Author's posts

جلسۀ دوازدهم ـ کتاب ۱۸ برومرلویی بناپارت

این کتاب بسیار مهم و یکی از دقیق‌ترین کتابهای مارکس است که متاسفانه نمی‌توانیم به صورت کامل به آن بپردازیم. یکی از ویژگیهای مهم این کتاب که به نوبه خود امر ترجمه را دشوارمی سازد، کاربرد اصطلاحات تئاتری در کنار پیچیدگی زبانی معمول مارکس است.

ادامه‌ی مطلب

بار سنگین شکست ـ داریوش همایون

حکومت اجامر و اوباش و دورنمای واژگونی کامل کشور و پدیدار شدن ابرهای خونبار در افق، کیفر رژیمی بود که بیش از عدالت به قدرت می‌پرداخت و بیش از مهربانی و دلجوئی تنبیه می‌کرد و معدود ثروتمند و صاحب قدرت را بر توده‌های بی‌چیز ولی صاحب حق و قدرت واقعی مقدم می‌داشت.

ادامه‌ی مطلب

پرورش سیاسی ملت ـ داریوش همایون،دی ماه 1339 ـ روزنامه اطلاعات

اکنون مردم معمولی برخلاف گذشته به این قانع نیستند که عقاید دیگران را دربست بپذیرند یا رد کنند. آنها عقایدی از آن خود دارند ـ اگر چه از دیگران گرفته باشند ـ و در هر موضوع به خود حق اظهار نظر می دهند،

ادامه‌ی مطلب

تحول تدریجی ـ داریوش همایون،دی ماه 1339 ـ روزنامه اطلاعات

مسئله عمده در یک کشور عقب افتاده آنست که چگونه مردم را از نظر سیاسی به آن توجه تربیت کنند که تحولات جامع لزوماً ناگهانی و انفجاری نباشد و سیر تکاملی امکان یابد.

ادامه‌ی مطلب

انقلاب اداری: شخصيت‌ها و روش‌ها

در اين اولين روزهای سال نو انقلاب اداری همچنان بحالت يک اصل معوقه و اجرا نشده در برابر ماست. اين تعويق و عدم تحقق بی‌دليل نيست. انقلاب اداری ماهيت اجتماعی خاص و پيچيده‌ای دارد که برخلاف اصول يازده‌گانه ديگر با قانونگذاری سامان نمی‌گيرد

ادامه‌ی مطلب

بخش اول ـ موانع دمکراسی و تفاهم ملی در ایران

بخش اول ـ موانع دمکراسی و تفاهم ملی در ایران

اکنون که ندای دمکراسی از هر سو به گوش می‌رسد تاملی بر مسئله تفاهم ملی لازم است زیرا کارکرد دمکراسی بسته به آن است. در جامعه‌ای که هر گروه با دیگری در کشاکش سازش ناپذیر باشد ممکن است دمکراسی چندگاهی بپاید ولی نمی‌تواند برقرار بشود. ما در ایران یک نطام دمکراتیک جا افتاده نداریم که بتواند بحران‌هائی مانند دهه‌های سی یا شصت امریکای سده گذشته را تاب آورد. فرایند برقرار کردن دمکراسی در جامعه ایرانی هنوز مراحل نخستین‌ش را می‌گذراند و بی درجه‌ای از تفاهم ملی به جائی نمی‌رسد. اما تفاهم ملی از مسائل سیاسی و اجتماعی در می‌گذرد و با فرهنگ ما به عنوان یک ملت، و منش (خلقیات) ما به عنوان افراد انسانی سر و کار دارد؛ ما در زندگی روزانه خود با آن روبروئیم. ناتوانی ما از کارکردن با یکدیگر در قلب مسئله‌ای است که نه تنها مشکل دمکراتیک بلکه مشکل ملی ماست. ما نمی‌توانیم با هم کار کنیم چون به هم اعتماد نداریم؛ و به هم اعتماد نداریم چون کمابیش حق داریم. پای صحبت هر ایرانی بنشینیم داستان‌ها از بدعهدی و فریبکاری هم میهنان دارد. آن درجه روحیه مدنی و اخلاق اجتماعی که برای کارکرد درست یک جامعه لازم است در ما یافت نمی‌شود. ایرانی معمولی در برخورد با دیگری به او یا به چشم دشمن احتمالی می‌نگرد یا شکار. ما بیهوده این همه قربان صدقه یکدیگر نمی‌رویم. هیچ درجه تاکید برای نشان دادن حسن نیت و علاقه‌مان به دیگری بس نیست. بدگمانی عمومی به پایه‌ای رسیده است که می‌باید پیوسته در برطرف کردن‌ش کوشید.
پیش از ورود در بحث یک روشنگری درباره دمکراسی لازم است. دمکراسی یک شیوه حکومت است؛ حکومتی است بسته به رای اکثریت مردم. ولی در یک دمکراسی، همه گونه تبعیض و تجاوز به حقوق اقلیت امکان دارد زیرا اکثریت ممکن است چنان اراده کند و در بسیاری موارد هم اراده می‌کند. منظور ما از دمکراسی، حکومت اکثریت است در چهارچوب حقوق بشر، یعنی محدود کردن اراده اکثریت به اعلامیه جهانی حقوق بشر. در دمکراسی به این معنی، هیچ اکثریتی نمی‌تواند حقوق طبیعی حتا یک فرد را زیر پا گذارد.
روحیه مدنی و اخلاق اجتماعی را که از آن سخن رفت در واژه اعتماد می‌توان خلاصه کرد، اعتماد به قول و اعتماد به اجرای قانون. اعتماد در زندگی ملی نقش اساسی دارد. اگر کمترینه‌ای از اعتماد در جامعه نباشد نهادهای سیاسی و مدنی لازم برای دمکراسی به قدرت کافی نمی‌رسد و رشد اقتصاد کند می‌شود. ما این را در تفاوتی میان نظام بانکی غرب و مثلا ایران می‌بینیم. به عنوان دو مثال بسیار مهم، در ایران چک بانکی بی‌معنی شده است؛ و بی گرو گذاشتن دارائی خود آنهم چند برابر، وام یا اعتبار نمی‌توان گرفت. روشن است که اقتصاد بدون اعتبار، و نظام بانکی عملا بدون چک چه حالی پیدا می‌کند. ”فوکویاما”ی مشهور ”پایان تاریخ” در کتاب دیگری به نقش اعتماد در توسعه اقتصادی می‌پردازد و میان آن دو نسبتی مستقیم می‌یابد. در هر جامعه‌ای بدگمانی و احساس ناامنی در مردم بیشتر باشد اقتصاد راکد‌تر است.
همین گونه است در سیاست. اگر مردم به یکدیگر نتوانند کمترین اعتمادی بکنند تنها با خودی‌ها حاضر به همکاری خواهند بود و تازه آن هم هر لحظه در خطر ازهم گسیختن است. در میان ما هیچ کس نمی‌تواند مطمئن باشد که دیگری به وعده‌اش وفا می‌کند یا هر قانون یا مقرراتی را که به میل‌ش نباشد زیر پا نمی‌گذارد. جامعه‌هائی که با هرج و مرج قانونی (به معنی روال پذیرفته شده کارها) و زورگوئی اداره می‌شوند یا به مدت‌های دراز اداره شده‌اند به حالت اتمیزه در می‌آیند؛ بدین معنی که نهادهای سیاسی و مدنی در آنها ضعیف می‌شود. در غیاب روحیه و اخلاق مدنی و چهارچوب‌های اجتماعی و سیاسی مورد احترام همگانی، بجز حلقه تنگ دوستان و خانواده، هر کس ناچار است گلیم خود را از آب بدر برد.
فوکویاما در بررسی خود از آلمان (غربی) نمونه می‌آورد و در اینجاست که نقش سیاست، نهاد‌ها و کارکرد‌های سیاسی، در دگرگون کردن رفتار و منش temprament اجتماعی آشکار می‌شود. جامعه آلمانی که از فروریزی جمهوری وایمار و هولوکاست هیتلری در میانه ویرانی سرتاسری نیاخاک سر برآورد در جدول اعتماد از ایران کنونی نیز پائین‌تر بود. ما در نومید‌ترین لحظات خود نیز نمی‌توانیم به ژرفای آن سقوط و از هم گسیختگی برسیم. پایه‌گذاری یک نظام دمکراتیک به رهبری کنراد آدنائر و یک اقتصاد آزاد همراه با ”تور ایمنی” به رهبری لودویگ ارهارد، آلمان را در کمتر از یک نسل از نظر اعتماد، به کشورهای ”عادی” جهان رساند که اقلیتی بیش نیستند. ما در ایران با وظیفه‌ای هم آسان‌تر و هم دشوار‌تر روبروئیم. ایران نه از آن انضباط ملی آلمان برخوردار است نه به چنان ویرانی همه سویه‌ای افتاده است. ولی پاسخ مسئله ما همان است ــ اصلاح سیاست.
اعتماد در جامعه با حکومت قانون برقرار می‌شود. ولی حکومت قانون، خود بستگی به درجه‌ای از کنترل مردم بر حکومت دارد. بدین ترتیب به نظر می‌رسد که ما در ایران با یک دور باطل سر و کار داریم. تا نتوانیم به درجه‌ای از همکاری و تفاهم با یکدیگر برسیم نیروئی بوجود نخواهد آمد که حکومت قانون را برقرار کند و به هرج و مرج قانونی و زورگوئی پایان دهد و تا هرج و مرج قانونی و زورگوئی در جامعه حکومت می‌کند شرایط برای همکاری مردم و در نتیجه دمکراسی فراهم نخواهد شد. ولی از آنجا که در موقعیت بشری دور باطل وجود ندارد و انسان سرانجام راهی به بیرون از بدترین بن‌بست‌ها پیدا می‌کند نمی‌باید نا امید بود. گروه‌های بزرگی از ایرانیان به اندازه کافی از تاریخ ناشاد ما درس گرفته‌اند که بتوانند در اندیشه و رفتار خود تغییرات لازم را بدهند. ما این تحول را در آمادگی روزافزون افرادی از گرایش‌های گوناگون به نگاه انتقادی بر خود، و گفت و شنود با یکدیگر؛ و در جا افتادن ادب سیاسی که از لوازم روحیه مدنی است می‌بینیم. کسانی جز با دشنام و پرستش نمی‌توانند زندگی کنند ولی آنها بقایای رو به پایان دوره‌ای هستند که یادآوری‌ش آیندگان را شرمسار خواهد کرد، و بیش از آنکه ”زحمت کسی را بدارند عرض خود می‌برند.” این روحیه تازه، به ویژه رعایت ادب سیاسی و خودداری از حملات هیستریک به مخالفان و بکارنبردن زبان دشنام و اتهام در بحث سیاست و تاریخ، به بهبود و عادی شدن فرایند سیاسی می‌انجامد. البته نمی‌توان یک شبه کاستی‌های تاریخی جامعه ایرانی را برطرف ساخت. آن اندازه هست که به نظر می‌آید به آنجا رسیده‌ایم که این روند ناگزیر را شتاب بیشتری بخشیم.
***
تفاهم بیشتر میان ایرانیان که مقدمه همکاری موثر‌تر در مبارزه برای برقرای دمکراسی به اضافه حقوق بشر، یعنی دمکراسی لیبرال، است سه شرط دارد: نخست پذیرفتن اینکه ایران مال همه ایرانیان است و هر نظام ارزشی و جهان‌بینی که به تبعیض و بی حق کردن گروهی از مردم به دلیل تفاوت جنسی یا قومی یا گرایش‌های سیاسی و مذهبی‌شان بینجامد می‌باید از سیاست ما حذف شود. این شرط با همه‌گیر شدن اعتقاد به عرفیگرائی و جدا کردن دین از حکومت، و سیاست که مقدمه حکومت است، دارد حاصل می‌آید که خود پیشرفت بزرگی است. شرط دوم، بیرون بردن تاریخ، به ویژه تاریخ همروزگار، یعنی دوران پادشاهی پهلوی و انقلاب اسلامی (کسان آزادند هرچه آن را بخواهند بنامند) از مرکز بحث سیاسی است. ما برای تفاهم با یکدیگر لازم نیست درباره رویدادهای تاریخی که آخرین‌ش، انقلاب اسلامی است با هم موافق باشیم. بیست سالی دیگر ملت ما چنان مشکلی نخواهد داشت. قصد ما از رسیدن به تفاهم ملی، نوشتن تاریخ این هشتاد یا صد ساله نیست؛ توافق برسر اصولی است که ایران آینده را می‌باید بر آنها ساخت، و همکاری در چهارچوب آن اصول است با حفظ عقاید خود در هر زمینه دیگر. ما نباید شرط تفاهم و همکاری را دست برداشتن دیگران از نظرشان درباره رویدادهای تاریخی قرار دهیم. هیچ مانعی ندارد که دو سوی بحث تاریخی با همه اختلافات سخت و آشتی‌ناپذیر خود بر سر گذشته، بر این توافق کنند که آن گذشته، هر چه هم بد و خوب، برای کشانده شدن به آینده نیست. به زبان دیگر ما نه می‌توانیم و نه محکوم به آنیم که در گذشته زندگی کنیم و باید از گذشته‌ها هر چه هم برایمان عزیز باشند فراتر رویم. این البته جلو بحث درباره گذشته و یادآوری هر روزه آن را نمی‌گیرد و هر کس می‌تواند تاریخ خود را بنویسد و نتیجه‌های خود را بگیرد. آنچه کار ما را کمی آسان می‌کند آن است که گذشته همه را می‌توان به رخ کشید و آنگاه معلوم نیست چه کسانی بیشتر زیان خواهند کرد. (همان انتشار دوباره یکی از آن اعلامـیه ها و مقالات و سـخنرانی‌ها بسـنده است). اما این شیوه‌ها را همان
می‌باید به زندانیان گذشته واگذاشت.
شرط سوم، در آوردن شکل حکومت از جنبه شبه مذهبی است که موافق و بیشتر مخالف پادشاهی به آن داده‌اند. پادشاهی در کنار جمهوری، یک شکل حکومت است و مانند جمهوری، ربطی به نظام سیاسی ندارد. این هردو شکل حکومت می‌توانند قالبی برای یک دمکراسی یا دیکتاتوری باشند؛ برتری ذاتی هم بر یکدیگر ندارند. در جائی این و در جای دیگری آن بهتر است؛ برای گروهی این و برای گروه دیگری آن ترجیح دارد. هیچ کدام به خودی خود خوب و بد نیستند و لازم نیست کسانی به آنها حالت کفر و ایمان مذهبی بدهند. ما می‌بینیم یک عده که حتا نام مشروطه‌خواه به خود می‌دهند پادشاهی را تا حد آئین بالا برده‌اند و جنبه تقدس و پرستش به آن داده‌اند و عده دیگری هیچ عیبی را بالا‌تر از هواداری پادشاهی، اگر چه در صورت دمکراتیک پارلمانی آن نمی‌دانند. در یک‌سو اگر کسی از گل نازک‌تر به پادشاهان پهلوی بگوید رگ حزب‌اللهی‌شان، که در بسیاری از ایرانیان هست، بالا می‌آید؛ در سوی دیگر بی‌هیچ احساس ناراحتی و در کمال بیگناهی به هواداران پادشاهی تکلیف می‌کنند که اگر واقعا دمکرات هستند بیایند و از جمهوری دفاع کنند، حتا اگر جمهوری ملی مذهبی‌ها و دوم خردادیان باشد.
از این سه شرط، یک شرط دیگر بدر می‌آید و آن پذیرفتن نظر مردم است. در یک دمکراسی به هر حال مردم می‌باید نظر نهائی را بدهند و نمی‌شود به مردم تکلیف کرد که چه نظری بدهند. مردمانی که از روحیه مدنی و اخلاق اجتماعی بهره‌ای دارند می‌توانند رقابت آزاد را بپذیرند و اگر شکست خوردند منکر همه چیز نشوند. ما ایرانیان در تاریخ خود همه‌ی گونه‌های زیر پا گذاشتن و نادیده گرفتن نظر مردم را آزموده‌ایم. همین تاریخ صد سال گذشته ما پر از کسانی است که یا اصلا رای مردم را لازم ندانستند و حتا به حال کشور زیان آور شمردند؛ یا اگر هم دمکرات بودند، ”هر کس یک رای یک‌بار” را کافی دانستند و تا اکثریت آوردند جلو دیگران را گرفتند که مبادا بار آینده بازنده شوند؛ پر از کسانی است که وقتی در رقابت آزادانه باختند، یا منکر آزاد بودن رقابت شدند یا منکر خود رقابت، و یا منکر حق و حتا انسانیت طرف برنده.
رســیدن به تفاهم ملی برای برقراری دمکراسـی اســت. در نتیجه نمی‌توان از راه‌های
غیردمکراتیک به آن رسید. معنی این سخن آن است که نخست، تفاهم می‌باید بر سر اصول دمکراتیک و در میان کسانی که به آن اصول عمل می‌کنند صورت گیرد؛ و دوم، هیچ کس حق ندارد بیش از باور داشتن و عمل کردن به آن اصول از دیگری چشم داشته باشد. کسانی که پرستش یک شخص یا یک نهاد را تبلیغ می‌کنند و مشروعیت هر حرکتی را از آن شخص یا نهاد می‌جویند طبعا از اصول دمکراتیک بی خبرند و نام مشروطه‌خواه (یا جمهوریخواه) را ندانسته بر خود نهاده‌اند. کسانی نیز که هواداری پادشاهی را هشتمین گناه کبیره می‌دانند و با جمهوری اسلامی، دست‌کم بخشی از آن نیز حاضر به همکاری و اتحادند، جمهوریخواهی را در همان قالب جبهه مشارکت تعریف می‌کنند.
در میان این دو گروه توده بزرگی است که می‌خواهد تفاهمی برای برقراری یک نظام سیاسی مردمسالار و در چهارچوب اعلامیه جهانی حقوق بشر و میثاق‌های پیوست آن بدست آید تا هم مبارزه با رژیم را پیش ببرد و هم فردا در ایران از برآمدن دیکتاتوری در لباس پادشاهی یا جمهوری جلوگیری کند. برای این توده بزرگ، تاریخ ایران عرصه پژوهش است و به کار آموختن و عبرت گرفتن می‌آید؛ و پادشاهی و جمهوری، اشکال حکومتی هستند که بسته به کارکرد هواداران هر کدام‌شان و با توجه به اوضاع و احوال، در موقع‌ش آزادانه به یکی از آنها رای خواهد داد و توسط نهادهای سیاسی و مدنی خود مراقب دائمی تحولات‌شان خواهد بود. آنچه بیش از بحث‌های تکراری برای این توده بزرگ اهمیت دارد شناختن ارزش‌های دمکراتیک و شرایط کارکرد درست نهادهای دمکراتیک؛ و رسیدن به یک همرائی consensus برای دفاع از آن ارزش‌ها و نهادهاست. این توده بزرگ با نشان دادن خود، حاشیه نشینان غیردمکراتیک را نیز به راه، به جریان اصلی سیاست ایران، خواهد آورد.
دمکراسی مقدماتی دارد که اساسا در همه جامعه‌ها یکی است: وجود یک کشور که مردمان‌ش به قبایل و مذاهب درحال جنگ با یکدیگر، از هم جدا نباشند و به درجه‌ای از هماهنگی و همبستگی ملی و نظم قانونی و امنیت خارجی رسیده باشد و یک طبقه متوسط اقتصادی و فرهنگی داشته باشد که برای برقراری و ماندگاری دمکراسی، حیاتی است. (طبقه متوسط فرهنگی را می‌توان با ”اینتلیجنتسیا” معادل گرفت، همان که در ایران با انتلکتوئل اشتباه می‌کنند.) دمکراسی نیاز به جا افتادن فرایافت شهروندی دست‌کم در بخشی از جامعه دارد ــ شهروند به معنی انسان دارای حقوق، یا دست‌کم آگاه به حقوق خود. دمکراسی تنها در شرایط هماهنگی اجتماعی، به این معنی که اکثریتی قواعد بازی دمکراتیک را عمل کند و در پیشبرد نظرات یا منافع خود تا همه جا نرود، پایدار می‌ماند. ما در اینجا به اسباب و موانع دمکراسی در ایران توجه داریم. در ایران با وجود جمهوری اسلامی از مبارزه در راه دمکراسی می‌توان سخن گفت ولی دمکراسی جائی ندارد. حتا اصلاحگران بی‌اثر و بی‌آینده هم نماینده نیروهای دمکراتیک در جامعه نیستند زیرا خواهان دوام جمهوری اسلامی‌اند و در انحصارگری دست کمی از رقیبانشان ندارند. آنها نیز تنها خودشان و خودی‌ها را می‌پذیرند و دیگران را کنار می‌گذارند. اما بحث درباره اصلاحگران را می‌باید رها کرد که اثر عملی ندارد.
برای آنکه دمکراسی در ایران برقرار شود و پایدار بماند می‌باید جایگزینان جمهوری اسلامی در همین مرحله مبارزه از خود تعهد به دمکراسی نشان دهند. تنها با یک مبارزه دمکراتیک می‌توان به دمکراسی رسید. اگر نیروهای جایگزین جمهوری اسلامی از پرورش و تعهد دمکراسی بی بهره باشند انتظار یک جایگزین دمکراتیک برای رژیم نمی‌توان داشت. ما از خود ایران آگاهی کاملی نداریم و امیدواریم مخالفان رژیم برسر دمکراسی مشکلی نداشته باشند، ولی در بیرون ایران گروه‌های مخالف، بازماندگان نسل انقلاب، بیشتر قبایل سیاسی هستند با همان بستگی‌ها و تعصبات قبیله‌ای و ناتوانی از رسیدن به همرائی، به اندازه‌ای که بسیاری را می‌توان یافت که ادامه وضع موجود را بر هر جایگزینی که مطابق میل‌شان نباشد ترجیح می‌دهند. در میان جمهوریخواهان بویژه کسانی یافت می‌شوند که نشستن در کمیته‌هائی برای پیشبرد انتخابات آزاد مجلس موسسان و همه پرسی برای قانون اساسی دمکراسی لیبرال پس از جمهوری اسلامی را نیز در کنار مشروطه‌خواهان نمی‌یارند. این دمکرات‌های مترقی و آینده‌نگر ظاهرا اگر بتوانند، رستوران‌ها و اتوبوس‌ها را نیز مانند متحدان اسلامی پیشین‌شان جداسازی خواهندکرد. ترقیخواهی و آینده نگری آنان انسان را به یاد تجددخواهی ناصرالدین شاهی می‌اندازد.
گذاشتن مسـائلی مانند شکل حکومت آینده در کانون بحث سـیاسی؛ و پرده پوشی‌ها و
نیمه حقیقت‌ها و دروغپردازی‌هائی که برای به کرسی نشاندن یک دیدگاه متعصبانه از سوی محافلی بکار برده می‌شود، نوید خوشی برای آینده مبارزات و رقابت‌های میان گروه‌ها نیست. دیدگاهی که جز همه یا هیچ و سیاه و سپید نمی‌شناسد برای زندگی در دمکراسی آمادگی ندارد. ما در آینده ایران با وظیفه‌ای فوری‌تر از نگهداری ارزش‌ها و برقراری نهادهای دمکراتیک روبرو نخواهیم بود. اما بار سنگین بازسازی کشور و تصمیم‌های حاد و فوری که می‌باید گرفت فضای سیاست را چنان سیال خواهد کرد که راه برای همه گونه مدعیان درمان‌های فوری و چاره گری‌های به ظاهر ساده و میانبر گشوده خواهد شد. از شیفتگان دست نیرومند و مشت آهنین تا عوامفریبان چپ و راست میدان گشاده‌ای خواهند یافت که دمکراسی نا پایدار را زور ربائی highjack کنند. هر کار برای برقراری دمکراسی در آینده لازم است از همین جا باید کرد. اگر می‌پذیریم که دمکراسی با روحیه و عملکرد پایدار بر اصول، و آمادگی برای سازش‌های عملی، ملازمه دارد می‌باید از همین‌جا این روحیه و عملکرد را در خود پرورش داد. پایداری بر اصول، و آمادگی برای سازش‌های عملی به معنی درونذاتی کردن interiorization کثرتگرائی است؛ به معنی پذیرفتن این است که در یک دمکراسی لیبرال هیچ طرفی، اگرچه در اکثریت بزرگ، به همه آنچه می‌خواهد نمی‌رسد. برای رسیدن به همه آنچه می‌خواهیم می‌باید همه را بهر وسیله به خط، وخاموش کنیم.
بسیار می‌شنویم که می‌گویند چرا انقلاب اسلامی به چنین توحشی افتاد؟ پاسخ‌ش این است که انقلاب ــ و هر دگرگونی ــ رنگ بازیگران و رهبران‌ش را می‌گیرد. با چنان انقلابیانی که بقایای‌شان را در درون و بیرون ایران هنوز به فراوانی می‌بینیم چه انتظار دیگری می‌شد داشت؟ اگر عبرت گرفتگان و برگشتگان از آن انقلاب، پس از بیست و پنج سال رنج و شکست و قربانی دادن و بی‌بهرگی، چنین نمایش‌هائی از بی مدارائی و یک سونگری و جمود فکری و خشونت می‌دهند (خشونتی که از زبان‌های دراز بی‌شنونده، به دست‌های کوتاه ناتوان نمی‌رسد) در آن سرمستی پیروزی جز آنچه کردند چه می‌توانستند؟ ما اگر نمی‌خواهیم پس از جمهوری اسلامی باز به پشیمانی بیفتیم نخست از خودمان آغاز کنیم. مسئله ما چیست، دمکراسی در ایران است یا به قدرت رسیدن خودمان، یا جلوگیری از به قدرت رسیدن کسانی که دوست نداریم؟
مه 2005

