظار داشتیم که اراده پولادین داشته باشند، اوضاع را برای ما تحلیل کنند و راه مبارزه را با خوشبینی و شعارهای قاطع نشان دهند. اما با بابک فاصله میان عضو و رهبر، حزبی و غیرحزبی به سادگی کنار میرفت؛ با بیریایی و صداقتی که کمتر دیده بودم راحت میگفت: من هم مثل خودتان گیج هستم و نمیدانم چرا این طور شد و به اینجا رسیدیم. باید بنشینیم و فکر کنیم ببینیم چه بلایی بر سرمان آمده و چه باید بکنیم.
پافشاری بر باورهای گذشته، حتی اگر دیگر به درستی آن مطمئن نباشیم، برای ما هم فضیلتی اخلاقی بود و هم التزامی سیاسی. نفس پایداری یا پافشاری بر خط گذشته، حتی اگر بدانیم که خطا بوده، به معنای وفاداری به حزب و رفیقانی بود که به بند دژخیم گرفتار آمده و حالا زیر فشارهای وحشیانه بودند. در همین برخوردهای نخست با بابک فهمیدم با سیاسیمردی از جنم دیگر سروکار دارم. او اگر به نادرستی چیزی اعتقاد داشت به راحتی به زبان میآورد، بی آن که نگران مصلحتها و ملاحظهها باشد. در هر گفتوگو با او تعارفها و مصلحتاندیشیها کنار میرفت تا بر من یک شوک دیگر وارد شود!
در همان اولین یا دومین دیدار، که در دادن تقاضای پناهندگی به دولت فرانسه این دست و آن دست میکردم، به او گفتم از غرب، که آن را کنام امپریالیسم میدانم، بیزار هستم و ترجیح میدهم به افغانستان بروم که بیشتر رفقایم به آنجا رفتهاند (به سیاوش کسرایی و اکبر افرا و علی اوحدی و بروبچههای هنرمند فکر میکردم) گفت همه آنها روزشماری میکنند تا از افغانستان فرار کنند! بعدها فهمیدم که راست میگفته.
در دیدار بعد گفتم حالا که برای رفتن به “افغانستان انقلابی” امکانی نیست، چه بهتر که به “اردوگاه سوسیالیستی”، به جایی مثل مجارستان یا چکسلواکی بروم و سینما بخوانم؛ به یادش آوردم که در لهستان سینماگر بزرگی مانند آندريی وایدا تدریس میکند. نه گذاشت و نه برداشت، گفت: آرزوی وایدا این است که نشسته باشد اینجا جای تو! ما نشسته بودیم توی کافهای در ناف پاریس! سه تایی با فرهاد فرجاد.
وقتی مطمئن شد که در برابر این شوکها تحمل کافی دارم، قرار شد همدیگر را بیشتر ببینیم. حالا نوبت ما بود که مبهوت و حیران در برابر آن پرسش تاریخی قرار بگیریم: “چه باید کرد؟” و برای این که بفهمیم چه کنیم باید به عقب نگاه میکردیم تا ببینیم از کجا راه را غلط آمده که به آن پرتگاه رسیده بودیم؟ چرا کارمان به اینجا کشیده بود؟ به همت و پشتکار او و دوستش فریدون آذرنور بود که ما، یعنی چند نفر از روشنفکران حزبی، دور هم جمع شدیم و یک محفل مطالعاتی تشکیل دادیم برای شناخت دقیق ماهیت و مشی سیاسی حزب. قرار شد هر یک از ما جنبهای از جهانبینی و عملکرد سیاسی حزب را به طور عمیق بکاویم، سپس فشرده برداشتها و دریافتهامان را نه با ادعا و شعار، بلکه با مدرک و سند با بقیه در میان بگذاریم. مطالعه و بررسی نظریه “ولایت فقیه” به من افتاد.
روشن است که ما در گذشته تنها به کارکرد سیاسی “خط امام” توجه داشتیم اما از شالوده معرفتی آن یعنی نظریه “ولایت فقیه” چیز زیادی نمیدانستیم. “رفیق کیا” بارها گفته بود: «تا وقتی این نظام در خط امام خمینی حرکت میکند و ایشان انقلاب را رهبری میکنند، ما از حاکمیت جمهوری اسلامی حمایت میکنیم؛ این حمایت تاکتیکی نیست، زیرا ما اعتقاد عمیق داریم که این خط همان خط اصیلی است که میتواند انقلاب را در جهت دموکراتیک و ضدامپریالیستی به پیروزی قطعی برساند».
چند ماهی کار من شده بود همین که بنشینم “کشف الاسرار” و “تحریر الوسیله” و آثار دیگر آیتالله خمینی را بخوانم و نکات مهم را یادداشت کنم و ببرم به جلسهای که هر هفته برگزار میکردیم. آنچه دریافتم و به جمع گزارش دادم این بود که خمینی از مدتها پیش نظریات خود را به روشنی و به گونهای که برای عالم و آدم مفهوم باشد بیان کرده است. او به صراحت گفته بود در مبارزه هیچ انگیزهای جز “تکلیف شرعی” ندارد که هدف آن در برپایی حکومتی بر پایه “دین مبین اسلام” خلاصه میشود. او تبلیغ برای “نظریه سیاسی” خود را از نیمه دهه ۱۳۴۰ شروع کرده و تا زمان انقلاب دستکم ده سالی فعالانه به نشر عقاید خود پرداخته و گروههایی مبارز را بر همین محور گرد آورده بود.
باید یادآور شوم که این شناخت برای شخص خودم به هیچوجه تازگی نداشت. توضیح بدهم که بنا به شرایط خانوادگی، سالهایی از کودکی را در عراق گذرانده بودم و خمینی را که در همسایگی ما مینشست، دهها بار در کوچه و خیابان نجف از نزدیک دیده بودم و قیافه جدی و تا حدی عبوس او را به خاطر داشتم. با این که بچه بودم، صدای پرخشم و پرخاشجوی او در گوشم بود که از بالای منبر “مسجد شیخ انصاری”، معروف به “مسجد ترکها”، با تبلیغ “حکومت اسلامی” گوش فلک را کر کرده بود، اما ظاهرا این صدا به گوش حزب نرسیده بود!
برای من نه عقاید خمینی بلکه چیز دیگری تکاندهنده بود: حزبی که در سالیان دراز دهها نشریه منتشر کرده و در هر باب و مقولهای صدها مطلب بیرون داده بود، هرگز به صرافت نیفتاده بود که چند مقاله، چند صفحه، چند سطر یا حتی چند جمله ناقابل به گرایش فکری این “بزرگترین تئوریسین مذهبی ایران” اختصاص دهد. در نشریات حزبی از خمینی تنها برای محکوم کردن اختناق یادی میشد، از این قبیل که: “رژیم ضدبشری شاه همچنان به پیگرد پیروان آیتالله خمینی ادامه میدهد. ما فشار بر پیروان این روحانی مترقی و مبارز را محکوم میکنیم!”
بابک عقیده داشت که حزب به خمینی و پیروان او توجهی نداشت، زیرا نیروهای اسلامی در عرصه سیاست ایران وزنه قابلتوجهی نبودند. از این رو حزب در نقد نیروهای ملی و چپی و مجاهدین هزاران صفحه سیاه کرده بود، اما دریغ از یک صفحه درباره خمینی و نظریات او!
این روزها رفقای پیشین ما چپ و راست از اسناد قدیمی شاهد میآورند و برایمان “لینک” میفرستند که: ببینید رهبری حزب با چه هشیاری و جدیتی به “نیروهای خط امامی” درباره خطر نیروهای متعصب و افراطی مانند “حجتیه” هشدار داده بود! این لالاییها برای کسانی که دوست دارند چند سال دیگر هم در خواب خوش باشند، شاید مفید باشد، اما باید بیتعارف گفت که چندشآور است. مثل این میماند که قبول کنیم حبشه کشوری است در اسکاندیناوی و بعد بر این پایه برای آن کشور هزار تئوری به هم ببافیم! ما از این فرض بیپایه، مضحک و در عین حال تراژیک حرکت کردیم که “خط امام همان خط اصیل انقلاب است!” در انقلابی عظیم که تمام نیروها، هر کدام به شیوه خود، قصد دارند اندکی کشور را به پیش ببرند، در راستای آزادی و عدالت و بهروزی حرکتی انجام دهند، این آقا در آمده صاف و پوستکنده میگوید هدف من این است که شما را برگردانم به گذشته، نه به ده سال و بیست سال و صد سال پیش، بلکه به ۱۴۰۰ سال پیش، به صدر اسلام! انصاف بدهیم که طرف به روشنی مقصود خود را بیان کرده، این شما هستید که آن را بد میفهمید و با دید قالبی و ذهنیت محدود خود، یا شاید هم به رهنمود “استاد ازل”، از آن برداشت “ضدامپریالیستی” میکنید و او را در رأس “جبهه متحد خلق” مینشانید!
شهامت داشته باش و شک کن در تمام حقیقتها! گویا مارکس به این عبارت سخت علاقه داشته است.
در دورانی که باید آن را به زبان کانت “نابالغی” خواند، ذهن ما را انبوه عقاید تعصبآمیز فرا گرفته بود. چیزهایی بود که نمیدانستیم، اما کورکورانه به “حقیقت” آنها ایمان داشتیم و چیزهای بیشتری بود که کمابیش میدانستیم اما به بیان آنها مجاز نبودیم. چقدر طول کشید تا بتوانیم از تعصب در مورد “اتحاد شوروی” دست برداریم و آن کشور را نه با نامها و تیترهایش، بلکه همان گونه که بود بشناسیم.
کشوری که در دو سه قرن گذشته همیشه بلای ایران و ایرانی بوده است؛ از زمان پتر اول و کاترین کبیر تا همین امروز؛ میان سیاست تزاران روس و اخلاف کمونیست آنها و زمامداران امروزین در برخورد با ایران هیچ تفاوت ماهوی وجود ندارد. همسایه شمالی همیشه به میهن ما و ذخایر ملی ما چشم داشته، همواره ما را زیر فشار گذاشته، در هر فرصتی بخشی از سرزمین ما را تصرف کرده، با تجاوزات و قلدریهایش به حاکمیت ملی ما آسیب زده، به حاکمان مستبد و خونریِز ما یاری رسانده، به جنبشهای مترقی ما ضربه زده و حتی روشنفکران کمونیست ما را به قتل رسانده است؛ آن وقت ما کمونیستهای ایرانی، از زمان حیدرخان تا امروز، سعی داریم این خرافه را به ملت خودمان قالب کنیم که این همسایه بزرگ خیرخواه کشور ماست و وجودش موهبتی است بالای سر ما! همیشه تبلیغ کردهایم که اولین وظیفه کمونیستها برتر شمردن اهداف انترناسیونالیستی بر “منافع حقیر ملی” است. یعنی کمونیست بدبخت و فلکزدهی ایرانی باید هر آنچه دارد را در حمایت از یک ابرقدرت جهانی در طبق اخلاص بگذارد و تا پای جان از مهد “انقلاب سوسیالیستی اکتبر” دفاع کند، که یک بار بابک با خنده گفت: کل این عبارت یک دروغ بزرگ است، آن ماجرا نه انقلاب بود، نه سوسیالیستی بود و نه اصلا در ماه اکتبر اتفاق افتاد! توطئه مشتی روشنفکر متفرعن بود که علیه دولت قانونی وقت کودتا کردند، آن هم در ماه نوامبر!
و بسیاری چیزها میدانستیم اما به ما آموخته بودند که نگوییم یا بلند نگوییم تا مبادا “دشمن” از آنها سوءاستفاده کند. به خاطر دارم که در نشستهای “غیررسمی” سربسته از لغزشها و نابسامانیهای ریز و درشت حرف میزدیم: از خطاهای سنگین در تاریخ گذشته حزب گرفته تا کاستیهای آشکار در “اردوگاه سوسیالیستی”. مسئولان حزبی میگفتند که ما در مرحله حساسی هستیم و طرح آشکار و علنی این مسائل “فعلا” به صلاح نیست. میگفتند که فعلا با فریب و دروغ سر کنید، هر وقت که از این مرحله حساس بیرون آمدیم، به تمام این مسائل خواهیم پرداخت، یعنی در آیندهای دور و موهوم که هرگز نرسید.
انکار یا کتمان حقیقت به خاطر مصلحت روز، چیزی بود که بابک رد میکرد و به همین خاطر از رهبران دور و به ما نزدیک میشد. میگفت به خاطر همین مصلحتجوییها و لاپوشانیها بود که اولین نسل روشنفکران تودهای از حقیقت دور ماند و ضربهای جبرانناپذیر به حزب و جنبش وارد آمد. میگفت: این وظیفه شماست که در همه چیز شک کنید. حق شماست که به هر قیمت از حقیقت و تمام حقیقت آگاه شوید. او بود که جزم “اتوریته رهبری” را زیر سؤال برد و تقدس آن را کنار زد. آشکارا به ما گفت بیشتر رهبرانی که آنها را علامه دهر میدانستیم و کورکورانه از آنها پیروی میکردیم، چه بسا نه سواد نظری بالایی داشتند و نه در تحلیل سیاسی توانا بودند. بابک به ما آموخت که در جستجوی حقیقت دلیر و پیگیر باشیم و گول عناوین و سوابق انقلابی را نخوریم.
در کنار روشناندیشی و حقیقتدوستی بابک باید از فضایل انسانی او یاد کنم. خلق و خوی او به بهترین آداب ایرانی آراسته است. شاید بارزترین خصلت او فروتنی باشد، که گاه به افراط میرود. بارها دیدم که برخی از رفقای جوان متعصب و گستاخ، با او با توهین و پرخاش سخن گفتند و او بردبارانه سکوت کرد، با نجابت لب به دندان گزید و برافروخته شد، اما هرگز از جاده نزاکت و ادب بیرون نرفت.
یا خضوعی که در برابر هوشنگ ابتهاج (سایه) نشان داد و شاهد آن بودم و بیان آن ضرری ندارد: در روزگاری که ما جنبش اعتراضی به پا کرده بودیم و هنوز خیال میکردیم میتوان حزب را از درون اصلاح کرد، یک بار بابک آمد به شهر ما و گفت مایل است سایه را ببیند. سایه تازه از زندان آزاد شده و برای اولین بار به خارج آمده بود. با شناختی که داشتم هم از تعصب فکری سایه برایش گفتم و هم از تکبر اشرافی او که دیگران را به هیچ میگرفت. گفت برایم هیچ اهمیتی ندارد. او شاعر بزرگ میهن ماست و من وظیفه خود میدانم از کارمان به او گزارش بدهم. برداشتم زنگ زدم به سایه که بابک آمده و مایل به شرفیابی است. گفت بسیار خوب، اما خودم میآیم منزل شما. حکمت این کار را نفهمیدم، اما گفتم قدمتان به روی چشم.
ساعتی بعد سایه آمد. بابک نشست و از فعالیتهای خود و دوستانش در اعتراض به رهبران خودگماردهی حزب شرحی بلند داد؛ از واکنش خصمانه و احمقانه به انتقادهای ملایم و دوستانه، از مجازاتهای تشکیلاتی گرفته تا دشنامگویی و لجنپراکنی به معترضان و… توضیح داد آن کوتهفکری و کوربینی سیاسی که در ایران حزب را به روز سیاه نشاند، اکنون در خارج در کمین مابقی حزب نشسته است و…
سایه یک ساعتی سراپا گوش بود و بعد تنها پرسید: «آیا شما این مسائل را با شورویها در میان گذاشتید؟» با سؤالی چنین فشرده و گویا سخنسرای بزرگ ما لب مطلب را بیان کرد. بابک توضیح داد که بله، به “رفیق گورباچف” دبیرکل کمیته مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی نامه نوشتیم و تمام مسائل را توضیح دادیم.
سایه این بار زیر لب سؤال کرد: “جوابی هم گرفتید؟” بابک آهی کشید که یعنی خیر! در این لحظه شاعر به سکوتی عمیق فرو رفت که تا زمان ترک منزل ادامه داشت. و کیست که نداند سکوتهای سایه همواره سرشار از گفتههاست، و این بار بیگمان میگفت: «پس بروید کشکتان را بسایید!»
این مرا به یاد خلیل ملکی و یارانش انداخت که نزدیک ۴۰ سال قبل از آن کوشیدند هوایی تازه به درون حزب وارد کنند که چه بسا از غلطیدن حزب به فاجعههای بعدی جلوگیری میکرد؛ اما سرنوشت آنها شبی رقم خورد که رادیو مسکو حرکت آنها را محکوم کرد، زیرا به درستی تشخیص داده بود که اصلاحطلبان حزبی اندیشههای تازه در سر دارند و نمیخواهند که تودهایهای ایران نوکران گوش به فرمان “برادر بزرگتر” باشند.
همین جا بگویم چندی پیش که “خاطرات سیاسی خلیل ملکی” را میخواندم، بارها بابک را در برابر خود مجسم دیدم، با همان حقیقتگویی دلیرانه و همان ایراندوستی صادقانه. و خواه ناخواه باید از قطب راهنمای خلیل ملکی یاد کنم، یعنی از دکتر مصدق که در این سالها دیدهام هر وقت بابک از او یاد میکند احساساتی میشود و اشک در چشمش حلقه میزند. شاید پیشوای نهضت ملی را در دادگاه نظامی پیش چشم میآورد، که در جوانی با زحمت به یکی از جلسات آن راه یافته بود؛ و شاید هم به یاد روزنامههای حزبی میافتد که دکتر مصدق یک روز از دشنام و ناسزای آنها در امان نبود.
بابک اگر از حزب چیزی آموخته باشد، نظم و ترتیب، وقتشناسی و احترام به جمع است. در بیشتر نشستهایی که با او بودهام، با این که به سن و سال از همه بزرگتر بود، او را از همه پرکارتر، مفیدتر و باانضباطتر دیدم. پس از سی سال دوستی کمابیش از همه چیز او خبر دارم، پس از دهها دیدار و صدها ساعت گفتوگو با او به خوبی میدانم در هر باب چه فکر میکند، اما اعتراف میکنم که گاهی از خوشفکری و روشنبینی او غافلگیر میشوم. بابک تا امروز ذهنی مدرن و جوان، فکری شاداب و سنتشکن دارد و به طور طبیعی از تنبلی و خمودگی، کندذهنی و کهنهپرستی بیزار است.
در کار علمی کوشایی و پشتکاری کممانند دارد و تا حد کمالگرایی پیش میرود. یا کاری را نمیپذیرد و شروع نمیکند یا اگر پذیرفت آن را به بهترین وجه و کاملترین صورت به پایان میبرد. در مطالعه و تحقیق سختگیر است و از هیچ تلاش و مشقتی فروگذار نیست. در عین حال میداند که دیگران چه بسا پشتکار و سختکوشی او را ندارند، پس به کار آنها به دیده مدارا و انصاف مینگرد و اگر نکته ناروایی یافت با ملایمت و نهایت احترام یادآور میشود.
ایراندوستی او ژرف و صادقانه و بیتظاهر است. به جای شعارهای ایرانباستانی، میهنپرستی پاک و اصیل خود را در عمل، در دلبستگی به فرهنگ و آداب و مردم ایران نشان میدهد و در عشق به زبان و ادب فارسی.
بابک ذوقی ظریف و طبعی سالم و سرشار دارد. در خلوت به ما گفته است که تنها به تصادف به زندگی سیاسی کشیده شده و در اصل بیشتر به هنر و امور ذوقی گرایش داشته. در عمل دیدهام که با اهل ذوق و هنر بهتر کنار میآید و از تیپ فعالان یک بعدی که جز سیاست فکر و ذکری ندارند، دوری میکند. دیدهام که هیچ چیز به اندازه یک تابلوی زیبا، یک نغمه موسیقی یا یک قطعه شعر او را به هیجان نمیآورد.
بابک زاده و پروردهی خانوادهای با جاه و مقام است. شاید بزرگمنشی و مناعت طبع او از همانجاست. در این سالهای دراز برخی تنگناهای ناگوار را در زندگی او شاهد بودهام، اما دیدهام که از وارستگی و بینیازی دور نشده، سختیها را تاب آورده اما هرگز نه لب به شکایت باز کرده و نه از کسی یاری خواسته است.
در دوستی سخت وفادار و پاکباز و بیدریغ است. دوستی را نه برای مصلحتها و منفعتها، بل برای محبت و همدلی میخواهد. برای دوستان خود یاری مشفق و همدمی مهربان است. مشکل دوستان را جدی میگیرد و آن را مشکل خود میداند. در همان روزهای سختی و عسرت دیدهام که با اخلاص و گشادهدستی برای یاری به دوستان آماده هرگونه فداکاری بوده است.
