Category: مشروطه نوین

مشروطه نوین / نوآوری‌ها و پیکارها / سخنرانی‌های داریوش همایون / فهرست

 

‌‌مشروطه نوین / نوآوری‌ها و پیکارها / سخنرانی‌های داریوش همایون

‌‌

چاپ: نشر تلاش ۱۳۸۹

 

Talash / Sand 13

21073 Hamburg

Germany

 

Tel.: 0049 40 765 50 61

 

Talashnews@hotmail.com

 

ISBN 978-3-00-032060-6

 


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

فهرست:

پیشگفتار

بخش ۱

حزبی برای دگرگونی:

آینده ایران و سازمان مشروطه‌خواهان

دو ساله دگرگونی‌ها و امکانات بزرگ

افق‌های گسترده‌تر پیکار ما

موج به سوی ما آمده است

پیکارها و نوآوری‌های مشروطه نوین

در راه یک جایگزین تمام عیار

به صف اصلی پیکار بپیوندیم

نیروئی برای تغییر جامعه و سیاست ایران

بستن دفتر جنگ صلیبی هشتاد ساله

حزب به عنوان وجدان جامعه سیاسی

باید برای چالش‌های بزرگ آینده آماده بود

لحظه حقیقت ما فرا رسیده است

بخش ۲

بازنگری‌ها:

یک روز تاریخى و یک روز یاد ماندنى

یکصدمین سالگرد انقلاب مشروطه

نگاهی صدساله به میراث انقلاب مشروطه

بخش ۳

ملت ایران و اقوام ایرانی:

مسئله قومی ایران؛ دو روشنگری و دو هشدار

ملت سازی‌های نافرجام

ما تا پایان تعهد ملی خود می‌رویم

بخش ۴

به سوی جنبش سبز:

پرواز با بال‌های آزاد و در هوای تازه

مرحله ناگزیری در مبارزه

کنگره جهانی جنبش فراخوان رفراندوم

دمکراسی و نقش رهبری

نگاه فراگیرنده‌تری به همگرائی نیروها

میدان‌های نبرد سیاسی و ایدئولوژیک ما

جهان (مبارزه) ما در درون است

جنبش سبز و سه دگرگونی ساختاری

زیستن در فضای جنبش سبز

وضع موجود دو هزار ساله

جنبش سبز و راه سبز امید

بخش ۵  

 سخنرانی‌ها در دفتر پژوهش ح. م. ای:

افزودن عبارت لیبرال دموکرات به نام حزب مشروطه ایران

نظر کلی به منشور حزب جدید

آزادی‌خواهی در منشور حزب مشروطه ایران

ناسیونالیسم ایرانی در منشور حزب و تعهد‌های ما

بررسی ناسیونالیسم؛ آزادی؛ ترقی و عدالت اجتماعی

تعریف برخی مفاهیم بکار رفته در مقدمه منشور

هدف “ملت‌سازان” از تحریف مفاهیم ملت؛ دولت و هویت

سخنرانی آقای دکتر حسین گنج‌بخش

استراتژی گذار

کمپین انتخابات آزاد

بررسی بیانیه ۱۷ موسوی

نگاه کلی به تحولات جنبش سبز

تاثیر رادیکال شدن شعارها بر جنبش سبز

موضع ما در مورد پادشاهی

بررسی کنفرانس کاسل (جنبش سبز)

پیشنهادها به کنفرانس کاسل

پیشنهادهایی به دستور کنفرانس آینده حزب

چرا حفظ نظام در مرحله فعلی واقعگرایانه است؟

آیا تحریم اقتصادی موثر است؟

مبارزات اخیر مردم ایران(۲)

مبارزات اخیر مردم ایران

انتخابات ریاست جمهوری

سنت و مدرنیته

بیانیه انتخابات مطالبه محور

تغییرات در نیروهای مخالف در سی سال گذشته

جنبش دوم خرداد ۱۳۷۶

انتخابات دوره دهم ریاست جمهوری

گفتگو با آقای دکتر نوری علا در باره “معمای رضا پهلوی”

ایدئولوژی چیست و ایدئولوژی ما کدام است

معمای رضا پهلوی

فدرالیسم، دمکراسی لیبرال

چرا لیبرال دموکرات شدیم

ارتباط پادشاهی و یک حزب لیبرال دمکرات

بخش ۶  

لیبرالیسم از کجا آمد؟

بخش ۷

چشم اندازها:

ایران در میان اروپا و امریکا

بزرگ‌ترین درس‌هائی که گرفته‌ام

PDF

پیشگفتار

پیشگفتار

در جامعه ایرانی، در آنچه اندیشه و دست این مردم بر این سرزمین روا می‌دارد، تقریبا جائی نیست که نیاز به بهکرد کلی نداشته باشد و فرهنگ و سیاست از همه بیشتر، زیرا هرچه دیگر زیر تاثیر تعیین کننده آن‌هاست. برای من عرصه فعالیت اجتماعی همواره میدان نبردی برای تغییر بوده است ــ نه کمتر از همه در دورانی که سخنرانی‌های این کتاب را در بر می‌گیرد. انقلاب و جمهوری اسلامی نشان داد که همه تحلیل‌ها در باره علت‌ها و عوامل تیره روزی کنونی ما به کنار، مشکل اصلی، بن‌بست سیاسی و اخلاقی و بینوائی انتلکتوئل ملتی است که عناصر بزرگی را درخود دارد و همین تراژدی‌اش را دردناک‌تر می‌سازد. می‌باید آنچه را که ناممکن شمرده می‌شده است ممکن گردانید. نگاه این مردم را به خودشان پیش از هرچیز، و به جای خودشان در جهان دگرگون کرد. این ترکیب خودستائی و احساس کوچکی؛ تقلید بی‌اختیار و میل به دستکاری و خراب کردن هر چیز، رابطه همیشگی مهر و کین با هم میهنان؛ سودجوئی بی‌گذشت و فداکاری بی‌مرز، هر دو ویرانگر؛ ناباوری پدیده‌های آشکار و زودباوری خرافات مذهبی و سیاسی و پدیده‌های بی‌پایه که منطق و خرد را از قضاوت بیرون می‌برند، همراه آسان‌گیری و کوتاه‌بینی در حد ابتذال، بی‌اعتنائی به آینده و غرق شدن در گذشته و آن فرصت‌طلبی که مادر همه کژی و کاستی‌هاست.

و این نمایشی که در کشورداری، در اداره اقتصاد، پرورش و نگهداری نیروی انسانی، بهره‌برداری و حفظ منابع طبیعی و آثار تاریخی می‌دهیم؛ میلیون‌ها تنی که از ناچاری یا آزمندی، بی‌رحمانه بر سرزمین خود افتاده‌اند و آن را تاراج و ویران می‌کنند.

از رژیم حکومتی، تا مبانی اخلاقی و رفتار سیاسی مردم ما نمی‌تواند همین که هست بماند. نمی‌توان به فرو رفتن یکی از ملت‌های تاریخ‌ساز جهان در ژرفائی که جمهوری اسلامی تنها یکی از جلوه‌های آن است نگریست و دستی برنیاورد. از نوشتن و گفتن و هشدار دادن، از عمل سیاسی، از گذاشتن سرمشق‌های رفتار، هر چه بتوان دریغ نمی‌باید کرد. نسل شکست خورده انقلاب، تا کنون بیشتر در اندیشه نجات گذشته خویش، واپسین فرصت خود را با شرکت در باززائی فرهنگی و سیاسی جامعه ایرانی خواهد داشت. ولی بار اصلی بر دوش نسل تازه‌ای است که تنها آینده خود را برای نجات دادن دارد و بطور استثنائی برای چالش‌های پیش‌روی آماده است.

یک حزب سیاسی که بیش و پیش از قدرت به دگرگون کردن فرهنگ و سیاست جامعه بیندیشد غیرعادی می‌نماید. ولی در شرایط ایران ما از کدام “عادی” می‌توان سخن گفت؟ حزب مشروطه ایران با همین هدف غیرعادی بر سیاست ایران افزوده شد؛ و نیز با یک ملاحظه عملی: اصلا در بیرون ایران می‌شود جمعی پراکنده در جهان از قدرت سخن بگویند؟ ولی اگر حزب سیاسی در بیرون از بویه قدرت نیز، دور است مناسب‌ترین عرصه پرورش ایده‌ها به شمار می‌رود ــ از همه بیشتر به دلیل بی‌نیاز بودن از سربازگیری و گرد آوردن پیروان و رای دهندگان. از اینجاست که در شانزده ساله گذشته تاریخ این حزب از هر فرصتی برای شناختن گرهگاه‌های ملی و یافتن چاره‌ها ــ اگرچه با رنجانیدن موافق و مخالف، بهره گرفته شده است؛ درکمتر فرصتی به یاد هموندان نیامده است که هشتاد درصد کار ما آموزشی و تنها بیست درصد تشکیلاتی است.

از همین‌جا نیز هست که حزب مشروطه ایران بیشترین سهم را در تابو شکنی و تقدس‌زدائی از شخصیت‌ها و رویدادها داشته است و از توفان حملات و اعتراضات زندانیان وضع موجود کمترین بیمی به خود راه نداده است. چنانکه سخنرانی‌های گردآمده این کتاب نیر نشان می‌دهد ما هیچ ملاحظه‌ای را برتر از روبرو شدن با حقیقت، سخت‌تر از همه حقیقت خود، از دست نداده‌ایم.

 “سخنرانی”ها که مگر چند تائی، در همایش‌های حزبی 16 ساله گذشته ایراد شده‌اند در این بافتار می‌گنجند و از همین‌جاست که به نظر رسید گردآوردن‌شان می‌تواند به بحث سیاسی عمومی ما ــ که از ملاحظات حزبی و مسلکی فراتر است ــ کمک کند. یک سودمندی کار حزبی انضباطی است که به فرد فرد هموندان و توده حزبی بر روی هم می‌دهد و بی‌آن از حزب نمی‌توان سخن گفت؛ و انگیزه‌ای است که به اندیشیدن در امور عمومی می‌دهد. این کتاب یک گوشه کار حزبی را نشان می‌دهد: اندیشیدن برای سخنرانی و در ضمن سخنرانی.

با سخنرانی مانند رسانه‌های دیگر بسیار کارها می‌توان کرد. من آن را پس از نوشتن موثرترین رسانه برای عرضه داشتن و پروراندن ایده‌ها یافتم. رسانه‌ای است مستقیم و لحظه‌ای، به این معنی که بازتاب نیوشندگان audience را بلافاصله می‌توان دریافت. از این گذشته کارکرد سریع و زیر فشار ذهن در سخنرانی می‌تواند به حال تفکر بسیار سودمند باشد.

***

بخش 1 این کتاب زیر عنوان حزبی برای دگرگونی، یازده سخنرانی را در بر می‌گیرد که درونمایه اصلی کتاب است. در بخش 2، بازنگری‌ها، بار دیگر در سه سخنرانی به تاریخ همروزگار پرداخته شده است، جنبش مشروطه و برنامه اصلاحات اجتماعی محمدرضا شاه به نام انقلاب سفید و واکنش جامعه “روشنفکری” آن زمان. بخش 3، ملت ایران و اقوام ایرانی، بر بحث‌هائی تمرکز یافته است که از هویت‌طلبی تا فدرالیسم و حق تعیین سرنوشت “ملیت‌ها ـ ملت‌ها”ی “این نقشه” را در بر می‌گیرد، در هشدارها، روشنگری‌ها و برطرف کردن مغلطه‌های تاریخی و اصطلاحات سیاسی. در بخش 4، به سوی جنبش سبز، یازده سخنرانی از سال‌های 1999 تا 2009 پابرجائی حزب را بر اصولی که امروز به نام جنبش سبز شناخته می‌شود و چکیده صد و بیست سال کشاکش جامعه ما با توسعه و تجدد است نشان می‌دهد. بخش 5، سخنرانی‌ها در دفتر پژوهش ح.م.ای است در پایان بحث‌هائی که برنامه سیاسی حزب را در پرتو بنیادهای نظری آن بررسی می‌کند؛ چاره جوئی‌هائی بر بستر یک سلسله ایده‌های هماهنگ که زمانی به کار خواهد آمد. دفتر پژوهش با شرکت گروهی از هموندان از سه سال پیش در نشست‌های انگاری virtual دوهفتگی تالار بحث آزاد هموندان حزب است که در اختیار همگان قرار می‌گیرد. بخش 6، لیبرالیسم از کجا آمد؟ سیر آزادی‌خواهی را از سده‌های بسیار مهم هفتم و ششم پیش از میلاد دنبال می‌گیرد و تا امروز می‌کشاند ــ یک آفاق‌گردی tour d’horizon که به سهم مهم و نادیده ایران در پیدایش لیبرالیسم اشاره‌های لازمی دارد. بخش 7، چشم اندازها، دو سخنرانی است، یکی نگاهی کلی به جهان امروز ما و دیگری نگاهی بر تجربه‌ها و درس‌های یک زندگانی هشتاد ساله (شاید بیش از یک زندگانی.)