بخش اول ـ پرورش دمکراسی در نبردی با فرهنگی و روان ایرانی

بخش اول ـ پرورش دمکراسی در نبردی با فرهنگی و روان ایرانی

لس‌آنجلس بیش از هر اجتماع ایرانی در خارج، به تعبیر و تا حدودی آزمایشگاه و آموزشگاه دمکراسی جامعه ایرانی است. بزرگ‌ترین شهر ایرانی است در بیرون ایران، با جمعیتی که با هر شهر متوسط ایران پهلو می‌زند؛ و قدرت خریدی که از دسترس هر شهر ایران بیرون است. در اینجاست که صدها هزار ایرانی از هر لایه و پایگاه اجتماعی از جمله بخش قابل ملاحظه‌ای از روشنفکران و صاحبان مشاغل و سرمایه‌داران در میان آنها، گرد آمده‌اند. این صد‌ها هزار تن به آزادترین موقعیت‌ها و بیشترین فرصت‌هائی که حکومت قانون و برابری حقوقی می‌تواند اجازه دهد پرتاب شده‌اند و بیست و چند سالی است که پنجه در پنجه چالش‌های آن‌اند. نبرد اصلی دمکراسی ما البته در ایران در پیوسته است، با ده‌ها میلیون تنی که خرده خرده و گام‌هائی به پس و گام‌هائی به پیش، دارند مرزهای آزادی را فراتر می‌برند. اما در لس‌آنجلس نبردی برای دمکراسی لازم نیست؛ نبرد در اینجا با فرهنگ، با روان ایرانی است.
ایرانیان، آن اکثریت بزرگ پناهندگان و مهاجران پس از انقلاب که بیش از هر جای دیگر به کالیفرنیای جنوبی روی آوردند خود را با محیطی روبرو یافتند که از باورشان در می‌گذشت. آنها در شهری که ”دیگ درهم جوش” اقوام و فرهنگ‌هاست بیگانه شمرده نمی‌شدند و به نظرشان می‌رسید که هر کار می‌توانند بکنند. دست قانون همه جا بود ولی این قانون در چهارچوب خود آزادی‌هائی از همه گونه می‌داد. شرط آزادی‌ها ــ تا آنجا که به دیگران تجاوز نشود ــ از دریافت بیشترشان می‌گریخت. هنوز در میان‌شان فراوان‌اند کسانی که این نکته بنیادی را در ساخت و نگهداشت دمکراسی در نیافته‌‌اند؛ و تا ایرانی رعایت قانون را اهانتی به هوش خود نشمرد و مقررات را امری قابل مذاکره به شمار نیاورد به چنان دریافتی نخواهد رسید.
این مردمی که در یک محیط باز، همچنانکه در برابر یک رایانه، چنین تیز پروازند و بالاتر و بالاتر می‌روند، بر لس‌آنجلس و بر یکدیگر افتادند. در آن نخستین سال‌های پس از انقلاب، اجتماع ایرانی لس‌آنجلس دریای امواجی بود که پیوسته به هم می‌خوردند. از آزادی در فراخ‌ترین تعبیرش، بیش از همه تاختن به هر که و هر چه، و سوء استفاده در هر جا که یک نظام مبتنی بر اعتماد اجازه می‌داد، بهره‌برداری می‌شد. از سوئی تلافی یک تاریخ بندگی و محدودیت، بر سر لس‌آنجلس آمد چنانکه گوئی آن شهر برای مردمی که دل‌شان می‌خواست همه خشم و کین و سرخوردگی خود را، نه یکبار و دو بار خالی کنند ساخته شده بود. از سوی دیگر همت و استعداد ایرانی، امکانات نامحدود امریکا را برای درآوردن و ساختن بکار گرفت. زندگی‌هائی که به تاراج انقلاب رفته بود از پائین‌ترین پله‌های پیشرفت اقتصادی و اجتماعی بازسازی شد. خانواده‌ها که در نظام آموزشی امریکا به گنجی شایگان دست یافته بودند همه چیز خود را در خدمت آموزش فرزندان گذاشتند. بسیاری زنان و مردان در عین کار به تحصیل پرداختند و هر چه را توانستند در پای جوان‌تر‌ها و نسل دوم تبعیدیان و مهاجران ریختند. پدران و مادران اندک اندک در محیط تازه جا افتادند و فرزندان، محیط تازه‌ای ساختند که بخشی امریکائی و بخشی ایرانی است و اجتماع ایرانی ـ امریکائی نوینی پدید خواهد آورد.
ایران کوچکی که تمرکز چند صدهزار نفری ایرانیان در لس‌آنجلس پدید آورده بود چسبیدن به عادت‌ها و شیوه‌های گذشته را در آنان آسان‌تر می‌کرد؛ و به گروه بزرگ مهاجران احساس بی‌نیازی و قدرتی می‌داد که هر چه توانستند کردند تا لس‌آنجلس را مانند خود سازند. تاثیر پاره‌ای از این رفتار‌ها را در سختگیری‌ها و موشکافی‌هائی که پس از ورود عنصر ایرانی در مقررات و رفتار مقامات و مسئولان امریکائی به ویژه در امور مالی پیدا شده است به روشنی می‌توان دید. اما لس‌آنجلس بسیار نیرومندتر است و ایرانیانی بوده‌اند که ارج این موقعیت کمیاب را برای پرورش عادت‌های اجتماعی و روحیه مدنی دانسته‌اند. ایرانی که هنوز بیشتر تعریف هابسی ”انسان گرگ انسان است” را به یاد می‌آورد، در‌ لس‌آنجلس باقانونی که سرانجام اجرا می‌شود، و با گروه‌های قومی دیگری که ”گرگی” را بیشتر برای دیگران گذاشته‌اند، روبرو آمده است و در یک فرایند دراز و آهسـتة دگرگونی اخلاقی و جابجائی نسـلی در کار آن اسـت که با آن روحـیه و
عادت‌ها آشنا شود.
رسانه‌های لس‌آنجلسی که در آن نخستین سال‌ها بالاترین درجه آزادی مطبوعات در تعبیر ایرانی آن را ــ چنانکه در دوره‌های آزادی از سوی بیشتر رسانه‌ها ورزیده شده است ــ به عمل درآوردند، لحن آرام‌تر و بردبارانه‌تر گرفته‌اند. خوانندگان و بینندگانی که هزار هزار به قول لنین با پاهای خود رای دادند، و سرمشق رسانه‌های امریکائی و حتا هیسپانیک (گروه قومی امریکای لاتینی) که در برابر است، دارد اثر خود را می‌کند. کسانی هستند که همچنان از راه بد زبانی به هر کسی که پیش آید روزگار می‌گذرانند ولی جریان عمومی در رسانه‌ها سازنده است. فرسودگی پهلوانان میدان خشونت زبانی، ورشکستگی‌های پیاپی رسانه‌های جنجالی‌تر و خستگی مردم از سخنان تکراری و پاک کردن حساب‌های شخصی به نام مبارزه به عادی کردن فضا کمک می‌کند. آنچه در این میان لگد کوب شده خود مبارزه است.
تبعیدیان و مهاجران را بی‌ رسانه‌ها و انجمن‌ها نمی‌توان به صورت یک اجتماع درآورد. لس‌آنجلس از نظر شمار رسانه‌ها بیش از اندازه داراست و از نظر انجمن‌ها بیش از اندازه بینواست. رسانه‌ها چندان‌اند که جا را بر یکدیگر و جهان را بر خود تنگ می‌کنند (در هر زمان تا بیست و چند تلویزیون 24 ساعته.) بیست و پنج سال از تلویزیون ایرانی در لس‌آنجلس می‌گذرد ولی یکی هم از نزدیک به صد چراغی که عموما سوسوئی زدند و خاموش شدند نتوانست قدرتی مانند رسانه‌های همگانی گروه‌های قومی دیگر پیدا کند. در مقایسه با رسانه‌های معدود ولی نیرومند و حرفه‌ای و توانگر دیگران، رسانه‌های فارسی زبان نمودی ندارند. رقابت ”گلو بر” میان آنها (اصطلاح انگلیسی) عموم شان را دست به دهان و هر لحظه در خطر تعطیل شدن گذاشته است. هر کس می‌خواهد رسانه‌ای از خود داشته باشد. رسانه‌های نوشتاری با یک دو نویسنده حرفه‌ای می‌چرخند و رسانه‌های دیداری ـ شنیداری به یاری خط تلفن و رها شده در دست هر کس که هرچه بخواهد می‌گوید، ساعت‌ها را پر می‌کنند. مانند جهان سیاست همه ترجیح می‌دهند ماهیان بزرگی در برکه‌های کوچک باشند تا ماهیان کوچکی، اگرچه به بزرگی ماهی وال، (نهنگ، که در واقع تمساح به فارسی است) در اقیانوس. شمار فراوان تلویزیون‌ها جلو دسـترسی به آگهی امریکائی را گرفته است و آگهی دهنده ایرانی نیز با
بهره‌گیری از شرایط یاس‌آور رسانه‌ها نرخ را هرچه می‌تواند پائین می‌آورد.
رسانه‌ها آشکارا نتوانسته‌اند سهمی در پدید آمدن یک اجتماع به معنی واقعی و نه یک جماعت بزرگ، از این جرم سنگین انسانی، داشته باشند. ولی بی‌اعتمادی مزمن ایرانی و ضعف روحیه مدنی که نمی‌گذارد ایرانیان با هم کار کنند سهم اصلی را دارد. بستگی‌ها و پیوندهای اجتماعی، شکننده و اندک است. ایرانی در شهرهای دیگر تبعید و مهاجرت نیز چندان هنری در این زمینه‌ها نشان نداده ولی انتظارات از لس‌آنجلس به دلایل آشکار بیشتر است.
از رسانه‌های لس‌آنجلسی نمی‌توان بی تاکیدی بر نقش یکی از قدیمی‌ترین و موثرترین آنها در سالم‌تر کردن فضا گذشت. رادیو صدای ایران در شهری که در تصرف تلویزیون‌های 24 ساعته است، محدودیت‌های رادیو را دربرابر تلویزیون با استانداردهای بالای حرفه‌ای و اخلاقی جبران کرده است. کادر روزنامه‌نگاران آن از نظر کیفیت و شماره، همچنانکه نسبت بالای هزینه‌های پرسنلی در بودجه عملیاتی‌اش، مانند ندارد. با آنکه در میان تلویزن‌ها نیز معدودی خود را از غوغای حاکم بر فضای رسانه‌ای آن شهر که شهرتی جهانی برای لس‌آنجلس فراهم کرده است بالاتر گرفته‌اند و اعتباری دارند هیچ‌کدام از نظر توجه به پرورش و نگهداری یک گروه نیرومند برنامه‌ساز به پای رادیو صدای ایران نمی‌رسند. در گفتگو از رسانه‌های لس‌آنجلسی روی سخن به آنهاست که برای خود نقشی سیاسی و اجتماعی می‌شناسند.
در لس‌آنجلس بود که ایرانیان نخستین‌بار رسانه‌های اندرکنشی interactive سیاسی را تجربه کردند. شنوندگان و بینندگان توانستند با تلفن در برنامه‌ها شرکت جویند و آزادانه با برنامه‌سازان و یا میهمانان برنامه‌ها و نیز با یکدیگر گفتگو کنند و پرسش‌ها و بیشتر، اظهارنظرهای خود را به نیوشندگان audience رادیو یا تلویزیون برسانند. در آغاز و تا مدت‌ها شنوندگان بی‌شمار از این حق که به آنها داده شده بود با آزادی به تعبیر سنتی ما کمال بهره‌برداری را کردند؛ در پوشش بی‌نامی خود هرچه توانستند به این و آن تاختند. بهره‌گیری از حق و آزادی به جائی رسید که مسئولان فنی فاصله‌ای چند ثانیه‌ای میان صدای تلفن‌ها و پخش آن از رسانه انداختند تا بتوانند آزادانه‌ترین فوران‌های سیاسی و عاطفی را قطع کنند. آن دوران چند سالی پائید و اکنون ادب لازم برای بحث آزاد جای خود را در میان توده نیوشندگان یافته است. گفتگوی آزاد متمدنانه، بویژه در پناه بی‌نامی، و در گسترده‌ترین صورت خود که بدعتی در تاریخ رسانه‌های ایران است تاثیری ژرف در پرورش سیاسی و اجتماعی ایرانی دارد. همان‌ها که لاف می‌زدند که ”روی خط رفته”اند و چنین و چنان کرده‌اند امروز از این که کم و بیش مانند شنوندگان غربی رفتار می‌کنند سربلندند. (کم و بیش از این‌رو که هنوز تلفن کنندگانی نمی‌توانند کوتاه و بی‌تکرار بگویند و وقت و پول خود را با احوالپرسی و خسته نباشیدها، که این تعارف آخری از پدیده‌های نه چندان خوشایند دوران حکومت اسلامی است، تلف نکنند).
* * *
سرزندگی و تحرک بی‌مانند ”ایرانجلس” که هم برخاسته از کیفیت انسانی جمعیت و هم فضای ویژه جامعه امریکائی است هر نگرنده‌ای را به شگفت می‌اندازد. ترکیب روحیه کوشنده و بلند پرواز و بی ملاحظه و آزمند ایرانی با فرصت عملا نامحدودی که نظام اجتماعی امریکا به باشندگان آن کشور می‌بخشد گروه قومی ایرانی را در لس‌آنجلس در صف نخستین گروه‌های قومی دیگر قرار می‌دهد ــ به عنوان افراد و نه اجتماع. با آنکه ایرانیان از بزرگ‌ترین، و از نظر سطح آموزشی و توانائی اقتصادی در بالاترین‌های لس‌آنجلس هستند در زندگی عمومی شهر نقشی کمتر از هر گروه قومی مهم دیگر دارند. وزن سیاسی ایرانیان امریکائی شده که اکنون می‌باید اکثریتی را در ایرانیان آن شهر تشکیل دهند هیچ متناسب با شمار انبوه آنان نیست. در این شهر همه کلیشه‌هائی که درباره ایرانیان شنیده‌ایم، از تکروی و بی توجهی به اشتغالات و سرگرمی‌های جدی‌تر، به چشم می‌آید ــ اما برجسته‌تر. بیابان فرهنگی لس‌آنجلس مانند بیشتر جاهای دیگر است. در گوشه و کنار این بیابان، پویندگان خستگی ناپذیر بی‌پشتیبانی و با دست تهی چراغ فرهنگ را روشن می‌دارند. توده مردمان از آنها دور و دنبال تفریح‌اند، معمولا تا پائین‌ترین مخرج مشترک؛ و عادت به هزینه کردن برای فرهنگ ندارند. بهره آفرینشگران فرهنگی بیش از احسنتی نیست. در دوره فردوسی نیز چنین بود: ”نباشد جز احسنتشان بهره‌ام.”
اما اگر ایرانیان با همه دسـت گشاده خود هنوز اجتماعی نمی‌اندیشند جمهوری اسلامی
که به اهمیت این اجتماع پی برده است از صرف مال برای نفوذ کردن در آنها دریغ ندارد. ”لابی” جمهوری اسلامی در هیچ جای جهان مانند امریکا نیرومند نیست. کسانی که در سطح‌های گوناگون دیدگاه‌های رژیم اسلامی را پیش می‌برند و خدمات آن را انجام می‌دهند از شماره بیرون‌اند و در میان‌شان از بدترین دشمنان پیشین حکومت اسلامی تا کسانی که با سربلندی خود را از سیاست دور نگه می‌دارند می‌توان یافت. یک شبکه گسترده دانشگاهی و پژوهشی که امریکائیانی را نیز به خدمت گرفته است مستقیم و غیرمستقیم برای رژیم کار می‌کند. در سطح دانشگاهی و پژوهشی کار این شبکه برداشتن فشار از جمهوری اسلامی است. دیگران به بی اثرتر کردن اجتماع ایرانی از نظر سیاسی می‌پردازند. بنیاد علوی، پهلوی پیشین، که نمی‌تواند درآمد سرشار خود را در بیرون امریکا صرف کند در اختیار این شبکه است. ”آگهی‌های دوبی” با دلالت‌های آشکار و پنهان‌شان منبع پایان‌ناپذیر دیگری هستند که تلویزیون‌های متعددی را غیرمستقیم به خدمت گرفته‌اند. شرکت‌های ایرانی در دوبی آگهی‌های خود را به تلویزیون‌هائی می‌دهند که هیچ پیام سیاسی چه رسد که از گل نازک‌تر به رژیم اسلامی نداشته باشند. برنامه‌های سرگرم کننده آنان برای دارندگان ”بشقاب”های ماهواره‌ای در ایران نیز آرامبخش موثری است.
* * *
گرایش ایرانیانی که به امریکا رفتند به همسان شدن با محیط تازه بیش از جاهای دیگر بوده است. این گرایش طبعا در نسل جوان‌تر بیشتر است. فرهنگ عامیانه ”پاپ” امریکائی که جاذبه‌ای مقاومت ناپذیر برای کم سن و سالان، در هر گروه سنی، دارد یکی از نیرومندترین عواملی است که آنها را به تندی در جامعه میزبان حل می‌کند. اکنون پدیده دیگری را در آن ”دیگ درهم جوش” فرهنگ‌ها و اقوام (و در کشورهای دیگر نیز) می‌توان دید. نوجوانان و جوانان ایرانی پس از غوته خوردن در دریای فرهنگ دامنگیر امریکائی، به درجات گوناگون به ریشه‌های ایرانی خود روی می‌آورند. در این روند تازه چه در امریکا و چه اروپا گذشته از کشش طبیعی به سرزمین و فرهنگ و تاریخ ایران، که مایه سربلندی هر ایرانی است که با آن اشنائی یابد، رویکرد جامعه‌های میزبان سهم بزرگ را دارد. در اروپا ایرانیان به دشواری پذیرفته می‌شوند و در امریکا که پذیرفته شدن آسان‌تر است زیرا بزرگ‌ترین حل کننده تفاوت‌های قومی و موثر‌ترین کارگاه همسانی assimilation فرهنگی بوده است، ”پسا مدرنیسم” به قومگرائی تازه‌ای دامن می‌زند.
چپ رادیکال امریکا پس از فروپاشی کمونیسم اکنون پرچم مخالفت ایدئولوژیک را با همه فرایند همسانی برافراشته است. سخنگویان آن که بیشتر در دانشگاه‌ها سنگر گرفته‌اند، منکر ارزش‌های جهانروائی هستند که امریکا را در سده هژدهم مشعل فروزان جهان متمدن گردانید و اکنون از چپ و راست زیر حمله است. آنها امریکائی می‌خواهند که نه یک ملت یگانه بلکه موزائیکی از هویت‌های ملی مشخص به معنی ارزش‌های پیشا مدرن تبعیض و خشونت، و عموما رقیب یکدیگر، باشد. این تنها یک مد آکادمیک نیست و با خود سانسور و سهمیه‌بندی آورده است. جلو سخنرانی‌ها، کتاب‌ها و درس‌هائی را که به عقیده آنها سیاست پسند politically correct نیست می‌گیرند و همه‌‌جا در پی سهمیه‌بندی بر پایه زبان و رنگ و جنسیت و حتا گرایش‌های جنسی به بهای پائین آوردن کیفیت انسانی و نتیجه کار هستند ــ والائی فرهنگی، قربانی سیاست پسندی political correctness می‌شود.
جوانان و نوجوانان ایرانی در واکنشی به این قومگرائی دارند خود را از نو می‌یابند. در جامعه‌ای که هر گروه قومی، به ویژه آسیائیان شرقی با روحیه‌های بالای تعرضی و رویکرد بی‌رحمانه و ساختار تنگاتنگ‌شان، خویشتن را از دیگران جدا می‌کند ایرانیان به اهمیت بازگشت به ریشه‌های خود آگاه‌تر می‌شوند و نمونه‌های بی‌شمار ایرانیان برجسته در امریکا بر سربلندی ملی‌شان می‌افزاید. گرایش به همرنگی و همسانی با امریکائیان در ایرانیان احتمالا بیش از گروه‌های قومی دیگر است ولی مزیت‌های ایرانی ماندن پیوسته از سوی آسیائیان و دیگران، با درجه بالای همبستگی و خودآگاهی قومی‌شان، به آنان یادآوری می‌شود. ازدواج درونگروهی، آسان‌تر جوشیدن با یکدیگر، همکاری و مشارکت، و گرایش بیشتر به فارسی که موسیقی پاپ ایرانی در آن نقشی بزرگ دارد پدیده‌هائی هستند که به فراوانی در میان نسل دوم ایرانیان دیده می‌شود. (نقش آشپزی ایرانی را نیز در استوار داشتن رشته‌های پیوند با تاریخ و سرزمین نمی‌باید از یاد برد). بزرگ‌ترین تحولی که در افراد این نسل دوم نسبت به نسل اول مهاجران روی داده پذیرفتن فرمانروائی قانون و آمادگی اعتماد کردن به یکدیگر است. امروز این جوانان دارند قله‌های اقتصادی و آموزشی امریکا را در یکی از رقابتی‌ترین جامعه‌های جهان فتح می‌کنند و در فردای ایران نزدیک‌ترین پل ارتباط و انتقال سرمایه و تکنولوژی به ایران خواهند بود.
سازمان‌های مدنی ایرانی ــ انجمن‌ها، باشگاه‌ها، اتحادیه‌ها، کمیته‌های اقدام سیاسی و مانندهای آن ــ در اینجا و آنجای این اجتماع بزرگ رشد می‌کنند و در میان یهودیان ایرانی از همه جا بیشتر. در لس‌آنجلس حتا بیش از نیویورک که یک مرکز مهم دیگر یهودیان ایرانی در امریکاست، تاثیرات پرورشی دمکراسی امریکائی را می‌توان دید. تنها ایرانیانی که توانسته‌اند به عنوان یک گروه اثری بر جامعه میزبان خود داشته باشند یهودیان ایرانی هستند. آنها با سازماندهی گسترده و همیاری بیمانند که همه اجتماع یهودی ایرانی را دربر می‌گیرد توانسته‌اند بیشترین نقش را در نگهداری فرهنگ ایرانی نیز داشته باشند. دلبستگی به فرهنگ ایران و بجا آوردن سنت‌ها و رسم‌ها را در میان آنان بیشتر می‌توان یافت. با آنکه از گروه‌های دیگر ایرانیان امریکائی بهتر در زندگی اقتصادی آن کشور جا افتاده‌اند درد اشتیاق ایران را در میان شان بیشتر می‌توان یافت.
در یک شب شعر در لانگ آیلند نیورک و مرکز جمعی از ایرانیان توانگر که از اوایل دهه هشتاد/شصت دائر است و اعضا و پشتیبانان‌ش عموما یهودیان ایرانی‌اند این درد اشتیاق در اشعار هر گوینده‌ای نمایان بود. در پایان شب گروهی چهار نفری، دو تن از آنان از ناماورترین پزشکان آن نواحی، قطعه‌ای در ماهور با استادی موسیقیدانان حرفه‌ای نواختند. جراح مشهور قلب که تار در پنجه‌هایش به همان رامی اسباب ظریف جراحی بود غزلی لطیف از ساخته‌های‌ش را با یک باریتون گرم چنان خواند که گوش آمُخته به موسیقی باخ تا بارتوک و بریتن را نیز به وجد آورد و درد اشتیاق را تازه کرد. آن مردان قابل احترام که شب‌ها پس از کار دشوار روزانه با تار و سنتور و ویلون و تنبک خود عشق می‌ورزند ایران را در آن جزیره ثروت‌های بزرگ زنده نگهداشته‌اند.
ژوئن 1998

بخش اول ـ پادشاهی همه چیز نیست ولی لیبرال دمکراسی هست

بخش اول ـ پادشاهی همه چیز نیست ولی لیبرال دمکراسی هست

بحث پرمعنی و سودمندی که آقای علی کشگر پیرامون قطعنامه کنفرانس جنبش سبز حزب مشروطه ایران گشوده‌اند (خاستگاه فتحنامه لیبرال دمکراسی برابری انسان‌هاست، تلاش آنلاین) بسیار بجاست زیرا فرصتی می‌دهد که به ایهام‌های فزاینده در موضوع شکل حکومت پادشاهی و نظام سیاسی دمکراسی لیبرال بپردازیم.
دو نکته اصلی در نوشته آقای کشگر هست: تعارض بنیادی پادشاهی با دمکراسی لیبرال؛ و تردید در همفکری من با پیکره حزب مشروطه ایران.
پس از بیست سال و بیشتر، توضیحات و بررسی‌هائی که دو سه کتاب نخستین مرا در تبعید پوشانده است به نظر می‌رسد به درجه‌ای همرائی concensus انجامیده است ـــ اینکه طبیعت و نوع نظام سیاسی، دمکراسی به اضافه و در چهارچوب اعلامیه جهانی حقوق بشر، اهمیت دارد، نه شکل نظام سیاسی که می‌تواند جمهوری یا پادشاهی باشد (که در عمل نیز هست.) آقای کشگر با این گزاره مشکلی ندارند و گره را در جای دیگر می‌بینند. اگر به موجب همان اعلامیه جهانی، که فتحنامه دمکراسی لیبرال است، مردمان آزاد و برابر (در حقوق طبیعی و سلب نشدنی) به جهان می‌آیند چگونه می‌توان امتیاز پادشاهی را حتی در تشریفاتی‌ترین صورت آن و صرفا به عنوان رئیس کشور، به وراثت منتقل کرد؟ این ایراد بی‌ربط نیست و پاسخ متقاعد کننده می‌خواهد.
پاسخ ما در حزب مشروطه ایران این است که اگر این استدلال را تا پایان‌ش ببریم هیچ امتیازی نمی‌تواند به ارث برسد. من تردید دارم که پادشاهی به خودی خود بزرگ‌ترین امتیاز‌ها باشد. فرزند کسی مانند بیل گیتس کدام را ترجیح می ‌دهد، وارث میلیارد‌ها و فرصت‌های بیمانند مایکروسافت بودن یا پادشاهی مثلا بتسوانا و حتی بلژیک همیشه در تزلزل و نگرانی؟ پادشاهی در تعبیر امروزی پایدار مانده خود، پاداشی است که در برابر خدمتی به خاندانی داده می‌شود و مانند دوران کودکی تاریخ، حق کسی نیست. این خدمت می‌تواند در ایران کمک به همزیستی برابر اقوام ایرانی در دولت ملت ایران و احتمالا گزاردن سهمی در نگهبانی نهاد‌های دمکراسی در مواقع بحران باشد. اگر در فرایند آزادانه انتخابات مجلس موسسان و همه پرسی پس از آن، پادشاهی در گونه لیبرال دمکرات به ایران برگردد مردم چشمداشت چنان خدمتی خواهند داشت. از همین روست که در موروثی بودن پادشاهی لیبرال دمکرات تبعیضی هم نیست زیرا تبعیض تفاوتی است خود به خود و در خود، ولی مردم حق دارند هر لحظه پادشاهی را برچینند و امتیازات آن را پس بگیرند.
با توجه به پراکندگی نیرو‌های سیاسی ایران و چیرگی روحیه رویاروئی بجای همرائی که در عموم آنان می‌توان دید یک مقام تشریفاتی و بی‌طرف، وابسته به هیچ کس، می‌تواند عاملی در ثبات و آرامش باشد. همان پادشاهی بلژیک که یادی از آن شد امروز در کنار بروکسل بزرگ‌ترین عامل نگهداری بلژیک یکپارچه است. (هیچ گروه قومی در بلژیک نمی‌تواند بروکسل را که دیگ در هم جوش والون‌ها و فلامان‌هاست از دست بدهد؛ تهران نیز همین حال را در ایران دارد).
اینکه من و حزب چه اندازه همفکریم بسته به این است که بخش کوچک‌تر یا بزرگ‌تر لیوان را ببینیم. درست است که من گاه از اینکه هنوز در پیکره حزب، حتی در کادر‌های آن بقایای طرز تفکری را می‌بینم که مسئله ایران برای‌ش پادشاهی پهلوی است و چندان کاری به اینهمه ادبیات حزبی که وقف مدرن کردن اندیشه و عمل سیاسی شده است ندارد. آری ما هنوز در مرحله گذار از یک حزب سلطنت‌طلب به یک حزب راست میانه، لیبرال دمکرات، با گرایش پادشاهی هستیم. ولی اگر بی پیشداوری به راهی که در پانزده ساله گذشته پیموده شده است نگاهی بیندازیم با خوشبینی بیشتری به حزب خواهیم نگریست. با همه ناخشنودی که از گفتاورد‌های من در نوشته آقای کشگر می‌بارد این حقیقت را نمی‌باید فراموش کرد که آن بخش پیکره حزب که به نظر من هنوز اساسا در عوالم چهل سال پیش است در برخورد با سیاست‌ها و اعلام‌های رسمی حزب و موضع گیری‌های غیررسمی ولی بحث‌انگیز من با روحیه تفاهم روبرو می‌شود و در پایان پیام اصلی حزب، اگر هم نه لحن پیام را می‌پذیرد. ما انشعاب ایدئولوژیک نداشته‌ایم؛ و نود درصدی از عمر نوح اشاره آقای کشگر را در 15 سال آمده‌ایم.
اینهمه از لطف دوستان به من و همفکران من در کادر‌های روز افزون حزب نیست و از تحولات این سی ساله در همه چیز از جمله نگاه به پادشاهی سرچشمه می‌گیرد.
* * *
در نخستین سال‌های پس از انقلاب و فروکش کردن شور و حال انقلابی، بازگشت به دوران پادشاهی آرزوی بیشتر ایرانیان می‌بود. نستالژی آن دو دهه پایانی سازندگی و فراوانی هر خاطره بد دوران پادشاهی را از خاطر‌ها می‌زدود. کسان بیشماری که به خود وعده برگشت اوضاع و بسته شدن پرانتز جمهوری اسلامی را می‌دادند طبعا هر انتقاد از گذشته را سنگی می‌پنداشتند که در راه آزادی سریع ایران انداخته می‌شد. آن حساب‌ها البته نادرست و آرزوپروری بود و برای همیشه نگذاشت نیرو‌های سلطنت‌طلب وزنه‌ای در مبارزه با جمهوری اسلامی شوند. حکومت انقلابی پیروزمند را در زندگانی خمینی ــ جنگ عراق به کنار ــ تنها با کودتای نظامی که هیچ ربطی به پادشاهی نمی‌داشت در همان چند ماه اول می‌شد برانداخت که آن نیز در نوژه فدای ندانم‌کاری از همه سوی نظامی و سیاسی شد. از آن پس با رژیمی که دقیقه‌ای را (به هر دو معنی زمانی و کمی) برای محکم کردن جای خود هدر نمی‌دهد، براندازی تنها در خیابان‌ها و کافه‌های اروپا و امریکا میسر بوده است. بقایای “فعال” آن هواداران یک‌سونگر هنوز روی عامل نستالژی حساب می‌کنند ولی نستالژی با گذشت زمان رابطه معکوس دارد. بیست و پنج سال پیش هزاران تن در لوس آنجلس گرد می‌آمدند. امروز چند صد تن.
رویکرد درست به نظر من آن بود که در فرصت طولانی تبعید، به بازنگری بنیادی مشکل جامعه ایرانی بپردازیم؛ از جمله پادشاهی را نیز مانند همه سویه‌های جهان‌بینی خود مدرن کنیم و به جای مزیت‌های دوران پادشاهی که سخن از کاستی‌ها را نیز پیش می‌آورد، بیشتر تکیه را بر دلائل سودمندی آن برای آینده ایران، و زمینه‌های موجود قابل استفاده‌اش در تفکر اجتماعی و سیاسی جامعه ایرانی بگذاریم (مثلا آن قدرت اخلاقی که می‌تواند به ثبات و یکپارچگی ایران و نظام سیاسی دمکرات و آزادمنش آن کمک کند.) به نظر من نوسازندگی و دگرگون کردن فرهنگ سیاسی ایران پس از فاجعه‌ای که مردم با تسلیم شدن به شعار‌ها و برنامه‌های سیاسی ویرانگر و رهبران سیاسی خطرناک بر سر خود آورده بودند بزرگ‌ترین اولویت به شمار می‌آمد و نمی‌شد با گریز از ارزیابی درست و منصفانه تاریخ همروزگار ایران و شاه‌پرستی و بازگشت و انتقام دم از دگرگونی فرهنگ سیاسی زد. اما سلطنت‌طلبان یعنی تقریبا همه هواداران پادشاهی که ذره‌ای از توطئه‌بافی پائین نمی‌آمدند (هنوز هم نمی‌آیند) همه این سخنان را خطرناک می‌انگاشتند. پیام همیشگی آنان بازگشت و انتقام، و استراتژی‌شان گرد آمدن زیر فرماندهی شخص پادشاه ــ هر کدام مستقیما ــ بود و هست.
من از همان هنگام که پایم به بیرون رسید از بازگشت پادشاهی ولی درصورت مدرن شده آن در بستر یک جهان‌بینی امروزی و در عین بی‌پرده‌ترین نقد‌ها از دوران گذشته دفاع کردم و هنوز بر همان هستم. با این تفاوت که بر خلاف آن دو سه سال نخستین، کسی را به گرویدن به پادشاهی نمی‌خوانم و همرائی بر سر پادشاهی مشروطه را بهترین رویکرد نمی‌دانم. نگاه‌م در این موضوع باز شده است؛ لیبرال دمکرات‌تر شده‌ام. تفاوت دیگر این که امروز بیش از دهه‌های گذشته نگران آینده‌ام. این باور که هر چه را در آینده برای ایران می‌خواهیم از هم اکنون می‌باید بسازیم مرا منتقد سختگیرتری از امر پادشاهی کرده است. حساسیت من در برابر هر کوچک‌ترین انحراف بیشتر شده است اما هیچ “فاصله‌گیری از شکل نظام پادشاهی” که باور داشتن بدان منافاتی با “زندگی کردن در اندیشه‌های خود” (من) ندارد در میان نیست.
موضع‌گیری سخت من در موضوع فدرالیسم و پذیرش آن به عنوان یک راه‌حل، یا دعوی رهبری، از سوی نامزد پادشاهی؛ یا در برابر نشست‌های لندن و پاریس در گرماگرم جایگزین‌سازی در رابطه با تهدید‌های نظامی امریکا را می‌باید در این بافتار context دید. به همین ترتیب تاکید روز افزون من بر اهمیت نظام سیاسی و نه شکل ظاهری حکومت از همین جا بوده است. تردید نیست که گذر سی سال بسیاری نظر‌ها را در باره نقش پادشاهی در مبارزه کنونی و در آینده ایران تغییر داده است و هر سیاستگری در عین پابرجائی بر اصول خود می‌باید گوش‌های‌ش را نیز گاهگاه به زمین بچسباند. با این نسلی که ایران را در شماره و در گفتمان خود سراسر فرا گرفته است سخنان و رویکرد‌های سی سال پیش حتی در بیرون ایران نیز خریداری ندارد.
همه این‌ها برمی‌گردد به اینکه از کجا آغاز کنیم و از چه نظرگاهیperspective به موقعیت بنگریم. برای من مسئله اصلی نه افراد است نه خاطره‌ها نه احساسات. مسئله اصلی ایرانی است یکپارچه و در همین مرز‌ها؛ از بند تاریخ خود، بخشی به یاری همان تاریخ بدر آمده؛ (عنوان یکی از کتاب‌های‌م را گذار از تاریخ گذاشته‌ام) از جهان اسلامی و جهان سوم و جهان خاورمیانه‌ای بیرون جسته؛ و پای در سده بیست و یکم استوار کرده. شکل حکومت فرعی است؛ تعبیر تاریخ مسئله باور‌های فردی؛ و سیاستگزاری‌های استراتژیک و روزانه موضوع بحث و توافق‌های طرف‌های دست درکار. مسلم است کسی که از پادشاهی آغاز و در پادشاهی تمام می‌کند و در حزب مشروطه ایران نیز مانده است با من مشکل دارد. ولی گذر زمان و واقعیات سرانجام کار خود را خواهد کرد. دریافتن اینکه نمی‌توان با این سلاح جمهوری اسلامی را برانداخت بسیاری را از حق‌مداری و نگرش سیاه و سپید آن سال‌ها‌شان بدر آورده است. و ما هنوز در نتایج سحریم. هنگامی که ژرفا و معنای جنبش سبز به تمامی بر خود آن جنبش نیز آشکار شود به خوبی خواهیم دید که کدام رهیافت درست‌تر بوده است: بهره گرفتن سازنده از دوران تبعید و درس‌های صد سال کشاکش ما با تجدد، یا درجا زدن در دوران پادشاهی از هر دو سوی طیف سیاسی؟
ما امروز در پانزدهمین سال حزب می‌توانیم بی‌هیچ خودستائی یا فروتنی کاذب ادعا کنیم که حزب تنها یک سازمان سیاسی موثر در مبارزه با جمهوری اسلامی؛ یک پیشاهنگ بازسازی فرهنگ سیاسی ایران؛ یا یک جریان پیشرو در طیف هواداران پادشاهی که بسیار لازم می‌بود زیرا به هر حال طیفی گسترده است و نیاز به مدرن شدن دارد نبوده است. این حزب درست به دلیل هوادار پادشاهی بودن‌ توانست بزرگ‌ترین سهم را در متمدن کردن فضای سیاست‌های مخالف و آسان‌تر کردن همرائی بر اصول دمکراسی لیبرال داشته باشد ــ درست به همین دلیل که رابطه میان هواداران و مخالفان پادشاهی رابطه تاریخی نفرت و کینه بوده است. رویکرد آزاد منشانه بیشترین تاثیر را از سوی کسانی می‌بخشید که طرف اصلی آن دشمنی خونین می‌بودند. از بی‌طرف‌ها یا موافقان چنان رویکردی دور از انتظار نمی‌بود و جز تاثیر محدودی نمی‌داشت.
آینده پادشاهی در ایران بستگی به عوامل فراوان و پیش‌بینی ناپذیر دارد و نقش هواداران پادشاهی را می‌باید در پرتو نیرو‌ها و گرایش‌های پرزوری نگریست که نو به نو در جامعه دیگرگون ایران سر برمی‌آورند و هم اکنون بسیاری معادله‌ها را دگرگون کرده‌اند. حزب مشروطه ایران سهم اصلی خود را در دفاع از پادشاهی در صورت مدرن آن گزارده است. خدمتی که این حزب در آینده می‌تواند به امر پادشاهی بکند نشان دادن صورت مدرن و متمدنانه یک گرایش هوادار پادشاهی است. دیگر زمان آن است که بیش از پیش پیام حزب را در متن روشنگری ایرانی که سرانجام به شکوفائی رسیده است تکامل داد و نیروی خود را در پشتیبانی از جنبشی که می‌باید کوشید همچنان سبز بماند و تکه تکه نشود گذاشت. پانزده سال پیش فضای دیگری بود. امروز خوشبختانه فضای دیگری است. آن روشنگری ایرانی از محافل روشنفکری به لایه‌های بزرگ اجتماعی راه یافته است. برای من تردید نیست که آیندگان از دو دهه پایانی و آغازین سده‌های بیست و بیست و یک به عنوان آغاز عصر بلوغ روشنگری enlightenment ایرانی نام خواهند برد. این روشنگری بیشتر زیر تاثیر روشنگری بریتانیائی (انگلیسی و به ویژه اسکاتلندی) و کمتر اثر گرفته از روشنگری فرانسوی است و نه رویکرد مکانیکی آن را دارد نه دانه‌های توتالیتاریسم روسوئی را در خود. در عصر روشنگری کمتر کسی فرصت داشت از معنی به صورت بپردازد.