وفاداری او در دوستی حد نمیشناسد. در آن سالها که مأموران رژیم در خارج در کمین مبارزان آزادی بودند و در هر گوشه نیکمردی را به خاک و خون میکشیدند، به او گفتم باید بیشتر مواظب خودش باشد. گفت: خوب میگویی چکار کنم؟ گفتم مثلا اگر کسی مثل من آمد و گفت که میخواهم با یک دوست یا آشنایی به خانهات بیایم، قبول نکن، رودرواسی را کنار بگذار و بگو راهتان نمیدهم! سری تکان داد و گفت: نه، این کار از من ساخته نیست.
فروتنی او تا حدی است که کمتر از خود میگوید و ما همیشه نگرانیم که از حالش بیخبر بمانیم. اگر گاهی از حال او پرسیدهایم، به اکراه و به اختصار تمام از درد و بلای پیری گفته است، تا مبادا دوستان را به ملال و کسالت دچار کند. در برابر او خم میشوم و برایش تندرستی و طول عمر آرزو میکنم.
***
- انکار یا کتمان حقیقت به خاطر مصلحت روز، چیزی بود که بابک رد میکرد و به همین خاطر از رهبران دور و به ما نزدیک میشد. میگفت به خاطر همین مصلحتجوییها و لاپوشانیها بود که اولین نسل روشنفکران تودهای از حقیقت دور ماند و ضربهای جبرانناپذیر به حزب و جنبش وارد آمد. میگفت: این وظیفه شماست که در همه چیز شک کنید. حق شماست که به هر قیمت از حقیقت و تمام حقیقت آگاه شوید. او بود که جزم “اتوریته رهبری” را زیر سؤال برد و تقدس آن را کنار زد. آشکارا به ما گفت بیشتر رهبرانی که آنها را علامه دهر میدانستیم و کورکورانه از آنها پیروی میکردیم، چه بسا نه سواد نظری بالایی داشتند و نه در تحلیل سیاسی توانا بودند. بابک به ما آموخت که در جستجوی حقیقت دلیر و پیگیر باشیم و گول عناوین و سوابق انقلابی را نخوریم.
***
ادای سهم از سر مهر در بزرگداشت دوست / گفتوگو با بیژن حکمت
تلاش ـ ما با بابک امیرخسروی در خارج کشور آشنا شدیم و از این آشنایی نزدیک به سه دهه میگذرد. از همان زمان شاهد حضور و همکاری شما با وی بودهایم. آشنایی شما با هم به نظر طولانیتر میرسد. سرآغاز این آشنایی فعال از کجا و از چه زمانی بود؟
بیژن حکمت:
من با بابک در سالهای پیش از انقلاب در کوی دانشگاه پاریس آشنا شدم. در آن زمان گرچه نسبت به سیاستهای حزب توده و بویژه وابستگی آن حزب به شوروی دیدگاهی انتقادی داشت ولی معتقد بود که حزب را باید از درون متحول کرد. با او و حزب توده فعالیت مشترکی نداشتیم. کنفدراسیون چندپاره شده بود و بخاطر دارم که در همین کوی دانشگاه که روزهای شنبه سازمانهای گوناگون سیاسی میزی برای فروش نشریات خود میگذاشتند، دانشجویان مخالف روزی با تودهایها درگیر شدند و نشریاتشان را پاره کردند که با واکنش بنیصدر و من مواجه شدند. ما از حضور همه گرایشها و بحث آزاد میان گرایشهای گوناگون دفاع میکردیم. باری طولی نکشید که انقلاب رخ داد و همه به ایران بازگشتیم. در ایران یکی دوبار بابک را در جلسات عمومی دیدم ولی گفتگویی جدی نداشتیم.
تلاش ـ از همان آغاز روند انشعاب از حزب توده ایران برای ناظرین به ویژه چپها روشن بود که بابک به دنبال پایهگذاری یک تشکیلات چپ دمکرات و به قول خودش ملی و جمهوریخواه میکوشد؛ یعنی مشخصاً در مقابله و در جبهه مخالف حزب توده و وابستگیاش به یک قدرت بیگانه. به عبارت دیگری که امروز فرموله میکند؛ یک تشکل سوسیال دمکرات برای ایران و در خدمت منافع ایران و مستقل از اتحاد جماهیر شوروی که در آن زمان هنوز در پهنه جهان حضور داشت. مشاهدات شما از این دوره زندگی بابک چیست؟ میتوانیم تصور کنیم که شما و برخی از دوستان فعال سیاسیتان از نزدیکتر شاهد شکلگیری این انشعاب و تلاشهای بابک بودید.
بیژن حکمت:
بیگمان در آن هنگام شاهد دگرگونی فکری او و رفقایش بودم ولی دخالتی در بحثهایشان نداشتم. زمانی که برنامه حزب دمکراتیک یا پیشنویس آن منتشر شد و دیدگاه فکری خود را هومانیسم خوانده بودند، با بابک این نکته را درمیان گذاشتم که لازم نیست حزب بر پایه یک مکتب پایهگذاری شود و دیدگاههای شما همانست که در برنامههای سیاسی و اقتصادی بازتافته میشود. البته اشاره شما به گسستن از وابستگی به شوروی و مبنا قرار دادن منافع ملی ایران کاملا درست است و این یکی از زمینههای نزدیکی سیاسی بین حزب دمکراتیک مردم ایران و جمهوریخواهان ملی بود. البته پذیرش دمکراسی و نفی دیکتاتوری پرولتاریا نیز روند فکری دیگری بود که سازمانهای چپ را به گرایشهای ملی و دمکراتیک نزدیک میکرد. البته همانطور که آنزمان در مصاحبهای با «راه آزادی» گفتم عدهای در سازمان ما اعتقادی به این تحولات فکری نداشتند و بر این نظر بودند تحولات دموکراتیکی که در نیروهای چپ صورت گرفته هنوز سطحی و ظاهری و بویژه تحت تاثیر تحولات رهبری حزب کمونیست اتحاد شوروی است و در نتیجه گرایشهای دمکراتیک در این سازمانها هنوز تحکیم نشده است و باید با احتیاط با این سازمانها برخورد کرد. همکاری ما با سازمانهای چپ حتی به جدایی عدهای از دوستانمان انجامید. امروز فکر میکنم که ما در تشخیص اصالت روند دمکراتیزاسیون بر حق بودیم و اینک اگر اختلافاتی هست بیشتر به سیاستها بازمیگردد.
تلاش ـ چه شد به این نتیجه رسیدید که پایه «اتحاد جمهوریخواهان ایران» را بگذارید، با شرکت و همکاری جبههای، میان سه سازمان فداییان خلق (اکثریت)، حزب دمکراتیک مردم ایران و سازمان جمهوریخواهان؟ حضور فعال بابک در کنار شما و برخی دیگر از چهرههای فعال و صاحب نام ایرانی در خارج کشور در آن اقدام برای ناظران بیرونی مشهود بود. بابک سخنرانی افتتاحیه را بر عهده داشت. درجه یکدستی و انسجام بر سر مواضع اعلام شده در آن سخنرانی تا چه میزانی بود؟ آیا همه پایهگزاران با سخنران افتتاح کننده همنظر بودند؟
بیژن حکمت:
هر سه سازمان پیش از دوم خرداد ۷۶ منشور مشترکی را برای همکاری امضاء کرده بویم ولی انتخاب سید محمد خاتمی و فرادستی جنبش اصلاحات در پهنه سیاسی بر شکلگیری یک جنبش جمهوریخواهی سایه افکنده بود. با آنچه سالیان بعد به «بن بست اصلاحات» معروف شد، دوباره ایده جمهوریخواهی، ضرورت تغییرات ساختاری و همکاری گستردهتر بین جمهوریخواهان جان گرفت. نخست روشنفکران و منفردین سیاسی بویژه در امریکا بر ایجاد یک تشکل گسترده پافشاری میکردند سپس در سازمانها نیز این ایده راه خود را گشود و به تشکیل کمیته هماهنگی و گروهی برای نگاشتن نخستین بیانیه انجامید. هدف جمهوریخواهان ملی و حزب دمکراتیک از ابتدا انحلال سازمانها در یک جنبش گسترده بود و پس از تشکیل اتحاد جمهوریخواهان نیز این دو سازمان عملا فعالیت جداگانه خود را کنار گذاشتند. هدف این بود، همانطور که بابک در سخنرانی خود گفت «جویبارها بهم بپیوندند و نهری پدید آورند». ولی برای دوستان اکثریت حفظ هویت فدایی اساسی بود و به تشکل جدید چون جبهه یا اتحادی از اعضای سازمانها و افراد مینگریستند.
تلاش ـ پیش از پرسش در باره موضع و افکار اصلاحطلبی بابک، باید بگوییم برای ما بسیار درخور توجه بود که در همان نخستین نشست اتحاد جمهوریخواهان و خطاب به آن گردهمآیی، و در همان بند اول سخنان افتتاحیه، بابک با تکیه بر ضرورت «طرفداری پیگیر از استقلال و تمامیت ارضی ایران» آغاز کرد. در طول تمام این سالها به ویژه در آستانه نشستهای اتحاد جمهوریخواهان، از جمله در آستانه نشست سوم و همچنین در خود نشست پنجم آن اتحاد، موضوع محوری برای بابک همان اصل دفاع از استقلال و تمامیت ارضی ایران و مقاومت در برابر نظراتی بود که به باور وی خدشهای به این اصول وارد میساخته است. او در این زمینهها بسیار نوشته و سخن گفته است. به حدی که از این نظر در میان نیروهای چپ و جمهوریخواه چهره منحصر به فردی یافته است. برای نظارهگران بیرونی که نظرات بابک را پیگیری کردهاند، این برداشت را میدهد که مسئله دفاع نظری از استقلال و تمامیت ایران همواره یکی از چالشهای اصلی و دائمی پیش پای بابک در چپ و در دهه گذشته در اتحاد جمهوریخواهان بوده است. مخالفت با ایده فدرالیستی کردن ایران بر محور قوم و زبان، کثیرالملله دانستن ملت ایران و یا ایستادگی و کوشش فکری در برابر تئوری «حق تعیین سرنوشت تا مرز جدایی» به نظر نمیرسد یک اختلاف ساده در سیاستها بوده باشد؟
بیژن حکمت:
آنچه در باره اختلاف نظر سیاسی امروز گفتم به مواضعی چون شرکت در انتخابات و یا تبلیغ ضرورت گذر از این نظام به یک جمهوری عرفی باز میگشت و نه پرسش تمامیت ارضی ایران. وگرنه در برشی که حزب دمکراتیک مردم ایران شکل میگرفت و در نخستین اسناد کنگره خود سخن از حق تعیین سرنوشت خلقهای ایران میراند، «جمهوریخواهان ملی» سالها پیش اصل یک حکومت غیرمتمرکز در چارچوب تمامیت ارضی ایران را پذیرفته بودند.
بیگمان بابک با دگرگونی اندیشهاش ـ و با پرکاری رشکآورش ـ در دفاع از تمامیت ارضی و وحدت ملی ما بسیار گفته و نوشته است ولی نمیتوان آن را چالش اصلی و دائمی او در «اتحاد جمهوریخواهان» دانست. در این سازمان دیدگاههای گوناگونی هست، ولی در منشور آن به صراحت آمده است که «یکی از مبانی اداره کشور واگذاری تصمیمگیریهای مربوط به شرایط زندگی و اداره امور محلی و منطقهای به نهادهای انتخابی مردم همان محل و منطقه است. سیاست متکی بر توزیع مسئولیتها و عدمتمرکز قدرت، در چهارچوب تمامیت ارضی و اولویت مصالح ملی همراه با احقاق حقوق اقلیتهای قومی، همبستگی ملی ایرانیان را ریشه دارتر میسازد و عامل تثبیت و تضمین حاکمیت ملی خواهد بود. در دهه گذشته هم تا آنجا که بخاطر دارم بحثی در«اتحاد» در این زمینه درنگرفته است تا چالشی برای بابک باشد، روی سخن او با برخی از چپها و بویژه قومگرایانی است که در پی «ملت سازی» از اقوام ایرانی هستند.
تلاش ـ به یک طرف ایده اصلاحطلبی و دامنه گسترده آن در ایران که نگاه میکنیم، تفاوت رفتار مردم و سرآمدان کشورمان را ـ در قیاس با برخی کشورهای همسایه و هم منطقه غرق در خون و خونریزی ـ میبینیم که در درجه اول همه همت، خرد و انبان شکیبایی را در حفظ سرزمینی و ملی خود گذاشته و نمیخواهند مانند همسایگان دور و نزدیک به ورطه خشونت و جنگ و یا دست زدن به قتل و کشتار یکدیگر و تجزیه کشور بیافتند. روی دیگر این ایده مخالفت با انقلابیگری به مثابه خواست سرنگونی حکومت اسلامی به یاری تحولات یکباره سیاسی از طریق یک جنبش مشهود خیابانیست که نیاز به بدیل یا «آلترناتیو»سازی دارد که در میان بسیاری از سازمانها و فعالین سیاسی خارج کشور هنوز هم طرفدارانی دارد. به نظر نمیآید که بابک با مخالفتهای نظری و عملی خود با چنان خواستها، نظرات و سیاستهایی، هرگز به «بنبست اصلاحات» در ایران باور داشته و یا در آشکار و نهان به دنبال الترناتیوی بدین معنا بوده باشد؟
بیژن حکمت:
نخست از این دوگانه سازیها باید فراتر رفت. در چند دهه گذشته جنبشهای مردمی و شکاف بین حکومتگران در بسیاری از کشورهای استبدادی، با پرهیز از خشونت و خونریزی به استقرار دمکراسی انجامیده است بدون آنکه از اصلاح تدریجی ساختار دولت بگذرد و آخرین نمونه آن را در تونس میبینید. جنبشهای خیابانی هم با شعار «سرنگونی» بمعنای زیر کشیدن حاکمان آغاز نمیشوند و با خواستهایی چون آزادی بیان و انتخابات آزاد به میدان میآیند. سرکوب پیوسته حکومت است که زمینه غلطیدن به ورطه خشونت متقابل را پدید میآورد، چون آنکه در سوریه شاهد بودیم. خوشبختانه امروز ایده پرهیز از خشونت و هدف راهبردی انتخابات آزاد مطابق معیارهای بینالمللی در میان مخالفان و منتقدانِ نظام جمهوری اسلامی فرادست و جای «سرنگونی قهرآمیز حکومت» را گرفته است و چنین سیاستی مستلزم هیچگونه آلترناتیوسازی در خارج از کشور نیست.
اما اصطلاح «بنبست اصلاحات» به یک واقعیت سیاسی یعنی بنبست اصلاحات دوم خردادی در اواخر دوران خاتمی باز میگردد و برای خود اصلاحطلبان و دوستانی چون بابک به معنای بنبست اصلاحطلبی نیست. اصلاحطلبی بابک آنزمان نوع ویژهای بود، طرفدار «تغییر در ساختار» و نه «تغییر ساختار» بود ـ و هنوز هم بر همین نظرست ـ بر عکسِ اصلاحطلبان که تنها خواهان اجرای اصولی از قانون اساسی بودند که حقوق مردم را تصریح میکرد. البته نوع و دامنه پروژهای که برای تغییر در ساختار پیش نهاده میشود میتواند به تغییر تمام ساختار بیانجامد. باید دید بابک امروز چه فکر میکند.
تلاش ـ حدود دو سال پیش به دنبال انشعابی دیگر در اتحاد جمهوریخواهان، شما به همراه عدهای از یاران قدیمی، راه خود را از بابک امیرخسروی جدا کردید. صرف نظر از مضمون سیاسی این جدایی و احیاناً ناگزیری و یا اجتنابپذیری آن، مایلیم ارزیابیتان از شخص و شخصیت بابک را بشنویم. چه چیز در شما انگیزه ادامه دوستی و همصحبتی با بابک است و اینکه اعلام آمادگی کردید در این گفتگو که به منظور درج در دفتر بزرگداشت بابک امیرخسروی است، شرکت نمایید؟
بیژن حکمت:
اختلاف نظر سیاسی با دوستانم هرگز از سوی من خدشهای بر دوستیها وارد نیاورده است، آنچه اغلب پیوندها را میگسلد، شکستن عهدها و رفتاری دور از اخلاق است. با بابک هیچ یک از این دو پیش نیامده و دوستی ما پا برجا مانده است. بابک دوست بسیار مهربانی است و تحول دیدگاهش چه در پذیرش دموکراسی و چه در پایبندی به منافع ملی عمیق و اصیل است، آنچه احترام و علاقه مرا نسبت به او دوچندان میکند. شرکت در این گفتگو نیز ادای سهمی از سر مهر، در بزرگداشت اوست.

بابک امیرخسروی سیاستمداری با صفات انسانی تمجیدآمیز / حسن شریعتمداری
من بابک امیرخسروی را خیلی دیر شناختم. در روزهای انقلاب ما در دو جبهه متقابل بودیم او با همۀ انتقادهایی که در دل به حزب توده و وابستگی آن به شوروی داشت و من بعدها در نوشتههایش از آن مطلع شدم آنروزها آنطوری که خود مینویسد مسئول تشکیلات شهرستانهای حزب بود و با جوانشیر از این شهر به آن شهر میرفت تا سازمان حزب را احیاء کند. حزبی که پس از به روی کار آمدن کیانوری به جای مرحوم اسکندری، تمامقامت از خمینی حمایت میکرد و علیه پدر من سمپاشی مینمود و به لیبرالها و ضدانقلاب فحش میداد. هنگامیکه تلویحاً و تصریحاً از مرحوم آیتالله شریعتمداری، بازرگان و سنجابی و جبهه ملی و نهضت آزادی نام میبرد،کاری جز ترور شخصیت آنان نداشت. طبیعی بود که در ایران همدیگر را نبینیم. در سال ۱۹۸۰ نیز که مجبور به مهاجرت به خارج از کشور شدم او در شوروی بود. اولین بار دوستان من در سازمان جمهوریخواهان ایران، در اواخر دهۀ هشتاد و شاید یکسال قبل از انتشار کتاب پروستريكا گورباچف، خبر دادند که عدهیی از تودهایها که فرد سرشناس آنان بابک امیرخسروی و فرهاد فرجاد است، نامۀ انتقادآمیزی به رهبری حزب توده نوشتهاند. بعدها با مدتی تأخیر من این نامه را، که تحت عنوان «نامه به رفقا» بود دریافت داشتم. اوائل سال نود و پس از فروپاشی شوروی بود که من بابک را برای اولینبار حضوری دیدم. ادب و متانت و ملایمتش، از همان برخورد اول به دلم نشست و باعث شد که قضاوتم نسبت به او با قضاوت نسبت به حزب توده فاصله بگیرد، بخصوص که بسیار علنی و شجاعانه از اعمال حزب توده و استراتژی خط امام کیانوری، انتقاد میکرد و در مورد شوروی نیز هیچ علاقه و تعصبی که نشان نمیداد، بشدت منتقد بود. بتدریج تماسهای ما زیاد شد. در هامبورگ گروهی که خانم مدرس عزیز و همسر نازنینشان نیز، از فعالان آن بودند، بنام «همبستگی» تشکیل شده بود که دائماً از نمایندگان همۀ احزاب و گروههای موجود در خارج از کشور دعوت میکرد تا در همایشها و گردهمآئیهایی که در هامبورگ منعقد میشد شرکت کنند. این گردهمآییها و جلسات پیش و پس از آنها موجب شد که ما همدیگر را بیشتر ببینیم و بتدریج من بتوانم از زیر ابر تیره پیش قضاوتها و داوریهای ناگزیر خود، رها شده و بابک را نه بعنوان یکی از رهبران حزب توده، بلکه در قالب انسان نازنینی که بود بشناسم. سالها کار مشترک در فاصله دهه ۹۰ تا تشکیل اتحاد جمهوریخواهان در سال ۲۰۰۴ و سپس ادامه کار تا جدایی من از این اتّحاد در سال ۲۰۰۸، باعث شد که من او را از نزدیک بشناسم و به سجایای اخلاقی و خصوصیتهایش پی ببرم. بابک خصوصیات انسانی قابل تمجید فراوانی دارد. صبور، با استقامت، ملایم، دقیق، با انضباط و با پشتکار و بیادعا و بسیار مهربان و مؤدب است. من اهل زیادهگوئی در تعریف کسی نیستم و آنچه که میگویم شاید مورد تأئید بسیاری از همکاران و همراهان او نیز هست. او با وجود کهولت سن، ساعتها با تمرکزی قابل تحسین میتواند کار کند، آئیننامه بنویسد، بیانیه تنظیم کند، خسته نشود و پس از آن نیز به بحث و گفتگو بپردازد، از نظریاتش سرسختانه دفاع کند،
همکاران خود را متشکل کند تا خط مشی او در کنگره یا جلسه حزبی رای بیاورد، سپس بدون خستگی سخنرانی کند و پس از آن نیز مصاحبه نماید و آخر شب هم تا دیر وقت با همه شام بخورد، از خاطراتش بگوید و شوخی کند و مزه بپراند.