مانند عموم کارهایم در این سال‌ها، گردآوردن و تدوین این سخنرانی‌ها از جاهای پراکنده و در آوردن‌شان به کتاب سراسر مرهون خانم فرخنده مدرس و آقای علی کشگر، گردانندگان خستگی‌ناپذیر موسسه “تلاش” است، که مجله سه ماهه و سامانه site روزانه آن، تلاش آنلاین، از برجسته‌ترین رسانه‌های فارسی زبان و پیشروان روشنگری نوین ایرانی است و در آنجا که پای دفاع از ایران به میان باشد پرشورتر از آن کمتر می توان یافت.

***

اگر بخواهم نتیجه سلوک اندیشگی خود و حزب را در شانزده سال گذشته در دو جمله خلاصه کنم یکی سخن جرمی بنتام است در خویشکاری عمل سیاسی: بیشترین خوشبختی برای بیشترین مردم؛ و دیگری این سخن که وظیفه هر نسل رساندن جامعه خویش است به بالاترین سطح انسانیت روزگار خود. بیشترین خوشبختی برای بیشترین مردم به معنی نزدیک و همرای کردن اندیشه‌ها و خواست‌های گروه‌های بی‌شمار، و چشم پوشیدن‌شان از مطالبات حداکثر است. رساندن جامعه به بالاترین سطح انسانیت نشاندن آگاهی، و شناخت جهان واقع به جای آرمانشهر‌هائی است که تنها در تصور کسان می‌گنجند؛ نشاندن سود شخصی روشنرایانه به جای سود شخصی کوته‌بینانه و فرصت‌طلبانه.

هر دو این فرایافت‌ها مبهم هستند ــ چه چیزی در انسان، و هزار بار دشوارتر، در جامعه، روشن و قطعی است؟ ــ ولی می‌توان آنها را حس کرد. هر دو نیز سخت عملگرایند. زیرا بر زمینه دمکراسی لیبرال قرار دارند. دمکراسی لیبرال میدان افراد انسانی برابر و صاحب حق است. نمی‌توان آن‌ها را با افسار ایدئولوژی‌های توتالیتر، یا جاذبه شخصیت‌های فرهمند، یا پادشاهان و فرمانروایان مستبد به این‌سو و آن‌سو کشید. سیاست در عصر دمکراسی لیبرال هنر متقاعد کردن گروه‌های هرچه بزرگ‌تری از مردمان است به اینکه سود شخصی و گروهی خود را از راه‌های معین، بهتر از راه‌های دیگر، پیگیری کنند. این یعنی همان بهترین و بیشترین خوشبختی و همان بالاترین سطح انسانیت همروزگار. بهتر از این دو راهنمای تفکر و عمل سیاسی به نظرم نرسیده است و از بابت دومی بسیار شادمانم. در این کتاب است که بیش از همه به کاربردهای این دو گزاره پرداخته‌ام.

د.ه

 ژنو 2010

بخش 1 / حزبی برای دگرگونی / آینده ایران و سازمان مشروطه خواهان

بخش 1

            حزبی برای دگرگونی

آینده ایران و سازمان مشروطه خواهان

در دو سال نیمی که میان کنفرانس مؤسس سازمان (آوریل 94) تا امروز، نخستین کنگره آن، گذشته است در صحنه سیاسی ایران، چه در جمهوری اسلامی، چه در جبهه مبارزه دگرگونی‌هائی روی داده است و سازمان ما نیز همراه آن خود را پیش برده است. من از این فرصت برای بررسی این تحولات و نیز موقعیتی که می‌باید در انتظار و آماده‌اش باشیم بهره می‌گیرم.

الف ـ تحولات گذشته

در دو سال و نیمه گذشته روند تحولات در جمهوری اسلامی در جبهه مبارزه و در سازمان ما چنین بوده است:

در جمهوری اسلامی

بی‌مبالغه می‌توان گفت که جمهوری اسلامی مگر در سیاه‌ترین روزهای جنگ با عراق، روزگاری بدتر از این سال‌های پایانی ریاست جمهوری رهبر «میانه‌رو،» و حکومت «عملگرایان» نداشته است. رهبری او جمهوری اسلامی را از یک شکست به رسوایی دیگر برده است. اینک فهرست گونه‌ای از پاره‌ای از این تحولات که به ویژه از دیدگاه مبارزه و سرنگونی رژیم در نظر گرفته شده است:

* بالا گرفتن اعتراضات و خیزش‌های مردمی که با توجه به آتشفشانی که رژیم بر آن نشسته است (جمعیتی که 70 درصدش زیر سی سال دارد و نه آینده‌ای برای خود می‌بیند و نه به اکنون‌ش دلخوش است. در کشوری با اقتصاد ویران و حکومتی که تنها می‌تواند زور بگوید) بالاتر هم خواهد گرفت. این خیزش‌ها در این دوره به ابعاد خطرناکی برای رژیم رسید. در مشهد، قزوین، زاهدان، اسلام شهر و تازه‌ترین آنها کرمانشاه، مردم به خیابان‌ها ریختند و در همه جا با آنکه تظاهرات بهانه سیاسی نداشت، به تندی رنگ ضد رژیم گرفت.

آنچه در این شورش‌ها بیشتر مایه هراس سران رژیم شد خودداری ارتش و بخش عمده سپاه پاسداران از رویارویی با مردم بود. در مشهد واحدهای پاسدار بجای آتش گشودن بر تظاهرکنندگان سلاح خود را به زمین ریختند. واکنش رژیم، مسلح کردن عناصر تازه‌ای زیر عنوان بسیجی به عنوان تنها نیروی دفاعی قابل اطمینان بود. اما این بسیجی‌ها با زیاده‌ روی‌های‌شان روال عادی حکومت را بیش از پیش به هم ریخته‌اند و بر ناخرسندی عمومی افزوده‌اند.

تحول پرمعنی دیگر جنبش اعتراضی روشنفکران و دانشگاهیان ایران بود. انتشار نامه سرگشاده 134 نویسنده و روزنامه نگار و برگزاری سخنرانی‌های آزاداندیشان مذهبی در یکی از دانشگاه‌ها از برجسته‌ترین نشانه‌های سرکشی روزافزون جامعه روشنفکری ایران در این سال‌ها به شمار می‌رفت. روشنفکران به وظیفه خود در دفاع از ارزش‌های دمکراتیک عمل کرده‌اند و دارند بهای‌ش را با جان خود می‌پردازند.

* بزرگترین موج ترور پس از پایان جنگ با عراق که به عنوان واکنش از سوی رژیم به راه افتاد. رژیم اسلامی نه تنها نیروهای تازه‌ای را به جنگ با مردم فرستاد بلکه دست آنها را بر زندگی مردمان از همیشه بازتر کرد. تشکیل جوخه‌های مرگ به تقلید دیکتاتوری‌های نظامی آمریکای لاتین در دهه‌های شصت و هفتاد و ربودن و کشتن و سر به نیست کردن دگراندیشان، از روشنفکران گرفته تا رهبران مذهبی تسنّن در بلوچستان و کُردستان و پاکسازی‌های گسترده در رسانه‌ها و مطبوعات، جنبه‌هائی از این موج تازه ترور است که به عنوان یک استراتژی از سوی کل دستگاه حکومتی، و هم به صورت پراکنده و سرخود از سوی دستگاه‌های گوناگون سرکوبگری اعمال می‌شود.

در همین حال رژیم با گستاخی شگفت‌آوری که رفتار کشورهای اروپائی مشوق آن بوده است به کشتار مخالفان در خارج ادامه داد تا جایی که حتی پابرجاترین پشتیبانان‌ش در آلمان و فرانسه ناگزیر شدند در برابر تروریسم دولتی جمهوری اسلامی واکنش‌هائی نشان دهند.

* انباشته شدن بزرگترین بدهی‌های خارجی در تاریخ ایران که اکنون دارند به بهای خفه کردن صنعت ایران آن را می‌پردازند. ابعاد تاراج منابع ملی و ناشایستگی رژیم اسلامی در اداره اقتصاد ایران هیچ‌گاه مانند این دوره آشکار نشده بود و فشار بازپرداخت اصل و فرع این بدهی تا سال‌ها کمر اقتصاد را خم خواهد کرد.

* شدت گرفتن مبارزه جناح‌ها در انتخابات اخیر مجلس شورای اسلامی و مبارزات سخت میان آنها برای انتخابات سال آینده ریاست جمهوری که فلج همیشگی رژیم را سخت‌تر کرد. زیرا دو سوی اصلی مبارزه، همزورتر شده‌اند و مشکلات مردم و مسائل کشور از مرکز توجه دورتر از همیشه شده است.

* شکست های همه سویه در سیاست خارجی:

ــ در آسیای مرکزی و قفقاز، که ایران عملاً از طرح‌های بزرگ منطقه‌ای کنار گذاشته شده است و در هر گام یا مخالفت آمریکا و بدگمانی کشورهای منطقه روبروست.

ــ در افغانستان که مداخلات رژیم به جائی نرسیده است، و در خلیج فارس که عربستان سعودی و کویت رسماً به جبهه مخالف جمهوری اسلامی رانده شده‌اند و سیاست‌های رژیم، آن منطقه را بزرگ‌ترین کانون خطر برای منافع ایران ساخته است.

ــ در اروپای غربی، با رسوائی دادرسی‌های پاریس و برلین که مستقیماً پای جمهوری اسلامی و رهبر آن را به توطئه‌های ترور مخالفان کشانیده است و به هر صورت پایان آن به زیان رژیم خواهد بود، و با رفتار شجاعانه دولت دانمارک که رسماً به مبارزه با سیاست‌های سرکوبگرانه جمهوری اسلامی برخاسته است.

ــ بالاتر از همه در تحریم نفتی آمریکا که نه تنها شرکت‌های آمریکایی را از معامله با ایران باز می‌دارد بلکه به مقدار زیاد راه سرمایه‌گذاری مؤسسات غیرآمریکایی را نیز در صنعت نفت و گاز ایران بسته است. با این ترتیب عملاً سقفی بر درآمدهای رژیم گذاشته شده است که چندان بالاترش نمی‌توان برد و ادامه آن دیر یا زود رژیم را از نظر مالی به زانو در خواهد آورد ـ با توجه به جمعیت و نیازهای فزاینده ایران.

شاید کمک به پیروزی راستی‌ها در انتخابات اسرائیل تنها “پیروزی” است که در سیاست خارجی جمهوری اسلامی می‌توان نشان داد.

در جبهه مبارزه

برخلاف اقتصاد و سیاست خارجی، در جبهه مبارزه همه چیز به زیان رژیم نبوده است. ادامه بحث‌های پایان‌ناپذیر درباره همه جنبه‌های موقعیت کنونی ایران، از تاریخ صد سال گذشته تا استراتژی پیکار ــ شامل ارتباط دادن تحریم نفتی آمریکا به 28 مرداد ــ و از طبیعت رژیم اسلامی ‌گرفته تا معنی دمکرات بودن، همچنان از پدید آمدن یک همرائی در میان نیروهای مخالف جلوگیری کرده است. تحولات در جبهه مبارزه را می‌توان چنین آورد:

* پدید آمدن شکاف در میان مخالفان بر سر دگرگونگی (استحاله) در رژیم که از انتخابات 1979 ریاست جمهوری پیوسته بیشتر شده است و در انتخابات مجلس به جائی کشید که گروهی از مخالفان، از شرکت در انتخابات و کمک به یکی از جناح‌های رژیم پشتیبانی کردند، بحث‌های فراوان بر سر روند اصلاحی در جمهوری اسلامی ‌و ضرورت کنار گذاشتن مبارزه برای سرنگونی آن شکاف را گذارناپذیرتر کرده است.

* متوقف شدن فرایند همبستگی در میان سازمان‌های سیاسی چنانکه دیگر نمی‌توان انتظار داشت که بیشتر آنها در آینده قابل پیش‌بینی بخواهند یا بتوانند یکدیگر را در چنین فراگردی بپذیرند. در عین حال ریشه گرفتن و گسترش این اندیشه در میان توده‌های ایرانیان خارج. امروز افراد و محافل بیشمار در اجتماعات ایرانی کشورهای اروپا و آمریکا و کانادا بطور فعال در پی اقدامات مشترک هستند. پاره‌ای از بهترین نمونه‌های آن را در تظاهرات سوئد و آلمان با شرکت گرایش‌های گوناگون دیدیم.

تشکیل انجمن‌ها و کمیته‌های متعدد برای دفاع از دمکراسی و حقوق بشر و گشاده بودن آنها بر دگراندیشان از مهمترین تحولات این دوره بوده است.

* برجسته شدن نقش سازمان‌های پابرجا در پیکار بویژه در بحث‌های مربوط به انتخابات مجلس، این بحث‌ها زمینه مشترک را در میان سازمان‌هائی که جز سرنگونی رژیم از راه یک پیکار سیاسی مردمی ‌راهی نمی‌شناسد آشکارتر کرد.

در سازمان ما

در صحنه سیاست‌های مخالف، سازمانی از مشروطه‌خواهان از هواداران دمکرات‌منش پادشاهی، جائی می‌داشت که بایست پر می‌شد. در این زمینه پیشرفت‌هائی روی داده است:

* پدیدار شدن سازمان مشروطه‌خواهان ایران به عنوان یکی از مهمترین و فعال‌ترین سازمان‌های ملی و آزادیخواه و به عنوان زود رشدترین گروه سیاسی در بیرون ایران به ویژه در میان جوانان، استواری پایه‌های تشکیلاتی و خنثی کردن تحریکات از هر سو که بوده است.