آوریل 2009

بخش دوم ـ انقلاب اسلامی، انقلاب مشروطه و انقلاب دیگر

بخش دوم ـ انقلاب اسلامی، انقلاب مشروطه و انقلاب دیگر

مقایسه انقلاب مشروطه ۱۹۰۶/۱۲۸۵ و انقلاب اسلامی ۱۹۷۹/۱۳۵۷ یک بررسی در ادامه و تضاد است. انقلاب اسلامی از نظری ادامه انقلاب مشروطه و از نظری آنتی‌تز یا برابرنهاد آن است. جامعه ایرانی در این هفتاد و دو سال چندگام به پیش و چندگام به پس برداشت. اندازه‌گیری حاصل این جمع و تفریق آسان نیست ولی می‌توان گفت که ایران در پایان سده‌ای که با انقلاب مشروطه آغاز شد و در حکومت اسلامی پایان می‌یابد ــ نه به اندازه صدسال ولی بر رویهم ــ پیش آمده است.
انقلاب‌ها را بیهوده چرخشگاه و آغازگاه دوره‌های تاریخی نمی‌دانند. انقلاب، برخاسته از دگرگونی ذهنی در یک جامعه است و با خود دگرگونی‌های بزرگ می‌آورد. چه در انقلاب مشروطه و چه در انقلاب اسلامی، جامعه ما دستخوش دگرگونی‌های ژرفی شد که مقایسه آن موضوع این نوشته است. اما پیش از ورود در بحث می‌باید از انقلاب افسانه‌زدایی کرد. در انقلاب، همچنان که هر پدیده تاریخی دیگر، هیچ تقدسی نیست. انقلاب می‌تواند بد یا خوب، بجا یا گمراه، لازم یا نالازم باشد؛ می‌تواند موفق یا ناموفق ــ حتا در هدف‌های خودش ــ باشد. از انقلاب فرانسه، که نخستین انقلاب آرمانشهری (اتوپی) مدرن بود، تا انقلاب اسلامی ایران کمتر انقلابی لازم یا موفق بوده است؛ و اگر گمانپروری تاریخی جایی داشته باشد، هیچ انقلابی اجتناب‌ناپذیر هم نبوده است. مقصود از انقلاب آرمانشهری مدرن آنچنان زمین لرزه سیاسی است که در آن توده‌های بزرگ جمعیت و به تعبیری عموم مردم شرکت داشته باشند و ساختار و روابط قدرت را زیرورو کنند. یک ویژگی دیگر انقلاب آرمانشهری مدرن، اراده‌ای است که برای ساختن جامعه آرمانی به ضرب خشونت پشت سر آن قرار دارد.
انقلاب امریکا، هم از آن رو که انقلابی با بی‌میلی (به گفته یک جامعه‌شناس آلمانی) و به همین دلیل کامیاب‌ترین انقلاب تاریخ، و هم از آن‌رو که درعین حال یک جنگ آزادیبخش بود، در مقوله ویژه خود قرار می‌گیرد. اینکه ایرانیان بی‌شمار به دلیل نابجایی انقلاب اسلامی و شکست و سرخوردگی خودشان می‌کوشند صفت انقلاب را از رویدادهای سال ۱۳۵۷ بگیرند برخاسته از تاثیرات نامستقیم نظریه بی‌اعتبار شده ماتریالیسم تاریخی و کیش پرستش انقلاب بر ذهن‌های ناآگاه است.
انقلاب به عنوان فرا آمد حتمی یک فرایند تاریخی در مسیر جامعه بی‌طبقه که در آن دولت زایل خواهد شد همان اندازه نامقدس است که آن فرایند تاریخی، نامسلم بود. دنیای بهم پیوسته‌ای که با شتاب تکنولوژی در برابر چشمان ما ساخته می‌شود تکرار رویدادهایی مانند انقلاب اسلامی را بسیار نامحتمل می‌سازد. انقلاب به معنی کلاسیک آن یک دایناسور تاریخی است. واپسمانده‌ترین جامعه‌ها ــ به زبان دیگر بدترین حکومت‌ها، زیرا واپسماندگی سیاسی بدترین نوع واپسماندگی است ــ هنوز در معرض آن هستند و چه بسا که قربانی آن بشوند ولی انقلاب خونین ویرانگر، چنانکه بیشتر انقلاب‌ها بوده‌اند، نه سرنوشت آنهاست نه لزوما راه رهایی آنها. حکومت‌های بد، موقعیت‌های انقلابی پدید می‌آورند ــ وضعی که در آن به گفته لنین مردم نمی‌خواهند و حکومت نمی‌تواند ــ و ناتوان‌ترین آنها، در اوضاع و احوال استثنایی، کار را به انقلاب می‌کشانند؛ از صد موقعیت انقلابی به دشواری یکی به انقلاب می‌انجامد. از اینجاست که هیچ اجتناب‌ناپذیری در انقلاب نیست.
***
انقلاب مشروطه بیشتر یک جنبش سیاسی و فکری بود تا سیل بنیان کنی که ”نظام کهن” را واژگون کند. در انقلاب، پادشاهی قاجار و ساختار قدرت دست نخورده ماند و نهاد اصلی انقلابی، مجلس، نیز به زودی زیر کنترل گروه حاکم پیش از انقلاب درآمد. انقلابیان مشروطه بیش از قدرت به اصلاحات می‌اندیشیدند و منظور از اصلاحات، نوکردن جامعه ایرانی از بالا تا پایین بود. از همین روی بود که وقتی دیدند خود از اصلاحات برنمی‌آیند به آسانی و تقریبا همگروه به راه‌حل دست نیرومند پیوستند. آنها نمایندگان احساس عمومی جامعه و اقتضای تاریخی بودند. ایران برای آنکه یک کشور بماند و زندگی شایسته این سده را برای مردم خود فراهم کند بایست آرمان‌های انقلاب را تحقق می‌بخشید. انقلاب یک جنبش سازنده بود نه برای انتقام جستن یا ویران کردن، که در ابعاد فروتنانه خود دست به نوگری همه جنبه‌های زندگی ملی زد. شتاباهنگ momentum آن در دهه‌های بعدی بیشتر شد و به توسعه سریع، اگر چه ناهماهنگ، جامعه ایرانی انجامید.
اما با همه تعهد به اندیشه آزادی و ترقی، انقلاب بر یک زمینه مذهبی روی داد، چنانکه در ایران آغاز این سده می‌شد انتظار داشت. انقلابیان همه در پی آشتی دادن آرمان‌های خود با اسلام بودند و در زیر فشارهای درون و بیرون، امتیازهای مهمی به مشروعه‌خواهان دادند. متمم قانون اساسی ۱۹۰۷ پیشدرآمد ولایت‌فقیه و روایت دیگری از حکومت اسلامی است و همان آمیختگی عناصر مردمسالاری و دینسالاری ــ با ترکیبی متفاوت ــ در آن دیده می‌شود. در عمل، اجرای طرح مشروطه‌خواهی با آن امتیازات ناممکن بود و از آغاز پادشاهی رضاشاه تا پایان محمدرضا شاه تنش میان برنامه اصلاحی، و زمینه مذهبی قانون اساسی و جامعه ایرانی بارها به رویارویی‌های سخت و گاه خونین انجامید.
این زمینه مذهبی، با همه پیشرفت‌های اقتصادی و فرهنگی دوران هفتاد و دو ساله مشروطه، سیاست ایران را رها نکرد. نفوذ پایگان (سلسله مراتب) hierarchy مذهبی ریشه‌دارتر از اصلاحات سطحی آن دوران بود که بی‌خبری پادشاهان پهلوی از توسعه سیاسی، آن را سطحی‌تر نیز کرد. در نبود یک فرهنگ و ساختار سیاسی که بتواند جانشین شبکه مالی ـ مذهبی آخوندها بشود و جبهه تازه‌ای از سرامدان (الیت) مدرن را شامل روشنفکران و تکنوکرات‌ها در برابر جبهه سنتی بازاری و آخوند قرار دهد، طبقه متوسط رو به گسترش ایران پس از شکست تجربه‌هایش با پوپولیسم (توده‌گرایی) مصدق و رادیکالیسم چپ انقلابی، به راه بهره‌برداری سیاسی از مذهب افتاد؛ به ویژه که آن تجربه‌ها نیز از عنصر مذهب سیاسی بی‌بهره نبود و عموما بر همان بستر آشنای جنبش مشروطه حرکت می‌کرد: بهره‌گیری از نفوذ مذهب و آخوند برای پیشبرد هدف‌های سیاسی. در این رویکرد میان حکومت و مخالفانش درجه‌ای از همرایی بود.
مذهب سـیاسی که در انقلاب مشـروطه از تجـددخواهان نیمه شـکسـتی خورده بود در
دوره‌های اصلاحات سریع بعدی (۱۳۲۰ـ۱۳۰۰و۱۳۵۶ـ۱۳۴۰) بزرگی خطر توسعه اقتصادی و نوسازی جامعه ــ به زبان دیگر غربگرایی ــ را برای ”روحانیت” دریافت؛ ولی جز در سال‌های رضاشاهی که طرح غیرمذهبی (سکولار) شدن جامعه بطور جدی دنبال می‌شد، جایگاه ممتاز آخوندها در سیاست بر رویهم نگهداشته ماند. دستگاه حکومتی پس از هر تصادم جدی به دلجویی آنان می‌پرداخت و مخالفان حکومت نیز هیچ در پی بیگانه کردن آنان نمی‌بودند. با اینهمه دگرگونی روزافزون جامعه به زیان نفوذ مذهب بود. و این را روشنفکران مذهبی آن زمان، از بازرگان گرفته تا آل‌احمد و شریعتی و همفکرانشان در صف مخالفان و در دستگاه شاهنشاهی (در سمت‌های رییس دفتر و رییس بنیاد و رییس موسسه و مشاور و رابط) بهتر از خود آخوندها دریافتند و هر کدام به شیوه خود به یاری شتافتند. در تاریخ ایران احتمالا به هیچ گروه گمراه‌تر و زیانکارتر از آن روشنفکران نمی‌توان برخورد.
بازرگان به آشتی دادن اسلام و علم همت گماشت ـ اصرار بیهوده و چند صد ساله شبه دانشمندان در غرب و جهان اسلامی، بر یکی شمردن دو مقوله از بن متفاوت که علم و دین هر دو را از خویشکاری (فونکسیون) و ریشه‌های خود جدا می‌کند. شریعتی اسلام آرمانی شخصی خود را با اندیشه‌های نیم‌جویده و ناپخته مارکسیسم انقلابی جهان سومی یکی کرد و درهم‌جوشی ساخت که برای چشایی زمخت و بدوی (پریمیتیو) روشنفکران نیمه‌سواد و آتشین دهه پنجاه/ هفتاد ایران مانند مائده بهشتی بود. آل‌احمد از سوی دیگر با نفی غرب اصلا منکر آرمان پیشرفت و نوگری شد و اسلام را بجای آن گذاشت.
درست درحالی که رفاه و آموزش در کار آن بود که جامعه سنتی مذهبی را از واپسماندگی هزار ساله بدرآورد روشنفکران مذهبی توانستند ارتجاع مذهبی را در جامه ”مترقی” و امروزی‌ش برای محیط روشنفکری ایران دلپسند سازند: مذهب خود علم بود و غرب تنها با جنبه‌های ناپسندش تعریف می‌شد؛ غرب جز بدآموزی چیزی برای مسلمانان نداشت و آنها را از میراث گرانقدرترشان دور و بی‌خبر می‌کرد؛ هنر نزد مسلمانان بود و بس و غرب ریزه‌خوار جهان اسلام بود؛ انقلاب جهانی را می‌شد در متن تئولوژی شیعه به راه انداخت زیرا تقیه همان رازپوشی انقلابی بود و انتظار ظهور، هشیاری انقلابی معنی می‌داد؛ بقیه‌اش را نیز می‌شد از خاک پر برکت کربلا بدرآورد. از مدت‌ها پیش از انقلاب، این روشنفکران آشکارا آخوندها را فرا می‌خواندند که رهبری ”طلوع انفجار” را در دست گیرند. آنها زمینه را برای پیروزی خرد کننده و قدرت انحصاری آخوندها آماده ساختند و ایران را به روزی انداختند که مسلما خود آرزوی‌ش را نداشتند.
ولی دانه انقلاب اسلامی در انقلاب مشروطه کاشته شده بود ــ با زمینه کلی اسلامی آن و جایگاه بزرگی که در قانون اساسی به شیعیگری و آخوندها داده شد ــ و در دوران مشروطه، در پادشاهی پهلوی که به بهای سرکوب آزادی‌ها به اجرای بقیه طرح مشروطه پرداخت، چندانکه می‌بایست نیرو گرفت. هنگامی که زمان مناسب فرارسید، آنگاه که نشانه‌های فرسودگی و درماندگی رژیم پادشاهی نمودار گردید و دشمنان و مخالفان از هر سو حلقه را تنگ‌تر کردند، رهبری مذهبی با شبکه‌ای که در زیر چشم و به یاری دستگاه حکومتی در سراسر کشور و در طول سال‌ها گسترش یافته بود آماده بود که روی بالاترین داوها بازی کند و روشنفکران مترقی و ملی و انقلابی در پیشاپیش طبقه متوسط ایران به جان آماده بودند که به رهبری آن تا حد پرستش گردن نهند.
* * *
بیست‌ و دوم بهمن قرار بود چهاردهم مرداد را از صفحه تاریخ محو کند. بازگشت به صدر اسلام و پشت کردن به غرب، امت اسلامی بجای ملت ایران، ولایت فقیه بجای مردمسالاری. انقلابی که از آغاز به خود صفت اسلامی داد با آرمان‌های ناسیونالیسم و ترقیخواهی و دمکراسی مشروطه نه تنها بیگانه که دشمن بود. آخوندهایی که بر تخت قدرت نشستند اگر می‌توانستند تا ویران کردن مجلس، حتا تخت جمشید، می‌‌رفتند. ولی انقلاب اسلامی در سرزمین شاهنشاهی و در سرزمین انقلاب مشروطه روی داده بود؛ نه در میان امت اسلامی بلکه در میان ملت ایران که در یک لحظه کوتاه تاریخی به فریبی خود خواسته تسلیم شده بود. روح انقلاب مشروطه زنده ماند و در بیست سال گذشته از انقلاب اسلامی جز پوسته قدرت چیزی نگذاشته است.
امروز مردم ایران بازگشت به صدر اسلام را آرزو ندارند و با تشنگی بیش از هر زمان در
این صد سال، می‌خواهند امروزی و غربی شوند؛ دنیای اسلام برای آنها همان سرزمین‌های بیگانه‌ای است که همواره بوده است و می‌باید با آن رابطه دوستانه داشت و از آسیب آن ــ به عنوان تنها خاستگاه گرفتاری احتمالی ــ برحذر بود؛ و امروز حتا بیش از روزهای انقلاب مشروطه خواستار کوتاه شدن دست مذهب از حکومت و بازگشت آخوند به مسجد هستند. در واقع انقلاب مشروطه برای تسلط بر دل‌ها و ذهن‌های ایرانیان انقلاب اسلامی را به کمک گرفته است. جامعه مدنی ــ نه جامعه توحیدی و عدل و قسط اسلامی یا دیکتاتوری پرولتاریا ــ دو دهه پس از انقلاب و حکومت اسلامی است که شعار انقلابی و فریاد جنگی مردم شده است.
اینهمه کمترین نیازی به انقلاب اسلامی نمی‌داشت و بی آن زودتر بدست می‌آمد. مشروطه‌خواهان نوین نیز که پس ‌از انقلاب بر گفتمان سیاسی تسلطی یافته‌اند ــ حتا اگر خود را چنان ننامند ـ می‌توانستند منتظر چنان مصیبت تاریخی نمانند. ولی بهرحال این نیز پدیده‌ای پسا انقلابی است درتضاد با آن و تا اندازه‌ای فراآمد آن که به توسعه سیاسی ایران کمک خواهدکرد. دیگر همه‌چیز منتظر برچیدن بساط ولایت فقیه است.
* * *
مانند صدسال پیش و بیست و پنج سال پیش باز ایران در یک موقعیت انقلابی است ــ مردم نمیخواهند و حکومت هرچه کمتر میتواند. ناخرسندی عمومی و آرزوی زندگی بهتر به پایه‌ای است که تنها با دهه پیش از پیروزی مشروطه‌خواهان قابل مقایسه است. ایرانیان امروز نیز مانند صدسال پیش و بیش از موقعیت‌های انقلابی دیگر این سده احساس می‌کنند که می‌توانند همه چیز داشته باشند و این حکومت است که نمی‌گذارد به آنچه می‌خواهند و می‌توانند برسند. ایرانیان چهار نسل پیش از ستمگری و فساد و حضور استعماری هرروزه در زندگی ملی بهم برآمده بودند. بیست و پنج سال پیش بویه استقلال سیاسی و فرهنگی، عاملی دست‌کم به همان نیرومندی بود.
امروز جامعه ایرانی با طبقه متوسط چند ده میلیونی خود بسیار بیش از همیشه می‌خواهد زیرا سراسر به جهان پویا و توانگر معاصر خود پیوند شده است و صدسال وقت داشته است که ظرفیت مصرف خود را بالا ببرد. این بالا رفتن ظرفیت مصرف، برخلاف لولویی که ایدئولوژی‌های جهان سومی (جهان سوم بیشتر یک حالت ذهنی است تا ماهیت جغرافیایی) از مصرف و جامعه مصرفی ساخته‌اند، همه مساله توسعه و نوگری (مدرنیته) است. انسان با مصرف کردن است که به توانایی‌های خود تحقق می‌بخشد. پیشرفت را با میزان و از آن مهم‌تر، با گرده یا الگوی مصرف می‌توان سنجید (اپرا نیز مصرف است.) در جهان آدمیان هیچ گناهی بالاتر از بی‌بهرگی نیست. بزرگ‌ترین خدمتی که فرهنگ غرب ــ نام دیگر فرهنگ جهانی ــ به انسانیت کرده برداشتن موانع تکنولوژیک مصرف انبوه بوده است. بقیه‌اش موانع سیاسی و اجتماعی است. زیاده‌روی و اتلاف منابع و ویرانگری محیط زیست، بیماری‌های این تکنولوژی است و دست‌کم تا آنجا که به تجدید منابع یا جانشین کردن آنها و بازسازی و نگهداری محیط زیست مربوط می‌شود درمان‌ش به خوبی در همان تکنولوژی است ــ باز بسته به عوامل سیاسی و اجتماعی.
ستمگری و فسادکه زمینه اصلی همه موقعیت‌های انقلابی است به تصدیق بسیاری از دست درکاران در رژیم اسلامی به ابعادی رسیده است که نسل کنونی ایرانیان به یاد ندارد و مانندش را می‌باید در کتاب‌هایی چون سفرنامه حاجی سیاح جست ــ در جامعه‌ای که از نظر ”خانخانی” آخوندی بی‌شباهت به امروز نبود و در آن هرکس می‌توانست به هرکس دیگر زور می‌گفت و جان انسان از ارزان‌ترین کالاها بود. در
انقلاب اسلامی بیست سال پیش، استقلال حربه برنده‌ای بودکه بر ضد رژیم پادشاهی بکار رفت. اما استقلال سیاسی پس از فروپاشی شوروی معنای پیشین را ندارد زیرا دیگر خریداری برای آن نیست. به زبان اقتصاد دانان، امروز بازار خریداران استقلال است. شیخ‌‌‌ نشین‌های خلیج فارس یا مانندهای آلبانی هستند که می‌باید از بیم همسایگانی چون عراق و جمهوری اسلامی و سربستان، نیروهای امریکایی و اروپایی را به خاک خود بکشند. دیگر بریتانیا رییس ستاد ارتش خود را به اردن گسیل نمی‌دارد که آن کشور را با تهدید به پیمان بغداد بکشاند. استقلال سیاسی جمهوری اسلامی نه ویژگی آن است، کالایی بر سر هر بازاری، و نه نیاز به این حرکات دارد که سیاست خارجی را بدنام کرده است.
در باره استقلال اقتصادی که آنهمه هیاهوی‌ش بود همین بس که این روزها رژیم اسلامی از امریکا ــ همان امریکا ــ درخواست خرید دو میلیون تن گندم و چهارصد هزارتن شکر و مقادیر هنگفت دیگری خواربار کرده است و این جز گوشه‌ای از نیازهای وارداتی ایران در سال آینده نیست (جمهوری اسلامی بزرگ‌ترین وارد کننده برنج و از بزرگ‌ترین وارد کنندگان گندم جهان است). و اگر پیش از انقلاب این ایران بود که با تصمیم‌هایش در بازار نفت جهانی تاثیر می‌گذاشت امروز به گفته یک نماینده مجلس شورای اسلامی انتشار خبری در باره احتمال پایین افتادن بهای نفت تا بشکه‌ای پنج دلار کافی است که نرخ کالاها را در ایران (به دلار) بالا ببرد. اما استقلال فرهنگی چنان به بدنامی آخوندبازی افتاده است که هیچ‌کس جز در پاره‌ای محافل حکومتی سخنی از آن نمی‌گوید. ایران به طور قطع از استقلال فرهنگی درمان یافته است. تهاجم فرهنگی تنها هجومی است که توده‌های مردم به جان خواستارند.
فشار انقلابی در ایران پایان سده بیستم از بر نیامدن نیازهای واقعی یک جامعه بیدار شونده با امکاناتی که هیچگاه نداشته است و به پیشتازی یک توده روشنفکری از توهم بدرآمده بر می‌خیزد. این ترکیب، همچنانکه ماهیت مافیایی و اراده بیرحمانه گروه حاکم، در میان موقعیت‌های انقلابی این سده ایران بیمانند است و همین است که ما را با یکی از مهم‌ترین لحظه‌های تاریخی‌مان روبرو می‌سازد. اگر فاجعه‌ای روی ندهد، اگر عنصر تراژیک تاریخ ایران یک‌بار دیگر تسلط نیابد، ما از چنبر واپسماندگی بیرون خواهیم زد. انقلابی که جامعه ایرانی را در خود گرفته است می‌تواند نه مانند انقلاب مشروطه ناتمام و نه مانند انقلاب اسلامی بدفرجام باشد. این انقلاب جامعه مدنی ایران است که دارد از کوره جمهوری اسلامی بدر می‌آید و در خون روشنفکران تعمید می‌یابد. در زیر سانسور و خفقان، در خطر همیشگی زندان و مرگ موحش، در برابر دستگاه هراس‌انگیز سرکوبگری رسمی و دستگاه هراس‌انگیزتر ترور غیر‌رسمی، انقلاب جامعه مدنی گام به گام و پیچیده در شکست‌ها پیش می‌آید. در سپیده دم سده بیستم ایران درکنار روسیه و چین، صحنه پیروزی یکی از نخستین انقلاب‌های قرن بود. این گونه که می‌رود، در سپیده دم سده بیست و یکم ایران باز صحنه پیروزی نخستین انقلاب قرن خواهد بود. این انقلاب از انقلاب مشروطه هم دشوارتر و هم ژرف‌تر و پرمایه‌تر است ــ همچنانکه خود فرایافت جامعه مدنی نیز صورت تکامل یافته مشروطه‌ خواهی صد سال پیش است؛ مشروطه‌خواهی پایان قرن است.
روشنفکران و طبقه متوسطی که سرنوشت این انقلاب را به مقدار زیاد در دست دارند در این سده بیشتر در بهم ریختن کامیاب بوده‌اند. نزدیک‌بینی ثابت شده آنان و اختلافات کوچک پایان ناپذیرشان که همراه با میل به ریاست، کار درازمدت و منظم تشکیلاتی را دشوار می‌سازد، آنها را چه در دوره‌های انقلاب و چه اصلاحات به شکست می‌کشاند. رژیم اسلامی که هم اکنون از نظر تاریخی شکست خورده است تا پیش از پیروزی انقلاب جامعه مدنی ــ هر زمان باشد ــ بیشترین آسیب‌ها را خواهد زد. پس از آن نوبت که خواهد بود؟
فوریه ۱۹۹۸ ‏