او انبانی از تجربه سیاسی و سازمانی است. همه مهارتهای یک سیاستمدار کار کشته را دارد. ذهنی منظم و دقیق دارد. تنها جایی که ما آبمان بیک جوی نمیرود، نگاه دولتمحور و یا قدرتمحور اوست. او در این نوع نگاه به سیاست تنها نیست، بسیاری از سیاستپیشگان نسل او و پس از آن نیز یعنی نسل ما چنیناند. تغییرات سیاسی را در بالا، یعنی در حکومت رصد میکنند و نسبت به آن عکسالعمل نشان میدهند. جامعهئی که به آن عشق میورزند و زندگانی خود را فدای آن کردهاند، برایشان در سیاست نقش جانبی دارد. یارگیری آنها از حاشیه حکومت است. حاکمان معزول و نیمه معزول، طرف خطاب اصلی نوشتهها و ایدههای سیاسی آناناند. شاید تجربیات تلخ بابک از وقایع سیاسی پنجاه سال اخیر ایران، که او نیز بازیگر آن بوده، این نوع نگاه را در او نهادینه کرده است. شاید او فاصله گرفتن کامل از نظام سیاسی را نوعی رادیکالیسم میداند و با اندیشۀ رفرم در جمهوری اسلامی که در او نهادینه شده و برای او تنها راه حصول به دموکراسی بشمار میرود جور نیست. شاید هم او پروسه دموکراتیزاسیون ایران را بسیار کند و طولانی ارزیابی میکند. احساس من همیشه این بوده که او نمیخواهد و هراس دارد که مبادا بار دیگر، اشتباهاتی را که در جوانی و میانسالی، اگر هم خود مستقیماً مرتکب نشده در آن سهیم بوده است، دوباره تکرار کند. انگیزه او هرچه باشد، من در صداقتش شکّی ندارم. بنابراین با وجود اختلاف نظر کم و بیش اصولی و اساسی با او، برایش احترام بسیار قائلم. او در نظریاتش صادق و صمیمی است. مهمتر از همه او یک انسان دوست داشتنی است. انسانی که آدم میتواند ساعتها با او باشد و احساس خستگی نکند. مهربان، مؤدب ولی جدی و با انضباط.
چه کار خوبی کردید که در زمان حیات او این مقالات را در توصیفش جمع آوری نمودید. آرزوی سالها زندگانی پربار و سلامتی و نشاط برای بابک عزیز دارم. کسی چه میداند، شاید در نظرات سیاسی هم حق با او باشد. بالاخره او یک پیراهن بیش از ما پاره کرده است. این را آینده نشان خواهد داد، ولی همین امروز هم با وجود همۀ این اختلاف نظرها، او را تحسین میکنم و برایش احترام بسیار قائلم.
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود / زهرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است / مهدی ممکن
- هفته گذشته در رابطه با نگارش این سطور، تلفنی از بابک پرسیدم که آیا میتوان از شما بعنوان یک مارکسیست اسم برد؟ قاطعانه جواب منفی داد و توضیح داد؛ از اینکه مارکس جامعه را طبقه بندی و طبقه کارگر را عمده کرده است منتقد است وانگهی اگر طبقهای در سرنوشت اجتماع تاثیر داشته باشد طبقه متوسط است که غالبا بخش اعظم جوامع را در برمیگیرد و نقش تعیین کننده دارد و افزود که بطور کلی با هرآنچه که انسان را در چهارچوب خاصی قرار دهد موافقت ندارد. ذهن را باید متوجه ایران و رشد و اعتلاء آن نمود.
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
زهرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
مهدی ممکن
پیشنهاد شده است از بابک امیرخسروی بنویسم، طبعا منظور پیشنهاد دهنده بزرگداشت و ادای احترام به فرزانهای خدمتگذار به میهن است؛ در چنین پیشنهادی جای تردید نیست اما دلنگرانم از اینکه مباد دست بکاری زنم که بامنش و روش و خلقیات مردی که از هر خودپسندی و تصویرسازی بیزار است ناخوانا باشد؛ بدیهی است مطلبی هم که تنها حول محور تکریم و تجلیل بگردد از این قاعده مستثنی نخواهد بود؛ بعلاوه از اطلاعات دقیقی که مبنا و پایه استواری متناسب این پیشنهاد باشد در مورد کسی که روشنبینی خاص در بیان دقیق مفاهیم و نقد دارد برخوردار نیستم؛ بدین جهت ترجیح در آنست که باقتضای سالمندی به خاطرات توسل جویم.
من از نسلی هستم که دو سال آخر دبیرستان و سال اول دانشکده را در دوران حاکمیت ملی مصدق «زندگی» کردهام نه بعنوان یک محصل بیتفاوت نسبت به آنچه در پیرامونش میگذرد، بلکه بعنوان شهروندی که سرنوشت خود و میهن را با توفیق و شکست اهداف و برنامههای رهبرکبیر جنبش ملی شدن صنعت ملی نفت گره زده بود و نسبت به نقش و تاثیر افراد و جریانات از آن جمله حزب توده و روش مخرب و کارشکنیهای مستمر ناشی از سوءرهبری و وابستگی به اتحاد جماهیرشوروی حساسیت خاص داشتم حساسیتی که با کودتای ۲۸ مرداد و برباد رفتن آمال و آرزوهایم در جهت داشتن یک کشور آزاد و پیشرفته جای خود را به نفرت داد، نفرت در سن ۲۲سالگی بسیار رنجآور بود؛ من نه از سعهصدر مهندس بازرگان برخوردار بودم که در موضع داوری، با تمام ایراداتی که به حزب توده داشت تاثیرات مثبت فرهنگی آنرا در ایران انکار کند و نقش سازمان دهی و تحزب پیشرفته آنرا نادیده بگیرد و نه مجهز به تجربه و پذیریش این اصل که انسانها تغییر پذیرند فقط باید فرصت داشته باشند که اشتباه خود را جبران کنند یا لا اقل در مقام عذرخواهی برآیند.
پس از انقلاب و تبعید ناخواسته از میهن، از همان ابتدای ورود به پاریس در سال ۱۳۶۲ در محافل سیاسی و هر جا که صحبت از مقاومت و سرنوشت ایران بود خواه ناخواه ذکری هم از آقای امیرخسروی با نگاه مثبت یا منفی پیش میآمد که غالبا فاقد اعتبار کافی و بر اساس بینش هر آنکه با ما نیست بر ماست شکل میگرفت؛ هرچه بود تمایل و کنجکاوی آشنائی با ایشان در من ایجاد شده بود و در انتظار فرصت مناسب.
در سیام دی ماه ۱۳۷۳ آقای مهندس بازرگان به رحمت خدا رفت و برنامهریزی شد مراسم یادبودی در کلن برگذار شود که آقای مهندس سحابی در آن سخنران بود؛ آقای امیرخسروی به همین مناسبت با چند نفر از دوستان از پاریس به کلن آمده بودند و فردای مراسم، در منزل یکی از دوستان (محل اقامت مهندس سحابی) دیداری بین آقای امیرخسروی و مهندس سحابی انجام شد؛ این ملاقات سه روز بعد در محل سکونت این جانب در پاریس تکرار گردید. (مهندس سحابی از پیش خواسته بود و برنامهریزی شده بود که در پاریس با بعضی دوستان و بویژه همبندیان دوران زندان که آن زمان مقیم پاریس بودند ملاقات کند).
آنچه که در دیدار این دو نفر با وجود خاستگاه فکری متفاوتشان برجسته بود، همدلی و دیدگاه مشترکشان برای یافتن راهحل مشکلات میهن بود و محور مذاکراتشان «ایران». حاصل مذاکرات آن دو جلسه موجب انگیزش سئوالی در من شد که بعدها معلوم شد من تنها متقاضی پاسخ آن نبودهام؛ آقای امیرخسروی (در نشست برگذاری مراسم یکصد و سیامین زاد روز مصدق در پاریس که از سوی هیئت اجرائی سازمانهای جبهه ملی ایران در خارج کشور در ژوئن ۲۰۱۲، برگذارشد)، خود سئوال را بدین شکل طرح میکند «بارها از من پرسیدهاند با اینکه از نوجوانی تودهای بودهام چگونه است که با وجود سیاست و رفتار خصمانه و ستیزهجویانه رهبری حزب توده ایران در قبال مصدق به ویژه در سالهای سرنوشتساز جنبش ملی شدن صنعت نفت و حکومت ۲۸ ماهه وی چنین خالصانه و شیفتهوار خود را هوادار مصدق و راه و روش سیاسی او دانسته و وفادار ماندهام»؛ و در همان جلسه با وجود ضیق وقت بطور مستوفی سئوال را پاسخ میدهد و با این جمله:
ادعا کنم که ایران دوستی و عشق خالصانه من به میهن و مردم آن و تعهد و پایبندی به آزادی را از دکتر مصدق آموختهام و خود را همیشه مدیون او میدانم. و با دوبیتی زیر
عاشقان چون زندگی زایندهاند
عاشقان درعاشقان پایندهاند
عشق از جائی به جائی میرود
داستان از جاودانی میرود
؛ پایان میدهد.
سخن از همدلی و نگاه مشترک آقای امیرخسروی و شادروان مهندس سحابی برای یافتن راهحل مشکلات میهن بمیان آمد، جا دارد به بخشی از سخنان مهندس سحابی در مراسم شب هفت مهندس بازرگان توجه شود؛
«مسئله و درد اصلی و عمومی و مشترک جامعه ما ایرانیها، دستیابی به یک وحدت و پیوند و انسجام اجتماعی، ملی، آزادی، استقلال، ترقی و توسعه عدالت و… است. آرزو و آرمان دیرینه هر ایرانی وفادار، همین مقولاتی است که عرض شد. اینکه جماعتی از مردمان از خاستگاه آموزشها و ارزشها و تربیت دین خود، به این اهداف و آرمانها میرسند یا از خاستگاه دیگری غیر از دین و اسلام، مسئله اصلی نیست؛ بلکه مسئله اصلی و تعیینکننده که ملاک تشخیص و تمیز امتیاز گروهها میتواند بود، وفاداری، پایبندی، تلاش و کوشش همراه با عشق و صداقت، وقف شدن به منابع و مصالح جمع و جامعه، میزان پرهیز از خودخواهی و خودپرستی و تقدم دادن منافع و مصالح جامعه و… میباشد.»*
ملاقات آن دو عزیز برای من بهره بسیار داشت و فرصتی بود برای کشف و شناخت بهتر از آقای امیرخسروی، زمان زیادی نگذشت که به کتاب «نظر از درون به نقش حزب توده ایران» دسترسی پیدا شد و با مطالعه آن هر فاصله و مرزیبندی با بابک رنگ باخت و دوستی و صمیمیت جای آنرا گرفت که بدان مفتخرم و گفتنی است که از آن پس خود به خود «بابک» جانشین «امیرخسروی» شد.
بابک انگیزه خود را در نگارش کتاب «نظر از درون به نقش حزب توده ایران» چنین بیان میکند: «عمیقا براین باورم که بدون یک ارزیابی درست و صادقانه از نقش و عملکرد این حزب طی ۵۰سال (اکنون۷۰سال) گذشته بدون نقد جسورانه راه و روش خانمانبرانداز سران حزب در این دوران و اثرات شوم وابستگی مادی یا اعتقادی به اتحاد شوروی و بدون بررسیهای آزمندانه و توسعهطلبانه شوروی و سوءاستفادههای بیکران آن از احساسات پاک و خالصانه کمونیستهای ایران، بازسازی طیف چپ ایران، بدون گسست بنیادین با میراث اسارتبار گذشته که ایادی کیانوری جلوه آن است در ارائه برنامههای درست و کارساز بربنیاد تاریخ و فرهنگ ایرانی برای بر پائی جامعهای نوین برپایه عدالت اجتماعی و در پیوندی استوار با آزادی و دموکراسی رشد و ترقی بر بستر استقلال ملی عملاً ناتوان خواهد بود. واقعیت تاسفبار این است که تاریخنویسان حزب توده بیشتر در هوای تبلیغ بودند تا گزارش درست و سر راست رویدادهای گذشته، از آنجا که پیوسته باعینک ایدئولوژیک و اغراض سیاسی به رویدادها مینگریستند، ناگزیر از واقعیتها نیز همواره برداشتی یک سویه و جانبدارانه ارائه میدهند»
بابک مطابق آنچه خود گفته است در نگارش کتاب «نظر از درون به نقش حزب توده ایران» به نقد صادقانه و جسورانه از روشهای حزب توده، حزبی که به بابک «تعلق» داشت پرداخته است که تشخیص آن از صلاحیت راقم این سطور خارج است ولی از این شانس برخوردار بودهام که شاهد نقدهای صادقانه و جسورانه او در نشستهای مختلف بوده و هستم، گفتنی است که در موارد بسیاری از نقدهایی سازنده و تصحیح کننده بابک بیش از بیانات سخنران، آموختهام، این ویژگی بابک به باور من نه تنها حاکی وسعت دانش، و تجربه والای اوست بلکه مبین اخلاق تعهدپذیری و اصلاح منطقی مشکلات نیز میباشد، آنچه را بصورت طرح، تحت عنوان «درباره مسائل ملی در ایران» سالها پیش ارائه داد گویای این مدعاست چرا که برآمده از نقد، متضمن راهحل و رفع مشکلات بحثانگیز قومی و زبانی و در عین حال حفظ یکپارچگی ایران است.
هفته گذشته در رابطه با نگارش این سطور، تلفنی از بابک پرسیدم که آیا میتوان از شما بعنوان یک مارکسیست اسم برد؟ قاطعانه جواب منفی داد و توضیح داد؛ از اینکه مارکس جامعه را طبقه بندی و طبقه کارگر را عمده کرده است منتقد است وانگهی اگر طبقهای در سرنوشت اجتماع تاثیر داشته باشد طبقه متوسط است که غالبا بخش اعظم جوامع را در برمیگیرد و نقش تعیین کننده دارد و افزود که بطور کلی با هرآنچه که انسان را در چهارچوب خاصی قرار دهد موافقت ندارد. ذهن را باید متوجه ایران و رشد و اعتلاء آن نمود.
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
زهرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
* مهندس بازرگان در کتاب انقلاب در دو حرکت در بیان تفاوت دیدگاه خود بابنیانگذار جمهوری اسلامی ایران میگوید نظر آقای خمینی این است که ایران در خدمت اسلام باشد و حال آنکه ما اسلام را برای رشد و پیشرفت ایران میخواهیم.


بابک مرد تحمل است. / گفتوگو با علی شاکری
مرد مصاف در همه جا یافت میشود / در هیچ عرصه مرد تحمل ندیدهام
تلاش ـ آقای شاکری عزیز اجازه دهید گفتوگوی خود را از آشناییتان با آقای امیرخسروی شروع کنیم. بفرمایید چه مدت زمانیست که بابک را میشناسید؟ چگونه با او آشنا شدید؟
علی شاکری:
آشنایی من با بابک در واقع از دو طریق و یا به دو نوع بوده است. ابتدا من با نوشتههای ایشان آشنا شدم، یعنی از زمان آمدنش به خارج و شروع به کار و ادامه فعالیت سیاسی در فرانسه. اما ملاقاتمان زمانی بود که وی سفری به آمریکا کرد و همراه با مهدی خانباباتهرانی در سال ۱۹۹۶ چند روزی؛ مهمان من بودند. از آن زمان آشنایی نزدیکتر و دوستیمان قوت گرفت و محکمتر شد. از زمانی هم که در فکر شکلدهی جنبش وسیعی از نیروهای چپ جمهوریخواه بود، فعالیتهای مشترکمان آغاز گردید. فکر میکنم مجموعاً حدود ۱۸ تا ۲۰ سال میشود.
تلاش ـ با توجه به اطلاع ما از سابقه و گرایش سیاسی شما و همچنین برپایه صحبتهایی که پیش از این مصاحبه با هم داشتیم، تا قبل از این ۲۰ سالی که فرمودید، هیچگاه شما و بابک نه هم نظر بودید و نه هم سازمانی و از نظر گرایش سیاسی هم هیچ نسبتی با هم نداشتید. پس چگونه و تحت تأثیر چه مسائلی نظر شما و بابک به هم نزدیک شد؟
علی شاکری:
من حدود ۴۰ سال پیش در آمریکا به جریان چپی به نام «طوفان» پیوستم که سه عضو اخراجی از رهبران سابق حزب توده یعنی احمد قاسمی، غلامحسین فروتن و سخایی پایهگزاری کرده بودند. بعداً در دوران انقلاب که به ایران بازگشتم در جریان معروف به خط سوم یا طیف سوم به فعالیت سیاسی پرداختم که نه فدایی بود و نه حزب توده. به عبارت دیگر من در همین طیف سوم و با همین گرایش دوری گزینی از حزب توده و شوروی از طرفی، و مشی چریکی و مسلحانه از طرف دیگر؛ هم علیه رژیم شاه مبارزه کردم و هم مخالفت با حکومت اسلامی.
بر خلاف برخی از رفقا که از مطالعه نوشته گروههای دیگر پرهیز میکردند؛ بنده از نظرات حزب توده بیاطلاع نبودم. «مجله دنیا»های حزب توده را خوانده بودم، «دنیا»های متعلق به زمان ارانی را نیز خوانده بودم. تاریخ حزب توده و ۲۸ مرداد و نقدهای گوناگون را مطالعه کرده بودم. نقش حزب توده را نه به عنوان یک جریان اهریمنی بلکه به عنوان سازمانی بزرگ در جنبش سیاسی ایران و به عنوان یک نیروی مترقی که در بخش فرهنگ، ادبیات، سیاست و اقتصاد حضور داشته میدیدم. اما با وجود این حزب را نمیتوانستم بپذیرم. به قول بابک در زندگینامهاش که گفته است؛ وقتی میخواست دوباره فعالیت را شروع کند، در فرانسه، نه میتوانست به مائوئیستها بپیوندد، نه به طرفداران آلبانی. جنبش مسلحانه هم که اصلاً با روحیهاش سازگار نبود. من هم به نوعی با حزب توده سازگاری روحی نداشتم.
سال ۱۹۸۳ که دوباره مجبور به ترک ایران شدم، زمانی بود که متوجه شکست خود شده بودیم. زمانی که نه تنها ضربههای مهلکی به جنبش سیاسی چپ وارد شده بود، بلکه ضربههای جدی به ایدئولوژیها و باورهای ما خورده بود. به نظر میرسید بسیاری از جریانها و گرایشهای سیاسی مختلف از هر سو در جستجوی پاسخ به پرسشهای زیادی در بارة ریشه این شکست و ضربهها بودند؛ از جمله خود من. در چنین وضعیتی بود که با نوشتهها و نظرات بابک برخورد کرده و دورادور با دیگاههای وی آشنا شدم.
نخستین آشنایی با نظرات او از طریق مطالعه مصاحبهاش با ایرج اسکندری بود و بعد با نظرات انتقادی وی در باره شوروی و حزب توده. به نظرم آمد که کسانی نظیر دکتر بابک امیرخسروی هم هستند که از درون حزب توده میآیند و آنها نیز در تلاش و در جستجوی پاسخ به معضلات کشور و یافتن ریشههای شکست هستند.
من از لابلای نوشتههای بابک به صداقت، شرافت و شجاعت اخلاقی وی پیبردم. این خصلتهایی که نام میبرم اصلاً جنبه تعارف ندارد. آشنایی نزدیک و رابطه دوستی با وی هم این را ثابت کرد. بعد از نخستین آشناییها از طریق مطالعه مصاحبه با ایرج اسکندری که بیشترین تأثیر را در نزدیکی فکری به بابک بر من گذاشت، کتاب قطور هزار صفحهیی او را خواندم؛ همان کتاب «نگاهی از درون به حزب توده ایران». در این کتاب وجداناً میبینید که در بررسی بخشهای گوناگون جامعه ایران و نیروهای سیاسی آن انصاف بخرج داده است. انصافاً خودش را هم میبیند که کجاها کوتاه آمده است و کجاها خطا کرده است.