* قرار گرفتن سازمان در مرکز بحث سیاسی امروز و آینده ایران. سازمان ما درست‌ترین مواضع را در برابر رژیم با توجه به منافع ملی و مصلحت مبارزه گرفته است:

ــ در پافشاری بر ضرورت ادامه پیکار تا سرنگونی رژیم و رد نظریه‌های گوناگون دگرگونی رژیم به عنوان جایگزینی برای مبارزه:

ــ در همکاری با گروه‌های دیگر در دفاع از حقوق بشر و دمکراسی در ایران.

ــ در پشتیبانی از تحریم رژیم اسلامی، در این موضوع سازمان ما از معدود گروه‌های سیاسی بوده است که معنی و اهمیت واقعی تحریم را دریافته و گوشزد کرده است.

ــ در گستردن و ریشه‌دار کردن روحیه مدنی و شهروندی در طیف هواداران پادشاهی که این به خودی خود شاید از ماندنی‌ترین دستاوردهای فکری سازمان باشد.

ب ــ چشم انداز آینده

در این بخش توجه ما تنها دو زمینه را در بر می‌گیرد: استراتژی رژیم در این مرحله بحرانی تاریخ آن، و استراتژی سازمان در آغاز دوران مبارزه‌اش به عنوان یک نیروی تمام عیار سیاسی.

استراتژی جمهوری اسلامی

چنانکه اشاره شد جمهوری اسلامی ‌بی‌آنکه قادر به‌هیچ دگرگونی ساختاری باشد و در یکی از خطرناک‌ترین مراحل خود با گزینش‌های دشواری روبروست. طبیعت مافیائی رژیم و هراس مرگباری که از مردم دارد آن را بیش از پیش مصمم می‌سازد که قدرت را به هر بها و به هر وسیله با در پیش گرفتن استراتژی زیر نگهدارد:

* تلاش برای گشودن بن‌بست رابطه با آمریکا که اندک اندک دارد زندگی را بر حکومت آخوندی تنگ می‌کند. اما بی دادن امتیازاتی که از نظر آمریکا نخستین شرط و از نظر سران رژیم مرگبار است، این تلاش چه از راه به خدمت گرفتن عوامل ایرانی و آمریکائی و چه فشار آوردن از طریق شرکت‌های نفتی و کشورهای اروپائی، و حراج کردن منابع نفت و گاز ایران ادامه خواهد یافت. آنچه بخت کامیابی رژیم را ناچیز می‌کند آلوه بودن آن به تروریسم است که از فتوای سلمان رشدی تا دادگاه برلین، تا احتمال روزافزون دست داشتن‌ش در پاره‌ای عملیات بزرگ تروریستی سال‌های اخیر را در بر می‌گیرد، و نیز کاهش اهمیت ایران به عنوان یک بازار و یک صادر کننده نفت.

* گشایش بیشتر اقتصاد ایران برای رهائی از بحران، که به علت تسلط «نهاد»ها و ناپذیرا بودن فضای کشور برای سرمایه‌گذاری و نیز تنگناهای بزرگ مالی به جائی نخواهد رسید.

* کوشش برای بی اعتبار کردن و آشفتن و ترساندن نیروهای مخالف در خارج از راه فریفتن و خریدن عناصری از میان آنها و کشتن کسانی دیگر از میان آشتی‌ناپذیران. این کوشش‌ها اکنون بیشتر روی هواداران پادشاهی تمرکز یافته است. رژیم تصمیم دارد این طیف را به هر وسیله از میدان بدر کند.

* از میان بردن هر کانون مخالفت و بر طرف کردن هر خطر احتمالی در داخل رژیم با درس گرفتن از رژیم‌هایی مانند چین و ویتنام، گشایش به خارج در اقتصاد را با مشت آهنین سرکوبگری همراه کرده است و باید انتظار داشت که سانسور و پاکسازی‌ها و فعالیت جوخه‌های مرگ افزایش یابد.

استراتژی ما

سازمان ما در برابر فرصت‌های بزرگ و مخاطرات بزرگ از هر سو قرار دارد. با توجه به برجسته‌تر شدن نقش سازمان در پیکار و ناچیز شدن احتمال رسیدن به یک همرائی با بیشتر سازمان‌ها ملی و آزادیخواه، و در برابر رژیمی‌که درگیر مبارزه مرگ و زندگی است و از دست زدن به هیچ وسیله پروائی ندارد، استراتژی سازمان را چنین می‌توان آورد:

* ادامه گسترش و تقویت سازمان، پرداختن به کیفیت اعضاء و در عین افزایش شاخه‌ها، فعال کردن شاخه‌ها و سختگیری در انجام وظایف سازمانی، حتا به بهای کوچک‌تر شدن واحدهای سازمان. ما توانائی خود را در گسترش عددی نشان داده‌ایم و اکنون می‌باید به صورت یک سازمان واقعی مبارزه درآئیم.

* پیشبرد فرایند تفاهم و همکاری ما با نیروهای ملی و آزادیخواه بدون تأکید بر سازمان‌ها، پیوستن به مبارزه مشترک برای دفاع از دمکراسی و حقوق بشر در ایران، مبارزه با مانورهای رژیم برای منحرف و بی‌اثر کردن مبارزان.

* رسوا و محکوم کردن سازشکاران، بویژه در میان هواداران پادشاهی که برای بی‌اعتبار کردن مشروطه‌خواهان و مظهر آنها به خدمت رژیم در آمده‌اند.

* شدت بخشیدن به پیکار با رژیم، آگاه کردن افکار عمومی ‌ایران و جهان از مقاصد و تاکتیک‌های آن، تلاش برای گسترش تحریم جمهوری اسلامی ‌و رساندن صدای ایران آزاد به مردم ایران و مبارزه با سیاست گفت و شنود انتقادآمیز به عنوان پوششی برای همکاری اقتصادی با رژیم که مأموریت شاخه‌های آمریکا و اروپا تا کنگره آینده خواهد بود.

***

 ما فاصله میان کنفرانس مؤسس و نخستین کنگره سازمان را با موفقیت نسبی گذراندیم. اکنون تا کنگره دوم، دو سال حیاتی در پیش داریم که باید با کوشش بیشتر و کامیابی‌های بیشتر همراه باشد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 نخستین کنگره سازمان مشروطه‌خواهان ایران، واشینگتن، 1996

بخش 1 / حزبی برای دگرگونی / دو ساله دگرگونی‌ها و امکانات بزرگ

بخش 1

            حزبی برای دگرگونی

دو ساله دگرگونی‌ها و امکانات بزرگ

دوران میان دو کنگره سازمان تقریباً به تمام زیر سایه انتخابات ریاست جمهوری در ایران افتاد. از 2 خرداد سال پیش سیاست در ایران دچار دگرگونی‌هائی شد که اثر خود را بر فعالیت‌های بیرون نیز گذاشت. اکثریت بزرگ مردم، یک انتخابات غیردمکراتیک را به صورت همه‌پرسی درباره حکومت اسلامی ‌در آوردند و با پاسخ منفی خود چنان ضربه‌ای به رژیم زدند که تازه دارد از آن به خود می‌آید ولی دیگر از آن کمر راست نخواهد کرد. ما به ماهیت غیردمکراتیک انتخابات اعتراض و آن را تحریم کردیم ولی هیچ تصوری از درجه روشن‌بینی مردم و پیآمدهای آن انتخابات در پیشبرد امر پیکار سیاسی مردمی ‌نداشتیم.

در آن انتخابات یک توده ایرانی راه خود را به صحنه سیاسی گشود که نه تنها از درجه بالای بسیج سیاسی برخوردار بود بلکه برای نخستین‌بار پس از جنبش مشروطه‌خواهی برای یک پیکار گسترده ترقیخواهانه بسیج می‌شد. پیش از آن در تاریخ جنبش‌های توده‌گیر این سده، موضوع بسیج عمومی ‌یا یک امر محدود مانند ملی شدن نفت بود و یا یک حرکت ارتجاعی مانند انقلاب اسلامی. این‌بار مردم برای جامعه مدنی بسیج شدند و جامعه مدنی چیزی جز آرمان‌های آزادی و ترقی انقلاب مشروطه نیست به اضافه صد سال پیشرفت جامعه ایرانی.

سازمان ما با آنکه در پیش‌بینی نتایج انتخابات ریاست جمهوری اشتباه کرد نخستین گروه سیاسی در بیرون بود که معنی آن را دریافت و اثرات آن را بر استراتژی پیکار به درستی ارزیابی کرد. ما در این انتخابات نه دگرگونگی (استحاله) رژیم بلکه دگرگونگی جامعه ایرانی را دیدیم. رژیم در زیر فشارهای گوناگون و درگیر مبارزه جناح‌های اشتباهی کرده بود که از فردای انتخابات در پی جبران‌ش برآمد و امروز به مقدار زیاد و به بهائی هنوز نامعلوم، آن را جبران کرده است ولی جامعه ایرانی از آن انتخابات چیز دیگر بدر آمد. مردمی ‌که در کمتر از یک نسل پیش از آن چنان در مذهب رادیکال پیچیده شده بودند که از چپ و راست و روشنفکر و بی‌سواد، کسی را در سطح خمینی به حد رهبر و پیامبر بالا می‌بردند و می‌توانستند چهره‌اش را بر ماه ببینند برای دمکراسی و جامعه مدنی، برای تمدن و زندگی در سده بیستم نه به خیابان‌ها که به پای صندوق‌های رأی ریختند. همان توده‌هائی که پاسخ واپس‌ماندگی پانصد ساله را در تعصبات مذهبی می‌جستند (که یک علت اصلی آن واپس‌ماندگی بود) به وعده‌های مبهم آزادی و حکومت قانون و در چهارچوب محدودی که برایشان گذاشته شده بود، رأی به راه‌حل غیرمذهبی (سکولار) دادند. رأی آنها تأثیری در ماهیت حکومت اسلامی ‌و مشکل اصلی جامعه ایرانی نکرد ولی مردم را به خودشان نشان داد. از آن روز دیگر نمی‌توان کلیشه‌های معمولی را دربارة اینکه ایران یک کشور مذهبی است و می‌باید با مذهب ولی مذهب به تعبیر روشنفکرانه‌تر اداره شود تکرار کرد.

انتخابات دوم خرداد یک گشایش نسبی به سیاست ایران داد که با همه سرکوبی‌های چندماه گذشته از میان نرفته است و دیگر از میان رفتنی به نظر نمی‌رسد: مطبوعات و انجمن‌های بی‌باک‌تر، تظاهرات سیاسی پرمعنی‌تر در دانشگاه‌ها با پیام‌های پیشروتر و دلیرانه‌تر، برجسته‌تر شدن انتخابات در فرایند سیاسی. پس از انتخابات دوم خرداد هر انتخابات دیگری با معیار آن سنجیده می‌شود و حالت رأی به کل رژیم را می‌یابد. در انتخابات مجلس خبرگان حتی بیش از انتخابات میان دوره‌ای مجلس، کنار ایستادن مردم به درستی چنان تعبیر شد که به ولایت فقیه پشت کرده‌اند. اکنون انتخابات انجمن‌های محلی در پیش است که خود یکی از نتایج دگرگونی دوم خرداد است و فرصت دیگری به مردم می‌دهد که مخالفت خود را به هر شکل که می‌توانند نشان دهند.

ما در واکنش خود به دوم خرداد شیوه‌ای را برگزیدیم که با مبارزه مردمی ‌بیشترین سازگاری را داشت بدین معنی که تکیه را از رئیس جمهوری که از درون نظام اسلامی‌ آمده بود برداشتیم و بر آن میلیونها تنی گذاشتیم که رأی منفی خود را به تنها صورتی که می‌شد داده بودند. سازمان ما بجای آنکه مردم را از خودشان نومید کند و به زور به آنها بقبولاند که آلت‌دست و قربانی فریبکاری رژیم شده‌اند انگشت بر قدرتی که از رأی مردم بر می‌خاست نهاد، بجای آنکه آنان را بر ضد کسی بشوراند که به او رأی داده بودند. زیرا از رقیب خود بسیار بهتر بود به جنبشی پیوست که مردم آغاز کرده بودند و دوم خرداد را تنها یک مرحله مقدماتی آن می‌شمردند. برای ما رئیس جمهوری تازه با همه تفاوت‌هائی که با دیگران دارد یک پدیده فرعی است و تا آنجا اهمیت دارد که در راه مردم گام بردارد و به کار پیکار مردم بیاید. چندگاهی او تندتر بر آن راه رفت چندگاهی نیز هست که بسیار سست‌تر می‌آید.

این شیوه‌ای است که ما دنبال خواهیم کرد. مردمی‌که به پاخاسته‌اند با سست شدن رئیس جمهور از پا نخواهند نشست و نیروهای مبارز و آزادیخواه در هر جا وظیفه دارند از حرکت مردمی ‌و از زنان و مردان شجاعی که قدرت سرکوبگری رژیم را چالش کرده‌اند پشتیبانی کنند. ما یک‌بار دیگر اعلام می‌داریم که با عناصر ملی و آزادیخواه از هر گرایشی در این راه آماده همکاری هستیم.