بخش دوم ـ تنها روزی كه مایه كشمكش نیست

بخش دوم ـ تنها روزی كه مایه كشمكش نیست

اگر پدرم زنده می‌بود چند هفته‌ای دیگر نود و پنجمین زادروز‌ش را جشن می‌گرفتیم. او با تفاوت چند هفته همسال انقلاب مشروطه بود كه در این روزها گروه‌هائی از ما نود و پنجمین سالروزش را گرامی می‌داریم. ”گروه‌هائی از ما” جز اقلیتی را دربر نمی‌گیرد. دیگران با بی‌اعتنائی می‌گذرند. ولی پیش از اینها به انقلاب مشروطه به دیده دیگری نگریسته می‌شد. انقلاب مشروطه تا انقلاب اسلامی سال 57/ 78 تنها روزی بود كه تقریبا سراسر طیف سیاسی ایران بر آن به نوعی همرائی، هر كس به تعبیر خود، رسیده بود. روز چهارده مرداد برای هرگروه، یادآور چیزی دیگر بود ولی دست‌كم روزی بود كه بسیاری، هركدام به دلائل خود، به یاد‌ش می‌افتادند.
پادشاهی فرمانروا كه در تمركز اقتدار حكومتی و یكی انگاشتن خود و كشور ــ در یك بافتار context ”مدرن” به معنی سده نوزدهمی و بناپارتی آن ــ از سلطنت سنتی قاجار در می‌گذشت، زیرا اسباب‌ش را بیشتر می‌داشت، بخش بزرگی از مشروعیت خود را از انقلاب مشروطه و قانون اساسی آن می‌گرفت. هرچه بود، برافتادن قاجار و برپائی پهلوی در چهار‌چوب آن قانون اساسی روی داده بود. اما مشروعیت در آن دوران اساسا به اجرای پیروزمندانه برنامه ترقیخواهانه انقلاب مشروطه بستگی می‌داشت و در زمان‌هائی كه كارها خوب پیش می‌رفت ــ نیم بیشتر آن شش دهه ــ نیازی جز به ظواهر قانون اساسی مشروطه نمی‌گذاشت. در سال‌های آخر كه كار از همیشه بدتر شد و می‌پنداشتند از همه وقت بهتر است دیگر احترام ظواهر نیز برافتاد. با اینهمه مشروطه به عنوان یك آرمان و برنامه عمل ناسیونالیست ترقیخواه تا پایان، گفتمان discourse اصلی پادشاهی پهلوی ماند.
در صف مخالفان فراوان و گوناگون پادشاهی نیز انقلاب مشروطه ارج خود را می‌داشت. از هواداران مصدق كه تا پیش از آغاز كیش شخصیت مصدق در دوران پس از 28 مرداد اصلا به مشروطه‌خواهی شناخته می‌شدند تا چپگرایان، گروهی، جز اسلامیان و ”جهان سومی“های همفكرشان، نمی‌بود كه مشروطه را دست‌كم به عنوان پایه گفتمان سیاسی خود نینگارد. این نگهداری جانب مشروطه به اندازه‌ای بودكه سخت‌ترین حمله‌ها به پادشاهی پهلوی از موضع مشروطه صورت می‌گرفت ــ چرا پادشاه قانون اساسی را زیرپا می‌گذارد؟ تنها در ماه‌های پایانی رژیم پادشاهی بود كه گفتمان سیاسی ناگهان از مشروطه تهی شد و اسلام جای آن را و هرچه دیگر را گرفت. در آن انقلاب وارونگی آدم‌ها و مواضع و ارزش‌ها، كه به دگرگونی، لكه ارتجاع زد و آرمانگرائی را به پارگین غیرانسانی‌ترین غرائزی كه جامعه ما بر آن قادر بود انداخت، مشروطه دشنام شد و فراموش شد.
پیش از انقلاب اسلامی نیز هرگروهی روزهای مهم‌تر خود را می‌داشت. مصدقی‌ها زادروز مصدق و ملی کردن نفت را داشتند؛ چپگرایان سیاهكل و 16 آذر را. دیگران 21 آذر تبریز و جمهوری مهاباد را كه زیر سرنیزه روس‌ها یك سالی پائیده بود. اما برای بیشترشان 14 مرداد نیز دركنار بقیه شایسته یادآوری می‌بود. این توجه به انقلاب مشروطه، چنانكه اشاره شد از اهمیت خود آن سرچشمه نمی‌گرفت؛ سلاحی بود كه می‌شد برضد پادشاه بكار برد. اگر با زوال پادشاهی، مشروطه نیز در یاد مخالفان پادشاهی زوال یافت از همین جا بود. در فضائی كه هرچه از روح و معنای مشروطه دورتر می‌افتاد، چه مصرفی برای سلاحی می‌ماند كه دیگر كسی را نمی‌شد با آن زد؟
* * *
آن انقلاب وارونگی همه چیز، البته به زودی از یك سو در حكومت اسلامی فرو رفت و از سوی دیگر در بیداری بر كابوس ملی چشم گشود. از انقلاب سیاسی، سركوبگری و تاراج‌ش ماند و از انقلاب اندیشگی، بازاندیشی و بازنگری در همه چیز از جمله مشروطه و معانی آن برای زمان خودش و برای زمان ما. نكته مركزی در این بازاندیشی، دریافت تازه‌ای از مدرنیته (تجدد یا نوگری به معنی دگرگونی فرهنگ و نظام ارزش‌ها) بوده است. از دهه چهل / شصت كه تاریك اندیشی، رنگ آزادیخواهی و ضد امپریالیستی گرفت ویرانگر‌ترین گرایش در جامعه نیمه سواد ”انتلكتوئلی” ایران، تجدد ستیزی و ضد انتلكتوالیسم بوده است كه روی دیگر خود را در بالاترین بارگاه قدرت می‌یافت. هنوز رگه‌های نیرومند این گرایش را در آریاپرستان و هواداران اصلاح نشده بازگشت به گذشته می‌توان دید كه اگر تیزتر به خود بنگرند از همانندی‌شان با حزب‌الله یا واپسماندگان دیگر در این زمینه خشنود نخواهند شد.
تجددستیزی با ساختن راه و كارخانه و دانشگاه ناسازگاری ندارد. سردار بساز و بفروشان در رودهن نیز دانشگاه برپا كرد (در این مورد اصطلاح عامیانه‌تر ”دانشگاه زد” بهتر منظور را می‌رساند.) آل‌احمد با وارد كردن ماشین مخالفتی نداشت و خمینی كه می‌خواست از طالبان فیضیه پزشگ بسازد، یك درمانگاه كامل قلب از پیشرفته‌ترین موسسات پزشگی برای خود وارد كرده بود. از خیل انبوه تجدد ستیزان، گرایش مهم‌تر یعنی مذهبیان، با نوسازندگی (مدرنیزاسیون) فرهنگ و نظام ارزش‌ها، و نه اسباب مادی تجدد، در پیكار بودند. گرایش دیگر و كم اهمیت‌تر تجدد ستیز ــ كه نبرد سیاسی و فرهنگی را به آن اولی باخت ــ نوسازندگی فرهنگ و نظام ارزش‌ها را در راه توسعه غیر‌سرمایه‌داری می‌جست كه تاریك‌اندیشی تازه‌ای را به جای اسلام سیاسی و حكومتی می‌گذاشت.
نگرش تازه به تجدد و مسئله تجدد ایران، چنانكه می‌باید، از كشاكش‌های سیاسی متداول فراتر می‌رود. عرصه آن، رقابت چپ و راست یا بحث خسته كننده پادشاهی و جمهوری نیست. دگرگون كردن نگرش قضا و قدری قرون وسطائی، رویكرد attitude كنش‌پذیر passive و غیرمسئول انسان در جامعه و جهان هستی، و فرهنگ سیاسی استبدادی و بی‌مدارای برخاسته از تفكر دینی ــ در جامه مذهب باشد یا مسلك ــ كه ”لیبرال” و ”دمكرات” و دیكتاتور نمیشناسد، مسئله و میدان مشترك همه آنهاست. از اینجاست كه انقلاب اسلامی به زنده كردن مشروطه كمك كرد. انقلابی كه در صورت و معنی برضد مشروطه بود در ناهنگامی anachronism خود، پیشرس بودن انقلاب مشروطه را نشان داد. فرو نشستن تب تند انقلابی، واقعیت‌های جامعه‌ای را كه در اصل تفاوت نمی‌كرد چه حكومتی داشته باشد، بر سر ظاهر بینانی كوبید كه بیش از چشمان بینا دل‌های پركین داشتند. جامعه ایرانی در آن سال بد اختر برای یك انقلاب مشروطه دوم سزاواری بیشتری می‌داشت و اگر مخالفان رژیم آن روز، از همان محدودیت‌های هراس‌آور رنج نمی‌بردند، 1978 می‌توانست بی‌دشواری زیاد 1906 را درصورت تازه‌اش تكرار كند. در 57/78 نیز یك پادشاهی به بن‌بست رسیده و پادشاه رو به مرگ، آماده بلكه مشتاق می‌بود قدرت را به مشروطه‌خواهان (كه نسل‌شان منقرض شده بود) بسپارد.
* * *
درباره دامنه گسترده آرمان‌های مشروطه‌خواهان كه برنامه‌ای برای رساندن ایران به پای پیشرفته‌ترین كشورهای اروپائی از روی نمونه آن كشورها می‌بود بیش از آن گفته‌ایم كه در اینجا تكرار شود. مسئله مشروطه‌خواهانی كه در ادبیات دست دوم روشنگری باختری غوته می‌خوردند صنعت اروپا و بهمان اندازه و بیش از آن، ”معارف اروپائی” می‌بود ــ گسستن از آموزه (دكترین)‌ها و آموزش‌های سنتی. سازش‌های سیاسی پدران مشروطه و امتیازاتی كه زیر تهدیدهای امپریالیستی به دربار و آخوندها دادند پیام مشروطه را خدشه‌دار نمی‌سازد؛ در عمل، مشروطه در همه هفتاد سال خود مصالحه شد. كسانی می‌توانند از موضع گمراه ”پسامدرن” به روشنگری و ارزش‌های دمكراتیك و ترقیخواهانه برآمده از آن بتازند. برای مشروطه‌خواهان از لحاظ نظری، آزادی و ترقی چون و چرا برنمی‌داشت. برای بیشتر ما نیز چنین است.
از آنچه در جهان اندیشه ایران، چه در بیرون و چه درون، چه راست و چپ و چه مذهبی می‌گذرد، می‌توان درمیان همه آنها كه می‌كوشند از زندان عادت و فشار همگنان بیرون بزنند، این باریك شدن بر مسئله تجدد و توسعه را دید. اگر دیروز چپ مارکسیست و ”لیبرال” مصدقی از رهبری خمینی و آخوند‌ها تا حكومت مذهبی می‌رفتند امروز یک صدا حكومت عرفیگرا (سكولار) می‌خواهند. اگر دیروز ترقیخواهان اقتدارگرا مردم واپسمانده را با زور حكومت پیش می‌راندند امروز زور مردم را برای پیش‌راندن حكومت ــ برای رهاندن‌ش از فساد و ركود نهفته در آن، در هر حكومتی، لازم می‌شمرند.
بی‌تردید این روی آوردن ــ كه با ”رویكرد” تفاوت دارد ــ به تجدد در معنی اروپائیش، (خردگرائی، انسانگرائی، عرفیگرائی) كه با تعاریف نیمه‌كاره و من در آوردی این صدساله یكی نیست، نه در همه‌جا درست فهمیده است، نه صمیمانه است. هنوز در همه‌جا آن گام آخر را برنداشته‌اند كه برای نوشدن می‌باید چیز دیگری شد؛ و تجدد یك معنی، همان معنی كهنه نشدنی اروپائی، بیشتر ندارد؛ اگر چه كاربردها و استراتژی‌هایش گوناگون است. هنوز كسانی می‌خواهند چرخ را اختراع كنند (انسان مدرن به بهتر كردن چرخ می‌اندیشد.) دیگرانی نیز صرفا به پیروی گفتمان غالب، از تجدد دم می‌زنند. اما پس از صدسال تجربه شكست‌خورده بومیگرائیnativism ــ راه‌حلهای بومی، دگرگون شدن برای بهتر و بیشتر به همان گونه ماندن ــ آن گام آخر ناچار برداشته خواهد شد. سخن درست تقی‌زاده نود سالی زودتر بود: ما می‌باید اروپائی شویم.
اروپائی شدن با فرنگی‌مآبی یكی نیست ولی از آن گذر می‌کند. نمی‌توان از مردمی كه نخست با جلوه‌های مادی یك تمدن برتر آشنا می‌شوند انتظار داشت كه بی‌فاصله به ژرفای انتلكتوئل و فلسفی آن پی‌برند. ژاپنی‌ها نیز كه به عنوان نمونه كامیاب نوسازندگی و تجدد شناخته می‌شوند درنخستین دهه‌های انقلاب ”می جی” فرنگی‌مآب بودند. آن روشنفكران ایرانی كه فریاد نكوهش فرنگی‌مآبی را سردادند بایست خود را نكوهش می‌كردند. روشنفكران ژاپنی در همان چند دهه هزاران كتاب اساسی فرهنگ اروپائی را به ژاپنی در آوردند. ما چند دهه برای ”سیر حكمت در اروپا” صبركردیم و هنوز بیشتر آن چند هزار ترجمه ژاپنیان به فارسی در نیامده است. برای زیستن در سده بیست و یكم ــ و نه صرفا بسر بردن در آن ــ راه دیگری نداریم كه پانصد سال تلاش اروپا را برای دگرگون شدن، و نه به منظور دفاع از قرون وسطای خودمان، با سرعتی كه می‌توانیم بسپریم.
تجربه صد و بیست ساله ما با تجدد، دلائل دشواری كار را نشان داده است ــ مهم‌ترین‌ش نداشتن دلیری درخور دشواری کار؛ رسیدن از ایمان و یقین و عادت و سنت به خردگرائی و شك رهاننده كه پایه آن است؛ گذاشتن فرد انسانی و حقوق طبیعی او، كه زن و مرد و آزاد و بنده و سیاه و سفید و مومن و غیرمومن نمی‌شناسد در مركز زندگی اجتماعی؛ جدا كردن مطلق‌های دینی و مسلكی از قدرت حكومتی. برای مردمی با موانع فرهنگی و سیاسی ما دلیری بیش از آنچه داشته‌ایم می‌خواهد. ما به آنجا رسیده‌ایم كه اندیشه را فردی و سیاست را همگانی كنیم ــ درست برعكس آنچه در همه تاریخ خود كرده‌ایم.
بسیار کسان هستند که از ملاحظات دیگر به پیروی این رویکرد نو افتاده‌اند. اما این خود دلیلی بر پیروزی نهائی گفتمان تجدد است. همگان همیشه بر یك گونه نمی‌اندیشند ولی اگر همگان یا نزدیك به همگان، اگرچه در ظاهر، بر یك موج فكری باشند برتری آن فراهم شده است. امروز تنها واپسین پاسداران ”ارزش‌های اصیل” در پناه ”پاسداران” از بحث تجدد بیرون‌اند. نیرومند‌ترین صداهای تاریك‌اندیشی انقلاب اسلامی، كسانی كه با سلاح‌های برگرفته از فلسفه اروپائی صلای بنیادگرائی سر می‌دادند، به این گفتمان پیوسته‌اند و راهی به بیرون از معمای فلسفی‌، و اخلاقی خود، می‌جویند. كندوكاو درباره راستگوئی آنان بیهوده است. پاره‌ای از آنان احتمالا بیست و چند سال پیش نیز همرنگ جماعت می‌بودند. عمده آن است كه رنگ جماعت دیگر شده است.
* * *
اینهمه را ما با جنبشی آغاز كردیم كه از صد و بیست سالی پیش در تهران، در تبریز، و بر اجتماعات ایرانی قفقاز و استامبول و قاهره سرگرفت و نود و پنچ سال پیش به صدور فرمان مشروطیت و قانون اساسی انجامید. عنوان آن قانون ”در تشكیل مجلس شورای ملی” بود و اعتبارنامه دمكراتیك آن موئی هم برنمی‌دارد. برخلاف متمم قانون اساسی سال 1907 در آن هیچ امتیازی به شاه و آخوندها داده نشده است. شاهكاری است نه تنها در نثر فارسی آن زمان بلكه در نظم فكری و نگرش عملی (یكی از بهترین نمونه هایش نظام انتخاباتی ”غیر‌دمكراتیك” اصنافی كه چاره كارسازی برای جلوگیری از افتادن مجلس به دست خان‌ها و زمینداران بزرگ می‌بود و ”دمكرات“های زمان آن را در نافهمی و عوامفریبی‌شان، به حق رای همگانی بی‌هنگام تغییر دادند.)
مهم نیست كه ایران در آن مرحله توسعه نتوانست به آرمان‌های مشروطه برسد و مشروطه‌خواهان تازه كار در زیر بار واپسماندگی چند صد ساله گام به گام از آرمان‌های خود پس نشستند. خود آن جنبش و ریشه‌هائی كه، نه چندان ژرف، در جامعه ایرانی دوانید از شگفتی‌های روزگار بود. مهم آن است كه انقلاب مشروطه روی داد و دیگر ذهن ایرانی را رها نكرد و با همه ناتمامی‌ها، ایران را به راه برگشت‌ناپذیر تجدد انداخت. مهم آن است كه ما یك برگ پرافتخار دیگر بر تاریخ خود افزودیم؛ یك ارجاع (رفرانس) دیگر كه نسل پشت نسل ایرانی را پیش رانده است و در شوربختی‌ها نگه داشته است.
نازش به این تاریخ در اینجا از مقوله خودستائی و احساس برتری نیست؛ در سودمندی عملی آن است. تاریخ ما بزرگ‌ترین مایه نیرومندی ملی ماست ــ بیش از بسیاری دیگر. این تاریخی است كه، بر خلاف ترکیه، خود اختراع نكرده‌ایم؛ دیگران بوده‌اند كه به جهانیان و خود ما شناسانده‌اند و هنوز می‌شناسانند. یك روزنامه‌نگار چندی پیش در روزنامه‌ای در تهران درباره سیاست فرهنگی رژیم مصاحبه‌ای كرده است. درونمایه (تم) مصاحبه بی‌هویت شدن جوانان ایرانی است زیرا رژیم اسلامی كوشیده است گذشته ایران را از دور و نزدیك، سیاه كند و جوانان را از گذشته‌شان ببرد و چون چیز قابلی نیز بجای‌ش نبوده است جوانان ایرانی نمی‌دانند كیستند و به چه می‌باید سربلند باشند (ما ایرانیان، حتی آخوندها، دست ترك‌ها و عرب‌ها را در جعل و پس و پیش كردن تاریخ نداریم و تاریخ اسلام هرگز بجای تاریخ ایران ننشست.)
مصاحبه كننده آنگاه به نتایج بررسی‌های یك خانم ایرانشناس آلمانی اشاره می‌كند كه بیست هزار لوح گلین تخت‌‌جمشید را خوانده است (آن ”روشنفكر” ضد غربزدگی و پیشوای فكری یك دو نسل روشنفكران قماش خودش كه به خاورشناسان می‌تاخت یكی‌ش را هم نخوانده بود.) در آن اسناد، ریز دستمزدی كه هر روز به كارگران تخت جمشید داده می‌شد آمده است ــ در عصری كه كار‌های سنگین را بردگان انجام می‌دادند. همچنین آمده است كه به زنان، که مسئولیت‌های بالا داشتند، از چهار ماه پیش از زایمان تا چهار ماه پس از آن دستمزد می‌پرداختند كه از بهترین استانداردهای اسكاندیناوی امروز در می‌گذرد ــ در دو هزار و پانصد سال پیش. روزنامه‌نگار ایرانی به درستی بر رویكرد مدرن ایرانیان آن زمان به حقوق و جایگاه انسان تاكید می‌كند، كه البته جلوه دیگرش را در اعلامیه مشهور ”حقوق بشر” كورش می‌توان دید. تاثیر برانگیزاننده چنین تاریخی را در جوانانی كه به معنای لفظی كلمه از ریخت حكومت خود و سیاست فرهنگی‌‌ش بیزارند چگونه می‌توان درنیافت؟
* * *
این تاریخ همه ما مردمانی است كه از دیرباز در این سرزمین زیستهایم ــ چندان دیر كه پگاه تاریخمان، امپراتوریهای بزرگ بوده است. آنها كه این تاریخ را انكار یا پاره پاره و حزبی میكنند موفقیتی بیش از جعل كنندگان همسایه نخواهند داشت. آگاهی و دانش پیوسته برضدشان عمل میكند. بسیاری از این كوششها پیش از خود دست دركاران خواهند مرد. چه بهتر كه آشتی با تاریخ و همرائی بر تاریخ را به آیندگان نگذاریم و خود دست بكار شوبم. سالروز انقلاب مشروطه یكی از بدیهی‌ترین نقطه‌های چنین آشتی است. آن انقلاب به‌هیچ گروه سیاسی امروزی شناخته نمی‌شد. آزادیخواهان از هر رنگ سیاسی و از هر لایه اجتماعی در آن شركت جستند. شمال و جنوب و خاور و باختر ایران به آن پیوست. چهارده مرداد تنها روزی در تاریخ همروزگار ماست كه مایه كشمكش نیست؛ تا جائی كه در ایران حكومت اسلامی نیز بیش از پیش از آن ستایش می‌كنند.
اینكه یك گرایش سیاسی، امروز بیش از همه 14 مرداد را گرامی می‌دارد از قضاوت نادرست دیگر گرایش‌هاست. آنها مشروطه را با پادشاهی یكی دانسته‌اند و ابعاد انقلابی آن را نادیده گرفته‌اند؛ به پدران معنوی‌شان در جنبش مشروطه پشت كرده‌اند و خود را بینواتر گردانیده‌اند. هر كه امروز اولویت را به مسئله تجدد و توسعه، به درآوردن ایران از قرون وسطای هشتصد ساله‌اش، بدهد مشروطه‌خواه است و می‌تواند بر آن دعوی داشته باشد. هنگامی كه سه سال پیش در كنگره سازمان مشروطه خواهان ایران موضوع تغییرنام سازمان پیش آمد گزینشی دوراندیشانه صورت گرفت. به حزبی كه از آن كنگره بدرآمد حزب مشروطه ایران نام نهادند، نه مشروطه‌خواهان. به نظر این حزب بیشتر سازمان‌های سیاسی مخالف جمهوری اسلامی و همه آزاداندیشان در بیرون و درون ایران مشروطه‌ خواه‌اند ــ بدین معنی كه دنباله كار جنبش مشروطه را گرفته‌اند. ما مشروطه خواهی را انحصار خود نمی‌دانیم.
اگر امروز پذیرفتن این مقوله بر بسیاری دشوار می‌افتد ــ از جمله در صف مشروطه‌خواهان هوادار پادشاهی ــ این را نیز می‌باید از مشكلات كار آموزشی كنونی ما انگاشت، زیرا كار سیاسی واقعی ما در بیرون هشتاد درصدش آموزشی و بیست در صدش تشكیلاتی است. این مقاومت‌ها را نیز می‌باید در شمار آزاد شدن از پیشداوری‌ها آورد كه در هرجای جامعه سیاسی ایران بدان برمی‌خوریم. ایران امروز مانند اروپای باختری ”عصر جدید” و روشنگری، آمیخته‌ای از نو و كهنه و بالنده و سپری شونده است. جامعه تازه‌ای از درون جامعه‌ای كه مدت‌ها پیش بایست مرده بود، و در میان بزرگ‌ترین پیروزی آن جامعه در پانصد سال (پس از صوفی‌سالاری، و پیامد ناگزیرش آخوندسالاری صفوی) بدر می‌آید. تناقض از این بیشتر حتا در تاریخ پرتناقض ما نمی‌توان یافت و تناقض با خودش دشواری و كندی و بی‌نظمی می‌آورد، كه چنانكه سزاوار تناقض است آفریننده نیز می‌تواند بود.
* * *
بی‌میلی بر توافق یا دست‌كم همرای شدن، حتا بر مقوله همه‌جا پذیرفته تجدد و نوسازندگی زیرساخت اقتصادی و اجتماعی و نیز فرهنگ و نظام ارزش‌های جامعه ایرانی، تنها از تنبلی ذهنی و زندانی بودن در گذشته بر نمی‌خیزد. سودهای پاگیر نیز در میان است. بسیار كسان در انقلاب و حكومت اسلامی سرمایه‌گزاری سنگین كرده‌اند و در مراحل پایانی زندگی هیچ دوست ندارند آن انقلاب و حكومت علاوه بر شكست سیاسی به شكست تاریخی نیز بیفتد و نه تنها نسل امروز كه آیندگان نیز آن را برگ شرم‌آوری در تاریخ ایران بشمارند. امید ناممكن‌شان رهانیدن رژیم اسلامی از خودش است؛ آبرومند شدن این بی‌آبروئی ملی است. كابوس آنها را دورنمای پیروزی جنبش مشروطه در صورت سده بیست و یكمی‌اش برآشفته‌تر می‌كند. هر نام دیگری جز مشروطه، هر تركیب دیگری جز با كمترین آثار ایران پیش از انقلاب شكوهمندی كه هنوز در این دوزخ تباهی و خشونت، از سرودن ستایش‌ش دست برنمی‌دارند.
توافق یا همرائی بر سر تاریخی كه همه را بهم می‌پیوندد، حتا برسر ارزش‌هائی كه آینده ملت ما برآن ساخته شود، اگر منحصر به نیروهای انقلابی بیست و چندسال پیش نباشد؛ اگر از ”خودی”های اسلامی، ملی ـ مذهبی، انقلابی، ”مترقی” فراتر رود پایان جهان است، جهانی كه در برابر چشمان ناباورشان فرو می‌ریزد و با عكس آنچه می‌خواستند، جانشین می‌شود. این كسان چگونه می‌توانند بپذیرند كه بسیاری از آنچه در آن هنگام بر ضدش برخاستند هنوز زنده است و آینده را خواهد ساخت؟ ناتوانی امروزی آنان بر فرارفتن از خود یادآور كوری شگفتاور آن یك سالی است كه حتا نتوانستند سود خود را بشناسند و شادمانه در ویرانی خویش شركت جستند.
اتهام همكاری با جمهوری اسلامی را چندان بكار برده‌اند كه به ابتذال كشیده است. ولی هردو جناح حكومت اسلامی در سود پاگیری كه اشاره رفت انبازند. بویژه هنگامی كه پای همكاران برنامه هویت در بیرون به میان می‌آید، به سایه‌ای از بدگمانی می‌توان مجال داد. اگر كتاب نویسان همكار تاریكخانه اشباح، كه قلم را در ترور به یاری سلاحی كه بكار نمی‌آمد فرستادند، این چنین از كمترین نشانه‌های پختگی سیاسی بهم برمی‌آیند شاید عوامل دیگری نیز در میان است.
تجدد كه درمان یافتن از اینگونه دردها نیز معنی می‌دهد در مسیر پیچاپیچ خود از راهبندهای بزرگتری گذشته است و بعید است كه مزاحمت‌ها و تاكتیك‌های تاخیری زندانیان گذشته بتواند بلوغ جامعه ما را بر یك جهان‌بینی خردگرا و فرهنگ سیاسی روا دارنده به عقب اندازد. در این نود و پنجمین سالروز انقلاب مشروطه از این امیدواری گریزی نیست كه پیش از ماشین سركوبگری جمهوری اسلامی، اندیشه‌های تجدد ستیز از هر رنگ به زباله‌دان چشم انتظار تاریخ سرازیر خواهد شد.
اگوست 2001

بخش دوم ـ یک روز تاریخی و یک روز یاد ماندنی

بخش دوم ـ یک روز تاریخی و یک روز یاد ماندنی

روزهای تاریخی مانند زیبائی، در چشم بیننده‌اند. کسان می‌توانند نظر‌های متفاوت خود را درباره روزهای تاریخی داشته باشند و در پایان، تاریخ داوری خواهد کرد. ماه مرداد برای ایرانیان یاد‌آور دو روز مهم است، چهاردهم و بیست و هشتم. از پنجاه سال پیش رقابتی میان این دو روز برسر جائی که در خودآگاهی ملی ایرانیان دارند درگرفته است که معانی سیاسی و فرهنگی مهم دارد. تا 1332 هر چه در مرداد بود به روز پیروزی (مرحله نخستین) انقلاب مشروطه بر می‌گشت؛ روزی که شاه قاجار، در آستانه مرگ به توصیه صدر اعظم خود به پیکار مردمی گردن نهاد و فرمان مشروطیت را امضا کرد. تا 1332/1953 چهارده مرداد در نگرش تاریخی سراسر سیاسی شده ایران تنها روزی بود که همه در بزرگداشت آن همداستان بودند. از چپ و راست گروهی نبود که آن را مهم‌ترین روز تاریخ همروزگار ما نشمارد. اما از آن پس 28 مرداد برای گروه‌های مخالف پادشاهی اهمیت روزافزون یافته است و از انقلاب اسلامی به بعد عملا جا را بر 14 مرداد تنگ کرده است.
امروز اسلامیان مشروطه را دشمن بزرگ خود می‌شمارند؛ چپگرایان آن را با پادشاهی یکی می‌دانند و از تقویم خود پاک کرده‌اند؛ و مصدقی‌ها اگر هم به یاد 14 مرداد بیفتند با بی‌میلی است. برای همه آنها بیست و هشتمین روز است که در ماه مرداد اهمیت دارد. در برابر آنان مشروطه‌خواهان و دیگر هواداران پادشاهی‌اند که 14 مرداد را بزرگ می‌دارند و به چهارده روز پس از آن در تقویم کاری ندارند. پذیرفتن یا نپذیرفتن 14 مرداد، یک جدا کننده بزرگ گرایش‌های سیاسی از یکدیگر شده است. در فضائی که اختلاف، آن را برداشته است ما کشاکش برسر روزهای تاریخی را کم داشته‌ایم ولی چاره‌ای نیست. روزهای تاریخی مانند شخصیت‌هائی که نقشی در رویدادها داشته‌اند موضوع ارزیابی همیشگی هستند تا گذر زمان و درگذشتن هماوردان، نقش هموار کننده‌اش را بازی کند. این کاری است که در همه جامعه‌ها پیش می‌آید.
برای مقایسه روزهای تاریخی می‌باید به عواملی مانند اهمیت آنها در زمان خود، تاثیری که بر آینده گذاشته‌اند، و سودمندی‌شان برای آیندگان توجه کرد. چهارده مرداد یاد‌آور نخستین انقلاب آزادیخواهانه در آسیا و کشورهای مستعمره و نیمه‌مستعمره است که الهام بخش ملت‌های بسیار شد. در خود ایران انقلاب به جنبش تجدد و مرحله عملی آن، نوسازندگی در همه زمینه‌ها، انجامید که در بیشتر سده بیستم کم و بیش و در جاهائی بهتر و جاهائی بد‌تر ادامه یافت و ایران را کشور دیگری کرد. پیام آن انقلاب امروز نیز بازتاب دارد زیرا جامعه ایرانی هنوز درگیر پیکار مدرنیته است و طرفه آنکه در آغاز سده بیست و یکم به حالی قابل مقایسه با صدسال پیش خود افتاده است: یک نظام فاسد قرون وسطائی، ترکیبی از تازه‌ترین تکنیک‌های سرکوبگری در خدمت واپسمانده‌ترین اندیشه‌ها، در برابر جمعیتی بیدار و به حد مرگ بیزار از حکومت؛ یک حکومت قاجارگونه در بلبشو و تکه پارگی خود، رویارو با یک توده بیگانه شده و خواستار دگرگونی ریشه‌ای، و هر دوطرف معادله بسیار نیرومند‌تر از صدسال پیش.
چهاردهم مرداد ممکن است یادآوری نشود ولی آثار آن برطرف نشدنی است زیرا از آن انقلاب هیچ بدی به ایران نرسیده است. هر چه در آن است شوق آزادی و پیشرفت و بزرگی است؛ نگاه به آینده است با گوشه چشمی به بهترین‌های گذشته. انقلابی است که هر که امروز سخنی برای آینده ایران دارد در طرف برندگان آن است. هر دو سوی طیف سیاسی ایران که در برابر رژیم اسلامی صف آراسته در شمار آن برندگان است و می‌تواند در میراث آن انباز شود، حتا اگر آن را انکار کند یا نادیده بگیرد، چنانکه چپگرایان و پاره‌ای از مصدقی‌ها می‌کنند. هر گوشه آن انقلاب مایه سربلندی ملی است، از جنبش فکری که پیشگام پیکار سیاسی شد؛ از کیفیت رهبری که بسیاری از ستارگان درخشان سیاست و فرهنگ زمان را دربر گرفت؛ از پیکار مسلحانه قهرمانانه تا رفتار بلندنظرانه (نه در همه موارد) با شکست خوردگانی که جائی برای آشتی نگذاشته بودند.
سالروز انقلاب مشروطه می‌تواند ایرانی را به یاد همه چیزهائی که با جنبش مشروطه به ایران آمد بیندازد. نخستین آموزشگاه‌های نوین به شیوه اروپائی (در تبریز و با پیشگامی حسن رشدیه) که آموزگاران آذربایجانی اصرار داشتند درس‌ها به فارسی باشد و آخوندها آنها را آتش می‌زدند. روزنامه مردمی (نه وقایع اتفاقیه دولتی) و حزب سیاسی و اتحادیه کارگری؛ رمان و تئاتر و داستان کوتاه و شعر نو، بیداری زنان و آغاز جنبش رهائی زن؛ عرفیگرائی؛ (سکولاریسم) انتخابات و مجلس و جامعه مدنی. او می‌تواند ایران سال 1905 را با ایران سال 1979 مقایسه کند (یک نگاه به عکس‌ها بس است) و ببیند کشورش به برکت آن انقلاب از کجا به کجا رسید. دید و انرژی که آن انقلاب به جامعه‌ای نیم مرده داد حتا با انقلاب اسلامی نیز از میان نرفت و صدسال است که گاه با شتاب و گاه افتان و خیزان، گاه در ژرفا و گاه بیشتر در سطح، ایران را بر راه مدرنیته پیش‌تر می‌برد. ایرانی اگر از نزدیک‌تر بنگرد از خود خواهد پرسید که اصلا ما در تاریخ نزدیک‌مان روزی مهم‌تر از چهارده مرداد داریم؟
برای بخشی کاهنده از طیف سیاسی ایران چنان پرسشی بیجاست. مسلما روز مهم‌تری هست که نباید گذاشت از برابر چشمان محو شود. روزی هست که نه سالی یکبار، بلکه اگر شد هر روز، می‌باید یادآوری‌ش کرد. روزی هست، درست در سنت صحیح عاشورا، با معصومین و شهیدان و اشقیا؛ با گریه و عزاداری و نفرین و آرزوی انتقام. روزی است در حکم پایان جهان. از آن روز بود که درهای خرمی و خوشبختی، میهن دوستی و خدمت، انسانیت و دمکراسی و لیبرالیسم، خردگرائی و استقلال، اصالت و نه تقلید از غرب منحط، بر ایران بسته شد. تاریکی اهریمن بر روشنائی اهورا مزدا ظفر یافت. آن روز که در اهمیت از همه روزهای تاریخی ایران می‌گذرد 28 مرداد است.
***
درباره 28 مرداد و به ویژه اسباب و عوامل آن اختلاف به انداره‌ای زیاد و عقاید چنان پابرجاست که تکرار سخنان پنجاه ساله به هیچ‌جا نمی‌رسد. از آن موارد است که می‌باید بر موافقت نداشتن موافقت کنیم (این یکی از فضیلت‌های مدنی است که می‌باید از فرهنگ سیاسی آنگلوساکسون بیاموزیم.) ولی می‌توان دست‌کم بیطرفانه به پاره‌ای آثار زیان‌آور آن رویداد بر تاریخ نیم قرن گذشته نگاهی انداخت و درسی برای امروز گرفت. برخلاف 14 مرداد که همه نیروهای سیاسی ایران را برضد استبداد سلطنتی و ارتجاع مذهبی متحد کرد، 28 مرداد یادگار شکاف سیاسی پر نشدنی است که جامعه سیاسی ایران را دو پاره کرد و در یک جنگ بیهوده فرسود، و در برابر استبداد سلطنتی و ارتجاع مذهبی هر دو، بی دفاع گذاشت تا یکی سرانجام جای دیگری را گرفت. سودازدگی آن رویداد که بخش مهمی از طبقه سیاسی ایران را از نظر سیاسی و فکری منجمد کرد و از پیشرفت بازداشت، سیاست ایران را، ضعیف‌تر از آنچه پیش از آن بود، تا خودکشی ملی رسانید. رویداد تاسف‌آوری بود برای همه طرف‌های آن. حتا کسانی که 28 مرداد را پیشدستی بر یک کودتای کمونیستی می‌دانند، ترجیح می‌دهند که کار رهانیدن ایران از تسلط حزبی که تا دهه هشتاد (میلادی) دنبال کودتای هوادار شوروی بود به آنجا نمی‌کشید. (آسانی سقوط مصدق و ابعاد قدرت نظامی حزب توده که بعدا آشکار شد، چنان احتمالی را بسیار زیاد جلوه می‌دهد. ششصد هفتصد افسر شبکه نظامی تنها بخشی از رخنه آن حزب در ارتش بودند و شبکه سه هزار و چند صد نفری درجه‌داران وابسته به حزب هرگز کشف و تا این اواخر اعلام نشد.) 28 مرداد روزی بود که به عنوان یک نماد بیماری پیکره سیاسی ایران خواهد ماند. کشوری که یک سال پیش از آن امپراتوری بریتانیا را شکست داده بود بی‌مداخله امریکا نمی‌توانست مشکل سیاسی درونی خود را حل کند. پادشاه‌ش برای صدور فرمانی که در اختیار قانونی او بود صدگونه فشار و اطمینان دولت‌های بیگانه را لازم می‌داشت و از یک مامور امریکائی برای بازگرفتن تاج شاهی سپاسگزاری می‌کرد و پیشوای ملی‌ش (در پاسخ دکتر غلامحسین صدیقی) از اینکه ‌شکست خورده و سرنگون شده است شادی می‌نمود.
هر‌چه هم صاحبان عزای 28 مرداد اصرار به ندیده گرفتن داشته باشند، 14 مرداد همان اندازه مال آنهاست که مال اردوی مقابل، ”اردوی اهریمن” که انتقام پیروزی‌ش را در 22 بهمن پس داد. (آن انتقام بر کدام گروه‌ها گران‌تر افتاده است؟) این جائی است که ما می‌توانیم از آن آغاز کنیم. هیچیک از ما در هر جای طیف سیاسی کمترین دعوی مالکیت بر انقلاب صدسال پیش نمی‌تواند داشت. نیاکان همه ما در آن شرکت داشتند و بد و خوب انقلاب و هر چه از آن برآمد با همه ماست. می‌توانیم دست‌کم ارجگزاری آن را نقطه اشتراک خود سازیم و در این اشتراک هیچ‌کس چیزی از دست نمی‌دهد. هرکس آزادی و ترقی مشروطه را بخواهد و تجدد را مسئله مرکزی ایران بداند وارث انقلاب مشروطه است ــ هر برنامه سیاسی داشته باشد و هر شکل حکومتی برای ایران بخواهد. آن انقلاب مایه سربلندی همه ما به عنوان مردم ایران است. هیچ‌کس هیچ گاه لزومی بر توجیه آن نداشته است یا به هر دلیل از بابت آن پوزشی نخواسته است. همه آنها که امروز از آن دوری می‌جویند سال‌های دراز ستاینده و مدافع‌ش بوده‌اند.
دربرابر، اگر از 28 مرداد وسیله حمله به محمد‌رضا‌شاه و گریه بر مظلومیت دکتر مصدق را بگیرند چه از آن خواهد ماند که به یادآوری هر روزه و هر ساله بیرزد؟ در 28 مرداد جز یک سلاح سیاسی گروهی، چیست که آن را یک روز بزرگ تاریخی کند؟ و شکافی را که در طبقه سیاسی ایران انداخت تا کی می‌شود ادامه داد؟ اهمیت 28 مرداد برای آینده ایران در آن است که به هر بها از تکرار وضعی که درمانده از گشودن مسائل خودمان، به دیگران فرصت مداخله بدهیم جلوگیری کنیم؛ به ویژه در اوضاع و احوالی که جمهوری اسلامی با سیاست‌های نابخردانه‌اش ایران را در چشم توفان گذاشته است و ممکن است قدرت‌های بزرگی در دشمنی با رژیم و برای حفظ امنیت خود تا جاهای خطرناکی بروند. اما اگر می‌خواهیم از 28 مرداد درس درست‌ش را بگیریم می‌باید آن را از یک اسلحه سیاسی صرف بدر آوریم. پنجاه سال جنگ در دو سوی 28 مرداد بس است. امروز می‌باید بجای گذشته دور به آینده نزدیک و مخاطرات بزرگی که در پیش است بیندیشیم. بقایای نسلی که هنوز می‌تواند خدمتی (و جبران بی خدمتی‌هائی را) به مردم خود بکند اگر امروز هم نتواند به مصلحت بزرگ‌تر ملی بیندیشد و جنگ بر سر روزهای تاریخی را از دست بگذارد دیگر چه فرصتی خواهد بود؟ کسی انتظار ندارد که اصحاب 28 مرداد از آن ”مهم‌ترین روز تاریخ ایران” یا نظر خود چشم بپوشند. اما این اندازه می‌توان انتظار داشت که آن را در مرکز استراتژی خود نگذارند. مبارزه آنها با 28 مردادی‌ها بی‌معنی است زیرا با چنان کسانی سروکار ندارند. چند نشانه لازم است تا این کسان را به خود آورد که اگر به کشمکش‌های بی‌معنی و بی‌نتیجه‌شان پایان ندهند دیگران برای‌شان تصمیم خواهند گرفت؟
ما این بحث‌ها را بیشتر در بیرون داریم. در خود ایران سیلاب پر زور رویدادها، صد سال
و پنجاه سال پیش را از یاد مردم زدوده است. کیست که در زیر واقعیت زشت زندگی هر روزه در دامن اسلام عزیز آخوندها، و دربرابر دورنمای هراس‌آور پایانی که سیاست‌های رژیم برای آن تدارک می‌بیند، پاس 14 مرداد را بدارد یا در سوگ 28 مرداد بنشیند؟ اگر ما می‌خواهیم اندکی حس اندازه به بحث سیاسی ـ تاریخی بیاوریم به امید آن است که بقایای یک نسل به پایان رسیده، خود را از زندان گذشته‌اش برهاند و همزمان مردمی شود که کارهائی لازم‌تر از ستایش و نکوهش پیشینیان دارند. تاریخی که سرانجام مال همه می‌شود و بد و نیک‌ش بر ملتی که آن را ساخته و زیسته است می‌افتد چه بهتر که زود‌تر از میدان نبرد اشخاص و گروه‌ها بدر آید
***
تفاوت پختگی سیاسی و رشد فرهنگی جامعه‌ها از رفتاری که با روزها و شخصیت‌های تاریخی دارند بهتر از همه آشکار می‌شود. چرچیل نه تنها به دلیل نقش حیاتی خود در رهائی جهان از فاشیسم، بلکه از نظر ابعاد شخصیت خود یک مرد استثنائی برای همه زمان‌ها بشمار می‌آید. مردم انگلستان همان چرچیل را در فردای پیروزی بر هیتلر به شکست انتخاباتی دچار کردند و با افتخار به خانه‌اش فرستادند. نه حزب محافظه‌کار هیچ‌گاه داشتن چرچیل را به رخ حزب مخالف کشید و از پیروزی بزرگ او سرمایه سیاسی ساخت نه حزب کارگر از نداشتن شخصیتی مانند چرچیل احساس کمبود کرد. انقلاب فرانسه یا انقلاب امریکا روزهای بزرگی هستند ولی کسی با چسباندن خودش به آنها در پی کسب مشروعیت نیست. شخصیت‌ها و روزهای تاریخی اگر هم سودمندی سیاسی داشته باشند از نظر ارتباطی است که با مسائل روز می‌یابند. حزب جمهوریخواه امریکا به داشتن رونالد ریگان سربلند است ولی جرج بوش که بسیار می‌خواهد کلاه او را بر سر گذارد هرگز نمی‌گوید به من رای بدهید چون ریگان چنان و چنین بود و کارتر دمکرات چنین و چنان. تبلیغات جمهوریخواهان، آنهم غیر‌مستقیم به سودمندی سیاست مالیاتی ریگان و قدرت‌نمائی او دربرابر دشمنان امریکا اشاره‌هائی می‌کند ولی بوش نام ریگان را نیز در سخنرانی‌های انتخاباتی خود نمی‌برد. اگر سیاستگران امریکائی آنگونه بهره‌برداری سیاسی را به جاهائی برسانند که ما مسلم می‌گـیریم و اصلا امرمان بی‌آنها نمی‌گـذرد کم‌ترین فرصـتی از سـوی رای دهـندگان
نمی‌یابند.
ما تنها ملتی نیستیم که در تاریخ خود روزهای خوب و بد و شخصیت‌های بزرگ و نه چندان بزرگ داریم ولی مردمان پیشرفته مانند گروه‌هائی از ما کار روزانه خود را برای کشمکش بر سر آنها نمی‌گذارند. نه تنها یک حزب سیاسی با رهبر خود زنده نمی‌ماند و به مرگ محکوم نمی‌شود؛ انرژی ملی نیز در جنگ بر سر روزها و کسان برباد نمی رود. مردم از رهبران و احزاب، فاضل بودن پدرشان را نمی‌پرسند. در خود ایران نیز مردم می‌خواهند بدانند هرکس چه در انبان دارد؛ تکیه بر افتخارات پیشینیان بس نیست. می‌توان اتتظار داشت که سرمایه‌های سیاسی منفی نیز دیگر چندان بکار نیاید. دیگر فاصله گرفتن از خمینی، محکوم کردن او و بدترین حملات به او نیز گروه‌ها را شایسته حکومت کردن نمی‌سـازد؛ محمدرضاشـاه که جای خود دارد. آنها که دنبال بهره‌برداری‌های آسان‌اند بازی را از هم اکنون باخته‌اند. دعوی اداره یک کشور به صلاحیت‌های بسیار بیشتری نیاز دارد و بد بودن دیگری، اگر واقعیت هم داشته باشد دلیل خوبی خود نیست.
یک سازمان سیاسی که پیش از همه و با روشنی بیش از همه، خود را به پادشاهی مشروطه متعهد ساخته در رفتار با گذشته خویش و دیگران، با تاریخی که موضوع اصلی کشمکش‌ها شده، سرمشقی گذاشته است که جای توجه دارد. برای حزب مشروطه ایران آسان‌تر از آن نمی‌بود که تکیه خود را بر مقایسه بگذارد. ما خوبیم و بقیه بدند چون در زمان ما بهتر بود و در زمان بقیه بدتر شد. حزب می‌توانست هر شخصیت و هر روزی را که چون سلاحی بر ضد آن بکار می‌برند با شخصیت و روزی بهتر، یا دست‌کم به رخ کشیدن شخصیت و روزی بدتر از سوی مقابل، از اثر بیندازد. می‌توانست وارد هر مسابقه زیبائی (در واقع لجن‌پراکنی) بشود و زشتی خود را پشت زشتی دیگران بپوشاند. چنان رفتاری سرهای تهی بسیاری را گرم و دل‌های سوخته بسیاری را خنک می‌کرد؛ و البته آن مقدار مبارزه‌ای را هم که می‌توان با جمهوری اسلامی کرد به پستی و بی آبروئی همه دست در کاران مسابقه می‌کشید. از آن بد‌تر هیچ نتیجه‌ای جز ادامه بیماری و ضعف سیاسی گذشته برای آینده ایران نمی‌داشت.
آنچه در رویکرد این حزب قابل ملاحظه اسـت اکراهی است که با همه بستگی بنیادی
به جنبش مشروطه، در بهره‌برداری سیاسی از آن دارد. بهره‌ای که حزب مشروطه ایران از آن جنبش می‌برد ژرف‌تر رفتن در پیام آن، سازگار کردن‌ش با اوضاع و احوال امروز، و فراخواندن گرایش‌های سیاسی دیگر است که آن جنبش را از آن خود بدانند و کمک کنند که زمینه مشترک دیگری برای همرائی ــ علاوه بر مجلس موسسان و همه پرسی برای نظام آینده ایران ــ پیدا شود. روزها و شخصیت‌های تاریخی هستند، نه برای بدست آوردن اعتبار سیاسی. اعتبار را می‌باید از خود گرفت. ما خوبیم چون فلان خوب یا بد بوده است به کار تهی‌دستان می‌خورد و از تهی‌دستی تا ورشکستگی راهی نیست. ما اگر هم بخواهیم مدعی میراث دوره‌ها و شخصیت‌هائی باشیم باید میان میراث با ارث تفاوت بگذاریم. میراث مال همه است، هر که بخواهد. در حزب مشروطه ایران دنبال ارث گذشته نیستند چون نمی‌خواهند مانند گذشته باشند. وارث، کسی که می خواهد ارث گذشته را ببرد، می‌باید مانند آن رفتار کند. همه ما بهتر است ارث گذشته را فراموش کنیم. نباید بخواهیم هیچ گذشته‌ای تکرار شود.
این اسطوره زدائی از رویدادها و شخصیت‌های تاریخی که برای مردمی پرورش یافته با روحیه عاشورائی آسان نیست یک دگرگونی لازم در منش ملی ماست. نیاز حیاتی به مردگان، تناقضی است که ایستائی و واپسماندگی را در خود دارد. حتا جنبش مشروطه سراسر افتخارات و درخشش‌ها نبود. یک اقلیت کوچک، ناآزموده و نیمه‌سواد، ارابه شکسته به گل نشسته‌ای را هرچه توانست حرکت داد و زود از نفس افتاد، و بیش از آن هم نمی‌شد. جامعه‌ای که یک دوره دراز تاریخی در خرافات و بی‌نظمی فرو رفته بود اصلا در چند صد ساله گذشته نمی‌توانست اسطوره بیافریند. ما حق داریم از اینکه توانستیم بمانیم و از همگنان درگذریم (از بیشترشان در بسیاری جاها) خرسند باشیم. ولی در بافتار context جهانی هنری نکرده‌ایم. ماندن در آن گذشته‌ها همت‌مان را پست و پای رفتارمان را سست می‌کند. صدسال گذشته به بیهوده بر این ملت نگذشته است و به آن توانائی داده است که صدسال بسیار بزرگ‌تری داشته باشد.
فوریه 2005