تلاش ـ در این مرحلهای که شما از آن تحت عنوان مرحله جستجو و سعی در یافتن ریشههای شکست و یافتن راهحل ـ حد اقل در درون جنبش چپ ـ نام میبرید، به نظر میآید که به آقای امیرخسروی جایگاه ویژهای میدهید؟
علی شاکری:
درست است. بابک تجربههای گرانبهایی دارد که به عنوان نمونه من که ۲۰ سال از او جوانترم طبعاً نداشتم. او دوران مصدق را تجربه کرده و در مبارزات نفت حضور فعال داشته و خود مصدق را از نزدیک دیده و تجربه کرده بود. در آن زمان عضو جوان و فعال حزب توده بود و سیاستهای نادرست حزب توده و پیامدهای آن را از نزدیک و در عمل تجربه کرده است. از خانوادهای میآید که از مشروطهخواهان بود و پدرش با مشروطهخواهان معروف سروکار داشت و از آذریهایی بود که پرچم آزادیخواهی در ایران را بدست داشت. بابک از چنین خانواده میهندوستی میآید و در چنین خانوادهای تربیت شده است. بسیاری از ما به همه این رخدادها و تاریخهای مهم از طریق مطالعه دست یافتیم. خود من بعد از اینکه در خارج به جنبش سیاسی پیوستم، آنها را مطالعه کردم. بابک زمانهایی عضو فعال جنبش چپ بود که برخوردهای شوروی در چکسلواکی رخ داد و او آن را و همچنین مجارستان را دیده، شاهد اِعمال خشونتها و سرکوبها بوده رفتار خشونتآمیز کمیته مرکزی را دیده، چه در حزب توده و چه از سوی شوروی. او همان زمان که سه عضو رهبری را از حزب اخراج کردند، یعنی قاسمی، فروتن و سخایی را، به این عمل اعتراض کرده و میگوید؛ که اگر آنها نظرات انتقادی خود را نتوانند در درون حزب مطرح کنند، پس کجا باید آنها را به زبان بیاورند.
بسیاری از ما آن گونه تجربه را نداشتیم و او داشت و از همان زمانها به دنبال راه میگشت، راه برون آمدن تدریجی از ایدئولوژیهای انقلابی. به نظر من در این مسیر بابک از همه ما پیشتر و در مقام «حیم» جنبش چپ ما است. و برای شخص من مقام استادی دارد.
علاوه بر این بابک در نظر من کسی است که به موازات تدوین تجربهها و اندیشههای خود به دنبال تشکیل یک جریان متشکل سیاسی نیز هست. آرزویش همیشه این است که تشکلی رفرمیستی با اندیشه سوسیال دمکراسی از درون محافل مختلف جمهوریخواهان بوجود آورد.
تلاش ـ شما در این توضیحات بر برخی جنبههای روحی، رفتاری و حتا تربیتی و پرورش خانوادگی بابک انگشت گذاشتید؛ به عنوان نمونه بر روحیه آزادمنشی، آزادیخواهی، میهندوستی او، بر صداقت وی به ویژه در برخورد به کاستیهای خود و به رواداری در برابر دیگران و همچنین اصلاحطلبیاش. به نظر میآید که بسیار تحت تأثیر شخصیت وی قرار داشتهاید؟
علی شاکری:
درست است. من بابک را همیشه استاد خطاب میکنم. دکتر نمیگویم. از نظر من او استادی است که ابتدا اخلاق دارد و بعد سیاست ورزی. اول آن کرامت انسانی در شکلگیری شخصیت مهم است ـ چه از نظر مناسبات خانوادگی و چه از نظر اجتماعی ـ و بعد سیاست.
جملهای را که در توصیف بابک آوردم این بود که وی انسانیست صادق، باشرف و شجاع. از نظر اجتماعی او را آزادیخواه و عدالتخواه میبینم. و از نظر منش پایبند به دموکراسی و آزادیخواهی. او بویژه حامی منافع ملی و تمامیت ارضی ایران است. بابک امیرخسروی شدیداً از تجزیه ایران بیزار است. نماد خانوادگیاش از آذریهایی است که پرچمدار آزادی ایران در زمان مشروطهاند. یعنی در وجود این فرد میبینید که آذربایجان مستقل نمیخواهد. آذربایجان ایرانی است. او بیشترین و به نظر من مؤثرترین انتقادها را در زمینه اصطلاحات لنینی در مورد «حقوق خلقها» کرده است.
بابک در نقدهایی که به لنینیسم میکند هم در نوشتهها و هم در گفتارها توضیح میدهد، به ویژه برای جوانترها، که این پدیدهای که به نام خلقها به آن اشاره میکنید اصلاً اصطلاح سیاسی بوده که برای حفظ اتحاد جماهیر شوروی و قدرت سیاسی بلشویکها آنها را بوجود آوردهاند. بابک امیرخسروی دمی از فکر ایران، مردمان و حقوق اقوام آن غافل نیست و در عین حال همه فکرش به این است که ایران به سوی تجزیه و فروپاشی سوق داده نشود.
امر دیگری که در آشنایی با بابک در نظر من مهم جلوه کرد این بود که بابک همواره خشونت را نفی کرده و همیشه یک رفرمیست بوده است. او همواره چه در مبانی نظری خود و چه در بحثهایی که با دیگران داشته یا در نوشتههایش آورده است از نفی خشونت حرکت کرده است. نفی خشونت را هم با مصادیق طرح میکند نه با مفاهیم. چرا که با مفاهیم آزادی و دموکراسی همه کار میشود کرد. به دنبال شعارهای مد روز نیست. به عنوان مثال در ده دوازده سال پیش، «نافرمانی مدنی» بر زبانها افتاد. ایشان از بکار بردن این کلمه پرهیز داشت. به جای آن میگفت مقاومت مدنی. نافرمانی تا مقاومت فرق میکند. روشاش اصلاحطلبی است نه نابودی.
نمونه دیگر اینکه بابک در نوشتههایش هیچگاه از کلمه جمهوریخواهی لائیک در مورد ایران استفاده نکرده است. معتقد است؛ عرفی باید گفت. از بکارگیری کلمه سکولار هم خودداری مینماید. او همچنین به التزام به قانون اساسی در پیشبرد امورات باور دارد. در جایی کلمه رئآل پلتیک را بکار برده و میگوید «رئآل پلتیک» اصلاحات گام به گام است برای حل معضلات مبتلا به کشور، برای انجام تغییرات گام به گام در راستای عوض کردن خط مشی و سیاست داخلی و خارجی جمهوری اسلامی، از جمله کاهش تنش ایران با جهان.
بابک همواره بر مطالبات اجتماعی و خواستههای مشخص انگشت میگذارد، تا اینکه بگوید من دمکرات سکولار جمهوریخواه لائیکم. او در بحثهای خود میگوید؛ ما اگر در کار پیشبرد خواستهها، مصادیق معین را به عنوان یک جریان رفرمیستی طرح کنیم، میتوانیم با این سیاست و روش مقدمات تعمیم آزادیهای مدنی را فراهم کنیم که کلید هر گونه تغییر و اصلاحات جدی در نظام جمهوری اسلامی و در راستای تحقق جمهوریت خواهد بود.
به این ترتیب میبینیم که بابک در بین ما، به عنوان پیشگام ما، و به عنوان کسی که تجاربی داشته است، فقط از تئوری و لغات زیبا حرف نمیزند. تجارب خود را، سرخوردگیهایش را، اشتباهاتش را و برد و باختهایش را با ما در میان میگذارد. بابک اصلاحطلبیست که با تمام وجودش و با همه تجربههایش به اصلاحطلبی رسیده است. من، علاوه بر ارادتی که از نظر شخصی و شخصیتی به بابک دارم، او را از این جهت اصلاحطلبی اصیل و جمهوریخواه واقعی میدانم.
تلاش- آقای شاکری، شما ضمن سخنانتان اشاره کردید که بالاخره چند روزی در زیر یک سقف با بابک امیرخسروی بسر بردهاید. زندگی در زیر یک سقف به شناختهای نزدیکتر یاری میرسانند. اندکی از رفتار شخصی بابک برایمان تعریف کنید. حالا شخصیت و کاراکتر اجتماعی و سیاسی بابک به کنار، اما به نظرم او آدم کم حوصلهای مینماید…؟
علی شاکری:
در مورد بابک من جمله حساس را بکار میبرم تا کم حوصله. بابک حسـاس اسـت. بابک از نامـلایمـات و اتفـاقـاتی مانـند نابرابری و… تحت تأثیر قرار میگیرد و گریه میکند. از خاطراتی که خودش گفته است، خاطرات رفتنش به چکسلواکی و رفتن به مزار آن پسر جوان (یان پالاک) ۲۰ ساله و رعنایی که در میدان گوالسکو نامیسکی در اعتراض به اشغال نظامی کشورش خودش را به آتش کشیده بود، و گذاشتن دسته گلی بر مزار او و آرام آرام گریستن.
بابک کسیست که در سال ۱۳۲۳ هنگامی که مصدق قهر میکند و بعد او را به مجلس میآورند، به ماشین مصدق چسبیده و در آن حال خودش را به میدان بهارستان میرساند، یا زمانی که مصدق را در مجلس میبیند احساساتش را نمیتواند کنترل کند. زمانی که مصدق را به دادگاه میکشند. با پارتیبازی دختر دائیاش کارتی میگیرد و وارد دادگاه مصدق میشود. در دادگاه مصدق همه آدمهای حکومتی بودند و مخالف مصدق. و زمانی که در آنجا قرار میگیرد وقتی مصدق را میبیند که با حال نزارش میآید، بیاندازه منقلب و پریشان میشود با خودش میگوید وای بر ما. این همان سیاستمداری است که خواب را بر بزرگترین امپراتوری جهان و ارتجاع داخلی حرام کرده است؟ میخواسته از جا بلند شود و فریاد بزند بیشرفها، با وجدان آگاه ملت ایران چه کردید؟ این خلق و خوی اوست. یک شعری را در آن زمان میگوید:
چنان پر شد فضای سینه از دوست
که یاد خویشتن رفت از ضمیرم.
وقتی که میبیند مصدق با سخن تیر میزند به نصیری، از درونش قلیان خوشحالی میآید. چون آنجا در دادگاه مصدق به نصیری میگوید دمش را روی کولش گذاشت و رفت. این سخن مصدق مورد اعتراض دادگاه قرار میگیرد. مصدق به خاطر اینکه نمیخواهد حرفش را پس بگیرد، میگوید خیلی خب، دمش را روی کولش نگذاشت و رفت. آگاهانه به روش مصدق پی میبرد و در دوران مهاجرتش در زمانی که با حزب توده بوده، ولی سعی میکرده از سیر و سلوک مصدق یاد بگیرد و با اشتیاق آن را تعقیب کند.
طبیعی است که در چنین انسانی با ضریب بالای حساسیت، کم طاقتی هم وجود داشته باشد. ولی این کم طاقتیاش همواره با احترام همراه بوده است. ولی با وجود این احساسات بسیار ظریف و پاکی دارد. و این خیلی مهم است، بابک با خودش در صلح بسر میبرد. در قضاوتهایش صلحجویانه همراه با آرامش است. بابک سخنانش را مزمزه میکند ولی نمیجود. مزمزه میکند ولی قورتشان نمیدهد. صراحت کلامش معروف است. نظرات شخصیاش را بیان میکند. بابک به عنوان دائرهالمعارف جنبش داخلی، جنبش وطنی، جنبش درونی، جنبش ملی و جنبش خارجی ماست. تجاربش، پختگیاش، صادق بودنش در استقلال فکر انسانی، و پراگماتیست بودنش که پاسخ برای امروز داشته باشد و جمع این خصائل در یک انسان پدیده سادهای نیست. او در عین خردگرایی و منطقگرایی بسیار با عاطفه است. سرشار از عواطف انسانیست. اینکه از یک خانواده مرفه تبریزی از در مخالفت با بیعدالتی وارد مبارزه بشود، این خود نیاز به درجه بالایی از عاطفه و احساس دارد.
تلاش ـ طبیعی است که پیرامون فردی چون بابک را اشخاصی با گرایش چپ گرفته باشند. اما میدانیم که بابک با افرادی از طیفهای گوناگون هم ارتباط داشته است. از جمله با نیروهای مذهبی و تا جایی که میدانیم با بعضی از شخصیتها و چهرههایی که طرفدار نظام پادشاهی بودند. برخوردهایش با دگراندیشان چگونه بود؟
علی شاکری:
پاسخ را با دو کلمه آغاز کنم: خیلی خوب! برخورد ایشان چه با من، چه با دیگران در نوشتههایش، در اعمالش، همواره پسندیده و شایسته بوده است. به عنوان مثال نسبت به داریوش همایون وزیر سابق شاه، با احترام بسیار رفتار میکرد، با وجود همه موافقتها یا اختلافاتش. در مراسم یادبودش حضور پیدا کرد. یا برخورد احترامآمیزش با بچههای ملی ـ مذهبی و از بچههای اصلاحطلب به نیکی نام میبرد. از اصلاحطلبان دینی که در اول انقلاب همان حزبالله بودند، همواره با احترام برخورد مینماید. همواره به عنوان یاران صدیق در صحنه به آنها نگاه میکند. با تیمسار احمد مدنی، در عین برخورد و دیالوگ انتقادی دوستیاش را حفظ کرده بود. از آقای
مدنی انتقاد میکرد بابت پولی که از آمریکاییها گرفته بود. بابک از آن تجربه تلخ حزب توده چنان دوری میگزید که از این مسئله به عنوان وابستگی، گرفتن پول، خطر تبعیت از فرمان خارجی، یاد میکرد. از آن تجربههای تلخ چنان به اندیشه استقلال فکری و ذهنی و استقلال بیانی و استقلال ایمانی به وطنش رسیده بود، که از هرگونه چنین مسائل و ارتباطها دلخور بود و اعتراض میکرد. همین رابطه را با دکتر شاپور بختیار داشت. او تنها در برابر آدمهای تندرو در هر بخشی. فرقی هم ندارد که آیا این تندروی از سوی دوستان خودش باشد یا از سوی دیگران. زیاد میانه ندارد.
تلاش ـ صحبت از حساسیت بابک به مسئله حفظ استقلال اپوزیسیون ایرانی به خصوص در خارج کشور کردید. بابک در این زمینهها نیز خاطرهها و تجربههای گرانی را با خود حمل میکند. خود او ضربة تلخ حفظ استقلال فکری در قبال سیاستهای شوروی و همچنین حزب را بر زندگی خویش لمس کرده است.
علی شاکری:
طبیعیست که همه این حساسیتها و همه این اصول راهنمای سیاسی و اخلاقی و این همه تکیه بر استقلال فکر و عمل برای بابک خلقالساعه نبوده است. او آنها را در مسیر یک زندگی پرتلاش، پر فراز و نشیب و از راه تجربههای سنگین کسب کرده است.
میدانید که بابک در زمان عضویت در حزب توده و به نمایندگی از سوی آن سفرهای بسیاری کرده و فعالیتهای بسیاری در سطح بینالمللی به عنوان یک کمونیست داشته است. در اولین کنفرانس در آسیا در باندونگ اندونزی در ۳۰ ماه مه ۱۹۵۶ شرکت داشته، در اولین کنفرانس همبستگی خلقهای آسیا و آفریقا در ۲۶ سپتامبر ۱۹۵۷ در زمان اوج ناصریزم، حضور داشته، به کشورهای آمریکای لاتین سفر کرده. کوبا را دیده. حتا به توصیه چه گورا پاسپورت بینالمللی دریافت داشته. در آن کشور که زمانی آن را روزنه امید سوسیالیسم ارزیابی میکرده فوتبال بازی کرده و مسابقه پینگ پونگ هم داده. او از همه کشورهای این قاره دیدن کرده، همینطور به کشورهای آسیای دور مثل چین و هندوستان و برمه و اندونزی و فیلیپین سفر کرده. بارها در کشورهای آفریقای مسلمان در کنفرانسها شرکت کرده، از جمله به الجزیره و تونس و مراکش و سنگال رفته، در بخشهای دانشجویی، چون جزو سازمان ملی دانشجویان مجارستان هم برای آزادی رهبران سازمان دانشجویان سیاسی در آن دوره زحمت میکشیده، در تنظیم اغلب قطعنامههایی که در چنین نشستهایی صادر میشده دست داشته. یک بار نمایندگان دانشجویان شوروی قطعنامهای را میآورند که پس از آن مسائل مجارستان بود و آن قطعنامه به منظور محکوم کردن مجارستان و تأیید حمله شوروی به این کشور بود. بابک در برابر قطعنامه نمایندگان شوروی میایستد. او جزو نادر کسانی قرار میگیرد که از آن شعارپردازیهای کمونیستی دوری میگزیند و آن قطعنامه را امضا و تأیید نمیکند. او خود در خاطراتش میگوید که او تنها کمونیستی بوده که آشکارا به آن قطعنامة تأیید حمله به یک کشور دیگر، برای حفظ آن حلقه آهنین در اروپای شرقی، رأی مخالف میدهد.
در همانجا و از همان زمان است که مُهر شوروی ستیزی به بابک میخورد. با وجود این، در حالی که همان زمان شدیداً از کار شوروی عصبانی بوده، مخصوصاً در سیاست خارجی، ولی خودش را ضد شوروی نمیبیند، زیرا خود آن کشور را در آن جهان دو قطبی قربانی میداند. جالب است که آن زمان علیرغم محکوم کردن حمله به مجارستان، ولی از واکنش خروشچف در اولتیماتوم به تصمیم مشترک انگلستان و فرانسه و اسرائیل در حمله به مصر و در ناکام گذاشتن آن تصمیم، به نیکی نام میبرد و رُل شوروی در مورد جلوگیری از حمله سه کشور به مصر، را ستایش میکند.
من این نکات را به تفصیل در اینجا بازگو کردم که بگویم و تأکید کنم؛ بابک فقط در تئوری به اندیشه نرسیده، با عمل و در تجربه به اینجا رسیده است. چنین وجود پر تجربه و با دانش و بینشی برای همه ما پرغنیمت و ارجمند است. باید قدر و ارجش را بشناسیم. من به نوبه خود در خاتمه میگویم از او بسیار آموختهام و بسیار دوستش دارم. علت اینکه آدمهایی مثل من دوستش داریم، این است که به باور ما بابک برای ما یک سرمایه ملیست. کسی که دیگر فقط متعلق به جنبش چپ نیست، فقط متعلق به اپوزیسیون نیست، متعلق به مردم نیست، بلکه یکجا متعلق به ملت ایران است. برای ایرانی که با آحاد گوناگونش بتواند با یکپارچگی در خدمت ایران برای همه ایرانیان باشد. بزرگداشت ایشان، بزرگداشت یک سرمایه ملی است در خدمت به بهزیستی مردممان.
بابک جان؛ زنده باشید! علی شاکری ـ مارچ ۲۰۱۴ ـ ایالات متحده آمریکا
|
«نظراز درون به نقش حزب توده ایران»
انتشارات اطلاعات. تهران ـ ۱۳۷۵ |
![]() |
![]() |
«مهاجرت سوسیالیستی و سرنوشت ایرانیان»
(همراه با آقای محسن حیدریان) نشر پیام امروز.
|
بابک امیرخسروی و موضوع دمکراسی در چپ رادیکال / سعید پیوندی
امروز… دیگر سخن گفتن از دمکراسی در چپ ایران «گناه بورژوایی» و «لیبرالی» جلوه نمیکند. این چرخش مهم هم نتیجه تحولات مهم داخلی و بینالمللی بود و هم حاصل تلاش کنشگرانی مانند بابک که با وجود نقدهای گزنده و دشنامهای ایدئولوژیک کار بازخوانی تجربه چپ را پی گرفتند. امروز باید با فروتنی و صداقت به قدردانی از کسانی پرداخت که به شکلی در دگردیسی چپ ایران نقشی داشتند و با نقد و سنجشگری اندیشهها و تئوریهای چپ، آن را در روند بازسازی و نوسازی یاری کردند.
سعید پیوندی
بابک امیرخسروی و موضوع دمکراسی در چپ رادیکال
چپ ایران شاید هیچگاه چون دوران کنونی با اندیشه و گفتمان دمکراسی همساز نبوده است. این تحول هر چند شامل همه نیروهای چپ نمیشود و یا همگی به یک میزان دل به دمکراسی نسپردهاند و اگر و مگرها گاه نوعی ابهام گفتمانی بوجود میآورند، اما میتوان گفت که بخش مهمی از چپ ایران چرخش ساختاری مهمی را تجربه کرده که در تاریخ چند دهه اخیر آن سابقه نداشته است. بیتردید، در شکلگیری ذهنیت جدید چپ ایران تجربه انقلاب ایران و یا فروپاشی اردوگاه سوسیالیستی و اتحاد شوروی نقش مهمی ایفا کردند. اما همزمان باید گفت که این فرهنگ جدید بخودی خود بوجود نیامد. روشنفکرانی بودند که با نقد و یا دامن زدن به برخورد انتقادی به دگمها، باورها و تجربه چپ (در ایران و کشورهای دیگر) نقش فعالی در تحولات ربع قرن گذشته بازی کردند.