***

  ناکامی‌های جمهوری اسلامی ‌در جبهه‌های داخلی و خارجی در دو ساله گذشته با شتاب بیشتر ادامه یافت. در این دوران بازپرداخت سنگین بدهی‌های خارجی، بهای نفت نیز سیر نزولی خود را آغاز کرد و اکنون به جائی رسیده که در هفت سال گذشته مانند نداشته است. دستگاه اجرائی برای نخستین‌بار ناگزیر شد حقوق کارکنان دولت را از محل وام خارجی ــ علاوه بر چاپ اسکناس بی‌پشتوانه همیشگی ــ بپردازد، و صدها میلیون بشکه نفت را زیر بشکه‌ای شش دلار پیش فروش کند که نه تنها درآمدهای آینده را پیش‌خور خواهد کرد بلکه بر بهای نفت در بازار جهانی تأثیر منفی خواهد گذاشت. نتیجه این سیاست‌های مأیوسانه، افزایش سریع تورم است که به کاهش روزانه ارزش ریال انجامیده است. آخوندها یک قلم توانسته‌اند ارزش دلار را در برابر ریال در بیست سال بیش از صد برابر، تا این لحظه، کنند. کمبود ارز و کسر بودجه به رها کردن طرح‌های عمرانی و تعطیل کارخانه‌ها و بیکاری کارگران انجامیده است. جوانان بی‌ امید و بی آینده، هر روز بی امیدتر و بی آینده‌تر می‌شوند.

در سیاست خارجی عقب نشینی‌های رژیم به هزیمت رسیده است. گذشته از آسیای مرکزی و قفقاز که ایران از همه طرح‌های مهم کنار گذاشته شده است و می‌باید به معامله مختصر گاز با ترکمنستان خرسند باشد، افغانستان صحنه یک سرشکستگی تازه برای ملت ایران شده است. طالبان با بهره‌گیری از سردرگمی‌ و ندانم‌کاری مسئولان سیاست خارجی ایران نه تنها طرح‌های حکومت آخوندی را بر هم زده‌اند بلکه با کشتار دیپلمات‌های ایرانی زخم عمیقی نیز بر پیکر ملت وارد آورده‌اند. با همه تهدیدها و قدرت نمائی‌های توخالی خود، تنها امتیازی که رژیم توانسته است از طالبان بگیرد آزادی رانندگان اسیر ایرانی و تحویل جنازه‌های دیپلمات‌ها بوده است. در این کشمکش پیروزی دیگری نیز نصیب طالبان شده است. آنها توانسته‌اند جمهوری اسلامی‌ را وادار به مسابقه‌ای برای اثبات اسلامی ‌بودن خود سازند. جدا کردن بیماران زن از پزشکان مرد و طرح به اصطلاح منع استفاده ابزاری از زن، کوشش خنده‌آور و تبهکارانه‌ای است برای عقب نماندن در این مسابقه که بر شدت دشمنی مردم خواهد افزود.

با آنکه تعهد رسمی ‌و علنی دولت جمهوری اسلامی‌در مورد سلمان رشدی، رابطه آن را با بریتانیا بهتر کرد مسئله اصلی رابطه با آمریکا پس از یک پیکار روابط عمومی ‌از سوی رئیس جمهوری و با همه تلاش‌های عوامل تبلیغاتی رژیم و شرکت‌های نفتی آمریکائی به جائی نرسیده است و اکنون با موضع دشمنانه‌ای که خامنه‌ای گرفته به بن‌بست همیشگی بازگشته است. در این احوال رژیم اسلامی ‌با جدیت برنامه‌های تسلیحات کشتار جمعی را دنبال می‌کند که به معنی ادامه محاصره سیاسی و اقتصادی آن از سوی آمریکاست.

تنها نقطه روشن در سیاست خارجی رژیم بهبود رابطه با کشورهای خلیج فارس است که با عقب‌نشینی از مواضع سیاسی پیشین جمهوری اسلامی ‌به دست آمد. ولی در این میدان هم پیشرفت‌ها بیشتر ظاهری است. بدگمانی به جمهوری اسلامی ‌و اتکا به نیروهای نظامی‌ آمریکا هیچ کم نشده است. در آستانه بیستمین سال انقلاب، حکومت اسلامی ‌هر چه در افق می‌بیند ابرهای تهدید کننده‌ای است که خبر از توفان‌های نه چندان دور می‌دهد.

***

به عنوان یک نیروی سیاسی که می‌خواهد در رهائی و بازسازی ایران سهم شایسته‌ای داشته باشد ما در برابر این دگرگونی‌ها و امکانات بزرگ می‌باید چه بکنیم و چه بشویم؟ در حالی که جامعه ایرانی در زیر نگاه ما و در یک جنبش ژرف درونی دارد خودش را به رغم فشارهای حکومت واپسگرا از ریشه‌ها نوسازی می‌کند و دیگر مسئله در این نیست که یک عده به نام حکومت بیایند و اصلاح و نوگری را بر یک توده بی‌میل و حتا معاند تحمیل کنند، ما وارثان سنت اصلاح و نوگری اجتماعی و اقتصادی در سیاست ایران به خودمان چگونه می‌باید بنگریم؟ آیا در برابر چنین دگرگونی‌های خیره کننده و امکانات واقعی آزاد کردن جامعه ایرانی از روحیه قرون وسطائی، می‌توانیم همان روحیه و عادات ذهنی بیست سال پیش را نگهداریم.

ما برای وقت گذرانی در تبعید یا برای رسیدن به ریاست و مقاماتی که در ایران از ما دریغ شد گرد نیامده‌ایم، و با اینکه تقریباً همه پناهنده و آواره سیاسی هستیم و اخلاقاً خود را وظیفه‌دار کمک به قربانیان سرکوبگری می‌دانیم مسئله پناهندگی، علت وجودی ما نیست. نگاه ما اندکی بالاتر است ما می‌خواهیم در خدمت توسعه همه سویه جامعه ایرانی به ویژه توسعه سیاسی که در زمان خود از آن غفلت کردیم درآئیم. چنین هدف و روحیه‌ای طبعاً ما را از بیشتر کسانی که در این سال‌ها میداندار سلطنت‌طلبی بوده‌اند دور می‌کند. آنها به این حرف‌ها می‌خندند و در دنیای بسیار ساده خود جائی برای بحث‌های پیچیده جامعه مدنی و توسعه سیاسی ندارند. دمکراسی برای‌شان یک کالای وارداتی غرب است و اگر سرتاسر بازی نباشد به هر حال به درد ایران نمی‌خورد و حداکثر می‌باید تعارفی با آن کرد و به راه‌های آشنای خود رفت.

سازمان ما حتا پیش از پایه‌گذاری رسمی ‌خود به دنبال پر کردن جای خالی یک حزب راست میانه در سیاست ایران بود، حزبی که از پایین و داوطلبانه تشکیل شده باشد و اصول ناسیونالیسم، آزادیخواهی، ترقیخواهی، و عدالت اجتماعی را در شکل پادشاهی مشروطه و در یک ساختار غیرمتمرکز، و ترکیبی از اقتصاد بازار و مسئولیت جامعه، برای اداره یک کشور قرن بیست و یکمی‌ فرمول‌بندی کند. ما این حزب را در همه‌چیز جز در نام ساخته‌ایم. گسترش و جاافتادگی تشکیلاتی، و استواری و فراگیرندگی برنامه سیاسی، و غنای ادبیات حزبی ما به چنان حدی رسیده است، و زمان آن است که گام بعدی را برداریم و نام حزب را نیز اختیار کنیم. به ویژه که چنان تغییر نامی، از وارد شدن اجباری در کشمکش‌های مبتذل بر سر الفاظ نیز رهائی خواهیم یافت و به کار اصلی مبارزه خواهیم رسید.

***

تأکید این گفتار بر دگرگونی‌ها و امکانات است، دگرگونی‌هائی با اهمیت تاریخی از ژرفای جامعه ایرانی، و امکانات بیشتری که برای سرنگون کردن رژیم آخوندی پیش می‌آید. تنها یک نیروی سیاسی که دگرگونی‌ها را دریابد و با آن همراه گردد، و بتواند از امکانات بهره گیرد می‌تواند سهمی‌ در پیکار داشته باشد. ما در زمینه نخستین مشکلی نداریم. مشکل در دومی ‌است: تلاش بیشتر برای آماده کردن خود، و بهره‌گیری از امکانات، در گردهمائی‌های سازمان بارها درباره فعال‌تر کردن شاخه‌ها و شرکت در بسیج نیروهای ملی و آزادیخواه از هر گرایش برای مبارزه مشترک گفتگو کرده‌ایم. امید است در این کنگره بتوانیم همراه با پیشنهادهای عملی، انرژی بیشتری به این تلاش‌ها بدهیم. پیکار ما به مرحله‌ای رسیده است که پشتیبانی از مبارزان داخل، بیش از همیشه اهمیت دارد. ما باید در موقعیتی باشیم که از هر فرصتی بدین منظور بهره گیریم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سخنرانی در کنگره دوم سازمان مشروطه‌خواهان ایران، برلین 1998

بخش 1 / حزبی برای دگرگونی / افق‌ها‌ی گسترده تر پیکار ما

 

بخش 1

حزبی برای دگرگونی

افق‌ها‌ی گسترده تر پیکار ما

شش ماهی پیش ما نام خود را به حزب مشروطة ایران برگرداندیم. در این تصمیم عواملی دست در کار بودند که شاید در آن زمان همه آنها را به درستی نمی‌شناختیم ولی احساس می‌کردیم که چیزی دگرگون شده است و ما را نیز می‌باید دگرگون کند. با این همه تردید نیست که جدی‌تر گرفتن وظیفه‌ای که برای خود قرار داده بودیم و گسترش دادن افق سیاسی‌مان در آن تصمیم، جای بالاتر را داشت.

در این شش ماه ما بیشتر و بیشتر به جایگاهی که یک گرایش مشروطه‌خواه در شرایط کشوری مانند ایران دارد آگاه شده‌ایم. آنچه در پیرامون ما می‌گذرد و دورنمایی که در برابر است، نیاز به نگرش تازه‌ای را بر موقعیت و رسالت ما برجسته‌تر می‌سازد. اگر حزب مشروطه‌ای در کار نمی‌بود، اکنون زمان‌ش رسیده بود که پایه‌گذاری شود.

دو دهه پس از انقلاب اسلامی ‌و حکومتی که فرا آمد طبیعی آن بود، ما با چنان منظرة دگرگونی روبروئیم که به آسانی می‌توانیم سخن از دوران تازه‌ای به میان آوریم: دوران تازه‌ای در پیکار، دوران تازه‌ای که حزب خود را می‌طلبد.

سرنگونی جمهوری اسلامی‌ و تلاش برای برقراری پادشاهی مشروطه در ایران، هدف‌ها‌یی بودند که در این بیست سال می‌توانستند همة تلاش سیاسی گروه‌ها‌ی بزرگ از ایرانیان را در برگیرند. مسائل همیشه در ساده‌ترین وضع خود طرح می‌شد. در ایران گروهی حکومت می‌کرد که با همه کشاکش‌ها‌ی درونی خود، در سرکوبگری مردم و تاراج منابع کشور یکپارچه می‌نمود و به نظر می‌رسید با مخالفت پردامنه‌ای دست کم در سطح، روبرو نیست. مردم خم شده در زیر بار تورم و بینوایی، فرصت پرداختن به سیاست و امور عمومی ‌نداشتند و خشم و تلخی خود را چندان بروز نمی‌دادند. مقاومت‌ها‌ بیشتر جنبه منفی و غیرفعال داشت. روشنفکران اگر هم از سانسور جان بدر می‌بردند، با حمله اوباش و جوخه‌ها‌ی آدمکشان روبرو بودند و جوانان، فرآورده‌ها‌ی یک نظام آموزشی که بجای دانش و فرهنگ، تبلیغات به خورد آنان می‌داد، فرض بر این بود که مغزشویی شده‌اند و در فضای ساخته و پرداخته رژیم بسر می‌برند.

مسئله جایگزینی رژیم بیشتر در ابعاد سیاسی آن بررسی می‌شد: بجای جمهوری اسلامی، پادشاهی مشروطه، و بجای ولایت فقیه یک حکومت عرفی‌گرای تعریف نشده. سازمان‌ها‌ی هوادار پادشاهی مشروطه عموماً در چنان چهارچوبی و با چشم اندازی محدود به کل پیکار می‌نگریستند.

تنها با سازمان مشروطه‌خواهان ایران بود (حزب مشروطه ایران کنونی) که برنامه سیاسی مشروطه‌خواهی و کوشش برای پایه‌گذاری یک جهان‌بینی سیاسی مشخص و پاسخگوی مسایل امروز و آیندة ایران، به پیکار سیاسی راه یافت. امروز آن همه هست. اما با ظرافت و پیچیدگی بیشتر و ابعاد بزرگ‌تر، با میدانی فراخ‌تر و میداندارانی اندک‌تر. ازدحام آن دو دهه به ویژه ده پانزده سال نخست، رفته است و در عوض، واقعیات ایران گروه‌ها‌ی هرچه بزرگ‌تری را به نوعی همرائی هر چند به ندرت و کناره‌جویانه رسانده است.