بخش دوم ـ مشروطه سنتی ماندگار برای آینده

بخش دوم ـ مشروطه سنتی ماندگار برای آینده

تاریخ ایران در سده بیستم، تاریخ مشروطیت است. اندیشه‌هائی که از جنبش مشروطه در آغاز این سده برخاست درصورت‌های گوناگون خود حتا درصورت‌های انحرافی و واکنشی، تاریخ این ‌صدساله را ساخته است و آینده قابل پیش‌بینی جامعه ایرانی نیز زیر تاثیر همان اندیشه‌ها و تجربیات شکل خواهد گرفت. آنچه به جنبش مشروطه چنین سهم بزرگی در زندگی ملی ایران داده است یکی بودن آن با اندیشه نوگری یا تجدد است. نوسازندگی همه جانبه جامعه ایرانی با جنبش مشروطه آغاز شد، در سیاست و فرهنگ و روابط اجتماعی، و تا وقتی که مسئله ایران مسئله نوگری یا تجدد است اندیشه‌های جنبش مشروطه تازگی و نیروی زندگی خود را نگه خواهد داشت.
پادشاهی تنها یکی از عناصر مشروطیت است و نباید مشروطیت را در پادشاهی خلاصه کرد. جنبش مشروطه، پادشاهی را به ایران نیاورد و به غلط‌ با آن یکی شناخته می‌شود. مشروطه‌خواهان در پی نوسازندگی جامعه ایرانی در همه زمینه‌ها، از جمله نظام حکومتی، بودند و پادشاهی را نیز دگرگون کردند. اما پادشاهی پیش از آنها بود و چندگاهی نیز با مشروطیت در افتاد. مشروطه‌خواهان با سلطنت‌طلبان در جنگ بودند و کشتگان انقلاب مشروطه به دست نیروهای سلطنت‌طلب از پای درآمدند. امروز ما مشروطیت را در زمینه سیاسی با یک رژیم معین، یعنی پادشاهی پارلمانی یکی می‌گیریم، و این شکل حکومت با توجه به زمینه سیاسی و عاطفی و امکانات خود در جامعه ایرانی و سودمندی‌های‌ش برای کشوری در شرایط ایران بخت قابل ملاحظه‌ای در آینده ایران دارد. ولی مشروطیت به عنوان یک اندیشه سیاسی ـ اجتماعی، با پیشینه صدساله خود در عرصه نظریه و عمل، ارزش آن را دارد که در همه ابعاد‌ش بررسی شود و در چنان بررسی است که عناصر ماندگار و زنده آن برای امروز و آینده ایران آشکار خواهد شد.
در سیر تحولی اندیشه مشروطیت سه دوره برجسته را می‌توان بر شمرد:
ـ جنبش مشروطه‌خواهی
ـ پادشاهی پهلوی
ـ دوران پس از انقلاب

1 ــ جنبش مشروطه‌خواهی
ازدهه‌های پایانی سده نوزدهم پدیده‌های دوگانه واپسماندگی و وابستگی که برای روشنفکران ایرانی در پادشاهی استبدادی قاجار یگانه می‌شد درمرکز گفتمان یا تفکر و بحث سیاسی ایران قرار گرفت. در برابر پادشاهی (ناصرالدین شاه) که کشور را یا تکه تکه به بیگانگان وامی‌گذاشت، یا تکه تکه به آنها می‌فروخت و همه را در خوشگذرانی‌ها و تن‌آسانی‌های مبتذل خود صرف می‌کرد، یک راه بیشتر در برابر اصلاح‌طلبان ایرانی نمی‌بود: کوتاه کردن دست پادشاه از امور کشور و ایستادگی در برابر دست‌اندازی‌های بیگانگان. ایران واپسمانده بود، زیرا بیگانگان سررشته کارها را در دست داشتند، و وابسته به بیگانگان بود، زیرا به سبب واپسماندگی، توانایی دفاع از خود را نداشت. مسئول این هر دو پادشاهی قاجار شمرده می‌شد که کشور را چون تیول خود می‌شمرد و غم مردم نداشت و از حس سر‌بلندی و احترام ملی بی‌بهره بود.
محدود کردن پادشاهی و دادن اختیار کشور به دست نمایندگان مردم و مجلس شورای ملی چاره‌ای بود که پدران انقلاب مشروطه برای فوری‌ترین و حیاتی‌ترین نیاز ملی ــ جلوگیری از بخشیدن کشور به بیگانگان ــ اندیشیدند. آن زمان‌هایی بود که هر ماجراجوی خارجی با چند هزار لیره پیشکش به پادشاه امتیاز گوشه‌ای از کشور را می‌گرفت و گمرگات ایران برای پرداخت هزینه سفرهای شاهانه به گرو گذاشته می‌شد.
اصطلاح مشروطه و مشروطیت بر خلاف تصور عمومی از شرط عربی نیامده است؛ هر چند که قدرت مطلق پادشاهی به قانون اساسی مشروط گردید. مشروطه‌خواهان نام جنبش خود را از راه عثمانی، از شارت فرانسه گرفتند که اصطلاح دیگری برای قانون اساسی است. آنها در پی قانونی کردن حکومت و حکومت قانون بودند؛ درد ایران را به درستی از بی قانونی، یعنی دلخواسته بودن حکومت می‌دانستند. کسانی که به عمد یا اشتباه مشروطه‌خواهی را در مشروط کردن قدرت خلاصه می‌کنند همان بس است که به کتاب‌های اروپائیان و امریکائیان بنگرند. در آن کتاب‌ها هر چه هست Constitutional Revolution است نه conditional revolution انقلاب مشروطه انقلاب قانون اساسی بود یعنی قانونی کردن حکومت. حکومت قانونی با حکومت قانون فرق دارد و مقصود از آن مقید کردن قدرت حکومتی به قوانینی است که مردم توسط نمایندگان خود می‌گزارند. در حکومت قانون اجرای قوانین، منشاء آنها هرچه باشد، مورد نظر است. سنت rechtstaat در اروپای مرکزی به خوبی این تفاوت را نشان میدهد. در اروپای مرکزی حکومتهای اقتدارگرای غیردمکراتیک قانون‌هائی را که همه برخاسته از رای مردم نمی‌بود اجرا می‌کردند. جامعه با قانون اداره می‌شد ولی حاکمیت در دست مردم نمی‌بود. با قانون اساسی، فرایافت concept حاکمیت مردم رسما و بطور اصولی پذیرفته شد و بقیه‌اش به ظرفیت جامعه بستگی یافت.
با آنکه نخستین غریزه پدران جنبش مشروطه ناسیونالیسم نگهدارنده و دفاعی بود ــ احساس وظیفه در برابر تاریخ یک ملت کهنسال و سر بلند ــ این ناسیونالیسم، تنها درچارچوب یک نظام دمکراتیک تصور می‌شد. تنها مجلسی که از مردم بر می‌خاست می‌توانست استقلال و یکپارچگی کشور را نگهدارد. قانون اساسی 1906/ 1285 همه به مجلس شورای ملی می‌پردازد. مجلسی که می‌بایست فوری‌ترین وظیفه را که جلوگیری از دادن امتیازات به بیگانگان بود به انجام رساند. مواد مربوط به سازمان کشور و نظام سیاسی و حقوق مردم در متمم قانون اساسی 1907/1286 آمده است. ولی در پشت همه اینها دلمشغولی به استقلال و یکپارچگی کشور و حاکمیت مردم، اراده رساندن ایران به پای اروپا و آنچه ترقی و ترقیخواهی نام گرفت نهفته بود.
مشروطه‌خواهان از همان نخستین روزها بدنبال کشیدن راه‌آهن سراسری و آوردن صنعت نوین، به ویژه ذوب‌آهن، و آموزش همگانی رایگان به ایران بودند. پیشگام‌ترین‌شان به اصلاحات ارضی و قانون کار می‌اندیشیدند. کوشش‌های ناموفق در پایه‌گذاری بانک ملی و سامان دادن به وضع مالی کشور (با آوردن مستشاران آمریکایی مانند شوستر و میلسپو) هم در پهنه دفاع از استقلال وهم نوسازندگی و ترقی کشور می‌گنجید. از همان آغاز، این تصور، حتا به صورت مبهم وجود داشت که استقلال و دمکراسی و توسعه با هم ارتباط دارند و دمکراسی و ترقی دو روی یک سکه‌اند.
این نگرش تازه به سیاست و اجتماع با خود یک زبان و ادبیات تازه نیز آورد که با گسترش صنعت نشر و رونق گرفتن روزنامه‌نگاری تقویت شد. جنبش مشروطیت به نوسازندگی در همه زمینه‌ها انجامید و خود از همین نوگرایی برخاسته بود. مردان ــ و تک توک زنان ــ تازه‌ای در قلمرو سیاست و فرهنگ بر آمدند و با اشرافیت کهن و بیشتر فرسوده به رقابت پرداختند. طبقه متوسط کوچک ولی بیدار و فعال ایران نشانه خود را بر همه زندگی ملی گذاشت.

2 ــ پادشاهی پهلوی
بسیاری از تاریخ‌نویسان سیاسی ـ حزبی معاصر از رضاشاه یک برابر نهاد، آنتی‌تز، مشروطه ساخته‌اند ــ کسی که مشروطیت را برچید. ولی او بود که بیشتر آنچه را که مشروطه‌خواهان برای ایران آرزو می‌کردند عملی ساخت: تشکیل کشور واحد از ممالک محروسه ایران که بیش از آنکه یک نام باشد بدنامی بود؛ کوتاه کردن دست بیگانگان از کارهای کشور، مگر در صنعت نفت که از پس قدرت نظامی و سیاسی امپراتوری بریتانیا برنیامد؛ استقلال مالی و پولی کشور و پایه‌گذاری صنایع نوین؛ از جمله کوشش نافرجام برای پایه‌گذاری صنعت فولاد؛ کشیدن راه‌آهن سراسری و پیوستن استان‌های کشور به یکدیگر با شبکه راه‌ها؛ نظام وظیفه عمومی و آموزش همگانی؛ بیدار کردن حس غرور ملی در مردمی که بیش از یک سده با شکست و خواری زیسته بودند؛ و بسیاری کارهای دیگر؛ همه تا آنجا که برای ایران در آن روزگار امکان می‌داشت.
در برابر انقلاب از پایین جنبش مشروطیت که درشرایط آن روز ایران، با نبودن هیچ زیرساختی، از کار چندانی بر نمی‌آمد، رضاشاه به انقلاب از بالا دست زد ــ آنچه که از سده‌های هفده و هژده در اروپای مرکزی و شمالی آزموده شده بود و در زمان رضاشاه در ترکیه جریان داشت. رضا‌شاه عنصر دمکراسی را از مشروطیت برداشت ولی در آنچه مربوط به ناسیونالیسم و ترقیخواهی بود از مشروطه‌خواهان بسیار فراتر رفت. او که با رای مجلس به پادشاهی رسیده بود ظواهر قانون اساسی مشروطیت را نگاهداشت، با آنکه دیگر نیازی به آن نداشت. این امتیازی بسیار پر معنی بود که به ماندگاری اعتبار و مشروعیت انقلاب مشروطه داده می‌شد. مردم ایران قدر اصلاحات رضا‌شاهی را می‌دانستند ولی از احترام‌ و سربلندی‌شان به آن انقلاب هیچ کاسته نشد. حکومت‌های‌ دوران مشروطیت شکست خورده بودند ولی خود آن جنبش در خودآگاهی ملی ایرانیان همچنان سرچشمه الهام اندیشه سیاسی و اجتماعی ماند.
در سال‌های پس از رضا‌شاه، مصدق‌ و جنبشی که به نام او شناخته می‌شود قدرت خود را از مشروطیت گرفت. او به عنوان بزرگ‌ترین مدافع آرمان‌های ناسیونالیستی و آزادیخواهانه انقلاب مشروطه بر صحنه سیاست ایران در سال‌های جنگ و پس از آن چیرگی یافت. ملی کردن صنعت نفت و پیکار برای کوتاه کردن دست انگلستان از ایران درست در متن سنت مشروطه‌خواهی می‌گنجید و شعار ”شاه باید سلطنت کند، نه حکومت” درست‌ترین تعبیر از قانون اساسی مشروطیت می‌بود. حتا حزب توده می‌کوشید ریشه‌های خود را در انقلاب مشروطیت بجوید. در واقع سال‌های پس از رضاشاه شاهد واکنشی در جهت آن انقلاب بود؛ چنانکه حتا شکست مشروطه‌خواهان در دو دهه پس از انقلاب به گردن رضاشاه انداخته شد که هیچ ربطی به واقعیات تاریخی نداشت. محمد‌رضاشاه نیز از آن هنگام که اختیارات حکومتی را بر اقتدار اخلاقی و سیاسی پادشاهی افزود از دهه‌1950/ 1330 در نگهداری و رعایت ظواهر قانون اساسی کوشید. او با تغییر قانون اساسی و افزودن بر اختیارات خود، نقصی را نیز در مورد تغییر قانون اساسی و نیابت سلطنت بر طرف ساخت؛ و برنامه‌های اصلاحی خود را در هر جا نمی‌شد، مانند مورد اصل دو متمم قانون اساسی که به رهبران مذهبی در مورد تطبیق قوانین با شرع حق وتو می‌دهد و تغییر‌ناپذیر است، به رغم قانون اساسی به اجرا گذاشت. برنامه انقلاب از بالای او از اصلاحات رضاشاهی نیز درگذشت. ایران در پایان دوران پهلوی با استاندارد‌های جهان سومی کشوری نیرومند بود، در نخستین رده کشور‌های رو به پیشرفت؛ و از بسیاری جهات همان بود که نسل دوران انقلاب مشروطه به دشواری می‌توانست آرزوی‌ش را نیز داشته باشد.
اما توســعه و اصلاحات در دوران محمدرضــاشــاه به صـورتی روز افــزون جای یک
ایدئولوژی را گرفت ــ ناپخته و بی‌انسجام ــ که در آمارهای بی روح و نه چندان گویا تجسم می‌یافت و روح و معنای توسعه را فدای جنبه کمی و مقداری آن می‌کرد. از همین دوران، دست‌کم از نیمه پادشاهی محمد‌رضاشاه، بود که ناهماهنگی میان ساختار سیاسی کشور با پیشرفت‌های اجتماعی و اقتصادی آن نمایان گردید. اگر در دوران رضاشاه از یک پایه اقتصادی و اجتماعی برای دمکراسی در ایران به دشواری می‌شد سخن گفت، در دوران محمدرضاشاه، اشغال خارجی و دفاع از یکپارچگی ایران و پیکار ملی کردن نفت و پیامد‌های آن که بیست و چند سالی را در برگرفت برای بسیاری از هواداران رژیم پادشاهی، به درست یا به مبالغه، توجیهی بر طبیعت خود‌کامه حکومت می‌بود. می‌گفتند کشور از همه جهت ناتوان و در تهدید است. اما از دهه 1960/ 1340 دیگر هیچ دلیل قانع کننده‌ای برای جلوگیری از رشد نهادها و کارکرد دمکراتیک در کشور نمی‌شد آورد. به ویژه که خود فرایند توسعه نیز از دهه 1970/ 1350 به موانع سیاسی فراوان برخورد (پاسخگو نبودن حکومت، فساد، و دوست‌بازی و خویشاوند ‌پروری به هزینه مردم) که اصلاح پردامنه نظام سیاسی، یعنی دمکراتیک شدن حکومت را ــ برای کارآمد‌تر کردن توسعه اقتصادی و اجتماعی هم شده ــ طلب می‌کرد.
طبقه متوسط ایران به برکت اصلاحات رضاشاهی و رونق اقتصادی محمد‌رضا‌شاهی یک نیروی بزرگ اجتماعی شده بود که به دلیل روحیه کارآفرینی entrepreneurial و ریشه‌داری فرهنگی و درجه بالای آموزش آن بر بیشتری از کشورهای همردیف ایران برتری داشت. برای این طبقه متوسط، آزادی پول در آوردن و فعالیت اقتصادی، که آن هم آلوده انحصارگری قدرت سیاسی شده بود و نارضائی‌هائی برمی‌انگیخت، بس نمی‌بود. زنان و مردانی که خود را از هیچ‌کس کمتر نمی‌دیدند و به حق در درستی بسیاری از سیاست‌ها و استراتژی‌ها تردید داشتند، خواهان مشارکت در فرایند سیاسی می‌بودند و این استدلال ـ بهانه را که فرماندهی پادشاه برای توسعه کشور ضرورت دارد، بر نمی‌تافتند.
از اواخر پادشاهی محمدرضاشاه حتا آن استدلال‌ها نیز به کناری نهاده شد و بیزاری از دمکراسی و حکومت قانونی به صورت یک فلسفه حکومتی درآمد. پادشاه دمی از استهزا و محکوم کردن دمکراسی، نه تنها برای کشورهایی در وضع ایران، بلکه در سرزمین‌های دمکراسی لیبرال نیز، باز نمی‌ایستاد. اگر در آغاز، خودکامگی به عنوان یک ضرورت ــ اگر نه شر لازمی ــ توجیه می‌شد، در پایان، دمکراسی به عنوان یک نظام سیاسی که با خود تنبلی و انحطاط می‌آورد تلقی می‌گردید. حکومت قانونی نه تنها دست و پاگیر، بلکه خلاف رابطه عرفانی و رازآمیز شاهنشاه و فرمانده و خدایگان با مردمی که می‌بایست همه چیز خود را از او بدانند شمرده می‌شد. پرستش شخصیت، به زیان آزادگی، به ابعاد ناپسند می‌رسید.
ناسیونالیسم نگهدارنده مشروطیت دراین دوره با افزایش قدرت اقتصادی و نظامی ایران چهره‌ای جهانجویانه یافت که با توانایی‌های واقعی ایران، حتا با زمینه محافظه‌کارانه سیاست خارجی هشیارانه محمدرضاشاه، سازگاری نمی‌داشت. شعارهای بلندپروازانه‌ای مانند امن نگاهداشتن راه‌های دریایی اقیانوس هند، که هیچ ربطی به ایران ندارد، ترس‌های بیهوده و بی‌پایه‌ای در کشور‌های دور و نزدیک بر می‌انگیخت.
محمدرضاشاه فرایافت حکومت به عنوان خدمتگزار کشور و عامل توسعه، و نه فقط ارگان گردآوری مالیات و سربازگیری را که رضاشاه بیش از هر کس به ایران آورد، پیشتر برد، با سیاست‌های رفاهی پردامنه خود بعد عدالت اجتماعی را بر میراث مشروطیت، که با همه محدودیت‌ها و دستکاری‌ها همچنان زمینه اصلی کشورداری در پادشاهی پهلوی بود افزود. تعهد به توسعه، تعهد به عدالت اجتماعی را نیز در بر گرفت. درعمل این هر دو با نابسامانی‌ها و کمبودهای فراوان دست به گریبان بودند، ولی در شدت و صمیمیت تعهد دستگاه حکومتی و رهبری سیاسی جای تردید نبود. استراتژی و تاکتیک‌ها گاه نادرست بودند ولی پادشاه با کار ده، دوازده ساعت در روز و رسیدگی به جزئیات، زندگی خود را در خدمت رفاه مردم ایران گذاشته بود.