بابک امیرخسروی یکی از روشنفکران اصلی چپ ایران بود که پیش از فرو ریختن دیوار برلین و وقوع زلزله سیاسی در کشورهای سوسیالیستی پا به میدان دشوار نقد چپ و برخورد سنجشگرانه به تجربه کمونیستها در ایران و جهان گذاشت. فعالیت حزبی سالهای پس از ۱۳۳۲، شناخت از درون کشورهای سوسیالیستی وغرب پشتوانههای مهمی برای شکل دادن به گفتمان انتقادی او به شمار میرفتند. شاید برخی از حرفها و نقدهای آن زمان در شرایط کنونی شکل جلوه و اهمیت چندانی نداشته باشد. ولی برای داوری منصفانه باید فضا و روانشناسی آن روز چپ ایران و دگمهای آن زمان را در نظر آورد. برای بخش مهمی از چپ رادیکال سالهای انقلابی ۱۳۴۰ تا ۱۳۶۰ شمسی سخن گفتن از دمکراسی به سبک و سیاق غربی و یا نقد «مبارزه ضد امپریالیستی» و «انترناسیونالیسم پرولتری» حرفهای «لیبرالی»، «سوسیال دمکراتیک»، «اوروکمونیستی» و یا حتا «ضد کمونیستی» بودند. کافیست به نوشتههایی که درباره وی در نشریات آن زمان چپ رادیکال منتشر شده بازگشت تا با چند و چون داوری پیرامون چنین مواضعی آشنا شد.
سه نقد درک دمکراسی
بازخوانی نوشتههای بابک امیرخسروی در دهه پر ماجرای شصت نشان میدهد که او کم و بیش از سه ورودی مهم به موضوع دمکراسی در چپ ایران پرداخت:
وجه اول برخورد او بازگشت به اهمیت دمکراسی در جامعه بر پایه تعاریف متعارف و تجربه معاصر جامعه بشری است. دمکراسی در تجربه قرن بیستمی به نظام سیاسی اطلاق میشود که با پذیرش تفکیک قوا، کثرتگرایی سیاسی، انتخابات از طریق رای مستقیم شهروندان و آزادی بیان و احزاب، گروهها و سازمانهای مدنی و رسانههای جمعی شرایط لازم برای رقابت و تغییرات سیاسی را بوجود آورد. دمکراسی باید این امکان را بوجود آورد که نیروهای اپوزیسیون بتوانند با ساز و کار انتخاباتی قدرت سیاسی را کسب کنند بدون آنکه بازندگان و برندگان دست به انتقامگیری از یکدیگر و سرکوب زنند.
در نگاه غالب چپ رادیکال ایران در دهههای گذشته این نوع دمکراسی اما «صوری» و «لیبرالی» و بیش از هر چیز در خدمت حاکمیت سرمایهداری قرار داشت. خوانش طبقاتی دمکراسی در گفتمان چپ رادیکال بدان معناست که در جامعه سرمایهداری دمکراسی خصلت طبقاتی دارد و به مثابه امر «روبنایی» بازتاب منافع طبقه حاکم (بورژوازی) است. با حرکت از این تحلیل است که در گفتمان چپ انقلابی آزادی در جامعه بورژوایی آزادی همزمان گرگ و میش تلقی میشود و واژههایی مانند لیبرال یا لیبرالیسم، پارلمانتاریسم مصداقهای دمکراسی صوری و حتا گاه بار منفی پیدا میکنند.
در برابر این دمکراسی «صوری» رایج در غرب، واژهشناسی چپ انقلابی از «دمکراسی خلقی»، «دمکراسی مردمی» یا «دمکراسی تودهای» استفاده میکند که معنای آن تلفیق دمکراسی و عدالت اجتماعی در چهارچوب نظامهای غیرسرمایهداری است. در این نظام گفتمانی دمکراسی «واقعی» زمانی میتواند بوجود آید که آزادیهای سیاسی با عدالت اجتماعی و عدم سلطه طبقاتی و رابطه تولیدی عاری از استثمار همراه باشد.
بابک امیرخسروی یکی از اولین کادرهای چپ رادیکال بود که به نقد چنین درکی از دمکراسی دست زد. نقدی که به بهانه شکست انقلاب و بویژه شکست پروژه حزب توده ایران آغاز شد ولی ابعاد آن از تجربه خاص کشور ما فراتر رفت و نوع نگرش کمونیستها به موضوع دمکراسی را به چالش کشید. از نظر او بحث پیرامون دمکراسی در شکل متعارف و شناخته شده آن (و نه روایت سوسیالیستی ضد دمکراتیک و از محتوی تهی شده) میبایست در مرکز بازاندیشی چپ رادیکال قرار گیرد.
وجه دیگر نقد بابک به تقابل و تعارضی باز میگردد که در گفتمان چپ میان دمکراسی و مقولاتی مانند عدالت اجتماعی و مبارزه ضد امپریالیستی وجود داشتند و یا دارند. نقد او بویژه به تجربه انقلاب ایران و نوع برخورد حزب توده ایران با دمکراسی و قربانی کردن آن به پای سمتگیری ضدامپریالیستی جمهوری اسلامی نظر داشت. برای حزب توده ایران همچون بسیاری دیگر از احزاب و سازمانهای کمونیستی مشابه گرایش «ضدامپریالیستی» یک نظام سیاسی نشانه اصلی «مترقی» بودن آن به شمار میرفت. نبودن دمکراسی و یا سرکوب آزادیها در برابر مبارزه با امریکا و یا سایر کشورهای «امپریالیستی» امری ثانوی به شمار میرفت. چنین نظامهایی بخاطر مقابله با کشورهای غربی بگونهای خطی و ناگزیر بسوی کشورهای سوسیالیستی و بویژه اتحاد جماهیر شوروی و در نتیجه اردوگاه انقلاب متمایل میشدند. چنین ذهنیتی در فرهنگ چپ البته چندان هم عجیب نبود چرا که همه الگوهای اصلی آن از چین و اتحاد شوروی گرفته تا کوبا چیزی به نام دمکراسی به معنای آزادی احزاب و انتخابات را به رسمیت نمیشناختند و در آنها نه خبری از آزادیهای دمکراتیک بود و نه انتخابات واقعی و امکان جابجایی مسالمتآمیز قدرت. کشورهای جهان سومی مورد ستایش حزب توده ایران هم سوریه، لیبی، انگولا، موزامبیک و یا الجزایر بودند که در آن احزاب و گروههای حاکم قدرت را بگونهای انحصاری در دست داشتند. ضرورت الویت دادن به مبارزه برای دمکراسی و یا زیانهای پربها دادن به مبارزه ضدامپریالیستی در کشورهای غیردمکراتیک در نوشتههای انتقادی اولیه بابک امیرخسروی جای برجستهای پیدا میکند. دستمایه این بحث مهم تجربه انقلاب ایران و شکست بزرگ نیروهای سیاسی بود و وجود حکومتی دینی که بگونهای واقعی در برابرامریکا و غرب قرار داشت بدون باور به دمکراسی.
همین روایت پیرامون «عدالت اجتماعی» به چشم میخورد. برای حزب توده ایران تقسیم زمین میان دهقانان، ملی کردن کارخانهها و یا دولتی کردن تجارت خارجی به مراتب بیش از آزادی احزاب و رسانهها و یا انتخابات دمکراتیک اهمیت داشت. برخورد انتقادی با چنین درکی یکی از اصلیترین گسستها با تفکر سنتی مارکسیستی ـ لنینیستی و تئوریهای رایج در اتحاد شوروی بود. در حقیقت برای ساخته و پرداخته شدن ذهنیت جدید چپ درباره دمکراسی میبایست دگمهای مهمی مانند الویت مبارزه ضدامپریالیستی و یا عدالت اجتماعی و رابطه آنها با دمکراسی مورد نقد و برخورد جدی قرار میگرفت.
وجه سوم نقد بابک امیرخسروی پیرامون دمکراسی در نگرش چپ رادیکال به روابط حزبی و یا درون سازمانی باز میگردد. برای او حزب، تشکیلات و یا جبههای که در زندگی درونی خود به ساز و کارهای دمکراتیک پایبند نیست نمیتواند پیامآور دمکراسی برای جامعه باشد. گام اول دمکراسی از نزدیکترین افراد و از درون خانه خود آغاز میشود و فقط از طریق این تمرین واقعی است که میتوان عیار دمکرات بودن یک نیروی سیاسی و فرهنگ دمکراتیک آن را محک زد. نیروهای چپ رادیکال آن زمان بخش مهمی از زندگی خود را در دوران مخفی و یا مهاجرت تجربه کرده بودند و کمتر توانسته بودند از یک زندگی سازمانی متعارف برخوردار باشند. همین ویژگی سبب میشد که دمکراسی درون سازمانی امری فرعی و غیرضروری تلقی شود و از «سانترالیسم دمکراتیک» ادعایی چیزی جز مرکزیتی که همه قدرت را در دست داشت باقی نماند.
از سوی دیگر الگوهای خارجی بسیاری از این نیروها (احزاب کمونیستی اروپای شرقی و یا کشورهای در حال توسعه) هم باور چندانی به زندگی دمکراتیک درون سازمانی و یا تمرین دمکراسی و دیالوگ در داخل تشکیلات نداشتند. در سطح بینالمللی بخشی از نیروهای چپ بویژه در اروپا زندگی دمکراتیک درونی داشتند اما گرایش و فلسفه آنها کمتر با اقبال سازمانهای چپ رادیکال ایران روبرو میشد. کنگره منظم بسیاری از احزاب کمونیست سنتی بیشتر به مراسم تشریفاتی، ماشین رایگیری و نمایش اقتدار «سانترالیسم دمکراتیک» شبیه بودند تا محل دیالوگ، برخورد چالشی آرا و نظرات و پراتیک دمکراتیک. در مورد خاص حزب توده ایران، آنچه وضعیت را پیچیدهتر میکرد دخالت مستقیم احزاب «برادر» و بویژه حزب کمونیست اتحاد شوروی در امور داخلی آن بود. برای بابک امیرخسروی دمکراسی داخلی نه تنها تعهد عملی و تمرین چیزی بود که یک سازمان چپ برای همه جامعه مطالبه میکرد که یکی از راههای بازگشت به تشکیلات خود مختار و فرار از تله تاریخی وابستگی هم به شمار میرفت.
تاریخ فراموش شده چپ ایران
به این گونه شاید گفت که شاه بیت نقد بابک به حزب توده ایران و پروژه سیاسی و ایدئولوژیک آن موضوع دمکراسی بود. حزب توده ایران البته انحصار این نوع خوانش از دمکراسی و یا بیاعتقادی به دمکراسی را در دست نداشت. از نظر او عدم وجود دمکراسی در درون سازمان حزبی و یا عدم باور به فضیلت دمکراسی در جامعه به سبک و سیاق متداول در دنیا ریشه بسیاری از اشتباهات و خطاهای بزرگ دههای گذشته گروههای چپ رادیکال بود. یکی از ابزار مهم نشان دادن میزان پایبندی به ساز و کار دمکراتیک روزنامه حزبی بود که از نظر بابک میبایست به فضایی برای برخورد عقاید و تحلیلهای متفاوت تبدیل میشد. برای رسیدن به چنین هدفی راهی به جز شکستن قالب منجمد «انضباط سازمانی» در نشریات حزبی وجود نداشت. آنها میبایست نه تنها ستونهای خود را برای بحث و چون و چرا کردن در اختیار اعضا قرار میدادند بلکه به سراغ کسان دیگری هم میرفتند که گاه حتا نسبتی هم با ایدئولوژی حزبی نداشتند. روزنامه و مجله برای او فضایی برای دیالوگ و برخورد عقاید بودند و آئینه دمکراسی مورد نظر چپ.
برای بابک اگر چپ دمکراتیک و انسانی نباشد قابلیت تبدیل شدن به دستگاه سرکوبگر ایدئولوژیک مخوفی را دارد. در حقیقت معنا و سبک و سیاق نگرش چپ به نوع تلقی از دمکراسی باز میگردد. تاریخ صد و چند ساله چپ در ایران و در جهان بخوبی نشانگر این واقعیت اساسی است. آنجا که چپ بنام عدالت اجتماعی و مبارزه علیه سرمایهداری، دمکراسی را از یاد برده، ساز و پرداخت جامعه آرمانیگاه به کابوس انسانی تبدیل شده است. این خطر بویژه در کشورهایی که سنتهای دمکراتیک ندارند و یا در آنها رادیکالیسم سیاسی در اشکال گوناگون آن در فرهنگ سیاسی ریشه دارد جدیتر است.
نگاه به مسیر تجربه بابک بعد از انقلاب ۱۳۵۷ بروشنی نشان دهنده وجود این دغدغههای مهم است. در آن سالها شمار اندکی با این ذهنیت و نگاه همنوا بودند و او با حوصله کوشید شمار بیشتری را گاه حتا به بهای کند شدن حرکت همراه خود داشته باشد. امروز شمار بسیاری به این راه آمدهاند و دیگر سخن گفتن از دمکراسی در چپ ایران «گناه بورژوایی» و «لیبرالی» جلوه نمیکند. این چرخش مهم هم نتیجه تحولات مهم داخلی و بینالمللی بود و هم حاصل تلاش کنشگرانی مانند بابک که با وجود نقدهای گزنده و دشنامهای ایدئولوژیک کار بازخوانی تجربه چپ را پی گرفتند. امروز باید با فروتنی و صداقت به قدردانی از کسانی پرداخت که به شکلی در دگردیسی چپ ایران نقشی داشتند و با نقد و سنجشگری اندیشهها و تئوریهای چپ، آن را در روند بازسازی و نوسازی یاری کردند. این بخشی از تاریخ در سایه مانده چپ ایران است از شکلگیری اولین گرایشهای انتقادی درون حزب توده در سالهای ۱۳۲۰ تا امروز.
فرازهایی از سخنان بابک امیرخسروی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
فرازهایی از سخنان بابک امیرخسروی
- طرح گسترده مقولههایی نظیر «ایران کشور کثیرالمله است» یا تمسک به «اصل لنینی» حق ملل در تعیین سرنوشت خویش و قید آنها در برنامههای احزاب گوناگون در کشور ما، کم و بیش پس از ماجرای «فرقه دموکرات آذربایجان» وارد ادبیات و فرهنگ سیاسی ایران شده است. در کمال تأسف باید گفت که چپ ایران این «کالاهای» وارداتی را چشم بسته به جان خرید و بیآنکه کاوشی انجام دهد و بررسی بکند که آیا با واقعیت تاریخی ـ فرهنگی و مردم شناسی ایران همخوانی دارد یا نه؛ کورکورانه مدافع و مبلّغ آن شد.
- متأسفانه، طرفداران متعصب ایرانی «اصل لنینی» حق ملل در تعیین سرنوشت، به این تفاوت کیفی میان روسیه چون «زندان خلقها» و کشور باستانی ایران، که در آن اقوام مختلف طی سدهها و هزارهها همزیستی داشتهاند، توجه نمیکنند. هرگز در تاریخ ایران، مناسبات اقوام ایرانی با یکدیگر، مناسبات قوم سلطهگر و زیرسلطه نبوده است. هرگز قوم فارس به عنوان مثال، با لشکرکشی، دولتهای بر سر کار اقوام غیرفارس را برنینداخته و به زیرسلطه خود درنیاورده است. چگونه میتوان بدون توجّه به واقعیت فرهنگی ـ تاریخی ایران، نمونههای کشورهای دیگر را برای ایران نسخه پیچی کرد؟
- اساساً کمتر نمونهای در جهان میتوان یافت که در آن، ملت و دولت ملی، بر پایه قوم واحدی تشکیل شده باشد. ملتها و دولتهای ملی معمولاً از چند قوم و اختلاط آنها به وجود آمدهاند. حتی ملت فرانسه که معمولاً جزو نمونههای ملتهای یکدست به شمار میآید، لااقل اختلاطی از سلتها، ایبریها و ژرمنهاست. ملت کنونی ایران، حاصل درهمآمیزی اقوام متعدد آریایی، آزیاتیک، ترک و سامی است. اقوام ساکن ایران در طول سدهها و هزارهها در فراز و نشیبهای تلخ و شیرین با هم جوش خورده و ملت ایران را به وجود آوردهاند.
- «ما ایران را وطن مشترک تمامی اقوامی که قرنهاست در آن زندگی میکنند، اعم از فارس، ترک و ترکمن ، کرد و لُر، عرب و بلوچ میدانیم.کشور ما که قرنها گذرگاه و موطن اقوام مختلف آریائی و ترک و سامی بود و مردم آن به گفته فردوسی، از«ترک و دهقان و تازی» تشکیل شده است، با گذشت قرنها و زندگی در این آب و خاک و گرفتن رنگوبو و عادات و سنتها، و بالاخره فرهنگ مشترک ایرانی، ویژگیهای قومی و در این میان زبان و لهجههای خود را نیز حفظ نمودهاند. این حقیقت، واقعیتی تغییر ناپدیر و قابل انکار نیست. بنابراین، از این کثرت تاریخی، وحدت امروزی ایجاد شده و به شکل ملت واحد ایران پا به عرصه گیتی نهاده است.»
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تجدید نظر در مبانی عدالتخواهی / علی کشگر

گردآوری این دفتر در گرامیداشت بابک امیرخسروی این امتیاز بزرگ را برای دستدرکاران آن داشته است که، به حکم وظیفهای داوطلبانه، نگاهی پیوسته بر نظرات بابک امیرخسروی و به سیر تحولی آنها بر محور برخی موضوعات مهم بیافکنند؛ به سیر تحولات فکریی، که هر چند تنها به وی، به عنوان عنصری در خانواده چپ ایران، محدود نمانده و دامن چپهای بسیاری را گرفته است، اما او در این خانواده سهم پررنگی در تدوین و ترسیم این مسیر تحولی از افکار پیشین تا به دیدگاههای امروز داشته است: تحول فکری از یک چپ مارکسیست ـ لنینیست پیرو انترناسیونالیسم پرولتری به عنصری سوسیال دمکرات و پایبند منافع ملی.
بابک امیرخسروی فعالیت سیاسی خود را با گرایش به سوسیالیسم و انترناسیونالیسم پرولتری آغاز کرد و حال چند دههایست که او خود را فردی سوسیال دمکرات و پایبند به منافع ملی میداند و دیگران نیز وی را با همین عنوان میشناسند. اما آن چه در این دگرگونی از آن نظرگاه به این دیدگاه همچنان نزد وی به ظاهر پا برجا مانده، عدالتخواهیست که نه تنها همچنان مفهومی محوری در نظرات بابک امیرخسرویست، بلکه این مفهوم در تعریف چپها از هویت خویش تعیینکننده بشمار میآید. در این نوشته سعی شده است به طور فشرده به معناهای گوناگون مفهوم عدالت و عنصر عدالتخواهی در دیدگاه پیشین و امروز بابک امیرخسروی پرداخته شود و با قیاس دیدگاههای دیروز و امروز وی نشان داده شود که چگونه این مفهوم همزمان با دگرگونیهای نظری بابک در حوزههای دیگر با تغییرات ریشهای و بنیادین مواجه شده است.
بابک امیرخسروی از چهرههای روشنفکری میهنمان در طیف چپ ایران است که سالها پیش از رویداد تاریخی فروریزی دیوار برلین و فروپاشی ارودگاه سوسیالیسم واقعا موجود، دگرگونیهای جدی در جهانبینی مارکسیست ـ لنینیستی و دیدگاههای انترناسیونالیسم پرولتریش آغاز شده بود. شاید فروریختن دیوار برلین و جمع شدن بساط اردوگاه سوسیالیسم، در زندگی سیاسی و فکری بخش بزرگی از نیروهای چپ ایران، برای بیداری و آغاز دگرگونیِ ذهنی و آزاد شدن از اسارت ایدئولوژیها و دگمها و برای گام نهادن در راه استقلال فکری مهمترین فاکتور و ناگزیر نقطه عطف بشمار آید، اما نقطه آغاز تردید و گشوده شدن روزنههای دگرگونی فکری در بابک امیرخسروی نسبت به آن جهانبینی از همان دورانِ طنزآمیز اما تلخِ «مهاجرات سوسیالیستی» گذاشته شد؛ این تردیدها نزد وی از همان زمانی که برای اولینبار، در یکی از سفرهایش به کشور فرانسه، به گزارشهای خروشچف در باره جنایتها و کشتارهای دوران استالین دست یافت، آغاز شده بود و در ادامه این تردیدها، لشگرکشی شوروی به مجارستان و دخالت نظامی «پرولتاریای پیروز جهان» در چکسلواکی و برکناری دولت دوبچک ضربههای جدی دیگری به اعتقادات وی در زمینه انترناسیونالیسم پرولتری وارد و باورهایش به اردوگاه سوسیالیسم واقعا موجود را بطور اساسی درهم ریخت.