پیکار امروز در سطحی به مراتب بالاتر از پنج سال و ده سال پیش جریان دارد و آگاهی و ظرفیت اخلاقی و فکری بیشتری می‌خواهد. تکامل و پختگی نمایان جامعة ایرانی در دو دهة گذشته تأثیر خود را بر مخالفان رژیم گذاشته است. آنها که بر همان حال و هوای پیشین می‌روند، عناصر حاشیه‌ای و کم اهمیتِ جریان اصلی نیرومندی هستند که بیش از پیش می‌داند که چه می‌خواهد. در آنچه که به سرنگونی رژیم اسلامی ‌ارتباط دارد، منظره سیاه و سفید مأنوس و خوکرده گذشته دیگر در برابر نیست. جای آن را طیفی از رنگ‌ها‌ی گوناگون گرفته است. مبارزان، برآورده شدن پاره‌ای آرزوی‌ها‌ی همیشگی خود را می‌بینند. آنها مردم را می‌خواستند که به پیکار بپیوندند. مردم از دو سال گذشته از مرحله مقاومت منفی و مبارزه غیرفعال به مبارزه فعال وارده شده‌اند. دختران و پسران جوان که پویاترین لایه‌ها‌ی اجتماعی هستند، دانشگاه‌ها‌ را صحنة پیکار پیگیر با ولایت فقیه کرده‌اند. روشنفکران با گشودن جبهه مطبوعات، یکی از بهترین دوره‌ها‌ی تاریخ روزنامه‌نگاری ایران را می‌گذرانند.

***

نبرد قدرت و پراکندگی جناح‌ها‌ در یک نظام فاسد و بسته آرزوی دیگر مبارزان بود. امروز مبارزه‌ای که همواره بر سر تقسیم غنیمت‌ها‌ در می‌گرفت، به شکافی پرنشدنی تبدیل شده است و بخشی از حکومت آشکارا می‌کوشد به مردم بپیوندد و از آنها نیرو بگیرد. بسیج سیاسی جامعه که از بیرون سخت دشوار می‌نمود، اکنون برنامه و سلاح بخشی از دستگاه حکومت است که در پشت آن سپر گرفته است و به نیروی آن می‌خواهد، هواداران وضع موجود را واپس بنشاند.

گفتمان discours سیاسی، دیگر به شکل حکومت یا جدایی دین از دولت که برای بسیاری هنوز رنگ تند دینی یا عوامفریبی داشت، محدود نمی‌شود. جامعة مدنی در مفعوم گسترده‌اش شعار مردم شده است و تجدد و ترقی‌خواهی جای مرکزی شایسته خود را در گفتمان ملی یافته است. جامعة سنتی ـ مذهبی دارد می‌آموزد که نه تنها به کوتاه کردن دست آخوند از حکومت، و دین از قانونگزاری بیندیشد، بلکه ذهن خود را از تفکر دینی آزاد کند. روشنفکری مذهبی ــ واپسین خط دفاعی تفکر دینی ـ سنگرهای‌ش را می‌آراید ولی امواج آزادی و ترقی از هم اکنون به آن سنگرها می‌خورد.

ما امروز با جامعه‌ای سر و کار داریم که به تندی شباهت‌ها‌ی‌ش را با آنچه می‌شناختیم از دست می‌دهد؛ و با یک موقعیت سیاسی سر و کار داریم که دیگر در زنده باد و مرده باد خلاصه نمی‌شود. حتا مسئله‌ای به حساسیت شکل حکومت در کشوری مانند ایران که پادشاهی موضوع تندترین عواطف از موافق و مخالف بوده است، دیگر در جای نخستین قرار ندارد. مردم ایران، آغاز کرده‌اند که به سرتاسر موقعیت خود و به ریشه‌ها‌ بیندیشند و فرمول‌ها‌ی آسان و شعارها را بسنده ندانند. گروه یا حزبی که می‌خواهد ایران را اداره کند، می‌باید نگاه خود را بلندتر بگیرد. سرنگونی رژیم اسلامی‌ نیز با همة جنبة حیاتی آن، جز مرحله‌ای در پیکار ملی ما برای بازسازی جامعه و کشور ایران نیست. بالیدن سازمان ما به حزب مشروطة ایران، پاسخ به نیازی است که شرایط تازة مبارزه و جامعة ایرانی بطور کلی پیش آورده است. ما دیگر نمی‌توانیم تنها یک سازمان هوادار پادشاهی باشیم ـ با همة اعتقادی که به مناسب بودن این شکل حکومت برای ایران و سودمند بودن نهاد پادشاهی در پیکار رهایی بخش داریم. ما حتا نمی‌خواهیم به برنامة مشروطه‌خواهی در محدودة صدسالة گذشته آن بسنده کنیم.

نقش ما تنها پیکار با جمهوری اسلامی ‌و برقراری پادشاهی مشروطه نیست. به عنوان وارثان سُنت مشروطه‌خواهی، ما با هیچ چیز کمتر از دادن تکان نهایی به جامعة ایرانی، کندن آن از زمین واپس‌ماندگی، و گذاشتن‌ش در مدار تجدد و ترقی روبرو نیستیم. در میان گرایش‌ها‌ی سیاسی ایران، هیچ گرایشی مانند ما تأکید خود را بر تجدد نگذاشته است. هیچ گرایشی چنین تعهدی به اندیشة آزادی و ترقی ندارد. در گذشته ما از آزادی غفلت کردیم و به ترقی نرسیدیم. اکنون از پیروزی‌ها‌ و شکست‌ها‌ی خود درس گرفته‌ایم و می‌دانیم که آزادی و ترقی جز پا به پای هم نمی‌آیند. اما مسئله باز ژرف‌تر است. کار اصلی هنوز در پیش است و ما می‌توانیم بهتر از هر کس دیگر، کاری را که صد سال پیش آغاز کردیم به پایان بریم.

***

برای یک حزب سیاسی، اولویت دادن به مسائل فلسفی و فرهنگی توسعه در کنار اولویت‌ها‌ی پیکار سیاسی، شاید غریب بنماید. احزاب سیاسی را ما بیشتر در رابطه با قدرت می‌شناسیم، قدرتی که اگر سالم است، برای اجرای برنامه‌ای به قصد خیر عمومی، و اگر ناسالم است تنها برای خود است. اما زمان‌ها‌یی می‌رسد که سراسر بافت اجتماعی و فرهنگی یک جامعه در بحران می‌افتد و سیاست را به سطح‌ها‌ی بالاتر و ابعاد گسترده‌تری می‌کشد. در جامعة امروزی ایران که همه چیز زیر پرسش افتاده است، ما با چنان بحرانی روبروئیم. مسئله تنها در جابجایی یک گروه حاکم یا یک رژیم با دیگری نیست. جامعة ایرانی، خسته و زخم خورده از آزمایش‌ها‌، می‌خواهد از واپس‌ماندگی تاریخی خود رها شود. در سُنتی‌ترین لایه‌ها‌ی این جامعه نیز گروه‌ها‌ئی پذیرفته‌اند که شیوة زندگی و شاید تفکرشان متناسب با جهان امروز نیست. روشنفکران در بدیهی‌ترین باورهای رایج شک می‌کنند و در جستجوی پاسخ‌ها‌ تا همه‌جا سر می‌کشند. رهبران سیاسی که از پس امروز به فردایی نیز می‌اندیشند، در تلاشی نومیدانه برای نوسازی مذهب سیاسی‌اند. سیاست در همه سطح‌ها‌، از فرمانروایان تا مخالفان، با مسائل فرهنگی و اجتماعی درآمیخته است. امروز فرهنگ عین سیاست است.

ما احتمالاً زودتر از بسیاری دیگر دریافتیم که فرهنگ قلب مسئله ما است ـ فرهنگ در اینجا در گسترده‌ترین مفهوم خود بکار می‌رود و همة عرصه‌ها‌ی اندیشه و نظام ارزش‌ها‌ را در بر می‌گیرد. پیکار ما هیچ‌گاه تنها بر یک گروه فرمانروا تمرکز نیافت. پیشینیان ما از پایان سدة نوزدهم دریافته بودند که مسئله ایران تنها سیاسی نیست و سیاست تنها یکی از جبهه‌ها‌ی پیکار را تشکیل می‌دهد. برنامة سیاسی ما و جهان‌بینی آن دنبال همان سُنت را گرفته است. با این همه ما نیز دربرابر جوشش بی سابقه جامعة ایرانی ــ بی سابقه پس از جنبش مشروطه‌خواهی ــ خود را در فضای فکری تازه‌ای می‌یابیم. انرژی تازه‌ای به پیکار ما داده شده است. میل به دگرگونی از ریشه، هیچ‌گاه پس از آن جنبش به سرتاسر جامعه راه نیافت. دگرگونی آمد، و گاه بیش از انتظار آمد ولی از پایین نبود. امروز دگرگونی از پایین است ــ در برابر سخت‌ترین و وحشیانه‌ترین مقاومت‌ها‌ از بالا. هیچ کس نباید خود را از بابت میزان روشنفکری و آگاهی توده‌ها‌ی مردم ایران فریب دهد و به خوش‌بینی افتد، ولی هیچ‌کس نیز نمی‌تواند جهت درست خواست‌ها‌ی مردم عادی را، که از بینوایی آموزشی جمهوری اسلامی ‌بدر می‌آیند، یا درجه پختگی و روشن‌بینی روشنفکران برجسته ایرانی را دست کم بگیرد.

در چنین موقعیتی یک حزب سیاسیِ شایستة چالش‌ها‌ی امروز و آینده ایران، راهی جز این ندارد که پیکار خود را از ریشه آغاز کند و تا همه گستره جامعه ایرانی ببرد. ما در زمینه‌ها‌ی سیاسی و اقتصادی این مشکلات به سهم خود کار کرده‌ایم و باز باید به همان اندازه کار کنیم، ولی مسئله فرهنگی ایران است که نیاز به نگرشی تازه دارد. اگر ایران در پایان سدة بیستم، هنوز در چنگال یک حکومت دینی دست و پا می‌زند ــ ما در اینجا به صفات دیگر این حکومت و آنچه بر سر ایران آورده است نمی‌پردازیم ــ محافظه‌کاری و کژاندیشی چهار نسل ایرانیان در آن مسئولیت اصلی را دارد. از همان جنبش مشروطیت، ما راه را به درستی نشناختیم و آن را هم تا نیمه رفتیم. تجربه صد ساله کمک می‌کند که پرسش‌ها‌ی اصلی را بشناسیم. تلاش برای یافتن پاسخ‌ها‌ی درست مشکل تاریخی واپس‌ماندگی جامعة ایرانی، به همان اندازه وظیفه یک حزب سیاسی مشروطه‌خواه است که هر ایرانی روشن‌اندیش دیگری. ما این تلاش را در متن اصلی پیکار سیاسی خود برای رهایی و بازسازی ایران می‌بینیم. نوسازندگی ایران در صد سال گذشته، در پاسخ به سه پرسش اصلی فروماند. امروز می‌توان این گرهگاه‌ها‌ را به درستی شناخت، زیرا هم آگاهی بیشتر شده است و هم تقدس تابوها کمتر است.

نخستن گرهگاه، رابطه فرهنگ با هویت بوده است. آیا فرهنگ با هویت یکی است و اگر در پیِ تغییر فرهنگ باشیم، به هویت آسیب خواهیم زد؟ این یکی از مهم‌ترین سنگرهای دفاعی سُنت‌پرستان بوده است و سراسر بر تعبیر نادرستی از فرهنگ و هویت نهاده شده است. ما یگانگی فرهنگ و هویت را رد می‌کنیم. هویت یعنی حافظه و تاریخ، و هر چه آگاهی بیشتر باشد، نیرومندتر می‌شود. اما فرهنگ، که کارکرد ذهن انسانی است، گذراست و گاه گاه ــ و در مورد ما به فراوانی ــ می‌باید آن را دگرگون کرد و این دگرگونی هیچ آسیبی به خودآگاهی ما به عنوان یک ملت (تعریف هویت در بافتاری ویژه) نخواهد رساند. ما می‌خواهیم فرهنگ خود را ـ همچنان که تاریخ خود را ـ از نزدیک به دیده انتقادی بنگریم و هر چه در آن به کار زندگی انسانی در سدة بیست و یکم نمی‌خورد، تغییر دهیم. در عین حال بیشترین کوشش را برای آشنایی و فهم بیشتر ادبیات و فلسفه و تاریخ خود و نگهداشت رسم‌ها‌ و سُنت‌ها‌ی ملی سودمندمان خواهیم کرد.

دومین گرهگاه، نگرش به تجدد و غرب بطور کلی بوده است. ما می‌خواهیم نو شویم، که از آنچه هستیم بهتر نگهداری کنیم، یا می‌خواهیم از آنچه هستیم بدرآییم و بهتر شویم؟ در پنج سده‌ای که از آشنایی ما با اروپا و غرب و پدیده‌ها‌ی اصلاح و تجدد می‌گذرد، ما بیشتر کوشیده‌ایم از اروپا افزارهای نگهداری آنچه را که بوده‌ایم بگیریم، غافل از اینکه مشکل ما در خود ما بوده است و تا خودمان را دگرگون و بهتر نکنیم و از خودمان آزاد نشویم، پیش نخواهیم رفت و افزارهای دفاع و نگهداری خود را بدست نخواهیم آورد. تجدد و اصلاح بخودی خود و برای دگرگون کردن آنچه هستیم لازم است و چنان که دیدیم، هیچ آسیبی به هویت ما نمی‌زند. کدام ملت پیشرفته‌ای است که هویت خود را از دست داده باشد؟ بستگی ما به سُنت‌ها‌ ـ که همه هم سودمند و قابل زندگی نیستند سبب شده است که ما سُنت و هویت و عادت را باهم در آمیزیم و از آن مانعی بزرگ بر سر راه تجدد و ترقی برافرازیم. ما اکنون بهتر می‌توانیم دریابیم که بسیاری از عادت‌ها‌ی ما، هرچه هم نام‌ها‌ی محترم‌تر سُنت و هویت را بر آن بگذاریم، زیان‌آور و دور از معیارهای پیشرفته عقل و اخلاق‌اند و می‌باید تغییر یابند.