3 ــ پس از انقلاب
انقلاب اسلامی پسزنشی backlash به سراسر جنبش مشروطه‌خواهی بود. بزرگ‌ترین تلاشی بود که برای ناچیر کردن پایه‌های فکری و دستاوردهای عملی دوران مشروطه صورت گرفت و اندک زمانی چنان می‌نمود که اسلامی‌ها با همراه کردن اکثریت بزرگ مردم ایران توانسته‌اند سیر مقاومت ناپذیر جنبش مشروطه را متوقف سازند. (در اینجا اسلامی در معنایی جز مسلمان بکار رفته است؛ اسلامی‌ها اسلام را وسیله‌ای برای مقاصد سیاسی می‌سازند.) اسلامی‌ها بجای تجدد و ترقیخواهی جنبش مشروطه ارتجاع حوزه را نهادند و بجای ناسیونالیسم ایرانی، امت اسلامی را؛ حاکمیت مردم و دمکراسی را با ولایت فقیه جانشین کردند؛ و شیخ فضل‌الله نوری را به حق در بالای‌ ”پانتئون‌” خود قرار دادند. آن غریزه‌ای که در نخستین ماه‌های انقلاب در پی ویران کردن یادگارهای پهلوی‌ها و تخت‌جمشید و مجسمه فردوسی برآمد، روح واقعی انقلاب اسلامی بود. هنگامی که خمینی ”مغز‌های فاسد” را به باد حمله گرفت و مردم را به بازگشت به شیوه زندگی صدسال پیش فراخواند، آرزوهای پس زده ضدانقلابی را بیان می‌داشت که از پگاه انقلاب مشروطه شکل گرفت و در نهان بالید و منتظر ماند.
اگر بر نیرومندی سنت مشروطه‌خواهی ــ همه آن اندیشه‌های سیاسی و اجتماعی که در بیشتر صدسال گذشته بر جامعه ایرانی فرمانروایی کرده است ــ گواهی لازم باشد همانا پایداری این سنت در جامعه ایرانی سال‌های جمهوری اسلامی و بالیدن آن در گفتمان discourse سیاسی ـ ایدئولوژیک روشنفکران درون و بیرون است. رهبران مذهبی که قدرت سیاسی را نیز چه با پادرمیانی ”لیبرال‌ها” در یک ساله اول و چه مستقیما در سال‌های پس از آن در دست گرفتند، هنوز سال نخست پیروزی را به پایان نرسانده، دریافتند که مشروعه بیهوده در آغاز سده بیستم در برابر مشروطه شکست نخورده بود. اندیشه‌های سیاسی و اجتماعی مشروطیت از نیاز‌های جامعه ایرانی در این سده برمی‌خاست. ایران چه با حکومت مشروطه، چه با حکومت پادشاهی استبدادی در چهارچوب کلی قانون اساسی مشروطیت، و چه با جمهوری اسلامی آخوندی اداره شود، نیاز به نگهداشتن خود در برابر دست‌اندازی‌های بیگانگان، در دست گرفتن سرنوشت ملی خود و یکپارچه ماندن و مهار کردن نیروهای گریز از مرکز که از بیرون پشتیبانی می‌شوند دارد و باید سطح زندگی قابل مقایسه‌ای با کشورهای پیشرفته برای مردم خود فراهم آورد؛ زیرا در این عصر انقلاب ارتباطات، جامعه‌های پیشرفته‌تر بیش از گذشته به صورت معیاری برای همه جهانیان درآمده‌اند ــ چنانکه از نظر سیاسی نیز نمی‌توان به مردم گفت که خودشان شایستگی اداره کارهای‌شان را ندارند و یک رهبر یا پیشوا به هر نام باید برای آنان تصمیم بگیرد.
از انقلاب دیری نگذشت که ناسیونالیسم ایرانی خود را بر امت اسلامی که گویا یگانه است تحمیل کرد و اگر تکانی هم لازم می‌بود حمله عراق با اکثریت شیعی مردمان‌ش به ایران، و جنایاتی که مسلمانان و شیعیان بر هم‌کیشان خود روا داشتند،آن را فراهم ساخت. خلیج اسلامی از خلیج فارس برنیامد و سران حکومت از منبر نماز جمعه درباره افتخارات تاریخی و فرهنگی ایران سخن گفتند و در پی بزرگداشت فردوسی برآمدند. زبان فارسی که درآغاز جز زایده‌ای برعربی شمرده نمی‌شد همچنان در دست نویسندگان و مترجمان روزافزون، خود را از واژه‌ها و اصطلاحات نا‌لازم عربی پیراست و در گسترش ناگزیر‌ش از سرچشمه‌های خود مایه جست.
بحث توسعه و ترقی، سراسر دستگاه حکومتی را فرا گرفت، وهر چند درعمل به سبب طبیعت تاراجگر رژیم از آن فروماندند، مکتبی‌های بی‌مایه را برسر جایشان نشاند. همه دشمنی با پهلوی‌ها باعث آن نشد که همان هدف‌ها واستراتژی‌ها و حتا اعتیاد به آمارها را که اکنون نادرست‌تر و گنگ‌تر از همیشه شده است، نگه ندارند.
جمهوری اسلامی در کوششی ناکام و شبانروزی است که پا در جا پای رژیم پادشاهی بگذارد. دست به دامان درس خواندگان وکارشناسان شدن، همان ”مغزهای فاسد” که خمینی از آنها می‌نالید، یک رویة (جنبه) دیگر چیرگی یافتن ترقیخواهی مشروطه بر ارتجاع حوزه‌ای است. اما حتا در خود حوزه نیز می‌کوشند به دانش نوین روی آوردند؛ زاغان بی‌شمار آرزوی روش کبک می‌کنند. آشتی دادن دانشگاه با حوزه که در دست لیبرال‌ها و ملی مذهبیان به حوزه‌ای شدن دانشگاه کمک کرد، اکنون به دست آخوندها به دانشگاهی شدن حوزه کمک می‌کند. آخوندها توانسته‌اند سطح دانشگاه را پایین آوردند، ولی دانشگاه به اصل خود وفادار مانده است (از جمله به عنوان کانون اعتراض و پایداری) آموزش عالی ــ چنانکه در سطح‌های پایین‌تر ــ در برابر جهان‌بینی حوزه ایستادگی می‌کند و تا آنجا که بتواند همپای جهان امروز گام برمی‌دارد. تجدد و ترقی و نوگری درهمه جا زمینه اصلی بحث و تفکر است و نشانه‌های آن را در نشریه‌ها و کتاب‌ها و سمینارهایی می‌توان دید که به فراوانی وغنای شگفتاور در آن بیابان سیاسی پدیدار می‌شوند. از انقلاب اسلامی و جهان‌بینی آن جز تعارف زبانی و رفع تکلیف نشانی نمانده است. گویی این انقلاب تنها برای آن بود که گروهی بیایند و دست براسباب قدرت و منابع دارایی بیندازند. ساختار قدرت، اسلامی است ولی دیگر هر چه بتوان در ایران از آن بی‌تاًسف و بیزاری سخن گفت ربطی به انقلاب و ساختار قدرت‌ش ندارد.
خود ساختار قدرت، آنچنان که خمینی پیش از پیروزی‌ش اعلام می‌کرد نمانده است. ولایت فقیه نامی است که بر یک الیگارشی بی‌هیچ پایه تئوریک نهاده‌اند که جز سر نیزه منطق و توجیهی ندارد. قدرت به دست عبا و عمامه است ولی نه سیاست‌های حکومت شرعی است، نه ــ جز معدودی ــ مراجع شرعی قدرت را در دست دارند. اسلام در حکومت وارد شده است، اما به صورت مصلحتی و ناپیوسته، و بیشتر در قلمرو احوال شخصی و زندگی خصوصی مردم؛ اسلامی است تابع زیر و بالای سیاست‌های روز که بیشتر در ظواهر و شعارها بازتاب دارد تا در گوهر فرمانروایی. ضرورت‌های کشورداری، و بیش از همه، خود دستگاه حکومتی، است که اسلام سیاسی را از زیر پوسته‌اش می‌خورد و چیزی جز همان پوسته نمی‌گذارد. خمینی از نگهداشتن قانون اساسی و مجلس انتخابات و ریاست جمهوری انتخابی و حتا حق رای زنان که بر سر آن در 1963/ 19134 شوریده بود، گریزی نیافت. او هر روز قانون را می‌شکست ــ چنانکه جانشینان‌ش می‌کنند ــ ولی خود قانون را به رسمیت می‌شناخت؛ و این قانونی است که هم عناصر دمکراتیک در آن است، هم پاک غیردمکراتیک است ــ مانند هر چه در جمهوری اسلامی است، پریشان و آمیخته به هرج و مرج.
در این نابسامانی، چند گانگی قدرت سیاسی در درون دستگاه حاکم، که کار حکومت را به فلج کشانده است، و بحث زنده دمکراسی و جدایی دین از حکومت (سکولاریسم) چه در محافل حکومتی و چه در جامعه روشنفکری بالندگی تمام دارد ــ بسیار از ده پانزده ساله پایانی محمدرضاشاه بیشتر. اندیشه‌های پدران جنبش مشروطه در ایران جمهوری اسلامی زنده است و با پختگی و نیروی بیشتر دنبال می‌شود. یک بار دیگر روشن‌بین‌ترین عناصر جامعه ایرانی در پی گشودن چنبر واپسماندگی و استبداد از راه نوسازی سیاست و جامعه هستند. در بیرون از ایران بازگشت به ریشه‌های جنبش مشروطه به دلایل آشکار، بازتر و پردامنه‌تر بوده است. در بحثی که دهه‌های پس از انقلاب اسلامی را فراگرفته، بهترین‌های چپ و راست طیف سیاسی از پافشاری بر مواضع پیش از انقلاب خود، از دست یازیدن به تئوری‌های توطئه از سویی، و انقلاب خیانت شده و ربوده شده از سوی دیگر، به یک تجدید نظر سازنده می‌رسند و یک جریان اصلی سیاسی پدید می‌آورند که از جهاتی یادآورهمرایی concensus چپ و راست ایران در نخستین سالهای این سده است.
استقلال و یکپارچگی و یگانگی ملی ایران که دلمشغولی بزرگ و اولویت چند نسل ایرانیان از آغاز سده نوزدهم بوده است، امروز در پرتو آنچه در یوگوسلاوی پیشین می‌گذرد اهمیتی تازه می‌یابد. دمکراسی و چندگانگی (پلورالیسم) هنوز از سوی عناصر حاشیه‌ای چپ و راست افراطی و اسلامی‌های مارکسیست پیشین در سخن یا عمل زیر حمله است؛ ولی مانند حقوق بشر، در میان گرایش‌های گوناگون به قبول عام رسیده است. حقوق بشر به ویژه در خودآگاهی ملی ایرانیان جای بالای بی‌سابقه‌ای می‌یابد. سیاهکاری‌های جمهوری اسلامی به طبقه سیاسی ایران فهمانده است که هر تجاوز به آزادی‌ها و حقوق فرد به چه بهای سنگینی برای جامعه بطور کلی تمام می‌شود. بیشتر ما در گذشته این را نمی‌دانستیم. نه تنها میان دمکراسی و حقوق بشر تفاوت می‌گذاشتیم، بلکه حقوق بشر را امری فرعی و اختصاصی ــ هر کس و هر گروه برای خودش ــ به شمار می‌آوردیم. دمکراسی برای‌مان بیشتر، آزادی عمل خود و همگنان‌مان معنی می‌داد.
و سرانجام، ترقیخواهی و فرایافت توسعه وارد گفتمان سیاسی بیشتر گرایش‌ها شده است. رابطه ارگانیک دمکراسی و حقوق بشر با توسعه؛ جای اصلی ترقیخواهی در دستور کار ملی ایران، صد سال پیش بر روشنفکران ایرانی به خوبی دانسته بود. در دوران محمدرضاشاه بسیاری از آن روی گردانیدند و ترفیخواهی و توسعه را حوزه اختصاصی سلطنت‌طلبان، و سلطنت‌طلبی را با مشروطه یکی شمردند. امروز بحث دمکراسی را دیگر مانند گذشته از توسعه جدا نمی‌کنند. ترقیخواهی برای هواداران پادشاهی بهانه‌ای برای سرکوب دمکراسی؛ و دمکراسی برای آزادیخواهان شعاری در برابر توسعه و ترقیخواهی نیست.
در میان سنت‌های سیاسی ایران در صد سال گذشته، یعنی دوران بیداری ملی ایران، اندیشه‌های سیاسی و اجتماعی مشروطیت بیش از همه توانایی و پایداری نشان داده است. ما در پیکار کنونی خود با جمهوری اسلامی، پیکاری که راه آینده ایران را نیز تعیین خواهد کرد، بیش از همه می‌توانیم از این سنت مایه بگیریم. چپ رادیکال، قربانی زیاده روی‌ها و یک سونگری‌ها و بستگی خود به اردوگاه سوسیالیسم شده است. آنچه راه مصدق نامیده می‌شود دامنه‌ای محدودتر از آن دارد، چه از نظر جهان‌بینی و چه تاریخی، که بتوان جامعه ایران را در پایان سده بیستم بر آن پایه‌گذاری کرد. مذهب سیاسی نه تنها خودش را به نابودی محکوم کرده، بلکه به مذهب نیز آسیب جدی و دیر پای زده است.
بازگشت به ریشه‌های انقلاب مشروطه و ساختن بر روی آن با توجه به تجربه ملی صد ساله گذشته خود ایران و رویدادهای جهان بیرون، به همه گرایش‌های سیاسی امروزی ایران کمک می‌کند که خود را با نیازها و واقعیات جامعه کنونی ایرانی هماهنگ سازند. امروز ما را صدساله گذشته، همه صدساله گذشته، ساخته است. بازگشت به آن ریشه‌ها و ساختن بر روی درس‌ها و عبرت‌های آن گذشته، ا گر به قصد تکرار و تقلید نباشد، واپسگرایی نیست؛ سازنده‌ترین برخوردی است که می‌توان با گذشته داشت.
این کاری است که نه تنها چپگرایان و جمهوریخواهان گوناگون، بلکه مشروطه‌خواهان و هواداران پادشاهی نیز باید بکنند. مشروطه‌خواهان تنها وارثان سنت مشروطیت نیستند. همه سنت‌های سیاسی امروز ایران ریشه‌ها و قهرمانان خود را در انقلاب مشروطیت دارند؛ واین احتمالاً بزرگترین مایه سلامت و نیرومندی سیاسی آینده ایران خواهد بود. زمینه مشترکی که مشروطه‌خواهان با نیروهای چپ و جمهوریخواهان در تعهد به یکپارچگی و یگانگی ملی ایران، به دمکراسی و چند گانگی و عدم تمرکز، به حقوق بشر، و به عدالت اجتماعی دارند فرا آمد تاریخ صدساله گذشته ماست؛ دورانی که ما به رغم، و در دشمنی با یکدیگر، با هم کشور را ساخته‌ایم و با هم آن را به این روز انداخته‌ایم، و هر‌ چه هم مسئولیت‌های‌ش را به گردن یکدیگر بیاویزیم، با هم پیامد‌های‌ش را تحمل می‌کنیم.
از این نظر همانندی تجربه ملی ایران و فرانسه، هم بسیار آموزنده و هم امیدوار کننده است. ملت فرانسه از 1789 تا 1871، سال انقلاب تا سال کمون، صدسالی را گذراند که در شدت و دامنه کشاکش‌های سیاسی و ایدئولوژیک از هر چه ما برآمده‌ایم در گذشت. در صدساله پس از آن نیز این کشاکش‌ها اگر چه کمتر با شورش و خونریزی همراه بود، در جبهه ایدئولوژیک با تندی و تیزی یک جنگ مذهبی ادامه یافت. سرانجام در دهه هشتاد این سده فرانسویان توانستند به جنگ مذهبی چپ و راست پایان دهند و فرانسه امروز از نظرهمرایی ملی، کم و بیش مانند هر دمکراسی غربی است؛ ایدئولوژی جنبه مذهبی و حق به جانب خود را از دست داده است؛ اختلاف‌ها برسر استراتژی‌ها و اولویت‌ها و تاکیدهاست؛ به مسائل بیش از پیش از نظرگاه عملی نگریسته می‌شود؛ اصرار به مهندسی اجتماعی و قالبگیری جامعه کمتر شده است. اختلاف بر سر آموزشگاه‌های مذهبی، واپسین بازمانده جنگ مسلکی دویست ساله چپ و راست است که آن هم گرمی پیشین را ندارد.
آنچه تاریخ دویست ساله گذشته فرانسه را رهانید همان زمینه مشترک نیروهای راست و چپ، همان اندیشه‌های انقلاب1787بود. ناسیونالیسم و آزادیخواهی و عدالت اجتماعی بر بستر نوگری (تجدد) به عنوان میراث‌های مشترک انقلاب بزرگ، میدانی بود که هماوردان مسلکی دویست ساله در آن جنگیدند. چنان جنگی، هر چند هم تند و خونین، نمی‌توانست درمیان دشمنان آشتی‌ناپذیر باشد. در تحلیل آخر، نظام دمکراتیک که در بیشتر دو سده گذشته در فرانسه برقرار بود، یک همرایی ملی را گریز ناپذیر ساخت.
ما فرانسه نیستیم و هیچ دو کشور و دو دوره تاریخی را کاملاً نمی‌توان با یکدیگر برابر نهاد. ولی همانندی‌های تاریخی و سیاسی را نباید ندیده گرفت. ما از فرانسویان بسا چیزها کم داریم ــ از جمله تلخی و شدت و زمان طولانی کشاکش‌های سیاسی و مسلکی را ــ و با اینهمه می‌توانیم در این زمینه از آنها بیاموزیم؛ شاید بیش از هر کشور دیگری در جهان. از این نظرگاه ویژه ــ یعنی میراث مشترک انقلابی برای سرتاسر طیف سیاسی، که با زمان فرسوده نشده است ــ ما احتمالاً از هر ملت دیگری به فرانسه نزدیک‌تریم. فرانسویان نیز مانند ما تا مدت‌ها نخواستند این اشتراک را بشناسند و به آن اعتراف کنند. آنها صدسالی شکست‌های پیاپی، سه جنگ در سه نسل، و زوال فرانسه به عنوان یک امپراتوری و قدرت بزرگ را لازم می‌داشتند تا به خود آیند. ما همه آن صدسال را در بیست و چند سال زهرآگین انقلاب و حکومت اسلامی چشیده‌ایم. فرانسه را نظام دمکراتیک آن رستگار کرد. ما نیز برای رهایی خود از جمهوری اسلامی و از چنبر واپسماند گی و استبداد و نیهیلیسم، جز دمکراسی راهی نداریم. با زندان و اعدام و تبعید و کنار گذاشتن، حتا در مقیاس‌های بزرگ، نمی‌توان به کشاکش‌های سیاسی پایان داد. این را فرانسویان پیش از ما تجربه کردند. آنچه در دستگاه گوارش ملی حل نشود گرایش به بازگشت در صورت‌های گوناگون دارد.
هنگامی که با نگاهی آزاد از پیشداوری به صدساله گذشته خود می‌نگریم، می‌بینیم که بسیاری از بدبختی‌های ما از آنجا برخاست که یکی از زاینده‌ترین و درخشان‌ترین رویدادهای تاریخ ایران یعنی جنبش مشروطه‌خواهی را دست‌کم گرفتیم؛ یا در محدودترین صورت‌ش تعبیر کردیم، یا از آن انحراف جستیم، یا بر ضدش برخاستیم. هواداران پادشاهی از مشروطه‌خواهی تنها نوگری(تجدد) و ناسیونالیسم را گرفتند؛ هواداران مصدق به دمکراسی و ناسیونالیسم بسنده کردند، و هیچ کدام حتا به تعبیر محدود خود نیز وفادار نماندند و در آن هم کوتاهی نمودند. چپ رادیکال، مشروطه را نادیده گرفت و به آموزه doctrine های دیگر روی آورد؛ و مذهب سیاسی در پی وارونه کردن انقلاب و همه دوران مشروطه برآمد. تنها پس از انقلاب اسلامی بوده است که به سنت مشروطیت در تمامیت آن نگریسته می‌شود، و شکفتگی بحث سیاسی در میان ایرانیان از همین‌جاست. هیچ‌کس نمی‌تواند انکار کند که نمایندگان گرایشهای سیاسی ایران در چپ و راست ــ آنها که آمادهاند از زندان گذشته خودشان بیرون بیایند ــ چه در روشنگری و شناختن تاریخ معاصر، و چه در برنامه‌های سیاسی خود برای آینده ایران از همیشه روشن‌تر و متقاعد کننده‌ترند.
اگر به ماندگاری اندیشه‌های سیاسی و اجتماعی مشروطیت و ارتباط مستقیم آن با اکنون و آینده ایران تاکید می‌شود از اینجاست که کشور ما امروز در پایان سده بیستم بر روی هم با همان مسائل و همان گزینش‌های آغاز این سده روبروست؛ و نه تنها در ایران، که در همه جهان واپسمانده و رو به پیشرفت. در همان صدسال پیش به مقدار زیاد آشکار بود که چه باید کرد، زیرا نمونه‌های کشورهای پیشرفته که صد و دویست‌ سال پیش از آن آغاز کرده بودند در برابر بود.
امروز ما، هم کوتاهی‌های آن نمونه‌ها را بهتر می‌شناسیم هم کوتاهی‌های خودمان را؛ و
می‌توانیم با گام‌های مطمئن‌تری راه آینده را بپیماییم. اما تا جمهوری اسلامی در پیش روی ماست هیچ کار جدی برای ایران نمی‌توان کرد.
فوریه 2009

بخش دوم ـ رضا شاه، بزرگ‌ترین ایرانی سده بیستم

بخش دوم ـ رضا شاه، بزرگ‌ترین ایرانی سده بیستم

سده بیستم گذشت و ما نتوانستیم بزرگ‌ترین ایرانی آن سده را برگزینیم. در خود ایران جای آن نبود و در بیرون ایران بر چه می‌شد همرائی کرد که در آن باره بتوان به توافقی رسید؟ مانند هر موضوع مهم دیگری در سیاست و تاریخ، به نظر می‌رسد که در اینجا نیز می‌باید منتظر زوال قطعی گفتمان نسل‌سوم جامعه نوین ایران، جامعه‌ای که در سده بیستم تحول یافت، و برآمدن نسل‌چهارم بود. نسل‌سوم، نسل انقلاب اسلامی، در هردو سوی طیف انقلابی و ضد انقلابی، جز استثناها، رویهم رفته در گذشته مانده است و ماموریتی بالاتر از بازگوئی و کوشش برای باززیستن آن نمی‌شناسد. اما آن گذشته تا انقلاب اسلامی اوج گرفت و در پارگین حکومت اسلامی فرو رفت و نه شایسته اینهمه بازگوئی است (پژوهش چیز دیگری است) نه می‌باید در آن ماند، و نه ارزش باز زیستن دارد.
چرا تعیین بزرگ‌ترین ایرانی سده بیستم چنان اهمیتی دارد که از آن در کنار موضوع‌های مهم سیاسی یاد می‌شود؟ پاسخ‌ش آن است که هیچ آینده‌ای را نمی‌توان بی‌شناخت گذشته ساخت. این نه تکرار کلیشه رایج است که گذشته چراغ راه آینده است. گذشته تنها یکی از چراغ های راه است و می‌تواند فرمانروای آینده نیز بشود که برای جامعه‌هائی در شرایط ایران کشنده خواهد بود. بی ‌نقادی گذشته و بیرون کشیدن خوب و بدها و یافتن عوامل کامیابی و ناکامی نمی‌توان آینده درخوری داشت. هر گذشته‌ای با دوره‌های دگرگشت و دگرگونی نشانه می‌شود و به سبب نقش پراهمیت شخصیت ها در تاریخ، بسیار می‌‌شود که دوره‌ها را با نام‌هائی که سهم تعیین کننده‌ای داشته‌اند می‌شناسند. در فضای سیاسی و عاطفی نسلی که سده بیستم را با شکست همه سویه به پایان برد چنان نگرش نقادانه برگذشته آسان نبوده است؛ ولی امروز شاید موقع‌ش رسیده باشد. علت‌ش همان تغییر پارادایم است و زوال شتاب گیرنده گفتمان نسل‌سوم جامعه‌نوین ایران.
گفتمان نسل‌سوم، گفتمان تقدس بود ـ بردن شیفتگی و کینه تا مرزهای خود ویرانگری. (اندک اندک زمان آن است که از نسل‌سوم به صیغه ماضی، به گذشته‌ای که به آن تعلق دارد، یاد شود.) ولی ارزیابی دوره‌های تاریخی (در اینجا سده بیستم ایران) و جای شخصیت‌ها در آن با سبک سنگین کردن و مقایسه‌ای که سراسر آن سده و دوران بلافاصله پیش از آن را در برگیرد و تاثیرات‌ش را بر آینده بسنجد امکان دارد؛ و اگر نسل انقلاب هنوز بدان قادر نبوده به دلیل همان رویکرد تقدس‌آلود است. اکنون که شمار هرچه بیشتری در سنین گوناگون از آن گفتمان بیرون می‌زنند و نگاه انتقادی را بر فراز تفکر مذهبی (نگرش زیر سایه تقدس، موضوع‌ش مذهب یا هر چه باشد) می‌نهند می‌توان بی‌شیفتگی یا کینه به سرگذشت ایران در سده بیستم پرداخت و دستمایه‌ای را که از آن سده برای امروز و آینده مانده است سنجید و ناگزیر به این پرسش نیز پاسخ داد که چه کسانی بیشترین تاثیر را در جامعه ایرانی آن سده داشته‌اند و چه از آنها برای آینده می‌توان گرفت.
ایران در سده بیستم برای زنده ماندن می‌جنگید؛ جامعه‌ای بود که بایست همه چیز را از پائین می‌ساخت و مسیر درست را کورمال کورمال می‌جست. برجسته‌ترین ایرانیان به ناچار نه از قلمرو فرهنگ یا اقتصاد، که از جهان سیاست می بودند. تا نیمه سده بیستم در عرصه سیاست، رضاشاه به عنوان مهم‌ترین ایرانی، مسلم گرفته می‌شد. پیکار سیاسی و تبلیغاتی که پس از سقوط او برای آلودن نام و یادبودش درگرفت گواه دیگری براهمیت او می بود. هر چه در سیاست ایران، با او یا برضد او تعریف می‌شد. در دهه پنجاه مصدق بزرگ‌ترین تکان را به ایران داد و یک میتولوژی کامل برگرد نام او ساخته شد که بخش بزرگ گفتمان نسل‌سوم است. محمدرضاشاه خود را موضوع یک کیش شخصیت گردانید که بیشتر به زیان‌ش بود ولی در یک دوره ده پانزده ساله پادشاهی‌اش از کارهای نمایانی برآمد که تنها با عظمت سقوط 1357/1979 قابل مقایسه است. سرانجام خمینی آمد که سایه بلندی بردهه‌های تیره و خونبار پایانی سده انداخت.
از این شخصیت‌ها محمدرضاشاه را می‌باید دنباله رضاشاه شمرد. بی‌ رضاشاه او به پادشاهی نمی‌رسید؛ و بیشتر آنچه از آن برآمد دنباله دوران پدر و بر زمینه آنچه رضاشاه ساخت بود. محمدرضاشاه حتا اگر دچار آن سقوط نمی‌شد که او را در ردیف لوئی شانزدهم‌ها و نیکلای‌سوم‌ها گذاشت نمی‌توانست از قضاوت سخت تاریخ بدر آید. با اینهمه در میان پادشاهانی که سلطنت و کشور و سلسله خود را باختند او و لوئی ناپلئون (ناپلئون سوم) تنها رهبرانی هستند که می‌توانند به دستاوردهای بزرگ در نوسازندگی کشور خود نام‌آور و سربلند باشند. در شخصیت و سرگذشت محمدرضاشاه آن عنصر استثنائی که بزرگی تاریخی می‌آورد وجود نداشت. (ناپلئون سوم پدر جامعه صنعتی و مدرن فرانسه است، از شبکه ملی راه‌آهن تا زیرساخت‌های صنعتی و مالی، و پاریس به عنوان زیباترین شهر جهان تنها بخشی از یادگارهائی است که برای ملت‌ش گذاشت. در سیاست خارجی، ایتالیا را از اتریش رهائی داد و ساووا را به قلمرو فراسه افزود.) خمینی با انقلاب خود نه تنها ایران را به مسیر دیگری انداخت، بلکه عصر بنیادگرائی اسلامی و پاجوش آن تروریسم اسلامی را نیز آغاز کرد و جهان تا مدت‌ها دست به گریبان انقلاب او خواهد ماند. ولی بزرگی خمینی در ابعاد آسیبی است که بر سرتاسر جامعه ایرانی زد. او خیلی زود بزرگ‌ترین مصیبت سده بیستم ایران شمرده شد.
مصدق بر سیاست ایران چندان تاثیری نکرد که بر روان اکثریتی از ایرانیان، و همین او را برای گروه‌هائی بزرگ‌ترین ایرانی سده بیستم بلکه همه تاریخ ایران می‌سازد. مصدق ده سالی برعرصه سیاست ایران تسلط داشت، دو سال‌وچند ماهش به عنوان نخست وزیر، و دست‌کم نیمی از بزرگی خود را مرهون 28 مرداد است؛ نه در آنچه خود از آن برآمد بلکه آنچه دیگران درباره او برآمدند. اگر او اندکی پیش از آن درگذشته بود یکی از مردان بزرگ تاریخ ایران می‌ماند ولی پرشور‌ترین پرستندگان‌ش نیز او را بزرگ‌ترین ایرانی سده نمی‌شمردند. با همه اهمیت پیکار ملی کردن نفت آنچه از مصدق برای آینده ماند قابل مقایسه با رضاشاه نیست که اگر خوزستان را به ایران باز نگردانیده بود اصلا نامی از او به میان نمی‌آمد. مبارزه ضداستعماری مصدق خاطره‌‌ای افتخارآمیز است ولی مانند شعار موازنه منفی او بی‌موضوع شده است. حتا استقلال و ناوابستگی نیز در جهان دگرگونه امروز همان معنی را نمی‌دهد. اقتصاد بدون نفت شعار دیگری بود که از او در همان حد شعار ماند؛ و در واقع این رضاشاه بود که آن را عمل کرده بود. او نشان داده بود که با سالی دو سه میلیون لیره درآمد نفت می‌شد ایران را ساخت (مصدق با همه تحریم نفتی انگلستان تا سالی 23 میلیون دلار از اصل چهار ترومن کمک می‌گرفت.) یک یادگار ماندنی مصدق، پیش‌تر بردن فرایافت جرم سیاسی است که با رضاشاه به فرهنگ سیاسی ایران راه یافت. در قانون منع مرام اشتراکی رضاشاه هر کمونیستی مجرم و قابل پیگرد دانسته شد. مصدق یک گام پیش‌تر رفت و هر مخالف خود را خائن شمرد (هنوز هواداران‌ش چنین می‌پندارند.) جامعه ایرانی پس از آنها دیگر نتوانست به یک سیاست همرایانه consensual برسد.
چنانکه اشاره شد بخش بزرگ فرهمندی مصدق، اگر نه بخش بزرگ‌ترش، به 28 مرداد که عاشورای مدرنی شده است برمی‌گردد. درباره 28 مرداد می‌توان عقاید گوناگونی داشت ولی در چشم‌انداز تاریخی، جایگاه‌ش تغییر کرده است. نه تنها در دسترس بودن اسناد تازه به قضاوت‌های متعادل‌تری درباره سراسر آن دوره می‌انجامد، بار عاطفی و به همراه‌ش سودمندی آن به عنوان یک حربه سیاسی نیز طبعا برای کسانی که در آن فضا نزیسته‌اند کمتر می‌شود. با بیرون رفتن واپسین نمایندگان نسل سوم از زندگی، 28 مرداد نیز از اسطوره بیرون کشیده خواهد شد. تصویر ذهنی مصدق به عنوان ابرمرد تاریخ، همچنانکه محمدرضاشاه، هرکدام برای پرستندگان خود، ریشه در نوستالژی از یک‌سو و مظلوم‌پرستی مردمی که با گریه زندگی می‌کنند از سوی دیگر دارد. این بسته به انرژی پرستندگان است که با چاپ کتاب و مقاله (برای مصدق) و شمایل (برای محمدرضاشاه) آن تصویر ذهنی را زنده نگه دارند. اما نوستالژی با گذشت زمان می‌پژمرد و خود عاشورا نیز در جهان امروزی ما پدیده‌ای رو به ضعف است، و ایرانیان در گرماگرم تغییر پارادایم، مانند پیشرفته‌ترین مردمان، بیشتر به دستاوردها و پیروزی‌ها ارزش خواهند گذاشت. همه اینها از شمار کسانی که مصدق را بزرگ‌ترین می‌خوانند ناچار خواهد کاست. با اینهمه از آن سه شخصیت او بیش از دیگران بخت آن را دارد که یک نماد بماند.
***
رضاشاه در نیمه برنامه‌های گســترده‌اش برای نو کردن زیر ساخت‌های جامعه ایرانی از
پادشاهی به زیر کشیده شد. ولی تا همانجا ایران را بر راهی انداخته بود که مانند قطار‌هائی که بر راه‌آهن انداخت، با انقلاب و حکومت اسلامی نیز از آن بیرون آمدنی نیست. او را می‌باید پادشاه زیرساخت‌ها شمرد و آنقدر زیرساخت بود که به دست او به وجود آید که توقع دمکراسی و توسعه مستقیم سیاسی را به دشواری می‌شد از او داشت. زیرساخت اصلی و مهم‌ترین، بازسازی ایران به عنوان یک کشور و در صورت نوین دولت ـ ملت بود. نخست بایست از تکه پاره‌های ممالک نه چندان محروسه و مناطق فئودالی و بخش‌های عملا جدا شده یا در حال جدا شدن ایران کشوری با یک حکومت می‌ساخت که در درون مرزهای‌ش قانون خود آن و نه خواست سفارت دولت‌های فخیمه انگلیس و بهیه روس روا باشد (از 1918 سفارت دولت فخیمه همه کاره بود.) بایست سربازان بیگانه ایران را ترک می‌گفتند و نیروهای نظامی ناچیز ایران از فرماندهی بیگانگان بدر می‌آمدند و توانائی برقراری نظم و امنیت را می‌یافتند که بی آن همه مبارزات مشروطه‌خواهان و قانون اساسی و متمم آن خاطره‌ای خوش بیش نمی‌بود. بایست بانکداری ایران، از جمله نشر اسکناس، از دست روس و انگلیس در می‌آمد. بایست ایرانی احساس فردیت می‌کرد و خود را ایرانی می‌شمرد نه حسن ‌پسر‌ حسین و از مملکت قزوین؛ و بایست کمترینه‌ای از امنیت قضائی می‌یافت و هر لحظه بر جان و مالش در هراس نمی‌بود.
با یک استراتژی جسورانه و با قدرت اجرائی که دیگر در هیچ زمامدار ایرانی دیده نشد رضاشاه از 1921 تا دو دهه بعدی همه اینها و بسا طرح‌های دیگر را عملی کرد. ایران یکپارچه شد و بیگانگان دیگر نقشی در اداره امور آن نداشتند ــ جز نفت که زور او نرسید. یک دستگاه اداری امروزی در جای لحاف پاره‌ای که دولت قاجار بود سراسر ایران را پوشاند. با ثبت احوال و شناسنامه و نام‌خانوادگی، ایرانی در قالب حقوقی شهروند یک کشور و نه رعیت ارباب و خان و پادشاه قرار گرفت، تا کی قالب سیاسی‌ش را بیابد. دادگستری نوین غیرآخوندی و مجموعه‌های قانون مدنی و قانون جزائی و قانون تجارت و ثبت احوال به جامعه ایرانی امکان داد که سیر توسعه اقتصادی خود را آغاز کند و به اصطلاح مارکسیستی وارد مرحله رشد بورژوازی شود. رضاشاه برای نخستین‌بار در دوران اسلامی به ایران یک دولت قانون rechtstaat داد. سختگیری‌ش در اجرای قانون و فرایند قانونی due process of law حتا هنگامی که زمین‌های مردم را به زور می‌گرفت مشهور است (آن بخش کاراکتر او لکه‌ای پاک نشدنی برنام‌ش گذاشته است؛) و معدود مخالفان سیاسی که در زندان‌های‌ش کشته شدند منظره کلی را تغییر نمی‌دهد. از دولت قانون تا حکومت قانونی به معنای دمکراتیک البته فاصله‌ای است که هیچ کشوری در بیست سال و پنجاه سال از آن نگذشته است.
در همان حال او به مالیه کشور، باز برای نخستین‌بار پس از بهترین دوره صفویان، سرو سامانی داد. در کشوری که از بینواترین سرزمین‌های آن دوران بود به یاری انحصار تریاک و دخانیات و بازرگانی خارجی (که به سبب فشارهای استعماری شوروی یک اقدام دفاعی نیز بشمار می‌رفت) خزانه کوچک دولت را پرمی‌کرد و با اینهمه بودجه کشور در دوره او از هزار میلیون ریال نگذشت که ایرانیان آن زمان به خواب ندیده بودند و برای ما مایه شگفتی است که چگونه با چنان ارقامی می‌شد کشوری را در عین حال اداره کرد و ساخت. با بستن قراردادهای پایاپای و صدور آنچه ایران می‌توانست بفروشد سرمایه ارزی برای ساختن راه‌آهن سراسری و پایه‌گذاری صنعت نوین فراهم کرد که پیش از او اگر هم می‌خواستند به سبب جلوگیری قدرت‌های استعماری نمی‌توانستند. (درآمد نفت به نوسازندگی ارتش اختصاص داشت و ماشین‌های کارخانه‌ها با سالامبور یا روده گوسفند، و کتیرا و تریاک و مانندهای آن مبادله می‌شد.) دولت به عنوان فراهم آورنده آموزش و بهداشت و درمان همگانی و توسعه اقتصادی (تا اندازه‌ای که ایران بی‌پول و بی‌نیروی آموزش یافته آن روز اجازه می‌داد) و نه صرفا مالیات‌گیر و سربازگیر، از نوآوری‌های او بود.
فهرست آنچه دیوانسالاری رضاشاهی کرد، از شبکه راه‌ها تا هزاران ساختمان عمومی، تا فرهنگستان زبان و تربیت بدنی و آموزش موسیقی کلاسیک و ورزش و پیشاهنگی و گردآوری و آموزش یتیمان (هنرستان دختران) و شیر و خورشید سرخ، از سازمان جنگلبانی تا هنرستان موسیقی و کانون پرورش افکار برای آموزش دادن آداب زندگی امروزی، از جمله پاکیزگی دندان و آشنا کردن مردم با اندیشه‌های مدرن و فرستادن گروه‌ها گروه بهترین دانشجویان ایرانی به اروپا به شماره نمی‌آید. (در سفرنامه ‌مازندران خود گله می‌کرد که طرز غذا خوردن را نیز باید به هم میهنانش یاد بدهد.) هیچ گوشه‌ای از زندگی ملی از توجه دیوانسالاری او دور نماند و خودش با دقت و پیگیری بر همه آن برنامه شگرف نوسازندگی modernization نظارت کرد. دستگاه اداری او نمونه کارائی نبود و برنامه‌های‌ش به آهستگی در سراسر کشور پخش می‌شد که در آن مرحله ناگزیر می‌بود. ولی به هر حال ایران بایست از جائی آغاز می‌کرد. رضاشاه زنان را از حجاب رهانید و به آموزش عالی و مقامات اداری راه داد که دشوارترین اصلاحات او، و در کنار آموزش همگانی، دو انقلاب اجتماعی بزرگ تاریخ ایران بشمارند. او همچنین با درهم شکستن قدرت نظامی فئودال‌ها بزرگ‌ترین مانع درآوردن ایران را به یک جامعه طبقه متوسط برطرف کرد.
محمدرضاشاه در هر سه زمینه اصلاحات پدر را با اصلاحات ارضی (یک انقلاب اجتماعی دیگر) و گسترش بیشتر آموزش همگانی و دادن حقوق سیاسی به زنان تکمیل کرد. در کمتر از یک نسل زن و مرد و جامعه ایرانی در قالب نوینی ریخته شدند و همان اندازه نیز در سده‌های گذشته امکان نیافته بود و تا بیست سال پس از رضاشاه امکان نیافت. دستاوردها و پیام پیشرفت و نوسازندگی او هنوز اساسا تعیین کننده راهی است که جامعه ایرانی می‌باید بپیماید، و تا ما خود را به پای اروپائی برسانیم که آرزوی او می‌بود خواهد ماند.
با آنکه اقتدارگرائی و تمرکز محض تصمیم‌گیری در یک مقام، ویژگی پادشاهی رضاشاه بود و او کمترین احترامی برای فرایند دمکراتیک نداشت (هرچند نهادها و صورت ظاهر قانون اساسی مشروطه را نگه داشت) هرگوشه برنامه‌اش زمینه‌ساز یک جامعه دمکراتیک بود که اگر تاریخ و جغرافیای سیاسی به او و ایران مهربان‌تر می‌بودند در همان نسل پس از رضاشاه در ایران بر پایه‌های استوار شکل می‌گرفت. دشمنان و منتقدان او با ادعای اینکه در پادشاهی‌اش آزادی از ایران رخت بربست نا آگاهی خود را از اسباب دمکراسی به نمایش گذاشتند. آن دشمنان و منتقدین یا مانند مارکسیست ـ لنینیست‌ها دمکراسی را دشمن می‌داشتند، یا خود پس از رسیدن به قدرت، نمایشی از درک مفهوم و وفاداری به اصول دمکراسی لیبرال ندادند. دو مانع ساختاری عمده دمکراسی در ایران ”روحانیت” شیعه و خان‌های فئودال بودند که سیاست‌های رضاشاهی به برچیدن و ناتوان کردن‌شان اولویت داد؛ بقیه‌اش از نبود زیرساخت‌های اجتماعی و اقتصادی لازم یک جامعه نوین می‌آمد که برای پیشبرد آگاهی دمکراتیک و برپائی سازمان‌های مدنی ضرورت دارد و او پایه‌اش را ریخت.
ما در اینجا از سده بیستم می‌گوئیم ولی در تاریخ ایران چند فرمانروا را می‌توان نشان داد که چنان دید گسترده‌ای را باچنان انرژی نامحدود همراه کرده باشند؟ اینکه رضاشاه سرمشق نزدیک ترکیه و سرمشق دورتر اروپا را دربرابر داشت از اهمیت نوآوری‌های‌ش نمی‌کاهد. فاصله میان آرزوهای‌ش برای ایران و امکانات ناچیزش چندان بود که می‌توان درباره آن مزیت مبالغه نکرد؛ همچنانکه می‌توان با چشم‌پوشی بیشتری به محدودیت‌های آشکارش نگریست. او نتوانست احترام و ستایش درخور خدمات حیاتی‌اش را به ایران بدست آورد و همه گناه خودش بود. برعکس، کارنامه‌‌اش مایه کشاکش تازه‌ای در سیاست ایران شد که تا امروز کشیده است. خشونت و قدر نشناسی‌اش نگذاشت چنانکه بایست از خدمات سرامدان سیاسی و روشنفکرانی که به اندازه خود او سرسپرده برنامه نوسازندگی میهن بودند برخوردار شود. پایان غم‌انگیزش، بیش از خود او برای ایران، که هیچ ناگزیر نمی‌بود پرده سیاهی بر یک دوره کوتاه سرشار از سازندگی کشید که پس از سه نسل دارد اندک اندک در خود ایران کنار می‌رود. ولی او در یکی از حساس‌ترین دوره‌های تاریخ جهان و ایران با سپردن نخست‌ وزیری به نامناسب‌ترین کسی که می‌توانست بیابد آن بدبختی را اجتناب‌ناپذیر کرد. خود او چنانکه در بحران نفتی 1933 و پس از یک اشتباه بزرگ و نیز در جریان کناره‌گیری‌اش نشان داد به خوبی می‌توانست واقعیات را دریابد و به ضرورت‌ها گردن نهد و اگر به درستی آگاه‌ش می‌کردند به احتمال زیاد خطر را بر می‌گردانید.
امروز ایرانیان هرچه بیشتری، بویژه در میان آن شصت درصدی که پس از انقلاب اسلامی به جهان آمده‌اند، به گذشته صدساله کشور خود می‌نگرند و فارغ از نبردهای سیاسی نسل پیش از خود، سهم هر دوره و شخصیت تاریخی را ارزیابی می‌کنند. رضاشاه که ایران از دست رفته را به زندگی باز آورد و جنبش مشروطه را در آرمان‌های ترقیخواهانه‌اش تحقق بخشید و بدین ترتیب تاریخ نوین ایران را آغاز کرد با همه کاستی‌های‌ش چهره‌ای هرچه برجسته‌تر می‌یابد؛ برخلاف دیگران نیازی به زیارتنامه خوان و متولی ندارد و به نیروی کارهای بزرگی که تنها از او برآمد در خودآگاهی ملی ایرانیان پیش می‌رود. ایرانی امروزین در نکبت جمهوری‌اسلامی غرق در دلارهای نفتی بهتر می‌تواند ببیند که پدر ایران نوین از کجاها بایست آغاز می‌کرد و با چه دشواری‌هائی روبرو می‌بود.
فوریه 2007