بابک امیرخسروی در تجربه عملی و سالها زندگی در کشورهای سوسیالیستی با مشاهده خفقان سیاسی و تبلیغات دروغین شبانهروزی «رژیم بغایت توتالیتر و سفاک و سرکوبگر» شوروی بعنوان رژیمی که نه تنها «در آن انسانها کاملا آزاد و برابر» نیستند، بلکه ارزشهای انسانی، نظیر؛ برابری و برادری بیمعناست، پی برد. و در رو در رویی با چنین واقعیتهایی و با مطالعه و آگاهی از وجود «کار اجباری میلیون میلیون انسان شریف و بیگناه» و جان سپردن آنان «در اثر کار طاقت فرسا در سرمای چهل پنچاه درجه زیر صفر و کم غذائی» آن هم در «کشور پرولتاریای پیروز جهان» به نقطه تردیدهای اساسی در درستی مبانی فکری مارکسیست ـ لنینیستی رسید و در تداوم منطقی این تردیدها به بیاعتباری کامل این ایدئولوژی در بسیاری از عرصههای زندگی اجتماعی ـ سیاسی رسید که تجدید نظر را در بسیاری از برداشتها و تعبیرهای این دستگاه فکری و جهانبینی برای وی به عنوان یک عنصر روشنفکری ناگزیر مینمود.
در پی جستجوهای پیگیر و مطالعات پیوسته و دیدن سیمای واقعی کشور شوراها در آینه حوادث و وقایع، بابک امیرخسروی به تمایلات سلطهجویانه و توسعهطلبانه اتحادجماهیر شوروی سوسیالیستی بویژه چشم طمع نسبت به سرزمین ایران پیبرد. انتشار رسالهها و اسناد و مقالات متعدد، طی سه دهه گذشته از سوی وی در نقد لنینیسم و ایدئولوژی «انترناسیونالیسم پرولتری» و «دیکتاتوری پرولتاریا» که توان و زندگی و سرمایههای مادی و معنوی دو نسل ایرانی را هدر داده بود، از دستاوردهای آن دورههای تأمل و بازنگریست که منشأ خدمات ماندگار و اثرگذاری در خانواده چپ شدهاند. اگر بسیاری از ما، چپهای دیروز، امروز با زبانی سخن میگوئيم که دفاع از ایران و ایرانی و یکپارچگی سرزمینی محور اساسی این زبان میباشد، و اگر امروز در پرتو اندیشهای زندگی و عمل میکنیم که انسانگرائی و آزادی و حقوق فردی جزء اساسی آن بوده و بر محور حفظ ایران بنا شده است، هیچ از سر اغراق یا خوشامدگویی نخواهد بود که اگر گفته شود، که تلاشهای پیگیرانه و روشنگرانه بابک امیرخسروی در آن نقشی درخور تحسین داشته است.
تصویری که در این دهههای اخیر و از دل نوشتهها و گفتههای فراوان از بابک امیرخسروی در ذهن بسیاری از ما نقش بسته، از یک سو برخاسته از مضمون نظرات و جدالهای فکری وی با ایدئولوژی مارکسیسم ـ لنینیسم و انترناسیونالیسم پرولتری و تز «حق تعیین سرنوشت ملل» و روشنگری در باره ماهیت سلطهجویانه اردوگاه سوسیالیسم در این پوششها بوده است و از طرف دیگر این نبرد فکری، به معنای پیکار برای حفظ استقلال ایران و پاسداری از تمامیت ارضی کشور بوده است.
برخلاف سنت پیشین نیروهای چپ و تکیه آنان بر شعار عدالتخواهی، بابک امیرخسروی تکیه نخست را در این سالها بر استقلال و دفاع از تمامیت ارضی ایران نهاده و آن را به عنوان محور اصلی و رکن پایهای احیای چپ ایران، یک چپ مدرن آزادیخواه ملی قرار داده است. نگاه از چنین دریچهای به مسائل و مشکلات فکری و سیاسی نیروهای چپ، نقد دستگاه فکری گذشته و تلاش برای برقراری پیوندهای گسسته این نیرو با مردم ایران و امر میهن، توسط بابک طبعاً نمیتوانسته بیتأثیر و بدون تجدید نظر از کنار سایر زمینههای ارزشی و ارکان فکری این گرایش اجتماعی از جمله موضوع عدالت و عدالتخواهی عبور کرده باشد. درست است که در این سالها بازگرداندن نگاه چپ به تعهد ملیاش رکن اصلی دلمشغولی بابک بوده است، اما این دلمشغولی اصلی به معنای کنار گذاشتن پیکار در راه آرمان عدالت و تلاش برای استقرار عدالت اجتماعی، نبوده است که او از چهارده سالگی بر آن چشم گشود و فکر آن او را وارد میدان سیاست کرده و همچنان او را استوار و پابرجا و فعال نگه داشته و وی را رها نکرده است. هرچند بابک امیرخسروی مقوله مهم عدالت اجتماعی را نه در ابعاد و گسترهیی که به مساله ملی، حق تعیین سرنوشت و موضوع حیاتی یک ملت یک دولت و حفظ ایران پرداخته است، با همان تمرکز و پیوستگی در دستور کار خود قرار نداده و به بررسی آن نپرداخته است. اما وی از تجدید نظرهای اساسی در تعبیر از معنای عدالت و عدالتخواهی نیز غافل نبوده و همزمان با توجه به ضرورت نقد اساسی نظریه عدالت اجتماعی در دستگاه فکری مارکسیستی مبتنی بر این که مقوله بیعدالتی اجتماعی جزء ذاتی نظامهای سرمایهداری بوده و گویا برای محو آن اصل و پیششرط کسب قدرت سیاسی توسط پرولتاریا و برانداختن تضادهای طبقاتی و برانداختن مالکیت خصوصی و برقراری مالکیت اجتماعی و دولتی و تقسیم امکانات و تقسیم فرصتهاست، با رویکردی نو به عدالت اجتماعی و تعریف این مفهوم اجتماعی در چهارچوب رشد و توسعه کشور و در چارچوب حکومت قانون، روزنه جدیدی را به روی نیروهای چپ ایران گشوده و رویکرد نیروهای سوسیال دمکرات کشورهای اروپای مدرن و پیشرفته غربی را در برخورد به عدالت اجتماعی با در نظر گرفتن ویژگیهای میهنمان پیش پای چپهای ایرانی قرار داده است.
برخلاف تصورات و افکار چپ سنتی، که با دید طبقاتی بر از میان بردن بیعدالتی اجتماعی کماکان به کوره جنگ بین دارا و ندار و تضادهای آشتیناپذیر طبقاتی میدمند و بدنبال انتقامگیری از ثروتمندان و در پی برانداختن تضادهای طبقاتی و برچیدن مالکیت خصوصی و برقراری مالکیت دولتی و تقسیم امکانات و سطح زندگی برابر برای همگان میباشند و مردمان بسیاری را از این طریق به گرسنگی محکوم و فقر را میان بخش بزرگتری از مردم جهان همگانی میکنند، و برخلاف سنت لیبرالهای افراطی که ثروت گروه کوچکی از مردمان را بدون اندک دغدغهای نسبت به فقر و نداری عمومی در جهان، ارزش قلمداد میکنند، بابک امیرخسروی آزادی و عدالت اجتماعی را دو رکن اصلی و جداییناپذیر پیکار جامعه ایرانی میداند. از نظر وی «دستیابی و تحقق آزادی و دموکراسی از یک سو و عدالت اجتماعی از سوی دیگر، در قالب مقوله «سوسیال دموکراسی» دو وجه اصلی و جدائیناپذیر خواست اساسی و اصلی جامعه ایرانی» است و از نظر وی بنای جامعة مطلوب آینده برای ایرانیان باید بر این دو رکن اساسی و در یک همبستگی و تعادل منطقی میان این دو استوار باشد. وی غایتِ عدالت اجتماعی را رشد و توسعة اقتصادی و ثبات سياسی و از این طریق گسترش خدمات به طبقات محروم جامعه و همچنین جلوگيری از تمرکز ثروت و قدرت و تلاش در جهت «ایجاد جامعهای انسانی و متعادل از راه: فقرزدايی از جامعه، تامین رفاه عمومی و فراهم ساختن یک زندگی در خور انسان عصر ما برای مردم ایران، به ویژه اقشار و لایههای اجتماعی محروم کشور میداند». بابک امیرخسروی بدرستی وجود آزادیها و دموکراسی و تامین حقوق بشر در کشور را شرط لازم برای پیروزی و تحقق چنین جامعه انسانی دانسته و حضور دائمی و ریشهدار آزادیها و دمکراسی در کشور را ضامن بقاء این چنین جامعهای میداند.
به باور وی «استقرار آزادی و مردمسالاری، تامین حقوق بشر و عدالت اجتماعی، خواست و آرمان همه مردم ایران است. از این رو، عزم و اراده برای تحقق این آماجها تنها با نیروی یک طبقه یا برپایهی منافع و ایدهآلهای یک گروه اجتماعی میسر نیست. چنین خواستهایی، تنها در سایه همکاری همگانی و مشارکت فعال و آگاه همه نیروهای اجتماعی و سیاسی باورمند به این آرمانها، امکانپذیر است».
بابک امیرخسروی بدرستی اشاره میکند که؛ رشد و توسعه اقتصادی ـ اجتماعی الگوی يگانهای ندارد. روندی است که در هرکشوری با در نظر گرفتن شرایط ویژه آن کشور شکل میگيرد. از نظر وی آن چه مهم است؛ پرهیز از تقلید و الگوبرداری از این و آن کشور است. زیرا به نظر وی هیچ کدام از سیستمهای سوسیال دموکراتیک رایج، چه درکشورهای اسکاندیناوی یا آلمان و فرانسه، مناسب ایران نیست. به اعتقاد وی با در نظر گرفتن ویژگیهای اجتماعی و فرهنگی کشور آسیب دیده ایران امروز، با سطح کنونی رشد و توسعهی اقتصادی آن، جامعه ایرانی باید بداند که نمیتوان به فقر و نابرابریهای اجتماعی به یکباره پایان داد. این امر باید بتدریج و همگام با توسعه و رشد اقتصادی امکانپذیر باشد. و از نظر وی مراد از رشد و توسعهی اقتصادی ـ اجتماعی، افزایش تولید و ثروت و فرآوردههای مادی، بالابردن درآمد ملی و سرانه، توام با پیشرفت تکنولوژی، پایان دادن به اقتصاد تک محصولی، برقراری اقتصاد سالم و موزون همراه با نوسازی سراسر زندگی اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی کشور میباشد، که میباید میان الزامات رشد اقتصادی و توسعة کشور با هدف تولید ثروت از یک سو، و گسترش عدالت اجتماعی ــ تامین شرایط و امکانات لازم برای تغذیه کافی، بهداشت عمومی، سرپناه مناسب، امکانات آموزشی برابر و اقدامات ضروری دیگر، گامهای نخست، اما ضروری برای فقرزدایی و برقراری جامعهای عادلانه و تامین فرصتهای برابر برای فرد فرد اعضای جامعه ــ از سوی دیگر چنان توازنی برقرار نمود تا هیچ یک فدای دیگری نشود، تعادل جامعه و ثبات سیاسی جامعه بهم نریزد و مسایل اساسی دیگرجامعه در این تلاشها قربانی نگردد. این کار بدون بسیج و همراه با مشارکت آگاهانه همه مولفههای جامعه، ازکارگران و زحمتکشان و پیشهوران گرفته تا بخش خصوصی سرمایهداری و نقش فعال دولت، امکانپذیر نیست. وجود آزادیها و دموکراسی در کشور، شرط لازم برای پیروزی دراین پیکار بزرگ و ضامن بقاء آنست. رسالت چپ آزادی خواه نیز کوشش برای تأمین پیششرطهای لازم این پیکار ملی است.
- معمولاً رابطه و پیوند اقوام ایرانی و ملت ایران را به قالی ایران تشبیه میکنند. قالیهای محلی و منطقهای گوناگون، درعین داشتن خطوط و رنگ آمیزیهای متفاوت، در طرح کلیِ هویتِ قالی ایران جا میگیرند و معرّف قالی ایرانند. به عبارت دیگر، اجزاء یک کلاند نه نافی یکدیگر.
- چه حکمتی در این نهفته است که در ۵۰۰ سال گذشته، همه سلسلههای پادشاهی که هر کدام به قوم خاصّی تعلق داشتهاند، هرگز به فکر تشکیل دولت قومی- زبانی خاص خویش نیفتادند و همواره اولین هدفشان تامین وحدت سرتاسری ایران و ایجاد دولت واحد ایران بوده است؟ چه رمزی در این نهفته است که صفویه از اردبیل بپا میخیزد و شاه اسماعیل تا پایش به تبریز میرسد خود را پادشاه ایران میخواند نه آذربایجان؟ و اولین اقداماش جنگ با اُزبکها و ترکهای عثمانی میشود؟
- استالین از همان روز اشغال آذربایجان در شهریور ۱۳۲۰ به دنبال ضمیمه کردن شمال ایران به اتحاد شوروی بود اما این لقمه سرانجام در گلوی او گیر کرد.
یک تصویر ناکامل / محسن حیدریان
- ضیلت و توان اصلی بابک در آفرینش یک دستگاه فکری و بینشی است. اندیشیدن، استقلال رای، قائم به ذات بودن، نفرت از تقلید کورکورانه، استواری بر نظر و نرمش در عمل به او این قدرت را بخشیده که نظر و دیدگاه خود را در باره مشاجره انگیزترین و کلیدیترین مسایل ایران امروز مانند اقوام و مسله ملی، راه مسالمتآمیز و اصلاحطلبی در ایران، رد خشونت سیاسی، عدالت اجتماعی، امکانات و راه تحول ایران در دستگاهی منسجم تدوین کند. همین خصوصیات به او چهرهای ویژه میدهد.

یک تصویر ناکامل
پس از این سرخوردگی و ناامیدی، از آنجا که دیپلم ریاضی داشت، با بیمیلی در کنکور دانشکده فنی شرکت کرد و وارد دانشگاه تهران شد. دوسه ماه بعد به حزب پیوست که سراسر زندگی سیاسیاش را رقم زد. چند سالی از عضویتاش نگذشت که ویولون را با اندوه بسیار کنار گذاشت! زیرا دیگر در شرایط فعالیت زیرزمینی ادامه آن ممکن نبود. بیگمان سرخوردگی و ناکامیاش از تحصیل در کنسرواتوار، در این تصمیم دشوار بیتاثیر نبود. از این بابت همواره در زندگی افسوس خورده که چرا تسلیم شد! چرا بیش از آن در برابر پدرش مقاومت نکرد و راهی برای تحصیل در رشته مورد علاقهاش نجست!
این جوان احساساتی و پرشور هرگز تصور نمیکرد که سیاست و زندگی سیاسی همه زندگیاش را تا ۸۷ سالگی رقم زند. اما هر بار که در برابر پرسشهای بزرگ انسانی در باره معنا و مفهوم زندگی، خوشبختی، عشق، آینده و ارزشهای اخلاقی، حتی پس از فروکش کردن آن شعله که همزمان با عشقی پرشور به یک دختر زیبارو همچون نخستین عشق زندگیاش همراه بود، قرار میگرفت، گریبانش رها نبود. این دو عشق ناکام، هنگامی که با رازهای پنهان شده و آرزوهای ناممکن و سرخوردگیهای درونی او در این سالهای طولانی مهاجرت، گره میخوردند، لایههای پنهان و تاریک و ابعادِ ناشناخته و دست نخورده او را آشکار میکردند.
بابک امیرخسروی در سوم شهریور ۱۳۰۶ در خانوادهای نسبتا مرفه در شهر تبریز چشم به جهان گشود. پدربزرگ وی، میرزاعلی قاجار از ملاکهای خوشنام و نیکوکار آن زمان بود. پدرش از هواداران جنبش مشروطه بود و با احمد کسروی رفتوآمد داشت. کسروی در تألیف کتاب «تاریخ هیجده ساله آذربایجان» بارها در تهران به دیدار پدر او برای ثبت حوادث تبریز رفت. بابک آن دیدارها را در خانه کوچکشان در تهران هنوز در خاطره دارد. بیگمان محیط خانواده اولین تأثیرات را در گرایش او به افکار چپگرایانه و عدالتخواهانه داشت. تحصیلات ابتدایی را در دبیرستانهای پرورش و رشدیه تبریز گذراند. با اشغال آذربایجان توسط ارتش سرخ در رویدادهای شهریور ۱۳۲۰ به تهران مهاجرت کردند. در کلاس درس ادبیات دبیرستان علمیه به خواسته آموزگارش احسان یارشاطر، که موضوع انشای کلاس را درباره زندگی یکی از شخصیتهای تاریخی تعیین کرده بود، بابک زندگی لنین را موضوع انشای خود قرار داد. از این زمان کنجکاوی او در شناخت لنین بیشتر میشود و سمت و سوی زندگی او را برای همیشه تغییر میدهد. در پاییز ۱۳۲۴ با احساسات جوانی به حزب توده ایران پیوست. اقدامی که تمام سرنوشت و آینده او را رقم زد. نخستین پیامد ناگوار زندگی حزبی، فاصله گرفتن او از ساز ویولن بود. بابک در آن هنگام شیفته موسیقی و از سالها پیش، در شمار شاگردان ممتاز استاد ابوالحسن صبا بود. ویولن برای او همدم بود و افسوسی که بر آن پایانی نیست.
در آن دوران بابک شاید درست مثل نویسندهای بود که شروع به نوشتن یک کتاب میکند، اما در آغاز کار نمیداند که در پایان چه خواهد گفت. یا مثل کسی که یک رابطه عاشقانه را شروع میکند، ولی از فرجام آن بیخبر است. آنچه در مورد نوشتن و رابطه عشقی صادق است، قطعاً درباره زندگی آن سالهای بابک هم صدق میکند. چون این خود بازی بود که برایش جالب بود و نه نتیجه پایانی بازی! اما با همه آنچه که در سالهای پرشمار زندگی سیاسی از سر گذرانده و به جاها و چالشهای غولآسایی پرتاب شده که اصلا تصور نمیکرده است، دیگر این نتیجه پایانی است که در بازی زندگی در نگاه او ارزش سنجیدن و نبرد دارد. بدون اینکه آن کودک بازیگوش درونش به خواب رود.
در طول زندگی سیاسیاش، او دست کم سه بار بازیگر حوادث و بزنگاههایی بوده که هر کدام با به خاک و خون افتادن گروهی، زندانی شدن عدهای و آوارگی یک گروه دیگر تکرار شده است. هر بار آنها که از کام مرگ جان بدر بردهاند، در سرزمین بیدر و پیکر تبعید، غریب مرگ گردیده و یا به آرامی آغاز به مردن کردهاند. هر نسل تا فرصت کند به خود آید متوجه شده که جوانیاش سپری شده و نسلی دیگر آمده و همان بازی در روزگاری دیگر با بازیگرانی دیگر اما با همان قاعدة اجدادی از نو اتفاق افتاده است.
اما آنچه که بابک را یکسره متمایز میکند آن جوشش و شوق و انگیزه نیرومند درونی است که او را همواره و در هر دوران تازه، همراه نسلهای تازه، قادربه تفسیر دوبارة خود کرده است. زیرا او آدمی نیست که از بیم گُم شدن و یا از اینکه مبادا از کاروان دور افتد در صف حرکت کند و هرگز دنبال کاروانسالار ندویده است. با آنکه درونش سرشار از آرمانگرایی است ولی به جریان واقعی زندگی و افقها، موانع و امکانات آن نزدیکیهای بسیار دارد.
افزون بر سرشت لطیف درونیاش، او آدمی است یک پارچه! به این معنا که به احساس و عقاید خودش اعتقاد دارد و همانگونه که میاندیشد عمل میکند. آدمی سیال، پر تحرک و تیز است و بسرعت خود را با محیط و شرایطی که بوجود میآید، تطبیق میدهد. مثل ساعت دقیق و منظم زندگی میکند.
به هنگام اوجگیری نهضت ملی به رهبری دکتر محمد مصدق، مسئول کمیته حزبی دانشگاه تهران بود. در آن زمان تشکیلات حزب توده توانسته بود بیش از ۹۰۰ دانشجو را درشبکههای مخفی حزبی و سازمان جوانان متشکل کند. در آن زمان دانشگاه تهران بیش از پنج، شش هزار دانشجو نداشت. در بهار سال ۱۳۳۱ با مأموریت حزبی به آذربایجان رفت و با پذیرش مسئولیت کمیته حزبی شهر تبریز و معاونت کمیته ایالتی آذربایجان به فعالیتهای حزبی خود در این منطقه ادامه داد.