سومین گرهگاه، رابطة دین با تجدد است. مردمی‌که عادت داشتند همه چیز را با معیار دین بسنجند، تجدد را هم خواستند از خود دین بیرون بکشند. صد و پنجاه سالی است که پاره‌ای از بهترین استعدادها در ایران و کشورهای اسلامی‌ دیگر، چه از راه تعبیر و تأویل و چه از سر پوزشگری با زیر و رو کردن و افزودن و کاستن واقعیت‌ها‌، خواستند اسلام را با پیشرفت و دمکراسی آشتی دهند و امروز در کار بیرون کشیدن جامعه مدنی از آن هستند.

جنبش‌ها‌ی احیاء اسلامی ‌و اصلاح اسلامی‌ ــ و امروز ــ روشنفکری اسلامی، همه واکنش‌ها‌ی فرهنگ و جامعه‌ای رو به به پایین بوده است که می‌خواهد بهر ترتیب در جهانی که دیگر به او تعلق ندارد، بماند. این تلاش‌ها‌ نتیجه‌ای جز کُند کردن سیر ناگزیر تجدد ندارد. اسلام و هر دین دیگری را نمی‌باید با تجدد یکی کرد. تجدد اصلاً به معنی جدا شدن از تفکر دینی است. کسی که از دین دمکراسی بدر می‌آورد، هنوز به تجدد باور ندارد. از این گذشته، ضد دمکراسی را نیز به آسانی بسیار بیشتر، از هر دینی می‌توان بیرون آورد. دمکراسی و جامعة مدنی را نمی‌توان بر تعبیرات لرزان، از متن‌ها‌ی دینی پایه‌گذاری کرد. پایه‌ها‌ی بسیار استوارتر را از هشت سدة پیش، اندیشه‌ورانی نهادند که آغاز کردند دین و حکومت را در مقوله‌ها‌ی جدا از یکدیگر بگذارند.

ما برای تجدد و ترقی، برای دمکراسی و جامعة مدنی، هیچ نیازی به تعبیرات دینی نداریم. مردم ایران می‌توانند همان اندازه شیعه و سُنی، مسیحی و زرتشتی، یهودی و بهائی، یا در هر دین دیگری که بخواهند باشند و در یک نظام عرفی‌گرا که فلسفه سیاسی خود را از عصر باززایی و روشنرائیِ اروپا و نیز آزمایش پیروزمند دمکراسی لیبرال ــ در اروپای باختری و آمریکای شمالی ــ گرفته است، بسر برند.

سرانجام زمان آن فرا رسیده است که واپسین بندها را از اندیشه و عمل مردم ایران بگشاییم و این هدفی است که از دیگر هدف‌ها‌ی ما، کمتر اهمیت نخواهد داشت. مشروطه‌خواهان از صد سال پیش راه را بر هر چه پیشرفت و نوآوری در جامعة ایرانی هست، گشودند. اکنون این وظیفة ما است ــ بیش از هر گرایش دیگر ــ که کم و کاستی‌ها‌ی صد ساله را جبران کنیم و راه را تا پایان، تا رسیدن به جهان پیشرفته امروزی، برویم. پیکار فرهنگی ما از پیکار سیاسی‌مان جدا نیست. ما به هیچ چیز کمتر از نوسازی همه سویه جامعه ایرانی، از فرهنگ تا نظام سیاسی و اقتصادی، خرسند نخواهیم بود.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کنفرانس امریکائی، لوس آنجلس، 1999

بخش 1 / حزبی برای دگرگونی / موج به سوی ما آمده است

 

بخش 1

            حزبی برای دگرگونی

 

موج به سوی ما آمده است

 دوستی از گرایش چپ به تازگی گفته بود که ما مشروطه‌خواهان موج سواری می‌کنیم و نیرو گرفتن پیکار دمکراتیک مردم در ‌ایران است که ما را به دفاع از دمکراسی انداخته است.‌ این اشاره ما را بر آن می‌دارد که اندکی به گذشته خود برگردیم و ببینیم که‌ ایا ما بر موج سوار شده‌ایم یا موج است که بسوی ما آمده است؟

ما ‌این گذشته را از بیست سال پیش آغاز نمی‌کنیم که برای نخستین‌بار در میان هر گرایش سیاسی، به نقادی گذشته خود و بازخوانی موقعیت خویش دست زدیم؛ مشروطه‌خواهی نوین را تعریف کردیم و برای آنکه سیاست ‌ایران از آلایش جنگ مذهبی پاک شود، پیشنهاد ملی کردن تاریخ، بخشودن تاریخ و یکدیگر را دادیم و ‌اینده ‌ایران را بی مشارکت همة گرایش‌های سیاسی، هدفی ندانستیم که ارزش پیکار داشته باشد. ما همچنین به سال‌هایی بر نمی‌گردیم که صدای تنهای ما در غوغای خشم و خروش «لیبرال‌های ملی» همچنان میخکوب بر گذشته، و «مارکسیست‌های انقلابی» همچنان در بند انقلاب خونین دیگر، از پایان دادن به آن همه نفرتی که تنها وجه مشترک‌ ایرانیان شده بود، دم می‌زد.

ما به نخستین سال‌های دهه نود بر می‌گردیم که سازمانی از مشروطه‌خواهان اندک اندک و در یک جنگ داخلی تمام عیار میان سلطنت‌طلبان سُنتی و مشروطه‌خواهان نوین، که یک سوی آن ترور شخصیت را از ناچاری، جانشین ترور فیزیکی کرده بود، شکل می‌گرفت (نگاهی به روزنامه‌های فراوان سلطنت‌طلبان آن سال‌ها شدت آن جنگ را نشان می‌دهد). آوردن نمونه‌هایی از اسناد ‌این چند ساله، تا پیش از آنکه دوم خرداد منظره سیاسی را در ‌ایران دگرگون کند، نشان می‌دهد که ما از مدتی پیش در کار دگرگون کردن منظره سیاسی در بیرون ‌ایران بودیم و خوشحالیم که یک تحول جهانی (فروپاشی اردوگاه کمونیسم) و یک تحول درونی (بالا گرفتن انقلاب جامعه مدنی در ‌ایران) کار بسیار کوچک ما را به جایی که می‌خواستیم می‌رساند:

در شماره آبان 1371/نوامبر 92 راه آینده، ارگان سازمان در حال تأسیس، پیش نویس اساسنامه با‌ این ماده آغاز می‌شود: «سازمان مشروطه‌خواهان‌ ایران… از هواداران پادشاهی مشروطه به منظور سازماندهی پیکار برای رهائی و بازسازی ‌ایران بر پایه حفظ یگانگی ملی و تمامیت و استقلال ‌ایران و برقراری مردمسالاری تشکیل می‌شود و آماده همکاری در مبارزه مشترک با همه نیروهای ملی و آزادیخواه و متعهد به یگانگی ملی و تمامیت و استقلال ‌ایران و حاکمیت مردم است. اصول عقاید سازمان در منشور آن آمده است».

این ماده امروز هم آغازکننده اساسنامه حزب ماست و احتمالاً هیچ اساسنامه دیگری را نشان نمی‌تواند داد که چنین تأکیدی بر مردمسالاری و چندگرایی (پلورالیسم) در آن شده باشد. ‌این گونه مسائل معمولاً در مرامنامه‌ها و منشورها و اصول عقاید گروه‌های سیاسی می‌آید. اگر ما از فردای دوم خرداد در پشت سر مرحلة تازه و قاطع مبارزه مردم ‌ایران قرار گرفتیم، به دلیل تعهدی بود که نزدیک هشت سال پیش کرده بودیم. در شماره فروردین 1372/ مارس 1993 راه ‌آینده، استراتژی پیکار سیاسی مردمی ‌سازمان را در ‌این عبارت خلاصه کردیم که هنوز راهنمای ماست: «رسوا کردن رژیم در داخل و خارج، منزوی کردن‌ش در دنیا با اسلحة حقوق بشر و دمکراسی، برانگیختن مردم ‌ایران به مقاومت فعال و منفی و دلگرم کردن آنها، متقاعد کردن مردم‌ایران و دنیا به ‌اینکه جمهوری اسلامی ‌یک جایگزین باورپذیر دارد و سرنوشت کشور پس از ‌این رژیم یک خمر سرخ جدید یا هرج و مرج و از هم‌پاشیدگی نخواهد بود، هدف‌های استراتژیک پیکار سیاسی مردمی ‌ماست. بدین منظور از تشکیل جلسات، از گفت و شنود با موافق و مخالف، از روشن کردن مواضع، از بوجود آوردن یک فضای سالم سیاسی میان مخالفان گریزی نیست (پیکار سیاسی یا قهرآمیز؟)»

در 1994 در کنفرانس مؤسس در کُلن، سازمان مشروطه‌خواهان ‌ایران رسماً برپا شد. در منشور سازمان که به پیش‌نویس سال 1992 بر می‌گشت، نکته‌های مربوط به مردمسالاری و چندگرائی و همکاری و همراهی با دگراندیشان از همان مقدمه آمده است:

«به عقیده ما سرنگونی جمهوری اسلامی ‌نخستین مرحله پیکار است. مرحله دوم که به همان اندازه اهمیت دارد، ساختن یک جامعه نوین‌ ایرانی است که تنها با مشارکت همه مردم و گرایش‌های گوناگون میسر خواهد بود. بدین منظور می‌کوشیم از همان نخستین گام در پی برداشتن موانع سیاسی و عاطفی که ‌ایرانیان را از هم جدا کرده است باشیم… ما همه گروه‌ها و گرایش‌ها را فرا می‌خوانیم که در فروریختن دیوارهای ترس و بدگمانی که یگانگی و بهروزی ملت ما را تهدید می‌کند، همکاری کنند.

«احترام به قانون حکم می‌کند که جنایتکاران و غارتگران در دادگاه دادرسی شوند. ‌اینکه افراد در گذشته چه مواضعی داشته‌اند نباید مانع همبستگی کنونی و آینده آنها شود. آنچه اهمیت دارد احترام گذاشتن به حقوق یکدیگر است. مهمتر از همه آنکه اشخاص، باورها و نظرهای خود را داشته باشند و هیچ کس به خود حق نابود کردن دیگران را ندهد. باید به دوران انتقامجویی و تصفیه حساب‌های شخصی و سیاسی و ادامه خونریزی، پایان داد».

در اصولی که برنامه سیاسی سازمان (حزب امروزی) را تشکیل می‌دهد از جمله آمده است:… «2ـ حاکمیت مردم و حکومت قانون، پایة نظام سیاسی ‌ایران است. رأی آزادانة مردم باید سرنوشت کشور و نوع حکومت و سیاست‌های آن را تعیین کند…

4ـ هیچ قانون و اکثریتی نمی‌تواند حقوق طبیعی و جدانشدنی افراد را از آنها بگیرد. ‌این حقوق که در اعلامیه جهانی حقوق بشر و میثاق‌های حقوق سیاسی، مدنی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی تعریف شده، شامل مصون بودن جان و آزادی و مال مردم در پناه قانون و وظائف دولت در تأمین حداقل شرایط زندگی منطبق با شئون انسانی برای همه مردم است.

5ـ همه افراد در برابر قانون برابرند و هیچ امتیاز قومی، دینی، جنسی یا طبقاتی به کسی داده نمی‌شود و هیچ کس حق ندارد به نمایندگی خدا یا به موهبت الهی سرنوشت مردم را در دست گیرد. دین و مذهب از حکومت جداست.

6- احزاب سیاسی و اتحادیه‌های صنفی و انجمن‌ها با هر عقیده‌ای باید آزاد باشند. قانون و دادگاه‌ها نگهدارنده حدود و حقوق آنها و همچنین اعضای‌شان خواهد بود. آزادی رسانه‌های همگانی باید تأمین و قوانین لازم برای حفظ آزادی فعالیت آنها و رعایت حدود مسئولیت مدنی رسانه‌ها تدوین گردد.

7- استان‌ها و شهرستان‌ها و همه واحدهای تقسیمات کشوری در حد خود باید اختیارات لازم را برای اداره امور داخلی‌شان از طریق انتخابات انجمن‌ها داشته باشند.