بخش سوم ـ زندگی و مرگ رسانه‌ای زن روزگار ما

بخش سوم ـ زندگی و مرگ رسانه‌ای زن روزگار ما

در واپسین روز ماه اگوست شاهزاده خانم دیانا به مرگی که درخور چنان زندگانیی بود درگذشت. او که زندگی‌ش را بر صفحات رسانه‌ها گذرانیده بود در واقع به دست آنان نیز کشته شد ــ یک فراورده و قربانی رسانه‌ها، چنانکه در همه زندگی کوتاه‌ش بود، از آن هنگام که شانزده سال پیش با ازدواج با ولیعهد بریتانیا چشمان مردمان را به خود کشید.
پدیده‌های رسانه‌ای در زمان ما کم نیستند ــ حتا در عرصه دانش نیز می‌توان به آنها برخورد؛ کسانی که به هر دلیل آماج رسانه‌ها می‌شوند و زندگی و شخصیت‌شان ابعادی به خود می‌گیرد که عموما چندان ربطی به اندازه‌های واقعی‌شان ندارد. شاهزاده خانم دیانا در این میان از بسیاری برجسته‌تر، شگفتاورتر و احترام برانگیزتر بود. اگر مرگ او در سراسر جهان چنان بازتابی یافت و چهل و هشت ساعتی همه خبرها را زیر سایه گرفت، چنانکه خبر دیگری نبود، از آنجاست که هیچ‌کس دیگری چون او برای رسانه‌ها ساخته نشده بود. حتا کندی را نمی‌توان با او برابر شمرد. کندی همان فرمانروائی را بر رسانه‌ها داشت و مرگ‌ش همان تکان را به مردمان داد، و افسانه‌اش سی و پنج سالی بعد هنوز زنده است. ولی کندی بی‌رسانه‌ها نیز کندی می‌بود ــ جوان‌ترین رئیس جمهوری امریکا، مهم‌ترین و نیرومندترین مرد زمان خود. شاهزاده‌خانم دیانا جز خودش تقریبا هیچ نداشت ــ همسر پیشین ولیعهد بریتانیا.
دلارائی، آنچه فرنگی‌ها glamour می‌گویند، البته عامل اصلی در گیرائی شاهزاده خانم بود. کسی نمی‌توانست چشم از او برگیرد. حضور او، حتا بر صفحه رسانه‌ها، دل‌ها را بر روی‌ش می‌گشود، و بیش از مردان، زنان را؛ جاذبه‌ای بود فراتر از کشش معمول زیبائی زنانه، و از دل و روان او بر می‌خاست، که چنانکه در این سال‌های واپسین‌ش بیش از پیش نشان داده شد زیبائی و درخشش استثنائی داشت.
رئیس‌ جمهوری فرانسه او را زن روزگار ما نامیده است. در واقع اگر کسانی بتوانند نمایندگان زن امروزی، زن نوین به شمار آیند شاهزاده خانم از برجسته‌ترین آنان بود. او را به‌سبب کارهای انسان دوستانه‌اش به سزاواری ستوده‌اند. تیمارداری او زندگی هزاران تن را بهتر کرد و اگر عهدنامه منع محدود مین‌های ضدنفر به تصویب رسد (که به عنوان ثنائی به شاهزاده خانم، احتمال تصویب آن پس از مرگ او بیشتر شده است) زندگانی مردمان بی‌شمار دیگری را نیز بهتر و درازتر خواهد کرد. ولی به عنوان یک زن نوین، دستاورد بزرگ او کنترلی بود که بر زندگانی خویشتن یافت.
او بسیار جوا ن بود که به عنوان عروس دربار بریتانیا و شهبانوی آینده زندگی خود را آغاز کرد؛ و اگر فضای دربار اجازه می‌داد شخصیت گرم و مهربان او، مانند چهره و لبخند پرتوافکن‌ش، می‌توانست طبیعت رابطه دربار و مردم را دگرگون سازد و دریچه‌هائی بر آن فضای گرفته که گوئی سال‌های دراز هیچ دری از آن گشوده نشده بود باز کند. او به خوبی توانائی پرکردن جای خالی ملکه مادر سال‌های تیره جنگ را می‌داشت. ولی دست سنگین یک خانواده و یک دربار پادشاهی که اسنوبیسم (افاده در معنی عامیانه آن و نه به معنی والاترش، دیرپسندی) در آن پیکر گرفته است، او را پس زد. شاهزاده‌خانم جوان در زیر آوار شکوه دسترس ناپذیر خیره کننده‌ترین دربار پادشاهی جهان، و در سرداب یک ازدواج نامناسب بی‌مهر دفن شد و در آن پیرامون ناپذیرا چنان بر هر سخن و حرکت خود ترسان بود که توانائی خوردن خوراک روزانه را از دست داد.
اینکه او خود را از زیر بار تحقیر و تمسخر و بی‌اعتنائی شوهر و خانواده و درباریان، و از مرگی که هر روز به او نزدیک‌تر می‌شد ــ مرگ تن و روان ــ رهانید و در برابر همه آنها پیروزمندانه ایستاد از سرگذشت‌های بزرگ روزگار ماست؛ و بیهوده نیست اگر میلیون‌ها زن در هر گوشه جهان به او همچون سرچشمه الهام می‌نگرند. به جای ندیده گرفتن آن ”زن دیگر” و ساختن با جلال خواری‌آور زندگی در کاخ پادشاهی، شاهزاده خانم راه جدائی، و سرانجام طلاق را برگزید که برای کسانی مانند او بی‌سابقه بود و به جای آنکه به گوشه‌ای رود و به آسودگی زندگی خود را بسرآورد به مبارزه برخاست. در برابر قدرت دربار، او رسانه‌ها را داشت و کار را به صفحات روزنامه‌ها و تلویزیون‌ها کشاند. در پرده دری‌های از دوسو شاهزاده خانم بی‌آسیب نماند ولی بیشتر حقیقت وجود خود را به جهانیان شناساند؛ و بیشترین آسیب در آن میانه به دربار خورد. پس از مصاحبه دلیرانه تلویزیونی شاهزاده‌خانم، ملکه ولیعهد را ناگزیر به درخواست طلاق کرد.
آن مصاحبه تلویزیونی اجرائی ماهرانه بود و راه زندگی شاهزاده‌خانم را روشن کرد. از آن مصاحبه زنی بیرون آمد که با بهره تمامی که از ضعف‌های بشری داشت، توانسته بود سرنوشت‌ش را به دست گیرد؛ با ورزش بر ناتوانی جسمی و روحی خود چیره شده بود، و با خدمت به مردم معنائی برای زندگی خود می‌جست. ”می‌خواهم ملکه دل‌ها باشم” اعلامی جسورانه و پیامی سرکشانه به درباری بود که هر روز از مردم دورتر افتاده است و جز در به اصطلاح ”اسکاندال”های زندگی شخصی اعضایش ارتباط و شباهتی با زندگی مردم ندارد.
از آن پس جهان صحنه نمایش زنی شد که نه تنها برای بیماران ”ایدز” پیکار می‌کرد، بلکه به عیادت‌شان می‌رفت و به تن‌شان دست می‌کشید ــ شاهزاده خانمی که یک روز در کنار ”مادر ترزا” در میان بینوایان کلکته بود و روز دیگر پیراهن‌های شب خود را برای کارهای خیریه به مبالغ افسانه‌ای حراج می‌کرد. بیش از همه پیکار مین‌های ضد نفر او بود که به تلاش‌های‌ش ابعاد بین‌المللی داد. او یک تنه بیش از همه رهبران جهان در پیشبرد این پیکار تاثیر کرد. واپسین سفرش، جز یکی دو سفر تفریحی در میانه، به بسنی بود (برای کنفرانسی به همین منظور) که در کنار کامبودیا و افغانستان از کشتارگاه‌های مین‌هاست. در سفر بسنی بود که شاهزاده‌خانم نشان داد ماهیتی بیش از فراورده رسانه‌ها و خوراک شایعه‌سازان است؛ و تلاش‌های انسان دوستانه‌اش از تعهدی برمی‌خیزد که که ارتباطی به امثال دختران شاهزاده موناکو ــ که آنها نیز کارهای انسان دوستانه می‌کنند و به میهمانی‌ها می‌روند و پیوندها و جدائی‌هایشان نشخوار روزنامه‌های بازاری است ــ ندارد.
سفر بسنی درسـت همزمان با انتشار عکس‌هائی بود که شاهزاده خانم را درکنار دوست تازه مصری‌اش در لحظات مهرآمیزترشان نشان می‌داد ــ عکس‌هائی که تا کنون سه میلیون دلار بهره عکاس کرده است. اما به جای اینکه ماموریت شاهزاده‌خانم زیر سایه عکس‌ها و ”اسکاندال” تازه بیفتد، به اصطلاح ”اسکاندال” به پیشبرد امر پیکار با مین‌های ضدنفر کمک کرد. شاهزاده‌خانم با فرمانروائی که بر رسانه‌ها و کارکرد آنها داشت، با حضور احترام‌انگیز خود در کنفرانس، و با ژرفای تعهدش به کاری که در پیش گرفته بود، ابتذال موقعیتی را که برای هر زنی در جایگاه او معذب کننده می‌بود، در خدمت ماموریت خویش قرار داد. او چنان در نقش خود به عنوان ملکه دل‌ها کامیاب شده بود که تجربه‌های عموما ناشادش با مردان و شایعات پایان ناپذیر درباره زندگی خصوصی‌ش ــ که هیچ ربطی به دیگران نداشت ــ لکه‌ای به دامان‌ش نمی‌نهاد. میلیون‌ها تن در چهار گوشه جهان از پول، و از آن مهم‌تر، وقت خود مایه می‌گذاشتند تا از جزئیات زندگی او باخبر شوند ولی تصویری که از او در ذهن داشتند تنها شاهزاده‌ خانم یا زن مشهور دلفریبی نبود که مانند ”هلال عید” شعر اقبال، به ناچار از ”چشم شوق” رمیدن نمی‌توانست و ”از صد نظر به راه” او ”دامی نهاده” بودند.
هنگامی که در کنار دوست مصری‌ش در گریز همیشگی از عکاسان مزاحم کشته شد، پاپ، نگهبان دو هزارساله اخلاق مسیحی و ده فرمان، یکی از ستایش‌آمیزترین بیانیه‌ها را در سوگ او داد. (تلویزیون جمهوری اسلامی در گزارش مرگ زنی که از همه بانوان چادر پوش رهبری آخوندی بیشتر به مردم نیکی کرده است، او را چیزی در حدود ننگ اخلاقی نامید ــ چرا که با لباس شنا به دریا می‌رفت و چرا که تنها مردان حق دارند چنان رابطه‌هائی داشته باشند؛ و او و دوستان مردش هرگز به این فکر نیفتادند که با خواندن چند جمله عربی ظاهر شرعی را نگهدارند.)
***
دربار بریتانیا هرچه هم در بزرگداشت شاهزاده خانم بکند پس از آن حادثه اتومبیل بامدادی در پاریس نفسی به آسایش کشیده است. کسی که هر روز زندگی‌ش چالشی برای کاخ باکینگهام بود، و با فروزندگی‌ش بی رنگی خاندان شاهی را بیشتر به چشم می‌آورد دیگر در میانه نیست. برای ملکه و ولیعهد بسیار ناگوار بود که می‌دیدند شاهزاده خانم پس از بیرون رفتن از خاندان پادشاهی و از دست دادن لقب ”والاحضرت همایون” ــ هرچند پرنسس را نگهداشت ــ از همه آن خاندان ”شاهانه”تر شده است. جائی که او در دل مردمان بی‌شمار برای خود باز کرد رشگ (غبطه) هر پادشاه و ملکه‌ای را بر می‌انگیخت. در مسابقه کینه‌جویانه و بدخواهانه‌ای با ولیعهد (با همه دعوی‌های انتلکتوئلی که دارد) و خاندان ویندسور، او به آسانی و بی کوشش چنان دست بالائی یافت که در هیچ خاندان شاهی جهان مانندی ندارد. برای بسیاری مردم او شاهوارترین شخصیت جهان بود (برای آنکه اسلامی‌ها در تهران به رخ نکشند او مادر بسیار خوبی هم بود و برای کودکان بی‌بهره و بی‌سرپرست فراوانی نیز مادری کرد.) در خود بریتانیا او فرسنگ‌ها از خویشاوندان پیشین خود پیش‌تر بود، و در بیرون محبوب‌ترین سفیر بریتانیا به شمار می‌رفت. ملکه به همین مناسبت در همان نخستین ماه‌های پس از طلاق، سفرها و فعالیت‌های عمومی شاهزاده خانم را محدود کرد، ولی مردم او را می‌خواستند و رسانه‌ها آئینه‌دارش بودند.
اکنون مرگ او فرصتی به پادشاهی توفان‌زده بریتانیا می‌دهد که راهی برای رهائی‌ش بیابد. مشکلی که این پادشاهی با آن روبروست سیاسی نیست. مشکل سیاسی را در سده هفدهم با ”انقلاب باشکوه” و در سده هژدهم با وارد کردن سلسله هانوور از آلمان (لقب ویندسور هشتاد سال پیش به جای آن اختیار شد) و در سده نوزدهم با مردمی کردن دمکراسی بریتانیا گشودند. مشکل این پادشاهی انسانی است؛ زنان و مردانی سر تا پا عادی، مانند همه زنان و مردان دیگر و با همان خون سرخ جوشان، درگیر همان گرفتاری‌ها که زنان و مردان دیگر، چنان می‌زیند که گوئی از نژاد برتری هستند و ”خون آبی” در رگ‌هایشان می‌گردد؛ و چنان از فراز ستیغ شاهانه خود به مردم در آن دامنه‌ها می نگرند که گوئی جانشینان ساکنان اولمپ شده‌اند. در این عصر فرمانروائی رسانه‌ها دیگر نمی‌توان آن فاصله احترام‌انگیز خاندان پادشاهی را با مردم نگهداشت. ”اسکاندال”های زندگی خصوصی شاهان و شاهزادگان امری نیست که پشت دیوارها پنهان بماند. حتا پیش از عصر فرمانروائی رسانه‌ها نیز چندان پنهان نمی‌ماند و به رغم هراس درباریان و نگهبانان حرمت پادشاهی، آسیب چندانی به نهاد پادشاهی نمی‌زد. ادوارد هفتم در همان جهان پایان سده نوزدهم و از هنگام ولیعهدی به شادخواری‌ها و هرزه گردی‌های‌ش در دو سوی کرانه مانش ناماور بود و از پادشاهان محبوب بریتانیا به شمار است. یکی از ”آثار جنبی” هرزه گردی‌های‌ش کمک ارزنده‌ای بود که به ”آنتانت کردیال” بریتانیا و فرانسه کرد که عاملی قطعی در پیروزی جنگ بزرگ بود. (جهان مد نیز تا هنگامی که پارچه طرح ”پرنس دو گال” بر تن مردان و زنان می‌برازد وامدار او خواهد بود.)
***
شاهزاده‌خانم تا بود هر کوشش دربار بریتانیا را برای مردمی شدن، نمایشی و ناخواسته جلوه می‌داد و از آب و رنگ می‌انداخت. اما نمونه او از این پس می‌تواند به دگرگونی این پادشاهی یاری دهد. او نشان داد که عنوان شاهانه می‌تواند نیروی برانگیزاننده برای مردم و در راه مردم باشد. خود او البته پدیده‌ای یگانه بود و هرگز کسی دلفریبی و درخشندگی را چنان ابزار نیرومندی در خدمت هر منظوری نگردانیده است. هیچ کس از خواهر ولیعهد بریتانیا یا همسر احتمالی آینده او (به ویژه آن ”زن دیگر”) چنین انتظاری ندارد. گو اینکه آن زن دیگر خود شخصیتی استوار و با آزرم dignity است و در جنجال میان شاهزاده‌خانم و ولیعهد تنها کسی بود که احترام خود را نگهداشت.
اما همه آنان می‌توانند از شاهزاده‌خانم درگذشته این را بیاموزند که نهاد پادشاهی تنها در خدمت مردم و در کنار مردم می‌تواند معنی و خاصیتی داشته باشد. مردمان بسیار هنوز در پاره‌ای از پیشرفته‌ترین کشورهای جهان پادشاهی را می‌خواهند و در کشورهائی که ”پادشاهی‌های دوچرخه” دارند بیشتر می‌خواهند. (پادشاهی‌های دوچرخه را به پادشاهی‌های هلند و اسکاندیناوی می‌گویند که در آن پادشاه و ملکه پرهیزی ندارند که با دوچرخه به خیابان بروند و فرزندان خود را به آموزشگاه‌های عمومی بفرستند.) از پادشاهی‌ها آنچه ماندنی است پادشاهی‌های نمادین و تشریفاتی است ــ بی‌هیچ مداخله‌ای در سیاستگزاری و اجرا. ولی حتا پادشاهی‌های نمادین که مانند بریتانیا در انزوای باشکوه خود همه در تجمل و تشریفات و آئین‌ها خلاصه شوند دربرابر فشار زمان تاب نخواهند آورد. در زیر تشریفات و آئین‌ها و تجملات، زنان و مردان واقعی، ساخته از پوست و گوشت و عصب وسوسه پذیر و فاسد شدنی قرار دارند و ترکیب اینها با رسانه‌های پر فروش بازاری ــ چنانکه در بریتانیا می‌بینیم ــ ویرانگر است. پادشاهی بریتانیا این بدبیاری را داشت که رویاروی هماوردی چون شاهزاده‌خانم افتاد که فضیلت‌های کهن مهربانی و دلپاکی را با استادی در بکارگیری رسانه‌های نوین همگانی درهم آمیخت و در خدمت یک شــخصیت عمومی نـهاد که گوئی هر جزء آن
برای افسون کردن توده‌ها بویژه جوانان و زنان ساخته شده بود.
نهاد پادشاهی در جامعه دمکراتیک اساسا یک موضوع روابط عمومی است و رسانه‌ها و رابطه رسانه‌ها با آن، بخش بزرگی از کارکردش را می‌سازد. (پادشاهی اسپانیا و از آن بیشتر تایلند، استثناهائی بر این قاعده‌اند و با جا افتادن دمکراسی در آن کشورها نقشی مانند دیگران می‌یابند.) خاندان‌های شاهی در اروپا استراتژی‌ها و موقعیت‌های گوناگون دارند. یکی مانند بریتانیا از این رابطه زخم خورده و سرگشته بدر می‌آید. دیگری مانند موناکو به جنجال‌های بازاری زنده است و هر ”اسکاندال” جان تازه‌ای بدان می‌بخشد. پاره‌ای خاندان‌های شاهی نیز گریختن از برابر مردم را ترجیح می‌دهند ــ هرچه بیشتر به زندگی خود پرداختن؛ شاهانه بودن و در برکناری بی بازتاب عادی‌ترین زندگانی‌ها پناه جستن. ولی این استراتژی نسخه‌ای برای برکناری در معنای فراخ‌تر است. پادشاهی کار مشخصی در یک نظام دمکراتیک ندارد؛ اگر می‌خواهد سودمند باشد می‌باید کار خود را با مردم بگذارد؛ و اگر نمایندگان‌ش از مردم، از توجه عموم بگریزند خود را چشم پوشیدنی‌تر خواهند کرد. اما با مردم و در توجه مردم بودن به مفهوم سیاسی دشوارترین کارهاست. می باید دل سپردگی dedication و راست کرداری داشت؛ و سخن از دل و مغز گفت ــ دستکم یکی از آنها.
در آنجا که پای برانگیختن توجه مردمان در میان باشد کمتر نهادی می‌تواند با پادشاهی پهلو زند. کشش پادشاهی نیازی به موضوعissue های مهم، گزینشهای حیاتی و بحرانها ندارد که سیاستگران را در افکار عمومی به پایگاه ستارگان سینما و قهرمانان ورزشی بالا میبرد. کشش در خود مقام است و هرکس با آن یکی شناخته شود؛ توجهی خود به خود است که میتواند ستایش یا نکوهش برانگیزد و به بی‌اعتنائی و دشمنی بینجامد ــ بی‌اعتنائی و دشمنی که باز لزوما ارتباطی به موضوع‌های مهم و گزینش‌های حیاتی و بحران‌ها ندارد و بیشتر مربوط به عوامل شخصی است. در سال‌های اخیر شاهزاده خانم از سوئی و بیشتر اعضای خاندان ویندسور از سوی دیگر گوشه‌هائی از قدرت و آسیب‌پذیری پادشاهی را در یک جامعه امروزی نشان دادند.
سودمندی‌های مرگ شاهزاده‌ خانم برای دربار بریتانیا چنان آشکار است که علاقه‌مندترین صاحب‌نظران جهان سومی را به ورزش ملی یافتن دست توطئه‌گر، بی‌هیچ پژوهش و در یک نظر، برانگیخته است. مهم‌ترین روزنامه‌نگاران مصری در پیشاپیش افکار عمومی و در روزنامه‌های نیمه‌رسمی و جدی، هنوز چند ساعتی از انتشار خبر تصادف اتومبیل در پاریس نگذشته، به کشف و شهودی که جهان سومی‌ها بدان آراسته‌اند اعلام کردند که شاهزاده‌خانم و دوست مصری‌ش به دستور دربار بریتانیا و به دست عوامل بریتانیا کشته شده‌اند. بر این کشف بزرگ دلیلی بیش از این لازم دانسته نشد که شاهزاده‌خانم بیش از هر کسی از زمان کرامول به پادشاهی انگلستان آسیب زده است؛ و از آن بدتر دربار بریتانیا نمی‌توانست یک ناپدری مصری را برای ولیعهد آینده بریتانیا برتابد؛ آن دو برای دربار خطرناک شده بودند و خطر را، چنانکه در نظریه‌های توطئه پیش می‌آید، به یک اشاره برطرف کردند. جزئیات فراوان و عموما ناممکن اجرای چنین طرح‌هائی اصلا در شمار نمی‌آیند که کسی لحظه‌ای به آنها بیندیشد. (طرفه اینکه در میان ایرانیان نیز، که طبعا همان علاقه مصریان را به موضوع ندارند ولی همان ”سیندروم” دامنگیرشان هست، این نظر هوادارانی دارد. آنها نیز در چشم بهم زدنی به حقیقت دلخواسته دست یافته‌اند.)
مصریان هم مانند ایرانیان و بسیاری دیگر در جهان سوم حافظه‌های گزینشی نیرومندی دارند. دربار بریتانیا زمانی اختیارات فراوان داشته است و دستگاه اطلاعاتی بریتانیا تا همین اواخر از کارهای پوشیده و نیمه پنهان بسیار در خاورمیانه برآمده است. زمان‌هائی بود که می‌شد با دستکاری در ضرب‌المثل مشهور، در زیر هر تخت (که به حساب می‌آمد) ماموری یافت. زمان‌هائی بود… ولی امروز زمان دیگر است. با اینهمه ”روشنفکر” و صاحب نظر جهان سومی آسان‌تر می‌یابد که در همان زمان‌ها که بود بسر برد ــ بی خبر از پژوهش و آسوده از اندیشیدن. چرا که او ذهن استدلالی توانائی دارد که از مشاهده و استقراء و تجربه بی‌نیازش می‌کند.
***
کمتر رویدادی، حتا غم‌انگیز، بی‌بهره از عنصر طنز و طعنه irony است. در مرگ شاهزاده‌خانم جملگی انگشت‌های اتهام را به سوی روزنامه‌های بازاری نشانه گرفتند، به ویژه عکاسان مزاحم (که اصطلاح ایتالیائی paparazi (مزاحم خیابانی) را درباره‌شان بکار می‌برند.) این عکاسان کاری جز آن ندارند که چهره‌های شناخته را از گونه معین دنبال کنند و عکس‌هائی هر چه خصوصی‌تر بهتر، از آنها بگیرند و آن روزنامه‌های بازاری به این عکس‌ها و داستان‌ها زنده‌اند. در هر‌جا فریاد اعتراض برخاسته است که می‌باید جلو ”پاپاراتزی” و روزنامه‌های بازاری را گرفت که به زندگی خصوص اشخاص کاری نداشته باشند و مزاحمت نکنند. ولی همان مردم هر روز و هر هفته سیل‌آسا به روزنامه فروشی‌ها می‌ریزند و روزنامه‌های بازاری را برای همان عکس‌ها و داستان‌ها می‌خرند؛ و آن چهره‌های شناخته در ته‌ دل خود بسیار سرخورده خواهند شد اگر از این پس خیل عکاسان (تقریبا)هر حرکت آنان را دنبال نکنند و رسانه‌ها دست از گریبان‌شان بردارند.
ژوئن 1998

داريوش همايون زنده‌ از پس مرگ، در پيش مرگ، آرش جودکی

او که در مرگی که آزموده بود مرگ همگانی را می‌ديد در پیِ پر‌و‌بال دادن به «شايدبود»هايی همگانی رفت که همان مرگ چشمش را بر آنها گشوده بود. در اين راه هوشِ همايون او را از همه پيشتر می‌بُرد اما اين پيشروی را دستمايه فخرفروشی به ديگران نمی‌کرد بلکه با زبان فاخرش از آن سرمايه‌ای همگانی می‌ساخت.