در تیرماه ۱۳۳۲ به عنوان عضو «کمیته ملی فستیوال» برای شرکت در فستیوال جهانی جوانان و دانشجویان به بخارست، پایتخت رومانی رفت. در شهریور ماه به محض ورود به کشور که همزمان با روی کار آمدن دولت کودتایی سرلشکر زاهدی بود، دستگیر و روانه زندان شد. در اوایل سال ۱۳۳۴ با تهیه گذرنامه جعلی با نام مستعار هوشنگ سعادتی به تصمیم هیأت اجراییه حزب به عنوان نماینده سازمان دانشجویان دانشگاه تهران برای شرکت در دبیرخانه اتحادیه بینالمللی دانشجویان به پراگ در چکسلواکی رفت. در اولین کنفرانس دانشجویان آسیا و آفریقا در باندونگ (اندونزی) در سال ۱۹۵۶ شرکت جست. در ۱۹۵۷ در اولین کنفرانس همبستگی خلقهای آسیا و آفریقا که در قاهره، همزمان با اوج ناصریسم در مصر برگزار شد، شرکت کرد. در اتحادیه بینالمللی دانشجویان به سمت رئیس بخش ضداستعماری انتخاب شد و سپس در کنگره ششم آن به سمت دبیری و بعد از آن به معاونت رئیس اتحادیه دانشجویان برگزیده شد.
در یکی از سفرهای خود به اروپای غربی به گزارش مخفی خروشچف به کنگره بیستم حزب کمونیست اتحاد شوروی که جنایتها و کشتارهای خونین دوران استالین را فاش میساخت، دسترسی پیدا کرد. مطالعه این سند او را بسیار متأثر و آشفته خاطر کرد و سخت تکان داد. چندی پس از آن لشگرکشی ارتش سرخ در سرکوب تجربه «سوسیالیسم مجاری» در مجارستان در ۱۹۵۶ اولین عناصر طغیان در وجود او شکل گرفت. به قول خودش، تراژدی مجارستان سرآغاز تحولی جدی در جهانبینی او بود. ده سال پس از آن بهار پراگ فرا رسید. بابک که سالها در چکسلواکی زندگی کرده بود، با بسیاری از رهروان سوسیالیسم با سیمای انسانی روابط بسیار دوستانه و نزدیکی داشت. ژری پلیکان، عضو کمیته مرکزی حزب کمونیست چکسلواکی و رئیس موسسه تلویزیون ملی آن کشور، دوست و همکار او در اتحادیه بینالمللی دانشجویان بود. دخالت نظامی شوروی در چکسلواکی و خزان زودرس بهار پراگ و سرنگونی دولت «سوسیالیسم با سیمای انسانی» دوبچک در ۱۹۶۸ شدیدترین ضربه روحی را بر او وارد کرد و آخرین توهمات او را بر باد داد.
بابک پس از پایان تحصیل و اخذ درجه دکترای اقتصاد سیاسی از دانشگاه هومبولت برلین شرقی، در نوامبر ۱۹۶۹ پس از حوادث پراگ، آلمان شرقی را با اندوه فراوان به قصد فرانسه ترک کرد و به همراه خانوادهاش تا انقلاب ۱۳۵۷ با گذرنامهای کوبایی، که به توصیه چه گوارا به پاداش یاریرسانی به انقلاب کوبا دریافت کرده بود، اقامت گزید.
روابطش با رهبری حزب توده در چندسال پیش از انقلاب اغلب پرتنش و همراه با قهر و آشتی بوده است، ولی چند ماه پیش از انقلاب در نامهها و دیدارهایی که با اعضای رهبری حزب داشته، پیشنهاد میدهد که بهتر است بخشی از رهبری حزب به ایران منتقل شود تا در مبارزات مردم شرکت مستقیم داشته باشد و او خود را داوطلب رفتن به ایران میکند. بر این باور بود که آفت دیرین حزب با انتخاب کادرهای جوان و فرهیختة برخاسته از بطن انقلاب در رهبری و ترکیب کمیته مرکزی درمان میگردد بابک پس از اقامت ۴ ساله خود در ایران به علت تشدید بیماری قلبی بار دیگر مجبور به ترک کشور شد. در پاریس بود که رهبری حزب توده ایران در یک اقدام غافلگیرانه حکومت، در دیماه ۱۳۶۱ توسط همان نظامی که حزب با تمام نیرو و توان خود به تبعیت از سیاست اتحاد شوروی از آن حمایت میکرد، دستگیر شدند. چند ماه بعد، همزمان با مصاحبههای رهبری حزب، سایر کادرها و اعضای حزب در سراسر کشور نیز دستگیر شده و روانه زندانها شدند. تعدادی از آنها پس از چند ماه از دستگیری به حبسهای طولانی مدت محکوم و برخی نیز اعدام شدند. در قتلعام زندانیان سیاسی در تابستان سال ۶۷ بسیاری دیگر از رهبران و کادرهای حزبی همراه دیگر زندانیان دربند به دار آویخته شدند. از مهاجرت دوم او اینک ۳۱ سال گذشته است.
بابک بدون تردید از برجستهترین چهرههای روشنفکری و سیاسی ایران است که در تاریخ اندیشه سیاسی ایران مدرن جایگاهی بلند و ماندگار دارد. تنها، نامههایی را که بابک در دو دوران مهاجرت در باره مسایل ایران به دوستان و رفقایش نوشته و هنوز جایی انتشار نیافته و نسخهای از گوشهای از آنها در اختیار من است، از نظر حجم و کیفیت بیش از یک رساله دکترای علوم سیاسی است.
نزدیک به ۶۰ سال زندگی در کشورهای گوناگون در تبعید و مهاجرت، بر احساس و خیال بابک رنگ اندوه پاشیده و یک «روح» تلخ کام بر او مستولی کرده است. نازک دل شده. بطوری که گاهی اشعار حافظ را با گریه میخواند. به همۀ آوازها و آهنگهای محلی، چه گیلکی و مازندرانی، و چه کردی و قشقائی و خراسانی، عشق میورزد و از شنیدنِ آنها لذت میبرد. ولی پنهان نمیکند که هیچ فولکور ایرانی، به اندازۀ «آذربایجان ماقناسی» او را دچار هیجان روحی ژرف و شدید، نمیکند. ولی در بحث از ایران و استقلال و تمامیّت ارضی آن، ایران را بر همه چیز برتری میدهد و برایش اولویّت دارد. حفظ استقلال و تمامیّت ارضی ایران، برای بابک سرآغاز هر کارپایۀ سیاسی است! این بدین معنی است که هر حزب سیاسی که میخواهد کارپایه سیاسی خود را برای حل و فصل و ادارۀ کشور ایران ارائه دهد؛ میباید کارپایه و برنامۀ خود را، و هر خواستی که دارد؛ برای ایران و درچارچوب ایران مطرح بکند. و برای دستیابی و تحقق خواستهای خود؛ هرچه میخواهد باشد؛ نه با اتکاء به خارجیها، بل، در دورن مرزهایِ ایران، و همراه با همۀ نیروهای سیاسی آزادیخواه کشور و با جلب موافقت عمومی و توسّل به راههای مسالمتآمیز مبارزاتی، تلاش کند. بابک بارها گفته و باز تکرار کرده است که پیش از هر چیز، باید ایرانی باشد که در درون آن ما خواستهای خود را مطرح کرده و پیش ببریم. باور اساسی او این است که هر آزادیخواهی باید از کشور ایران و استقلال و تمامیّت ارضی آن، مستقل از اینکه دولت برسر کار دموکرات باشد یا مستبد، دفاع کند. به همان گونه که صدها نسل پیش از ما چنین کردند.
بابک با تمام خواص انسانی، آدم چند لایهای است. دنیای او بسیار پیچیدهتر از آن تصویر سادهای است که بتوان با یک بیوگرافینویسی فشردهاش کرد. او، آدمی بلندپرواز ولی هم زمان گوشهگیر و واقعگراست. با این وجود گاهی اوقات مرز سادگی و خوشباوری را نمیتوان در رفتارش شناخت.
بابک همه عمر در کار پژوهش، نویسندگی، بازاندیشی و تولید فکری بوده است و به اکثر زبانهای زنده دنیا مسلط است. او براستی بنیانگذار روشی از اندیشه و رفتار سیاسی است، که بسی جلوتر از زمانه خود بوده است. بابک با خرد و اندیشهای روشن و صراحت و بیباکی که در میان بسیاری از سیاسیون ایرانی نایاب است و گاهی تلخ و گزنده و عبوس مینماید، در بیان اندیشههای خود هرگز پروا نداشته و از این بابت بارها مورد تهمت و ناسزا قرار گرفته است. اما در درون کهن مردی که از شدت رکگویی و صراحت، گاهی برای ناآشنایان غیرقابل تحمل میشود، انسان زود رنج و بیاندازه حساس، خجالتی و مهربانی میزید، که بخاطر رنجاندن و یا رنجش کسی، مثل کودکی معصوم میگرید و افسرده میشود.
اما فضیلت و توان اصلی بابک در آفرینش یک دستگاه فکری و بینشی است. اندیشیدن، استقلال رای، قائم به ذات بودن، نفرت از تقلید کورکورانه، استواری بر نظر و نرمش در عمل به او این قدرت را بخشیده که نظر و دیدگاه خود را در باره مشاجره انگیزترین و کلیدیترین مسایل ایران امروز مانند اقوام و مسله ملی، راه مسالمتآمیز و اصلاحطلبی در ایران، رد خشونت سیاسی، عدالت اجتماعی، امکانات و راه تحول ایران در دستگاهی منسجم تدوین کند. همین خصوصیات به او چهرهای ویژه میدهد. برای پاسخ به هر پرسش در فرهنگ بابک باید از کلیگویی پرهیز کرد. زیرا از نگاه بابک راهحلهای کلی راهحل نیستند؛ چنان که هدفهای کلی هدفهای واقعی نیستند.
شاید کمتر روشنفکر ایرانی به اندازه بابک کتاب، مقاله و روزنامه خوانده باشد و با سن و سال او چنین پیگیرانه با مساله ایران درگیر باشد. او برای نقد ریشهای لنینسم تمامی آثار مارکس و لنین را یکبار دیگر و گاهی به زبانهای اصلی بازخوانی و فیشبرداری کرد. در سالهای اخیر در کوشش برای باز یافت و نشان دادن راهحل در موضوع کلیدی اقوام و مسله ملی در ایران تا آنجا که من میدانم شاید بیش از ۵۰۰ کتاب و اثر پژوهشی ـ از پیدایش ایران باستان و زبان فارسی تا آخرین آثار پژوهندگان معتبر دانشگاههای غرب را ـ با دقتی شگرف مطالعه و فیش برداری کرده است.
بابک بدون تردید سرمشق زندهای برای امروز و فردای روشنفکران و آزادیخواهان و عدالتجویان ایران است. زندگی او، سرشار از رنجها و مشقاتی سهمگین بوده است. اما او در برابر ستیزها و فشارهای گوناگون، هرگز سر تسلیم فرود نیاورده و در راه خویشیابی، دشواریها را بجان خریده است. او هرگز مأیوس نمیشود و هر تصمیمی که گرفته تا آخرش رفته است. هیچ کلام و وعدهای نداده که پای آن نایستاده باشد. اما بابک هرچه بیشتر به ایران خدمت کرده، همانقدر فروتن و بیادعاست.
نگاهی به کتاب “مهاجرت سوسیالیستی و سرنوشت ایرانیان” / م. موبدی
- فضیلت و توان اصلی بابک در آفرینش یک دستگاه فکری و بینشی است. اندیشیدن، استقلال رای، قائم به ذات بودن، نفرت از تقلید کورکورانه، استواری بر نظر و نرمش در عمل به او این قدرت را بخشیده که نظر و دیدگاه خود را در باره مشاجره انگیزترین و کلیدیترین مسایل ایران امروز مانند اقوام و مسله ملی، راه مسالمتآمیز و اصلاحطلبی در ایران، رد خشونت سیاسی، عدالت اجتماعی، امکانات و راه تحول ایران در دستگاهی منسجم تدوین کند. همین خصوصیات به او چهرهای ویژه میدهد.
م. موبدی
نگاهی به کتاب
“مهاجرت سوسیالیستی و سرنوشت ایرانیان”
کتاب “مهاجرت سوسیالیستی…” سرگذشت مهاجران سیاسی چپ و کمونیست ایرانی است که از ۹ دهه پبش به شوروی و کشورهای سوسیالیستی خاور مهاجرت کردند. آن مهاجران بر پایه سالهای مهاجرت به چهار نسل گروهبندی میشوند:
نسل اول، رهبران و کادرهای حزب کمونیست ایران هستند. از حدود ۱۵۰ نفر آنها، بجز یک یا دو نفر، همهگی زیر شکنجه وادار به اعترافات ساختگی شده و کشته شدند و یا با تبعید به اردوگاههای سیبری، جان خود را از دست دادند. رویداد هولناکی که به استالینیسم مشهور شد، ادامه منطقی مکتب لنین بود و از همان فردای انقلاب اکتبر آغاز گشت و در زمان استالین میلیونها انسان بیگناه را به ورطه نابودی کشاند.
نسل دوم، مهاجران فرقه دمکرات آذربایجان هستند که در مجموع ۷-۸ هزار نفر را شامل میشود. ترکیب این نسل بیشتر از کارگران و دهقانان ساده بود. فصل”هزیمت فرقهایها پس از فاجعه آذر ۱۳۲۵” در کتاب، شرح وضعیت اسفناک آن پناهندگان هنگام ورود به شوروی است که پس از تبعید آنها به اردوگاهها و بسیاری نابود شدند و آنها که زنده ماندند زندگانی مشقتباری یافتند.
نسل سوم، مهاجران سالهای پس از ۲۸ مرداد هستند. مهاجران این نسل از ۲۰۰-۲۵۰ نفر تجاوز نکرد. رنج و سختی این نسل به مراتب کمتر از دو نسل پیشین است. در فصل “وضعیت پرتناقض مهاجران سیاسی” تناقضات خردکننده در درون این نسل به نگارش درآمده است. تشدید روند وابستگی حزب توده به شوروی در مهاجرت بعلت نیازهای مالی و اقتصادی این حزب و افراد آن مورد بررسی قرار میگیرد.
نسل چهارم، مهاجران سالهای بین ۱۳۶۲-۱۳۶۸ هستند. تعداد این پناهندگان در حدود ۱۶۰۰ نفر بوده است. ترکیب این نسل از کادرها و اعضاء حزب توده و رهبران و مسئولین و اعضای فدائیان اکثریت بود. در فصل “عبور از مرز سرنوشت” احساسات و افکار برخی مهاجران در گامهای پایانی خروج از ایران به تصویر کشیده شده و در فصلهای بعد تغییرات فکری و افزایش تناقضات گروهی تا فروپاشی بخش مهمی از حزب و سازمان به نگارش در آمده است.
کتاب رویارویی دردناک و تراژیک آرمان چهار نسل از کمونیستهای ایرانی در برابر واقعیت کشور سوسیالیستی شوروی است. آن چهار نسل در کمتر از ۷ دهه به کشورهای سوسیالیستی، پناه بردند و حقیقت ذهن و آرمان خود را در پراتیک و رویارویی با “سوسیالیسم واقعا موجود” تجربه کردند. آنها برای کشور خود و جهان سرمشق کشور شوراها را داشتند؛ برای این هدف کوشیدند و فداکاری کردند. مهاجرت گامی بزرگ و تعیینکننده در دگرگونی آنها بود. بیشتر آنها بهای سنگینی پرداختند که از خواندن و شنیدن آن، توان و قرار از دست میرود. توهینها، بازجوییها، شکنجهها، تبعیدها به کار اجباری و کشنده و اعدامها، بهایی بود که پرداختند. بارها اتفاق افتاد که بهانه دستگیری، شکنجه یا تبعید آنها، تهیه شده از سوی رفقای خود بود که به اجبار یا ضعف یا فرصتطلبی، با سازمان امنیت شوروی همکاری میکردند.
پرداختن به سرگذشت و تراژدی چپها و کمونیستهای ایرانی، هدف اساسی نویسندگان بوده است. افزون بر آن، بررسی تاثیرات مهاجرت در افکار و اخلاقِ مهاجران؛ نقش نیروهای سیاسی بویژه رهبران و اثر کشور “میزبان” بر آنها توسط نویسندگان مورد بررسی قرار گرفته و ادامه روند دگرگونی ذهنی و تشکیلاتی آنها، تا زوال نسبی آن تشکیلات دنبال میشود.
خاطرات و شهادتهای انسانهای شریفی که قربانی آن نظام توتالیتر شدند از بخشهای زندهِ کتاب است و مورد استناد بحثهای کتاب قرار گرفته است.
در بخش اول، بابک امیرخسروی با سبکی تاریخنگارانه و از روی اسناد و مدارک و خاطرات، به سرگذشت سه نسل اول میپردازد. او با تلاشی فراوان و با قلبی آکنده از اندوه برای بیگناهان و جانباختگانی که در دوره ترورهای استالینی و پس از آن نابود شدند، کوشیده است از سرگذشت قربانیان اطلاع یافته و آن را در دسترس خواننده قرار بدهد. او در این راه از جستجو در بایگانیها و بررسی خاطرات مرتبط با موضوع تا بهرهگیری از ارتباطات وسیعی که داشته است فروگذار نبوده و مانند محسن حیدریان، دیگر نویسنده کتاب، تاکید میکند دادههای کتاب محدود و ناکافی است و بر پایه آنچه تاکنون بدست آوردهاند قرار دارد و ایرانیان لازم است با مراجعه به بایگانیهای واقعی کا.گ.ب و اسناد مرتبط، از سرنوشت اعدامشدگان، اتهامات آنها و چگونگی محاکمه آنها اطلاع یافته و دادهها و ارزیابیهای کتاب را وسعت بخشند.
بخش دوم کتاب ارائه یک کار تحقیقی، بر پایه جمعآوری اطلاعات از طریق گفتگوها با شاهدان زنده است. که توسط محسن حیدریان به نگارش صورت گرفته است. تعیین و بازتاب دگرگونی احساسات، تفکر و تغییر رویکردهای نسل چهارم در شوروی با نظمی منطقی زیر ذرهبین قرار گرفته است. این بررسی تا زوال نسبی و پاشیدگی آن گروهها ادامه مییابد و یادمانده ها و نوشتههای افراد بسیاری در اختیار خواننده قرار میگیرد.
نسل اول – از کودتای ۱۲۹۹
این نسل از کوشندگان انقلاب اکتبر بود و نهالِ تازه روئیدهای را که خود در آن دستی داشت، نظارهگر شد و بجز چند نفر، بقیه در دوره خفقان و ترور استالینی نابود شدند.
کریم نیکبین، آواتیس سلطانزاده، مرتضی علوی، ابوالقاسم ذره، حسابی نامهایی محدود از ۱۳۰ تا۱۵۰ نفر کادرها و رهبران حزب کمونیست ایران است که در دهه ۳۰ میلادی در ترورهای استالینی و دادگاه های فرمایشی و بر اساس اعترافات زیر شکنجه نابود شدهاند یا در اردوگاهها بصورت رقت انگیز از گرسنگی، سرما و غیره جان باختند.
این نسل نمیتوانسته هیچگونه تشکل حزبی و اجازه فعالیت داشته باشد و افراد آن از حداقل پشتیبانی سازمانی به مانند نسلهای بعدی برخوردار نشد. “انقلاب جهانی” اینک در تناقض با واقعیت لزوم تثبیت کشور سوسیالیستی و ملزومات کشور شوراها و لزوم تفاهم با همسایگان قرار گرفته بود. میتوان تصور کرد افزون بر کممایگی و کینهتوزی استالین و دوره خفقان و ترور، شخصیت و منش مستقل این پیکارجویان با بردهگی برخواسته از واقعیت کمونیسم و استالینیسم خوانایی نداشته است و همه اینها دست بدست هم داده و آنها را از آغاز ۱۹۳۵ تا ۱۹۴۱ به چنگال خونین استالین گرفتار ساخت.