در راه‌ آینده فروردین 1373/1994 در فردای کنفرانس مؤسس می‌خوانیم: «نه تنها در شش ماهة گذشته بلکه در دو سه سالی که از آغاز کوشش‌ها برای پایه‌گذاری سازمان مشروطه‌خواهان می‌گذرد و در همة چهارده سالة گذشته، پیکاری واقعی، سرشار از بدترین دشمنی‌ها، بر سر تعریف مشروطه‌‌خواهی، بر سر روشنگری و تفسیر تاریخ گذشته و برنامه سیاسی آینده و جای پادشاهی در مبارزه امروز جامعة و جامعة فردای ‌ایران درگیر بوده است. در طیف گستردة هواداران پادشاهی ژرف‌ترین کندوکاوها در آنچه به نهاد پادشاهی و سُنت مشروطه‌خواهی مربوط می‌شود، انجام گرفته است.

راهی که به کنفرانس کلن رسید در ‌این سال‌ها کوبیده، و از لاشه نظریه‌ها و فرضیه‌ها و گمانپروری‌ها بیشمار پوشیده شده است. در کُلن جز تکان کوچکی برای برطرف کردن واپسین بازتاب‌های عصبی ـ یادگار سال‌ها پافشاری بر «حقانیتی» که در برابر هر واقعیتی روئین تن بوده‌اند ـ لازم نیامد.‌ این بازتاب‌ها و «حقایق» در کُلن به خاک سپرده نشدند و در جاها و نزد کسان بیشمار برقرار خواهند ماند. ولی در کُلن یک صدای مشخص مشروطه‌خواهی، از گونه‌ای که توانایی ماندگاری و روبروئی با واقعیات را دارد، از دهان سازمانی که می‌کوشد ترکیب و کارکردش با اندیشه‌های اعلام شده‌اش بخواند، بر آمد…”

گذر زمان به سود ما بوده است و خواهد بود. ما با چشمی ‌به گذشته و با چشمی ‌به ‌آینده می‌نگریم. دومی ‌را بهتر می‌بینیم و اولی نمی‌تواند ما را اسیر خود سازد. ما‌ ایرانی را می‌خواهیم که بر روی گذشته‌های‌ش‌ آیندة متفاوتی بسازد. ‌آیا می‌توان تصور کرد که مردم ‌ایران پس از همه آزمایش‌ها و درس‌های صد ساله گذشته، ‌آینده‌ای بهتر نخواهند؟

قطعنامه کنفرانس مؤسس، ویژگی‌های ‌این تشکیلات و دید نو را پیشتر برده است: «برای آنکه سازمان بتواند در وظایفی که برای خود قرار داده است یعنی متشکل کردن گروه هر چه بیشتری از مشروطه‌خواهان، فراهم آوردن زمینه همکاری با نیروهای ملی و آزادیخواه دیگر، و پیکار مشترک با جمهوری اسلامی ‌کامیاب شود‌ آینده نگر بودن به همان اندازه اهمیت دارد که گذشته را با دید انتقادی باز نگریستن. ما تنها با بازنگری گذشته می‌توانیم انرژی‌های خود را برای پرداختن به امروز و ‌آینده آزاد کنیم. مشروطه‌خواهان گذشتة بزرگی پشت سر دارند پر از دستاوردهای بزرگ و اشتباهات و کمبودهای بزرگ، و برای آینده‌ای پیکار می‌کنند که روی آن دستاوردها و با درس گرفتن از آن اشتباهات و به جبران آن کمبودها ساخته خواهد شد. در عین حال ‌این بازنگری انتقادی گذشته به آنها توانایی می‌دهد که با نظر منصفانه‌تری به دگراندیشان بنگرند و برای توافق‌های اصولی و اقدامات مشترک آماده شوند.

«اعتقاد سازمان … به دمکراسی و حقوق بشر‌ ایجاب می‌کند که به هر که رویاروی آنها بوده است یا جز آنها می‌اندیشد به چشم دشمن ننگرند. ما‌ این پایبندی به اصول را تا نتیجه منطقی آن می‌بریم و در حد شعار و تعارف نمی‌نگریم. نمی‌توان آزادیخواه بود و به چندگانگی اعتقاد نداشت و در پی کیفر دادن دیگران به گناه دگراندیشی برآمد. نمی‌توان به اعلامیه جهانی حقوق بشر اعتقاد داشت و قدرت را متمرکز و حقوق اقوام یا اقلیت‌های مذهبی یا زنان را پایمال گردانید. نمی‌توان ناسیونالیست بود و مردم ‌ایران را محجور شمرد، یا گروه گروه آنان را به عناوین گوناگون محکوم کرد. …

«ما وجود اختلاف عقیده را یک حالت طبیعی در عرصه سیاسی می‌شناسیم و هیچ‌کس را به دلیل موضعگیری سیاسی او چه در گذشته و چه اکنون محکوم و سزوار کیفر نمی‌دانیم. محکومیت و کیفر تنها سزاوار کسانی است که دستشان به خون افراد یا مال مردم دراز شده است. داشتن یک عقیده سیاسی و عمل کردن بدان، هر چه باشد، گناه نیست… هر کس می‌تواند با کسی که او را نمی‌پسندد یا عقایدش را زیان‌آور می‌داند مبارزه کند. مردم می‌توانند کسانی را از نظر سیاسی به انزوا بکشانند و بخت رسیدن به مقامات را به آنها ندهند.

«ولی جامعة سیاسی را باید برپایة همرائی و نه رویاروئی دشمنانه ساخت. در نظامی‌که رأی مردم حکومت می‌کند جا برای همه هست… ما حق را در انحصار هیچ فرد و مکتبی نمی‌شناسیم و با شناختن سهم و مسئولیت خود از همه گروه و گرایش‌های دیگر دعوت می‌کنیم که آنها نیز سهم و مسئولیت خود را در ‌این دوره تاریخی، چه کم و چه زیاد، بشناسند تا با سپردن گذشته به تاریخ، بتوانیم بر پایة اصولی که از سوی بیشتر سازمان‌ها و گرایش‌ها از مدت‌ها پیش اعلام شده برای ساختن یک جامعة مدنی بر ویرانه‌های رژیم جمهوری اسلامی ‌همکاری کنیم.

«ما اکنون به جائی رسیده‌ایم که دیگر لازم نیست به نام نگهداری یگانگی و یکپارچگی ملی از تمرکز دفاع کنیم؛ یا دمکراسی را به نام توسعه زیر پا بگذاریم؛ یا از نفی سُنت‌ها به نام تجدد، به نفی تجدد به نام سُنت‌ها بیفتیم؛ یا رشد اقتصادی را فدای عدالت اجتماعی یا برعکس سازیم.»

در نخستین کنگره سازمان (واشنگتن / دسامبر 1996) «پیام سازمان مشروطه‌خواهان ‌ایران به نیروهای ملی و آزادیخواه» یک بار دیگر بر آمادگی ما به همرأی شدن با دگراندیشان تأکید کرد (ما احتمالاً نخستین گروه سیاسی هستیم که دگراندیش را وارد واژگان فارسی کرده‌ایم) و طرح حکومت‌های محلی را برای حل مسائل قومی ‌ایران پیش‌نهاد. در‌ این قطعنامه بود که «انتخابات آزاد با شرکت همه و در شرایط انحلال نهادهای سرکوبگری رژیم و نظارت بی‌طرفانه، نقطة پایانی و نتیجة منطقی» استراتژی پیکار سیاسی مردمی‌اعلام شد.

دو سال بعد، کنگره پس از دوم خرداد (برلین 1998) که نام سازمان قبلی را به حزب مشروطه‌ ایران تغییر داد، جز گسترش دادن، نظریاتی که از همان نخستین سال‌ها اعلام شده بود و امروز گفتمان جریان اصلی جامعة ‌ایرانی است، وظیفه‌ای برای خود نیافت و به همین ترتیب کنفرانس‌های اروپائی و آمریکایی متعدد حزب که در ‌این سال‌ها برگزار شده‌اند.

برای کسانی که تحولات نیروهای مخالف را در بیرون دنبال کرده‌اند، شاید نیاز به یادآوری نباشد که سازمان آن روز و حزب امروزی در هر پیچ‌ این راه دشوار، با چه حملاتی از درون و بیرون روبرو بوده است و چندبار به دلیل ‌ایستادگی بر مواضع خود، به مبارزات تلخ درونی و انشعاب‌ها دچار آمده است و دگراندیشان به فراخوان‌های پیاپی آن، چه پاسخی داده‌اند.

 اکنون بهتر می‌توان دید که دست‌کم ما به موج سواری نیامده‌ایم ــ هر چند به راه درست درآمدن، به هر دلیل و در هر زمان باشد، عیبی نیست و به حال پیکره سیاسی body politic سودمند است، اما آن دوست خرده‌گیر در یک جا حق دارد. ما از بیست سال پیش موجی را دیدیم که پیش می‌آمد و برجای درست ‌ایستادیم تا بسوی ما آمد. ما زودتر از بسیاری، برآمدن عصر تازه‌ای را بر ویرانه گذشته دیدیم و خود را برای آن آماده کردیم. خوشبختی ما در ‌این بوده است که چندان دیر ماندیم که اکنون می‌توانیم نخستین پرتوها را در افقی که آن اندازه تیره می‌نمود، ببینیم. موسی وقتی گام بر راه گذاشت می‌دانست که سرزمین موعودی هست ولی خود، آن را ندید. ما رهروان بیشمار آن سرزمین موعودی که مردمان در آن بتوانند مانند انسان، و نه دیوان و ددان، در کنار یکدیگر زندگی کنند، می‌دانیم که چنان ‌آینده‌ای هست و بسیاری از ما آن را خواهند دید.

بخش 1 / حزبی برای دگرگونی / پيکار‌ها و نوآوری‌های مشروطه نوين

 

بخش 1

            حزبی برای دگرگونی

 

پيکار‌ها و نوآوری‌های مشروطه نوين

‏‏‏هشت سالی پيش كوشش جدی برای سازمان دادن به طيف سلطنت‌طلب در اجتماعات ايرانی بيرون آغاز ‏شد. اين طيف با گستردگی و ظرفيت‌هاي‌ش كمتر از ديگران نياز به سازمان يافتن نداشت و لی چه به سبب ‏ابعاد بزرگ خود، و چه به دليل نداشتن تجربه كار حزبی، با مشكلاتی بيش از بسياری گرايش‌های ديگر ‏روبرو بود كه بقايای روابط تشكيلاتی خود را به بيرون آورده بودند.

در نخستين سال‌های حكومت اسلامی ‌و مدت‌ها پس از آن همه گروه‌ها و گرايش‌های سياسی تبعيدی در همان فضای ناسالم ‏دوران انقلاب بسر می‌بردند. رژيم انقلابی، آنان را به يكسان از ميهن رانده بود و در كشورهای خارج و ‏در زير قوانين دمكراتيك سرزمين‌های متمدن‌تر به همزيستی محكوم‌شان كرده بود. اما شكست و تبعيد اگر ‏هم تغييری در آنان داده بود تنها بر حق بجانبی‌شان افزوده بود. هركدام با دشمنی و تلخی بيشتر درپی انتقام ‏و پاك كردن حساب‌ها بودند و رژيم آخوندی برای بيشترشان دشمن شماره يك نمی‌بود. آنها با احساس تاسف تمام نمی‌‏توانستند مانند ايران يكديگر را بزنند و بگيرند و بكشند و در بيرون ناگزير بودند به حملات زبانی وترور شخصيت، ‏و خشونت گاهگاهی خرسند باشند.‏

در ميان تبعيديان، سلطنت‌طلبان كه “بالاتر نشسته بودند و استخوانشان سخت‌تر شكسته بود” از همه ‏تلخ‌تر و سردرگم‌تر بودند. نياز روانشناسی‌شان آنها را بيش از ديگران قربانی افسانه پردازی‌های توطئه ‏انديشان می‌كرد. اين خودشان نبودند كه چنان كوتاهی‌ها و زياده‌روی‌هائی داشتند و به آن آسانی خود و كشور ‏را در پای يك انقلاب نالازم ريخته بودند. دنيا بود كه از ترس، از حسادت، چنان بلائی برسرشان آورده ‏بود. ده ساله نخستين حكومت اسلامی ‌را در آرزوی بيهوده بازگشت دو ماه و دو سال ديگر سپری كرده ‏بودند و هزار هزار رها می‌كردند و زندگی‌هاي‌شان را باز می‌ساختند. اگر اميدی در ميانشان مانده بود، ‏نادری و شاه اسماعيلی می‌بود كه يك تنه مبارزه را به سامان رساند و تبعيديان را به جهان گم كرده‌شان باز ‏گرداند. انقلاب اسلامی ‌از پايه تكان‌شان داده بود ولی عبرتی بيش از اين نداشت كه بار ديگر اگر دست‌مان ‏رسيد می‌دانيم با مخالفان چه كنيم. تقريبا همه آنها در پناه نظريه‌های توطئه هيچ ضرورتی به بازانديشی موقعيت خود‏، همچنان كه بردوش گرفتن بار مبارزه، احساس نمی‌كردند. چنانكه در بيشتر موارد پيش می‌آيد ضربه ‏شكست، آنها را بيشتر به گريز از مسئوليت‌های آن و انداختن‌ش به گردن ديگران كشانده بود.‏

سازمان دادن اين بخش مخالفان با افرادی عموما در چنان حال و هوا، و در اوضاع و احوالی نامساعد به ‏حال يك حركت خودجوش سرگرفت و نخستين پيكار در همان مرحله پيش آمد. هواداران پادشاهی به يك ‏سازمان سلطنت‌طلب ديگر، هرچند بزرگ‌تر، نياز نمی‌داشتند. آنها اگر می‌خواستند در آينده ايران سهم ‏در خورشان را داشته باشند بايست از جهان‌بينی و برنامه خود آغاز می‌كردند. مشكل اصلی‌شان همان ‏رويكرد atitude به سلطنت‌طلبی و اشتباه گرفتن‌ش با مشروطه خواهی می‌بود. زمان سلطنت‌طلبان به ‏پايان رسيده بود و خود نمی‌دانستند.