ادامه‌ی مطلب

بخش سوم ـ آرزو های خوش برای جمهوریخواهان

بخش سوم ـ آرزو های خوش برای جمهوریخواهان

همایش جمهوریخواهان در برلین فرصت مهمی است. این همایش می‌تواند نوعی هماهنگی و رابطه سازمانی میان گروهی از جمهوریخواهان، شامل پاره‌ای سازمان‌های سیاسی، پدید آورد که در پیکاری که برای پایان دادن به جمهوری اسلامی ــ نام‌ش را هرچه بگذارند ــ درگرفته است جای شایسته‌اش را داشته باشد؛ می‌تواند بخش مهمی از جمهوریخواهان را رسما در کنار جمهوریخواهان درون رژیم، به عنوان ”جایگزین” جمهوری اسلامی” قرار دهد و از مبارزه مردم ایران کنار بگذارد؛ و می‌تواند در میان اختلافات گوناگون بر سر رویکرد به جمهوری اسلامی پایان یابد ــ چنانکه در پیش هم شده است.
جمهوریخواهان چه در درون و چه بیرون ایران فراوان‌اند و گروهی از بهترین مبارزان در صف آنها جای دارند ــ زنان و مردانی که هر نظام سیاسی آینده از نبودشان زیان خواهد کرد. مشکل‌شان این است که نه تنها یک نشانی ندارند، یک تعریف هم از جمهوریخواهی نداده‌اند که بیرون از خودشان کسی را جلب کند. کسی نمی‌داند برای گفتگو، چه رسد به همکاری، به کدام تکه جمهوریخواهان رجوع کند و اگر از یک ایرانی معمولی پرسیده شود که جمهوریخواه کیست؟ بهتر از این پاسخی ندارد که جمهوریخواه دشمن یا دست‌کم مخالف پادشاهی و به ویژه پهلوی است. بسیاری جمهوریخواهان خود به این دو کوتاهی پی برده‌اند و گردهمائی‌های پیاپی آنان کوششی برای برطرف کردن این کوتاهی‌هاست.
این جمهوریخواهان با در نظر گرفتن دشواری‌های کمرشکن پایه‌گذاری و بویژه نگهداری یک ساختار حزبی، حتا جبهه‌ای از خودشان، نخست درپی یافتن تعریفی از جمهوریخواهی برآمده‌اند. تعریفی که یافته‌اند یک تعریف رادیکال است که جا برای بیشتر خواستن نمی‌گذارد. (در تعریف رادیکال می‌توان تعبیر همه یا هیچ را بکار برد: همه چیز در یک‌سو.) جمهوری چنان ایدئولوژی و برنامه سیاسی است که هر چه دمکراسی و ترقیخواهی و حقوق بشر و عدالت اجتماعی را دربر می‌گیرد. جمهوریخواه همین بس که خود را چنان بنامد و خودبخود پای در بالاترین طبقات انسانیت می‌گذارد. در یافتن این تعریف، بیش از یک گوشه چشم به پادشاهی بوده است: آنچه خوبان همه دارند جمهوریخواه تنها دارد زیرا پادشاهی یا سلطنت، تجسم واپسماندگی و دیکتاتوری و فساد و تجاوز است. اگر چنین باشد به آسانی می‌توان با نفی پادشاهی، همان جمهوریخواه رادیکالی شد که در تعریف آمده است. عجب نیست که انسان به یاد استدلال رادیکال دیگری می‌افتد: درست مانند خمینی که می‌گفت چون مردم مسلمان‌اند، و چون ”علما؟“ جانشین پیغمبر و امامان‌‌اند پس جز خوبی از آنها بر نخواهد آمد و حکومت اسلامی به تصدی ولایت فقیه ”مجمع خوبی و لطف” خواهد بود.
به خوبی امکان دارد که جمهوریخواهانی که به تصادف و هر که توانسته به همایش رفته است، مجمع خوبی و لطف شعر حافظ باشند. ولی تعریف باید مرز داشته باشد و برای دیگرانی هم که ممکن است به افتخار جمهوریخواهی برسند جا بگذارد. ما به اینهمه جمهوریخواهان در کشورهای عربی و افریقائی و پاکستان و قفقاز و آسیای مرکزی و تا این اواخر اروپای خاوری و امریکای لاتین کاری نداریم. اما آن جمهوریخواهان وطنی که پرسیدن نظر مردم را لازم نمی‌دانند؛ یا همه‌پرسی سال 1358/1979 جمهوری اسلامی را برای همیشه کافی می‌شمارند؛ یا مخالف شرکت هواداران گرایش معینی در هر رای‌گیری هستند؛ یا در ائتلاف با ملی مذهبی‌ها مشکلی نمی‌بینند (با همه تاکید بر عرفیگرائی و حقوق بشر) ممکن است در این تعریف رادیکال و ساده‌انگارانه جمهوریخواهی نگنجند.
تا کنون برای چنان کسانی مانعی نبوده است ولی اگر جمهوریخواهان می‌خواهند از کمترینه رابطه تشکیلاتی برخوردار شوند ناگزیر از مرزبندی خواهند بود، و مرزبندی با نزدیک‌ترها فوریت بیشتری می‌یابد. ما خود این را تجربه کرده‌ایم. هواداران پادشاهی طیف گوناگونی هستند و ما بجای دربرگرفتن همه آنها مرزی میان کسانی که در چهارچوب فکری مشروطه‌خواهی می‌گنجیدند با دیگران کشیدیم. دشمنی‌ها با ما به حدود هیستریک رسید و هنوز بقایای‌ش هست، ولی حزب در بیرون باورپذیرتر شد چون به یک زبان سخن می‌گفت و در درون با انضباط‌تر و موثرتر شد چون پیوسته برای نگهداشتن عناصر ناسازگار، ناگزیر از مصالحه اصول خویش نمی‌بود. هنگامی که یک گرایش سیاسی نشانی معینی می‌یابد ــ در این مورد جمهوریخواهان ــ زیر یک عنوان کلی مانند جمهوری که از سویس تا سوریه را دربر می‌گیرد، نمی‌توان هم سویس و هم سوریه را نمایندگی کرد. جمهوریخواهانی که گرد هم می‌آیند ناچار به سویس نظر دارند و اگر در سخن خود جدی باشند ناگزیر جمهوری را نه به نام، بلکه با تاکید بر ویژگی‌های‌ش تعریف می‌کنند. منظور از ویژگی‌ها صفات ظاهری مانند چگونگی انتخاب ریاست جمهوری یا حتا اختیارات او نیست. منظور، نظام سیاسی است که شکل جمهوری یافته است.
در اینجا به بحث چندین ساله خود با جمهوریخواهان می‌رسیم. جمهوری هیچ اشکالی ندارد و یک صورت دیگر نظام حکومتی است مانند هر شکل دیگر حکومت؛ ظرفی است که نظام سیاسی و روابط قدرت در آن می‌ریزد؛ درست مانند پادشاهی. موضوع مهم محتوای ظرف است که شکل ظرف را نیز تغییر می‌دهد. جمهوریخواهان عموما همه بر نام تکیه می‌کنند؛ نه اکثریت جمهوری‌های دیکتاتوری را در جهان به روی خود می‌آورند، نه اکثریت پادشاهیهای دمکراتیک را. مانند چپگرایان که شصت هفتاد سالی طول کشید تا سوسیالیسم واقعا موجود را بشناسند آنها نیز به جمهوری و پادشاهی واقعا موجود کاری ندارند. نمی‌گذارند واقعیات مزاحم، آسودگی خاطرشان، و تصمیمی را که پیشاپیش گرفته‌اند برهم زند. در استکهلم یا لندن نشسته‌اند و از دیکتاتوری رژیم پادشاهی داد سخن می‌دهند.
این آسودگی خاطر تا وقتی پای مشروطه‌خواهان در میان می‌بود می‌توانست نگهداشته شود. مشروطه‌خواهان از پادشاهی دفاع می‌کنند و پادشاهی بنا بر تعریف، و بی‌ارتباط به واقعیات عینی حتا در سوئد و بریتانیا، با دیکتاتوری و هر چه بدی در جهان است یکی است. همکاری با مشروطه‌خواهان خارج از موضوع است ــ هرچه افکار عمومی ایرانیان اصرار داشته باشد و هرچه در بیرون ایران از پراکندگی مخالفان رژیم گله کنند. تا اینجا مسئله‌ای نیست و مشروطه‌خواهان می‌توانند شانه‌ای به تاسف بالا اندازند و به راه خود بروند. ولی اگر قرار همکاری با ملی مذهبی‌ها که سراپا جمهوریخواه‌اند به میان آید از ادعاهای دمکراسی و حقوق بشر و عرفیگرائی چه خواهد ماند؟ آیا در آن صورت نیز می‌توان جمهوریخواهی واقعا موجود را نادیده گرفت؟
***
اصرار جمهوریخواهان به اینکه خود را در مخالفت (دشمنی؟) با پادشاهی تعریف کنند آنان را بایک دشواری نالازم روبرو کرده است. جایگاه یک پادشاهی دمکراتیک، در بحث سیاسی و در عرصه سیاست دست از آنها بر نخواهد داشت. ناممکن شمردن پادشاهی دمکراتیک شوخیی است که تنها در محافل بسته جمهوریخواهی خریداری دارد. در سیاست، حتا سیاست سراپا آلوده و ناسالم ما، با وانمود سازی و ادعا تنها تا اندازه‌ای می‌توان رفت. یک گرایش سیاسی می‌باید توانائی متقاعد کردن ناباوران را داشته باشد. برای خود و با خود سخن گفتن برای وقت‌گذرانی خوب است که بیست و چند سالی برای گروه‌های بسیار بوده است. پادشاهی دمکراتیک، پادشاهی پارلمانی در ایران، هم ممکن است هم زمینه دارد؛ چنانکه جمهوری پارلمانی نیز هم ممکن است هم زمینه دارد (قلم به دلائل آشکار بر جمهوری دمکراتیک نمی‌گردد.)
راهی که برای برطرف کردن این مشکل یافته‌اند ادعای ناممکن بودن آمیزه پهلوی و دمکراسی است. می‌گویند سلسله پهلوی دمکرات نبوده است و اگر باز گردد بزودی به اصل باز خواهد گشت. امکان و حتا احتمال درآمدن پادشاهی از سر گرفته سلسله پهلوی را، مانند امکان و احتمال درآمدن رژیم جمهوری، به دیکتاتوری نفی نمی‌توان کرد. ضعف و فسادپذیری انسانی اندازه گرفتنی نیست. همانگونه که پادشاه، هر پادشاهی، را گرد می‌کنند و او را به ابرمرد می‌رسانند، رئیس‌جمهوری را در نظام جمهوری ریاستی presidential مانند امریکا و تا حدودی فرانسه، به پیشوا و رهبر فرهمند بالا می‌برند و مقامش را مادام‌العمر می‌سازند و به این بس نکرده در خانواده‌اش موروثی می‌کنند؛ و در جمهوری پارلمانی به معنی اخص، مانند آلمان وایمار، راه را بر کودتای مردان نیرومند، و فرماندهان ارتشی می‌گشایند تا ”نظم و قانون را برقرار، و کشور را از سیاست‌پیشگان فاسد پاک” کند.
ادعای اینکه جامعه ایرانی برای دمکراسی آمادگی دارد و تنها در صورت بازگشت سلسله پهلوی با خطر دیکتاتوری روبرو خواهد بود همان اندازه متقاعد کننده است که در لندن نشستن و از استبداد شاهی دم زدن. اگر پادشاهی پهلوی با اقتدارگرائی آمیخته است کدام گرایش سیاسی ایران است که پیشینه اقتدارگرا نداشته باشد؛ و اگر جمهوری دربرابر دیکتاتوری مصونیت دارد چرا ”بهار آزادی” به تابستان نکشید؟ این حقیقت را می‌باید پذیرفت که در جامعه ما خطر دیکتاتوری هست و در هر صورت هست و علت‌ش هم این است که بیشتر مدعیان دمکراسی هنوز به هسته اصلی دمکراسی نرسیده‌اند که پذیرفتن شکست در یک رقابت آزاد است. شکست خورده یا شکست خورنده (آنکه احتمال شکست می‌دهد) یا آزادی را قبول ندارد یا رقابت را یا اصلا حق و موجودیت برنده را.
هواداران جمهوری اکنون که به سامان دادن خود افتاده‌اند که بسیار ستودنی است و آرزوهای خوب مشروطه‌خواهان، همراه‌شان است بد نیست به مسئله دمکراسی در ایران بیشتر بپردازند. برقراری و نگهداری دمکراسی در ایران به نظام ارزش‌ها بستگی دارد و نظام ارزش‌ها به نهادها و این هردو به زنان و مردانی که به موقعیت و تصویر کلی دست‌کم همان اندازه بیندیشند که به جایگاه خود (یا به جایگاه هماوردان خود که در جامعه‌های تنگی مانند ایران اهمیتی گاه بیشتر دارد.) نظام ارزش‌های دمکراتیک، آماده در دسترس ماست و هیچ ضرورتی به در آوردن آنها از ارزش‌های اصیل ملی مذهبی‌ها و اسلامیان دمکرات نداریم. نهادهای دمکراتیک، احزاب و انجمن‌ها و جامعه مدنی بطور کلی است، که می‌باید بسازیم. این نهادها تنها در صورت همزیستی و آمادگی برای دفاع از ارزش‌ها و ایستادگی دربرابر هر تجاوزی اگر چه از سوی خودی‌ها، به حال دمکراسی سودمند خواهند بود و اگر تنها به منافع صنفی و گروهی بیندیشند اسباب دست نیروهای اقتدارگرا یا توتالیتر خواهند شد.
با نام جمهوری حتا دمکراسی، آزادی به جامعه‌ای که حاضر است برای شکست دادن رقیب، یا در بدترین صورت‌ش دشمن، کشور‌ش، حتا خودش، را نابود کند نخواهد آمد. کسانی که به نام دمکراسی نیز نمی‌توانند در زیاده‌روی‌ها و کوتاهی‌های پیشین خود دستی ببرند و هر انتقاد از خود واقعی را پایان زندگی سیاسی خویش می‌شمرند چگونه خواهند توانست دمکراسی را به ایران ببرند و از آن دشوارتر، نگهدارند؟ کسی که نمی‌تواند خود را اصلاح کند اگر به قدرت برسد یک راه بیشتر در پیش نخواهد گرفت: زور خواهد گفت و پدیده‌های واقعا موجود را با فشار و تهدید خواهد پوشاند. در اینجا روی سخن تنها با جمهوریخواهان نیست. در بسیاری هواداران رژیم پادشاهی نیز این بی‌میلی یا هراس از روبرو شدن با گذشته خود به توقف اندیشه و بی‌اثری انجامیده است ــ بی‌اثری حتا در ترور شخصیت که زمانی نقطه قوت آنان می‌بود.
اگر ما بیش از بیست سال است هماوردان و مخالفان خود را فرا می‌خوانیم که در عین مخالفت و رقابت، در یک چهارچوب دمکراتیک، برای دفاع از همان ارزش‌ها و نهادها با ما همراه شوند، از آنجاست که می‌خواهیم گام به گام پرورش دمکراتیک خود را پیش ببریم و زمینه دمکراسی را از هم‌اکنون آماده‌تر سازیم؛ از آنجاست که می‌دانیم در زیر پوست بیشتر ما طبیعت مستبدی نهفته است که به هیچ قاعده بازی گردن نمی‌نهد.
***
در رسانه‌های چاپی و الکترونیکی چپگرایان به پاره‌ای رسانه‌های سلطنت‌طلب حملات سخت می‌کنند که پیام‌آوران استبدادی تازه‌اند و تخم نفرت و دشمنی می‌پراکنند. اگر نویسندگان آن مقالات در یک سونگری و خشم و نفرت جوشان خود روی دیگر همان سکه نمی‌بودند سخن‌شان پذیرفتنی‌تر می‌شد. ولی این حقیقتی است که ما در بیرون در هر دو سوی طیف سیاسی با عناصری سروکار داریم که در روحیات و طرز تفکر خود تفاوتی با حزب‌الله ندارند؛ از همه طلبکارند؛ هیچ تفاوتی را، چه رسد به مخالفتی، بر نمی‌تابند و هرکه را با آنها نیست جنایتکار و مزدور و خائن می‌نامند. درجه بی‌مدارائی و دشمنی با دگراندیشان در این محافل چندان است که مبارزه با جمهوری اسلامی را نیز زیر سایه می‌برد.
آن رسانه‌ها لابد اعتنائی به احساسات نامساعدی که ــ از نگرانی گرفته، تا بیشتر، دشمنی ــ در بخش‌های بزرگی از بینندگان خود بویژه در ایران بر می‌انگیزند ندارند یا نمی‌دانند که چگونه بخش مهمی از محبوبیت موضوع ستایش خود را ناچیز کرده‌اند. آنچه مسلم است به یک منظور خود رسیده‌اند و امکان همراه شدن دگراندیشان را با موضوع ستایش خود اگر از میان نبرده، دست‌کم به کمترینه رسانده‌اند.
‌یک نشانه رشد سیاسی مردم ایران در دو دهه گذشته این است که، توانائی آنان برای حکومت بر خود هرچه باشد، دربرابر هر گرایش فاشیستی حساسیت یافته‌اند. بلندگوهای خون و کشتار و دشمنی و شکار جادوگران و خودی و غیرخودی کردن جامعه می‌توانند مردم را سرگرم کنند ولی از بسیج آنان برنمی‌آیند. حتا سیاست‌های توده‌گرا، (پوپولیستی) طبقه متوسط ایران را، که لایه اجتماعی مسلط است و بهتر از همه خود را بیان می‌کند، بدگمان می‌سازد. آن قدر با عواطف مردم بازی شده است که ”شعور بجای شعار” از دهان آنها نمی‌افتد. با اینهمه از تقویت گرایش‌های دمکراتیک نمی‌باید فروگذاشت. دمکراسی مانند دوستی است؛ در بهترین حالات نیز نیاز به مراقبت دارد. حتا در پیشرفته‌ترین و پر‌تجربه‌ترین کشورها روحیه دمکراتیک پیوسته در مخاطره است. چرچیل بیهوده نمی‌گفت که دمکراسی بدترین حکومت است به استثنای همه بقیه.
ما اگر در کشورهای دمکراسی لیبرال و دور از وسوسه قدرت در دسترس، نتوانیم یکدیگر را تحمل کنیم و بر اموری که همه به آن باور داریم یا ادعا می‌کنیم باور داریم، همرای شویم چگونه به دمکراسی خواهیم رسید؟‌ ما دیده‌ایم که چهره‌های گوناگون فاشیسم ‌تا کوچک‌ترین دریچه فرصتی باز می‌شود از هر سو خودنمائی می‌کنند. با چنین خطر آشکار دشمنان دمکراسی تنها با نیرو دادن به جبهه دمکراسی که رادیکال‌ها را از چپ و راست بی‌اثر خواهد کرد می‌توان درافتاد. آیا می‌پندارند که نام جمهوری، باطل‌السحر سنت دیرپای پیشواپرستی خواهد بود؟ می‌گویند باید به مردم امید داد ولی مردمی که از کوشندگان سیاسی خود بجای رهبری، سیاستبازی می‌بینند؛ و بجای اندیشه روشن و جسورانه، زبان‌آوری و بندبازی‌های معنی شناسی (سمانتیک) تحویل می‌گیرند چه امیدی پیدا خواهند کرد؟ اندک اندک بحث سیاسی میان ما به مباحث اسکولاستیک شباهت یافته است و اندیشه و عمل سیاسی درچنگال بلاغت سوفسطائی افتاده است.
در برلین شاید آن گروه جمهوریخواهان که از چرخیدن به دور خود خسته شده‌اند بتوانند
برای این مسائل راه‌حلی بیابند. بزرگ‌ترین مانع آنان پراکندگی و عادت به تکروی نیست؛ مشکل بزرگ‌تر، دست نه چندان ناپیدای جمهوری اسلامی است که از ده سال پیش در میان عناصر موثری از جمهوریخواهان درکار است و آنان را بی حرکت می‌کند. ده سال پیش سران نهضت آزادی بودند که پیغام می‌آوردند و نوید و هشدار می‌دادند: نوید اینکه قدر همکاری‌های دوران انقلاب شناخته است و هشدار اینکه به غیرخودی‌هائی که هیچ بختی ندارند نزدیک نشوید. پشت سر این مانوور، البته رفسنجانی بود که شعار میانه‌روی و عملگرائی و سازندگی‌اش ــ سازندگی شامل آدمکشی‌های زنجیره‌ای ــ برای بی‌اثر کردن کسانی بس می‌بود. ما به صراحت از سرورانی در جمهوریخواهان شنیدیم که نمی‌خواهند فرصت بازگشت به ایران و شرکت در فرایند سازندگی را در شرایطی که انقلاب به مرحله پختگی و ”ترمیدور” رسیده است فدای نشست و برخاست با ما ”پاریا”های ضد انقلاب کنند.
آن وعده‌های دلالان سیاسی نهضت آزادی بیهوده ماند و خودشان نیز بی‌مصرف و دور انداخته شدند. سپس دوم خردادی‌ها آمدند که برای بسیاری در بیرون به نظر می‌رسید بازوی درونی اصلاحات هستند، و از جمهوریخواه و مشروطه‌خواه برای بازگشت به ایران و گشودن دفتر در تهران نوبت گرفتند. انتخابات پیاپی با شرکت میلیون‌ها رای دهنده بهانه بسیار خوبی برای نزدیک شدن هرچه بیشتر به بخش آبرومندتر رژیم به دست داد. امروز با آنکه دوم خرداد در چشم مردم به همان بی آبروئی جناح دیگر است باز سخنرانی‌های گاهگاهی در مجلس به عنوان دلیلی برای شرکت در انتخابات عرضه می‌شود. می‌گویند کاری نکنید که انحصارگران همه قدرت را در دست گیرند (کدام قدرت مانده است که گرفته شود؟) اما با همه دلبستگی کسانی به دوم خرداد به نظر نمی‌رسد که چسبیدن به آن و به فرایند بیهوده (و این بار زیان‌آور انتخاباتی) بختی داشته باشد.
تازه‌ترین پرده این درام با شرکت مشکوک‌ترین عوامل رژیم بازی می‌شود. به جمهوریخواهان بیرون پیام می‌فرستند که راه برای پیوستن به جمهوریخواهان درون باز است؛ بیائید برای جمهوری که نام‌ش به تنهائی برای رستگاری دو جهان بس است همکاری کنیم. یک صدا یادآور می‌شود که فراموش نکنند قدرت در کجاست و جمهوریخواهان نمی‌باید کاری به اسلام در حکومت نیز داشته باشند.‌ صدای دیگر تکیه را بر جمهوریت نظام می‌گذارد. یکی می‌گوید اجازه دارید از ما پشتیبانی کنید. دیگری نغمه جایگزین (آلترناتیو) جمهوریخواه جمهوری‌اسلامی را سر داده است. ــ هردو در جهت نگهداری نظام در شرایطی که دورنمای سرنگونی را در افق می‌بیند.
آنچه نغمه ”جایگزین” را برای گوش‌هائی در برلین مقاومت‌ ناپذیرتر می‌کند نوید اصلاحات گام بگام و مسالمت‌آمیز است. چه دورنمائی بهتر از همدستی با کسانی که می‌توانند از درون جمهوری اسلامی برای جمهوری‌تر کردن‌ش کار کنند و دست‌کم می‌گویند آماده‌اند به بخشی از بیرونیان نیز خلعت ”خودی” بپوشانند؟ در برلین برخورد میان این گروه و کسانی که گوششان از اصلاح رژیم اسلامی پر شده است و می‌دانند که همه فراخوان‌ها از درون برای استفاده ابزاری از بیرونیان و برطرف کردن نیاز فوری انتخاباتی است، اجتناب‌‌ناپذیر خواهد بود، زیرا انتخابات مجلس نزدیک است و موضعگیری در این مسئله، به دامنه‌های گسترده‌تری خواهد رسید.
همایش در برلین نمی‌توانست در وقتی بهتر از این برگزار شود. گاه آن است که با شهامت‌ترین جمهوریخواهان از قالب سیاستباز بدر آیند زیرا امروز مردم به رهبری نیاز دارند، رهبری نه به معنی دعاوی ظاهری و نه چندان با پشتوانه آن، بلکه به معنی روشن کردن تاریکی‌ها و هموار کردن دست‌انداز راه‌ها. می‌باید امیدوار بود که در بحث این مسائل حساس، پراکندگی بیشتر نشود و جمهوریخواهان بتوانند صفی یکپارچه‌تر برای پیکار در کنار مردم بیارایند.
ژانویه 2004

بخش سوم ـ ژئوپلیتیک تازه ایران

بخش سوم ـ ژئوپلیتیک تازه ایران

تا بیست سالی پس از انقلاب اسلامی، بخش بزرگی از طبقه سیاسی ایران در ضد اسرائیلی بودن آشکار و ضد یهودی بودن نهانی خود، به نگرش خاور میانه‌ای نزدیک بود، بی آنکه هیچ رابطه استواری با جهان عرب داشته باشد. آن طبقه سیاسی، خاور میانه‌ای بود، به معنی مظلومیت همراه با احساس برتری؛ و انداختن مسئولیت واپسماندگی فرهنگی و سیاسی به گردن استعمار غرب؛ و جستجوی چاره واپسماندگی، در مبارزه ضد امپریالیستی، به معنی غرب‌ستیزی و به ویژه دشمنی با امریکا (که پس از فروپاشی کمونیسم برای بسیاری چپگرایان ‌به صورت کینه پدر کشتگی درآمده است؛) و اولویت دادن به مسئله فلسطین. آن خاور میانه‌ای‌ها عموما نه عربی می‌دانستند نه به کشورهای عربی می‌رفتند، نه ترجمه‌های معدود آثار عربان را (که به جوشش فرهنگی شهرتی ندارند) می‌خواندند. آنها عموما یا اسلامی (که با مسلمان تفاوت دارد) بودند که بنا به تعریف ضد یهود است؛ و یا از طریق چپ شیک اروپا و امریکا به آنجا می‌رسیدند و خود را به سترونی سیاسی و فکری محکوم می‌کردند. اما اگر در غرب می‌شد به تفنن، خاور میانه‌ای و جهان سومی اندیشید و آن را چاشنی زندگی سراسر جهان اولی ساخت، در خود خاور میانه چنین رویکردی جز فرو‌تر رفتن در گلزار ‌معنی نمی‌داد. در ایران آن گلزار در ابعاد فیزیکی و ویژگی‌های شیمیائی خود از بد‌ترین تصورات هشدار دهندگان پیش از انقلاب نیز گذشت.
پیروزی انقلاب اسلامی (اسلام به دشواری تاب یک انقلاب ‌پیروزمند دیگر را ‌خواهد آورد) بسیاری دیدگان را بر واقعیت باورهای اسلامی راستین و غیر‌امریکائی، و چپ دمکراتیک و مترقی گشود؛ چنانکه می‌توانست پاره‌ای چشم‌ها را بر واقعیت ‌توسعه فرماندهی نیز بگشاید.‌ ما خواه ناخواه و به صورتی اشتباه ناپذیر با نتایج انقلابی که بیش از هر چیز دگرگونی در ”پارادایم”ها بود روبروئیم.‌ پیکار با غربزدگی و تحقق آرمان‌های انقلاب کربلائی (”جنبش ما حسینی است / رهبر ما خمینی است”) و بریدن ”بندهای استعمار و صهیونیسم از دست و پای ملت مسلمان شیعه” ‌به چنین اوضاع درخشانی در کشورداری و سیاست خارجی رسیده است، همه شایسته انقلاب شکوهمند اسلامی. گذاشتن ”قدس” در مرکز جهان جغرافیائی ما، که به ویژه پس از غروب مسکو و پکن و تیرانا و هاوانا ضروری می‌نمود، نگرش وارونه و محدود آن بخش طبقه سیاسی را وارونه‌تر و محدود‌تر، و بن‌بست سیاسی‌شان را ناگشودنی‌تر کرده است. این سیاستی است که در بی‌فرجامی‌اش، جز پشتیبانی از تندرو‌ترین گرایش‌های اعراب و فلسطینیان راهی نمی‌گذارد. تصادفی نیست که ”قدس اندیشان” ‌به اشاره و آشکارا و مستقیم و غیرمستقیم از تروریسم اسلامی دفاع می‌کنند.
برای بقیه ایرانیان که مسئله‌شان خود این ملت است و چندگاهی می‌باید تنها به سود ملی ‌بیندیشند و دست‌کم خود را به غبار کاروان پیشرفت برسانند، این سیاست‌ها هرچه هم در پوشش ‌انسان دوستی و عدالت پیچیده شود بی‌ربط و تحلیل برنده انرژی و منابع ملی است؛ از خود زدن ‌برای کسانی است که هیچ قدری نمی‌شناسند و دستی توانا در هدر دادن منافع و موقعیت‌ها دارند. اینکه مردمی درنگرش خود به مسائل خارجی، نخست سود ملی خویش را بشناسند به نظر از ‏بدیهیات می‌آید. مگر افراد در برابر رویدادهای زندگی خودشان معمولا جز این می‌کنند؟ ولی ‏در جامعه ما به این سادگی نیست. رویدادهائی هست که نگرش ایرانی به آنها، به معنی سود و ‏زیانی که بیش از همه برای منافع ملی ما دارند، می‌باید با احتیاط و اندکی شرمساری همراه ‏باشد. بخش بزرگی از جامعه روشنفکری دو نسل اخیر ما، که یکی از پدیده‌های واژگونه عصر ‏تجدد ماست و یک پژوهش روانشناسی ـ سیاسی جدی لازم دارد، شصت سالی است که چنان ‏نگرشی را در زمینه‌های معینی محکوم می‌کند و کیفر می‌دهد.‏
از برتری چپ در سیاست ایران که با حمله ارتش سرخ در ١۳٢۰ /١۹۴١ آغاز و با هر ‏پیروزی آن ارتش تقویت شد، نگرش ”اخلاقی” و ”مترقی” به رویدادهای خارجی جای نگرش ‏منافع ملی را در آن بخش بزرگ جامعه روشنفکری گرفت. مردم ما وظیفه‌دار شدند که اول به ‏فکر دیگران باشند؛ نیروهای مترقی را در عرصه جهانی تقویت کنند، و نیروهای امپریالیسم را ‏بکوبند. رسانه‌های بی‌شمار این گرایش، برخود گرفتند که افکار عمومی را از رنج بازشناسی ‏مترقی از امپریالیست برهانند. به راهنمائی آن رسانه‌ها بسیاری مردم عادت کردند در مسائلی ‏که ربطی به آنها نداشت ایستار (موضع)‌های پرشور بگیرند و در آنجاها که ربطی به ایران می‌‏یافت بجای رعایت سود خودشان به فکر طرف ”مترقی” باشند.
‏با فروپاشی اتحاد شوروی (کدام اتحاد، کدام شورا؟) ”مترقی” از زبان‌ها افتاد و به ‏پیروی از سنت مجرب عاشورائی، مظلوم بجایش نشست. وظیفه اخلاقی ماست که از ‏مظلومان پشتیبانی کنیم. ولی مظلومان درجاتی دارند که جامعه ‌مترقی به میل خود تعیین ‏می‌کند و فاصله آنها از ایران، یا ابعاد مظلومیت‌شان ملاک نیست. در این جدول مظلومیت، مردم بلوچستان که بطور منظم دارند پائین برده می‌شوند در ردیف‌های ‏بسیار پس از عراقیان می‌افتند و خون یک فلسطینی، از صدهزار افریقائی رنگین‌تر است. ‏یک کودک عراقی که در بیمارستان در می‌گذرد بر وجدان‌های بیدار گران‌تر می‌افتد تا روزی صد کودک ‏خیابانی که بر شهرهای بزرگ ایران افزوده می‌شوند. یک نگاه به خبرها و مقالات رسانه‌های ‏نوشتاری، و الکترونیک (شبکه‌ای، به پیشنهاد یکی از روزنامه‌نگاران) بس است که نشان دهد ‏نبض وجدان و اخلاق و بشر دوستی در کجاها میزند.
برقراری حکومت اسلامی و بیست و پنج سالی که برای دریدن هر پرده پنداری بس بوده ‏منظره را در خود ایران به مقدار زیاد عوض کرده است. در ایران، مردم بیآنکه، دستکم در ‏برخورد با رویدادهای خارجی، غیراخلاقی شده باشند، به حکمت چراغی که به خانه رواست، ‏بویژه در برابر مسجد، پی برده‌اند و می‌دانند که به گفته ضرب‌المثل انگلیسی، نیکوکاری از ‏خانه آغاز می‌شود. آنها بینوائی عمومی را می‌بینند و می‌خواهند منابع‌شان برای خودشان ‏صرف شود و دیگران را می‌بینند که لحظه‌ای در اندیشه آنچه برسر ایرانیان می‌آید نیستند. ‏رفتار طبیعی آن بیگانگان، حتا مردمانی که آخوندها از شکم ایرانیان زده‌اند و به آنها داده‌اند، ‏چشم ایرانیان را باز کرده است. بیگانگان برای دستخوشی که می‌گیرند از کمترین حق‌شناسی ‏نیز دریغ دارند. در ایران دیگر می‌شود بی‌شرمساری، از نظرگاه ایرانی به رویدادهای بین‌‏المللی نگریست و تا آنجا رفت که بهم برآمدن خود را از فلسطینی شدن سیاست ایران بی‌پروا ‏اعلام داشت.‏ ‏اندک اندک یک نگرش ایرانی هم به رویداد‌ها جائی در افکار عمومی می‌یابد. با اینهمه سرنگونی طالبان و رژیم بعثی عراق، ‏گذشته از مقاصد امریکا یا ماهیت آن رژیم‌ها، نشان داد که ‏مردمانی که در هر چیز، حتا اگر رهانیدن‌ ایران از آخوندها‌ باشد، تنها نگرانند که برای خودشان ‏چه دارد، دربرابر فرصت‌های تاریخی که برای ملت ایران پیش آمده است به چیزی که نمی‌‏اندیشند سود ملی ایران است. کسی نمی‌گوید ویران کردن یک گودال مار، و تلاش برای ساختن ‏یک کشور معمولی با درجه‌ای از دمکراسی در افغانستان چه اندازه مرز خاوری ما را که چند ‏سال پیش نزدیک بود صحنه جنگ شود امن‌تر کرده است؟
‏دگرگونی دراماتیک و تاریخی ژئو استراتژی ایران پس از جنگ دوم عراق از آن هم بیشتر به ‏غفلت برگزار شده است. از هنگامی که بیست و دو سده پیش لژیون‌های کراسوس در میانرودان ‏‏(عراق کنونی) پدیدار شدند مرز باختری ایران همواره مایه تهدید امنیت ملی بوده است. ما دو ‏هزار و دویست سال از آن سو زیر حمله رومیان و اعراب و عثمانیان و سرانجام عراقیان بوده‌ایم. ‏امریکائیان بی‌آنکه روح‌شان خبردار باشد این مشکل ژئو استراتژیک را برای ما برطرف کرده‌‏اند. به یاری امریکا ما برای نخستین‌بار در دویست سال از مرزهای امن شمالی برخورداریم ‏‏(پس از فروپاشی ”امپراتوری‌ شر” ریگان) و در دو هزار و دویست سال از مرز امن باختری. ‏اما کمتر کسی پیدا می‌شود که پیامدهای این دو رویداد را برای ایران آینده‌ای که ناچار نخواهد بود تا ‏دندان مسلح شود و خود را به دامن هر پشتیبانی، از جمله امریکا، بیاویزد ارزیابی کند؟
***
گسست تاریخی بزرگی که با انقلاب و حکومت اسلامی آمده فرصت و ضرورت بازاندیشی در جایگاه خود در خانواده ملت‌ها را نیز مانند تقریبا همه زمینه‌های‌ زندگی ملی پیش آورده است. آیا ایرانی می‌خواهد در جهان و جهان‌بینی خاور میانه‌ای انباز باشد یا خود را از آن بیرون کشد و به سرمشق‌ها و پارادایم‌های دیگر و کامیاب‌تر روی کند؟ می‌باید سرنوشت خود را در کوچه‌های ”قدس” یا اردوگاه‌های آوارگان که مانند ذهن خاور میانه‌ای، گردآلود و تیره و پیچ در پیچ‌اند جستجو کند یا در شاهراه‌های دنیای غرب که به مراکز تولید و آفرینندگی می‌پیوندند؟
گزینش ما اکنون بسیار آسان‌تر از آن عصر نادانی سیاسی پیش از انقلاب است که از صفت بیگناهی نیز عاری بود. هنگامی که لیبی معمر قذافی هم به اتحادیه عرب نه می‌گوید و آینده‌اش را در منطقه جغرافیای واقعی و نه جغرافیای ذهن، در مدیترانه و نه خاور میانه، می‌جوید ما چگونه می‌توانیم چشم از این مردمانی که خود را محکوم به واپسماندگی کرده‌اند برنگیریم؟ اینکه ما نیز بیشتر مسلمانیم هیچ معنی ویژه‌ای ندارد. گذشته از تفاوت‌های مهمی که ایرانی بودن با خودش می‌آورد، همه مسلمانان، خاور میانه‌ای نیستند. دیگران هر‌چه بگویند ایران یک کشور آسیای غربی‌ و راه ارتباطی و پل آسیای مرکزی و قفقاز است. جغرافیای واقعی ما منطقه‌ای است که در آینده خاور میانه را زیر سایه خواهد گرفت، بدین معنی که اهمیت‌ش در آشفتگی و تروریست پروری آن نخواهد بود؛ و جغرافیای ذهن ما اروپاست، همان که از ازبکستان و قزاقستان تا ارمنستان و گرجستان می‌کوشند خود را به آن نزدیک کنند و ترکیه از هر زمان به آن نزدیک‌تر شده است. ما اگر هم نمونه‌ای لازم داشته باشیم آن را نه در سازمان آزادیبخش فلسطین و حماس و سوریه بلکه در ترکیه می‌یابیم؛ با مردمانی بسیار مسلمان‌تر از ما که بیش از پنج سده با عرب‌ها از نزدیک زندگی کرده‌اند و خود را هر چه دور‌تر از آنها می‌گیرند.
مارس 2004