نویسنده در بررسی علل پیدایش چنین رویداد هولناکی میگوید:
“… معمولا فاجعه بزرگی را که در اتحاد شوروی رخ داد و به استالینیسم شهرت یافت، حاصل خصوصیات اخلاقی استالین میدانند. او در عمل نیز بدرستی در سیمای مردی خشن و کینه توز مظنون و بی اعتماد به همه و همچون فردی بینهایت قدرتطلب و دیکتاتورمنش، در تاریخ ثبت شده است. بیگمان این عامل و نقش شخصیت او سهم مهمی در استقرار یکی از مخوفترین و ظالمانهترین رژیمهای سیاسی جهان داشته است اما خطا است اگر در ریشهیابی پیدایش و تکوین چنین نظامی که هفتاد سال دوام یافت و جنبههایی از آن حتی جهانشمول شد، چنین پدیده بغرنجی را در ویژگیهای اخلاقی و عقدههای روانی استالین خلاصه نمود. زیرا استالین در اساس مولود سیستمی بود که ریشه در انقلاب اکتبر داشت و از جهات بسیار، ادامه منطقی مکتبی بود که لنین به نام “دیکتاتوری پرولتاریا” در حیطه و سیاست و دولتمداری پایه گذار آن بود…” (ص۲۷)
او یادآوری می کند که “ترور سرخ”، بازداشت و اعدام مخالفین سیاسی، تشکیل اردوگاههای کار اجباری و تربیتی و نابودی احزاب دیگر به فرمان لنین و مشارکت تروتسکی و زینوویف و بقیه رهبران اصلی آغاز شده بود و میافزاید”:
“استالین چنگیزخان عصر معاصر بود که یاسای آن دکترین لنین بود” (ص۳۲)
نسل دوم – از ۲۵ آذر ۱۳۲۵
پس از خروج قوای ارتش شوروی از آذربایجان و نزدیک شدن ارتش ایران به زنجان و تبریز، حدود ۷-۸ هزار نفر به آن سوی مرز گریختند که بنا به گفته فرقه، با حساب خانوادههایشان بالغ بر ۲۰-۳۰ هزار نفر میشد. بیشتر آنها کارگر و دهقان بودند و اندکی بعد به کالخوزها و سالخوزها فرستاده شدند و زندگی بسیار سختی را گذراندند. بعد از مدتی آنها خواستار بازگشت به ایران شدند اما همهی آنها را به بهانه انتقال به مرز ایران، با وضع تحقیرآمیزی به سیبری فرستادند که عدهی از آنان از تشنگی و گرسنگی و سرما جان سپردند. در مجموع در این اردوگاهها ۴۰۰-۵۰۰ نفر جان باختند و ۱۰۰ نفر هم بعد از مرگ استالین از اردوگاهها برگردانده شده و به قزاقستان و تبعیدگاههای گرمسیر فرستاده شدند. در اعاده حثیت از آنها در زمان خروشچف، البته از نوع “شورایی”، با ناسزا و تف بر صورتشان از آنها پذیرایی شد. بطوری که موهایشان کاملا خیس شده بود. زیرا آنها “خائنینی” بودند که در حکومتی توتالیتر از آنها تبری جسته میشد.
به جز پیشهوری، محمد بیریا و مهتاش که اولی به روایتی در بیمارستان به قتل رسید. رهبران فرقه بعلت سرسپردگیشان موقعیت خوبی یافتند. همهی امور مهاجران در آذربایجان از طریق فرقه جریان مییافت. و بدین نحو قدرت و نقش فرقه بسیار افزون گشت.
در بخش “هزیمت فرقهایها پس از فاجعه آذر” شهادت سرگرد نوروزاف گوشهای از وضع رقتبار پناهندگان ایرانی را نشان میدهد. او میگوید در فوریه ۱۹۴۷ پناهندگان ایرانی سرگردان بودند و از شدت سرما میلرزیدند. چیزی با خود نیاورده بودند. اتاقها سرد بود و اهالی محل به حال آنها میگریستند. از قیافهشان نفرت میبارید و از من میپرسیدند چرا ما را به این روز انداختید؟ و این در حالی بود که دستگاه خودفروخته فرقه افراد را به فساد و تباهی میکشاند و عدهای را با دادن امتیاز به خبرچین تبدیل میکرد تا برای دیگران پروندهسازی بکنند. بسیاری توسط آنها به نام جاسوس به اردوگاهها فرستاده شدند و جان خود را از دست دادند.
نسل سوم – از ۲۸ مرداد ۱۳۳۲
پس از کشف سازمان افسران حزب توده ایران و یورش گسترده به حزب طی سال های ۱۳۳۲-۱۳۳۴ موج مهاجرت سوم به کشورهای سوسیالیستی آغاز شد. تعداد مهاجران از ۲۰۰-۲۵۰ نفر تجاوز نکرد و وضعیت آنها بمراتب از دو نسل پیشین بهتر بود. عدهای از آنان به تحصیل در دانشگاه پرداختند. مرگ استالین و ورود تودهایها از اروپا به شوروی – و نه جمهوریهای عقبمانده شوروی- در وضع آنها تاثیر مهمی داشت. علاوه بر آن این مهاجران تا حدودی سازمان یافته بودند و جرات یافته بودند بعد از استالین به فعالیت بپردازند.
در بخش:”وضعیت پر تناقض مهاجران سیاسی” – به تناقض دردناک این نسل پرداخته شده است. از طرفی رژیم شاه فکر میکرد هر کس که به کشورهای سوسیالیستی گام نهاده است به کمونیستی دو آتشه، مدافع شوروی و به عامل کا.گ.ب تبدیل شده است. از سوی دیگر مهاجران با دیدن عقب افتادگی شوروی و واقعیت آن از شوروی فاصله میگرفتند، به انتقاد میپرداختند، احساساتِ ایران دوستیشان به شدت بروز میکرد و انگ “ضد شوروی” بر پیشانیشان چسبانده میشد. به غیر از معدودی از رهبران حزب و افسران، فرزندان هیچکدام از آنها مدافع شوروی نشدند. طرفه اینکه نسل جوان تودهای که در غرب به حزب توده روی خوش نشان میداد و یا فرزندان تودهایهای قدیم که به حزب میپیوستند چشمشان را به هرگونه واقعیات شوروی میبستند و با حرارت از آن دفاع کرده و دیگران را به داشتن انحرافات فکری و ایدئولوژیک نسبت میدادند.
تناقض دیگر امر استقلال حزبی و وابستگی مالی آن است. “مهاجرت سوسیالیستی” در روند وابستگی حزب و رهبران آن اثر تعیینکنندهای داشت. حزب توده که در ایران استقلال مالی داشت و هزینههای خود را از طریق کمکهای اعضا و طرفداران حزب تامین میکرد و در موارد معدودی از طریق سرقت بانکها و یا از طریق غیرقانونی دیگر برطرف مینمود؛ در مهاجرت به شوروی، نه میتوانست به کمک مالی اعضا تکیه داشته باشد و نه مبارزهای میتوانست بکند تا شور و هیجان ناشی از آن به پایهای بر استقلال مالی تبدیل گردد. جنبش طرفداری از چین و مائوئیسم هم اکثریت بزرگی از هواداران و اعضای آن را برده بود و در مجموع بیش از ۲۰۰-۱۵۰ نفر در همه کشورهای سوسیالیستی برای وی باقی نمانده بود. با چنین وضعیتی است که رابطه رهبری حزب با حزب کمونیست شوروی شکل گرفت و از ایدئولوژی که عامل همبستگی بود فراتر رفت. رهبری حزب اینک ناچار بود به منتقدان و معترضان حزبی ، از موضع حزب کمونیست شوروی و خواستههای آن پاسخ بگوید و چشم و گوش خود را بکار اندازد تا زاویهای با آن ایجاد نشود.
نسل چهارم-از ۱۳۶۲-۱۳۶۸
در آذرماه ۱۳۶۱ موسوی تبریزی حزب توده را “منحله” نامید. اندکی بعد ۵۰ نفر از رهبری و مسئولین بالای این حزب به اتهام جاسوسی توسط سپاه دستگیر شده بسیاری از آنها شکنجه شدند. موج دوم دستگیریها در فروردین ۱۳۶۲ بود. در این موج تقریبا همه رهبری و ۱۵۰۰ نفر دیگر از کادرها گرفتار شدند. بقیه به شوروی گریختند. آنها که توانستند.
فدائیان اکثریت این بخت را داشتند که در لیست رژیم، در نوبت بعد از حزب بودند. اغلب رهبران به آن سوی آب رفتند اما تعقیب و گریزهای طولانی و آزاردهنده اعضای آن در داخل ادامه یافت. تلاش برای تجدید سازمان دوباره، از مسائل آنها بود و چند ضربه سنگین از طرف رژیم به آنها تحمیل شد.
تعداد پناهندگان به شوروی با کودکان حدود ۱۶۰۰ بوده که از مرزهای دشت مغان،آستارا، سرخس، ترکمن صحرا و درگز گذشتند. این نسل از طبقه متوسط، با میانگین سنی ۳۰ سال و دارای تحصیلات بود. این موج پناهندگی از اردیبهشت ۱۳۶۲ شروع و از اوایل ۶۳ رو به کاهش داشت.
در بخش”عبور از مرز سرنوشت”، نویسنده تصویری هنرمندانه از احساسات مهاجرانی که گام های پایانی را در پشت سرگذاشتن میهن و زادگاه و بستگان برمیداشتند، ارائه میدهد.
” … شب ساکت و آرامی بود. بادی نمیوزید. همه چیز ساکن و بیحرکت بود. از پارس مغان تا بیله سوار برای احمد راه چندان طولانی و دشوار نبود. او وقتی به نزدیکیهای نوار مرزی رسید سراپای وجودش را اندوه و اضطراب گرفت. تاب پیش رفتن نداشت. قدمهایش سست شد. اما اضطرابش از گیجی و نشناختن منطقه نبود. او همه پستیها و بلندیها و کوره راههای مرزی را به خوبی میشناخت. حدود یک سال قبل به دستور رهبری سازمان نواحی مرزی دشت مغان را برای روز مبادا شناسایی کرده بود. اندوهاش از ترک وطن آن هم بدون وداع با خانواده و دوستان بود. به مادرش فکر میکرد. بر جای ایستاد تا خود را بیابد. نفسهای سنگین او سکوت و آرامش غمانگیز شب را میشکست. تنها از دوردست صدای پارس سگهای روستای زیر تپه به گوش میرسید. بر فراز تپه نشست. دستها را به زانو گره زد. بند کفشهای فرسوده و مندرس خود را یک بار دیگر محکم بست و چند نفس عمیق کشید. دقایقی به روستاهای اطراف خیره شد. بغض گلویش را گرفت. اما نخواست آن را بیرون بریزد. در درون گریه کرد…” (ص ۳۵۷)
…اگر کسی در این روزها در این درهای که رودخانه مرزی بهارستان را در دل خود جا داده بود، حضور داشت، بیتردید شاهد رفتار و احساسات شگرف و عجیبی میشد که در زندگی روزمره کمتر بروز میکند. چنین کسی نه تنها گونههای پر اشک عبدالله در لحظه وداع با برادرش را میدید و هقهق گریههای حسن رستگار و نسرین را میشنید بلکه به سهولت تهلهجهی آذربایجانی اولی و گویش اصیل تهرانی حسن رستگار را هم بازمیشناخت. چنین کسی میتوانست شاهد اشکها و لبخندها، سوگندها و یا سکوت حزنانگیز و هراسناک صدها انسانی باشد که از بهار سال ۶۲ تا مدتی بعد نوار مرزی شمالی ایران را به قصد پناهیافتن نزد همسایهی شمالی پشت سر گذاشتند…” (ص ۳۵۹)
گفتاورد بالا بخشی از بستگیهای انسانی مهاجران را نشان میدهد که در آینده نهچندان دور در ایستادگی و پافشاری آنها در رد آنچه از سوی کشور “میزبان” یا برخی یاران دیروزی تحمیل میشد تاثیر مهمی داشت. نسل آخر در نخستین گام، عقبماندگی کشور شوراها را دید ولی در آغاز اهمیت نداد. اندکی بعد با دیدن مسائل و مشکلات کشور ایدهالش خشمگین یا اندوهگین میشد. شکلگیری حوزهها و جمعهای گروهی، تناقض واقعیتها با رویاها را برجسته و افزون کرد. نسل جوانی که تحصیلکرده بود و تجربهای که از ایران دهه ۵۰ پیش چشمش داشت؛ نمیتوانست به آسانی با خواست این یا آن رهبر حزبی و سازمانی، “حزب برادر” و یا مامور ک.گ.ب همراه بشود. آنها برده یا بره نبودند و پیکارشان در سرانجام کار خود و تشکیلاتشان بسیار اثرگذار بود. اصلاحات گورباچف هم به کمک آمد و در شکستن یخهای جامعه شوروی و مهاجران ایرانی یار آنها شد. اما پیش از آن ، پتک سنگین “نامه به رفقا” پس از پلنوم ۱۸ حزب، فرود آمده بود. پلنومی که رهبری حزب، بدست رهبران فرقه دمکرات و وابستگان تمام عیار شوروی و ک.گ.ب افتاد. نوشته بابک امیرخسروی که به موافقت ایرج اسکندری، فریدون آذرنور و فرهاد فرجاد رسیده بود و به مخالفت با وابستگی حزب به شوروی میپرداخت و بر ایجاد دمکراسی در حزب پای میفشرد؛ نیاز به زمان کوتاهی داشت تا اثر و طنین واقعی خود را نشان دهد. واکنشهای آغازین، بازتاب شوک وارد شده در فضای خفقان و توطئه و اتهام بود. شکستن تابوها هیچ زمان آسان و بیهزینه نبوده است. این نامه، بانکِ بلندی بر علیه فضای خفقان و سانسوری بود. واکنش رهبری وابسته و کممایه حزب، تناقضات موجود را تشدید کرد و خواسته نویسندگان “نامه…” برای فضای دمکراتیک را برجستهتر ساخت.
پیکارهای درون حزب و فدائیان اکثریت، ریشه در مسائل عمیقتری داشت که در وهله اول بنظر میرسید، و در پایان به فروپاشی حزب توده انجامید. حزب توده نخواست و نتوانست دگراندیشی را در درون خود تاب بیاورد. اما فدائیان در رهبری و بدنه تا حدودی با پذیرش رقیب و مخالف و با فراهم آوردن بولتن داخلی، به سرنوشت حزب دچار نشدند. در این بخش کتاب، روند افزایش تضادها بطور نسبتا مشروح در رخدادهای پلنوم ۱۸، “نامه به رفقا” روی کار آمدن گورباچف، تاسیس حزب دمکراتیک مردم ایران، برگزاری کنفرانس ملی در سال ۱۳۶۵، پلنوم ۲۰ و… مورد بررسی قرار گرفته است.
***
سخن پایانی
تجربه برخواسته از روند دردناک و تاثر آور مهاجرت، بسیار فراتر از آن است که با فروپاشی شوروی و ناممکن بودن پیدایش دوباره چنان وضعیتهایی، بر درسهای برآمده از آنها چشم فروبست. استقلال حزبی و فردی و اولویت منافع ملی، در متن کتاب جای اصلی و مهمی را بخود اختصاص داده است و شایسته است در اینجا به مواردی از آن اشاره بشود:
محسن حیدریان در بحث “کارکرد وارونه یک ایدئولوژی”؛ مفهوم عملی و رابطه واقعی مقوله “انترناسیونالیسم پرولتری” و “گرایش سوسیالیستی” را با موقعیت ژئوپلتیک ایران مورد بررسی قرار داده و ادامه سیاست تجاوزکارانه تزارهای قدیم در دستیابی به خلیج فارس و دریای عمان، توسط جانشینان کمونیستاش را واکاوی میکند. او تذکر میدهد نیازهای مهمتری در کوشش شورویها در کمک به کمونیستهای ایرانی، برای ایجاد یک سازمان وابسته به شوروی و تلاش برای جذب افراد آن توسط کا.گ.ب از یک طرف و کوششهای تعجب آور دو حزب و سازمان ایرانی در رابطه با به رسمیت شناخته شدن از طرف شوروی و “ملاحظات” ویران کننده این گروهها در رابطه با شوروی وجود داشته و موضوع نباید محدود به نوکرصفتی چند رهبر حزب شده؛ و خاتمه یافته تلقی بشود. (ص ۵۰۴ )
بابک امیرخسروی میگوید:”… در زندگی سیاسی من این پیشامد نقطه عطف مهمی در نگرشم به مسائل شد. اثرات شوم وابستگی حزب توده ایران به شوروی هرگز تا آن تاریخ این چنین مرا متوجه و نگران نکرده بود…”
پیشامد مورد اشاره او، رویداد مربوط به سرسپردگی اکثریت پلنوم یازدهم به تبعیت از رای و تهدید شورویها است که به اخراج قاسمی، فروتن و سغایی سه عضو کمیته مرکزی حزب توده ایران منجر شد. این سه نفر در پاسخ به نظرخواهی هیات دبیران از همه افراد کمیته مرکزی در مورد اختلاف چین و شوروی که تازه آغاز شده بود، گرایش مائوئیستی ملایمی ابراز کرده بودند. این موضوع به پلنوم یازدهم کشانده شده و اخراج آنها درخواست شد. اکثریت بر آن بودند که یک نظرخواهی ساده بین کمیته مرکزی و یک ابراز نظر نباید و نمیتواند به اخراج منجر شود. نتیجه اینکه رای به مخالفت با اخراج به تصویب میرسد. ولی شرمآور اینکه اقلیت موافق اخراج به کمک تهدیدهای مقامات شوروی و شانتاژ، جو را تغییر داده و خواستار رایگیری دوباره شدند. این بار بسیاری از شرکتکنندگان از ترس و تهدید و با بیارادگی تمام رای به اخراج آن سه نفر و تبعیت از فرمان شوروی میدهد. (ص ۲۸۸)
کوشش خیرخواهانه ولی بیسرانجام امیرخسروی و حیدریان در قانعکردن فدائیان اکثریت به خودداری از “وحدت با حزب توده” و اندکی بعد “وحدت عاجل با حزب توده”، صرفا” خیرخواهی نیست. همهی اشارات آنها به بدنام بودن حزب توده میان مردم بویژه پس از اعترافات سران آنها در تهران، در جهت اعتقاد بر پایه استقلال حزبی و سازمانی و استقلال رای و حفظ سازمانهای ایرانی از سقوط به ورطه وابستگی قرار دارد. تاسیس حزب دمکراتیک مردم ایران نیز تجلی اندیشهای بوده که ریشههای آن با نظرداشت و نفی کژرویهای بنیانی حزب توده و پیشینیان آن صورت گرفته است. آنها کوشیدند به لزوم سازمانی چپ و مستقل و آزادیخواه و ایرانی تحقق ببخشند. (ص ۴۶۳)
کتاب “مهاجرت …” و کتابهای ارزشمند دیگری مانند”خانه دایی یوسف”؛ “در ماگادان کسی پیر نمیشود”؛” اجاق سرد همسایه”؛- از آقای فتحاللهزاده- همگی توسط افراد و نویسندگانی دست اندرکار در فعالیتهای سیاسی و گروهی به نگارش درآمده است و بنظر میرسد جای خالی ارائه بررسی و جمعبندی سازمانی یا حزبی توسط تشکلهای ذیربط همچنان خالی خواهد ماند.
این کتابها، بهمراه خاطرات نگارش یافته دیگر، جای خالی انتقال تجربه تلخ و سرگذشت اندوهبار ایرانیان مهاجر به شوروی را تا حدود زیادی پر کرده است. سالهاست که علت اصلی ناآگاهی ایرانیان چپگرا و سقوط آنها به گردابِ “سوسیالیسم موجود”، نبودن کتاب و اطلاعات به زبان فارسی در مورد شوروی عنوان شده است- ما همیشه بیگناه و حق بجانبایم- اما بابک امیرخسروی با اشاراتی درست، در مورد صحت این حکم تردید میکند، بدون اینکه تاثیر آن را نفی کرده باشد.
با این یا آن نظر یا تحلیل نویسندگان در کتاب میتوان موافق یا مخالف بود، اما اصول پایهای نگاهِ بازتابیافته در بررسی پدیدهها، در ارزیابی گذشته و پایهگزاری آینده بر مبانی آنها؛ آن همرایی است که بیش از پیش ایرانیان آینده خود را بر آن بنا مینهند. خواندن کتاب” مهاجرت…” و سرگذشت اندوهبار و غیر انسانی که بر مهاجران تحمیل شد، بسیاری را اندوهگین میکند اما سهم خود را تا حد امکان به قربانیان ادا کرده و مهمتر، در هموارتر کردن راه آینده موفق بوده است.
ــــــــــــــــــ
۱- “مهاجرت سوسیالیستی و سرنوشت ایرانیان” نویسندگان: بابک امیرخسروی و محسن حیدریان (تهران ۱۳۸۱ نشر پیام امروز)
- استالین در اساس مولود سیستمی بود که ریشه در انقلاب اکتبر داشت و از جهات بسیار، ادامه منطقی مکتبی بود که لنین به نام “دیکتاتوری پرولتاریا” در حیطه و سیاست و دولتمداری پایهگذار آن بود





