اين تفاوت ميان سلطنت‌طلبی و مشروطه‌خواهی، اساس يك جنبش فكری بود كه از همان يك دو ساله پس ‏از انقلاب به عنوان مشروطه نوين آغاز شد. مشروطه‌خواهان و سلطنت‌طلبان در همان انقلاب مشروطه ‏از هم جدا شده و حتا با هم جنگيده بودند. اما پس از انقلاب بود كه فاصله ميان آنها را می‌شد نمودار كرد؛ ‏زيرا تنها در اوضاع و احوال پادشاهی در تبعيد بود كه می‌شد در اين مقولات انديشيد. بازگشت به پيام ‏مشروطه‌خواهان كه پيام ناسيوناليسم و تجدد و توسعه سياسی و اجتماعی و نوسازی فرهنگی بود و پادشاهی ‏را از نو تعريف می‌كرد، برای ايران پس از فاجعه جمهوری اسلامی ‌نه تنها باربط و لازم بود بلكه تازگی ‏داشت. از جنبش مشروطه‌خواهی به اضافه درس‌ها و آموخته‌های اين صدساله هنوز بسا چيزها می‌توان ‏برای اكنون و آينده ايران گرفت. مشروطه با پادشاهی استبدادی نمی‌خواند و اگر پادشاهی استبدادی از ‏انقلاب شكست خورده بود، مشروطه پادزهر جهان‌بينی و برنامه سياسی ارتجاعی آخوندی به شمار می‌رفت. ‏

بازنگری انتقادی گذشته خود كه مشروطه‌خواهان، بسيار پيش و بيش از هرگرايش سياسی ديگر بدان ‏دست زدند آثاری ژرف و پردامنه داشت؛ يك عادت ذهنی در آنها جاگير كرد كه پيوسته در بديهی‌ترين ‏پبش فرض‌ها شك كنند؛ و آنچنان اعتبار و يكپارچگی ‏integrity‏ اخلاقی و انتلكتوئل به آنان داد كه از آن پس ‏نگذاشت در هيچ زمينه كوتاه بيايند يا به انحراف كشانده شوند. ژرفای دشمنی و كينه‌ای كه مشروطه‌خواهان نوين در هرجا و بيش از همه در لايه گسترده سلطنت‌طلب، به سبب اختلاف آشكار در زمينه‌های ‏سياسی و فرهنگی و اخلاقی، به ساليان دراز با آن روبرو بوده‌اند سرچشمه يك نيروی معنوی شد كه به ‏سهم خود، دركنار عوامل ديگر به سالم‌تر كردن سياست كمك كرد. ملاحظه همفكران و پيروان، ترس از ‏دست دادن حوزه نفوذ سياسی، و آنچه روانشناسان فشار همگنان می‌نامند، برای نخستين‌بار از سوی يك ‏گرايش سياسی بدور انداخته شد. در سازمان دادن گروه بندی سياسی تازه هيچ امتيازی به زيان يكپارچگی ‏سياسی و اخلاقی داده نشد. اگر اختلاف بنيادی پيش آمد از پرده بيرون افتاد ــ پيامدهاي‌ش هرچه می‌بود.‏

سازمانی كه با اين نگرش تازه، با روياروئی بجای سازش موقتی، پديد آمد كوچك‌تر از آن شد كه می‌توانست؛ ‏ولی پابرجائی بيشتر يافت. يكدستی ايدئولوژيك و پرهيز از عوامفريبی اگرچه به بهای سنگين، بدان ‏اقتداری داد كه جايگاه‌ش را در آينده ايران تضمين می‌كند. هنگامی‌كه در كنگره سال ١٩۸۸، سازمان ‏مشروطه‌خواهان ايران به يك حزب راست ميانه، به حزب مشروطه ايران، تحول يافت كسی آن را صرفا ‏از مقوله تغيير نام نشمرد. كاركرد شش ساله پيش از آن، نبردهای درونی و جدل‌های بيرون و انشعاب‌ها، حزب تازه‌ای را كه برخلاف گروه بندي‌های مهم ديگر از صفر در بيرون ايران روئيده است يك عنصر ‏ديرپای سیاست‌ ایران گردانیده بود.

***

دومين پيكار در جريان تحريم نفتی امريكا (لايحه داماتو) پيش آمد. تا آن زمان عموم مخالفان از انزوا و ‏تحريم رژيم اسلامی ‌دم می‌زدند. پيشينه افريقای جنوبی و اصرار كنگره ملی افريقائی بر تحريم رژيم ‏آپارتايد نشان داده بود كه تحريم بين‌المللی با همه كاستی‌هايش چه سلاح سياسی مهمی ‌است. اما هنگامی‌‏ كه در ١٩٩۶ حكومت امريكا به دلايل خودش و بی ارتباط به نظر مخالفان رژيم، تحريم جزئی سال ١٩۸۶ ‏جمهوری اسلامی ‌را با لايحه داماتو تكميل كرد غوغای بزرگی از همه سو برخاست. چپگرايان و جبهه ‏بی شكل “مليون” آن تحريم را به عنوان مقدمه يك ۲۸ مرداد ديگر محكوم كردند؛ ديگران، در ميان غمخواران ‏رژيم، آن را تا تجاوز به استقلال ايران رساندند؛ و همه به حال مردم ايران دل سوزاندند كه دود تحريم به ‏چشمشان خواهد رفت. جز حزب دمكرات كردستان ايران كه اعلاميه‌ای در پشتيبانی تحريم داد و ديگر به ‏يادش نيفتاد، سازمان مشروطه‌خواهان ايران تنها گروهی بود كه در ميان حملات و اتهامات از هر سو ‏تحريم را لازم شمرد و آثار منفی آن را بر رژيم، و نه بر مردمی‌كه پيش از آن نيز در تيره روزی بسر می‌‏بردند، پيش‌بينی كرد.

تحريم جمهوری اسلامی ‌درگذر زمان، و همراه با رای دادگاه ميكونوس كه انزوای رژيم را به حدود ‏تحمل ناپذير رسانيد، و نیز پويائی پيكار قدرت درونی جمهوری اسلامی ‌در آستان انتخابات رياست جمهوری ‏‏١٣٧۶ / 1997، نقش قاطع خود را ايفا كرد؛ و روند اقتصاد ايران در اين سال‌ها و روشن شدن ابعاد چند ‏ده ميلياردی بدهی‌های خارجی دوره رفسنجانی ــ سال‌هائی كه درآمد نفتی ايران پاره‌ای از بالاترين ‏ركوردها را بدست آورد ــ نشان داد كه تحريم، اساسا يك فشار لازم سياسی بوده است و اثر چندان بر اقتصاد ‏ايران نداشته است. نبود هيچ احساس ضد امريكائی در مردم ايران بيشتر ثابت كرد كه دودی هم اگر بوده به ‏چشم مقاماتی رفته است كه از تاراج بيشتر بازماندند. بستگی يافتن نسبی بهبود مناسبات خارجی ايران، ‏چه در زمينه ديپلماتيك و چه در زمينه اقتصادی، به پيشرفت دمكراسی و حقوق بشر ــ تا جائی كه در بحران ‏پيش از گشايش مجلس عاملی مهم در جلوگيری از كودتای حزب‌الله بود ــ بزرگ‌ترين پيروزی مبارزه در ‏عرصه بين‌المللی بوده است و سهم نيروهای مخالف از چپ و راست در آن فراموش كردنی نيست. درآمدن اكثريت ‏مجلس از دست نيروهائی كه رفسنجانی آنها را نمايندگی می‌كند و افتادن‌ش به دست نيروهائی كه با خاتمی‌‏ يكی شناخته می‌شوند آشكارا عامل قطعی بود. وضع حقوق بشر در ايران به بدی هميشه است اما دست كم ‏ديگر مجلسی نيست كه چنان قانون مطبوعاتی را بگذراند.

پيكار تحريم ابعاد كوچكی داشت ولی سازمانی را كه تسليم عوامفريبی، آنهم بی نتيجه، نشده بود بر پاهای ‏خود استوارتر كرد و در پيكاری كه اندكی پس از آن در گرفت به ياری آمد. سازمانی كه هرجا توانست از ‏فشار اقتصادی و ديپلماتيك بر رژيم اسلامی‌ و واداشتن‌ش به رعايت حقوق بشر دفاع كرد و همچنان می‌كند ‏به آسانی بيشتری توانست ميان آنچه در جمهوری اسلامی‌ يك هماورد آينده خواهد بود، يعنی جبهه ‏اصلاحگران، و آنچه برای مصالح ملی ما كشنده است، يعنی مافيای سياسی ـ مالی، تفاوت بگذارد.

انتخابات رياست جمهوری سه سال پيش كه سرفصل نوينی در تاريخ جمهوری اسلامی ‌بود و تغييرات ‏بسياری را در استراتژی و تاكتيك‌های همه دست دركاران ايجاب كرد بر دو گروه آسان‌تر افتاد. نخست ‏مسالمت جويانی كه از همان رياست جمهوری رفسنجانی دل به ميانه‌روی و عملگرائی او بستند و با اين ‏استدلال كه نظام سياسی رو به اصلاح دارد و نمی‌بايد كار را به برخورد رساند، از مبارزه فعال كنار ‏كشيدند. انتخابات ٧۶ / 97 ريسمان نجاتی بود كه يك استراتژی بی‌اعتبار شده دربرابر واقعيت ميكونوس را ‏از آب بيرون كشيد. برای آنان هيچ دست بردنی در رويكرد و شيوه‌هاي‌شان لازم نيامد؛ اگر هم تغييری ‏روی داد در جهت خواست بازگشت به ايران بود كه اكنون به بحث پذيرفتن قانون اساسی ولايت فقيه و التزام ‏بدان رسيده است و می‌بايد اميدوار بود به آنجاها نكشد.

گروه دوم اعضای سازمان مشروطه‌خواهان ايران آن روز بودند كه در دوم خرداد تحقق استراتژی ديرين ‏خود را ديدند و يك‌بار ديگر خود را تنها يافتند، از همه سو زير حملات و اتهامات. آن استراتژی كه از ‏همان آغاز كار زير عنوان استراتژی پيكار سياسی مردمی ‌اعلام شده بود دگرگونی را در توان جامعه ايران ‏می‌دانست و مبارزه درون و بيرون را از هم جدا نمی‌خواست و برای گشاده شدن سياست ايران، كه به ‏معنی قدرت بخشی به مردم است، و رساندن دست بيرون به درون تلاش می‌كرد. ميانه‌روی رفسنجانی (به معنی پخش كردن منابع ملی در ميان خانواده‌های مافيا) و عملگرائی او (به معنی بازكردن اقتصاد بر ‏گروه‌های بيشتری از مدعيان پرقدرت، و بستن هر راه گشايش سياست) آنها را فريب نمی‌داد. آنها تار ‏عنكبوتی را كه رفسنجانی با تقويت يك شبكه بهم پيوسته منافع مالی ـ سياسی، و متكی به وحشيانه‌ترين شيوه‌های سركوبگری ــ به تير بستن مردم با هليكوپتر، و راه انداختن جوخه‌های ترور از روی الگوی ‏ديكتاتوری‌های امريكای لاتين ــ بر گرد جامعه و نظام سياسی می‌كشيد می‌ديدند. ‏

از نظر آنان پس از دوم خرداد جز تغييری در تاكتيك لازم نمی‌بود. تا پيش از آن می‌شد همه دستگاه ‏حكومتی ايران را به يك چشم نگريست. پس از آن همان تمايزی كه مردم ايران در ميان”اپوزيسيون” ‏رسمی، يعنی بخشی از حكومت، با بدنه اصلی قدرت می‌گذارند لازم آمد. تاكيد بر عوامل جامعه شناختی ‏و بی‌اعتمادی به توطئه بافی، آنها را به آسانی از اكثريت كاهنده‌ای در بيرون كه می‌گفت همه تحولات ‏سياست ايران بيش از ترفندی برای گمراه كردن ديگران نيست جدا می‌كرد. در تحليل آنها از همان فردای ‏پيروزی انقلاب، نيروی روز افزونی بر ضد جهان‌بينی و گروه حاكم اسلامی ‌بسيج می‌شد. تا دوم خرداد مبارزه آن بيشتر منفی و غير فعال بود، و شورش‌های گاهگاهی كه در خون خفه می‌شدند. از آن پس ‏مرحله منفی پايان يافت و مرحله فعال، پشتيبانی كمابيشِ يك بخش از حكومت در برابر بخش ديگر آن، بدان‌گونه كه در ‏استراتژی پيكار سياسی مردمی ‌پيش‌بينی شده بود، درگرفت كه همچنان ادامه دارد ‏و به تجربه ايران حالت يگانه آن را بخشيده است. اما اقليتی نيز كه از اواخر دهه هشتاد به انتظار چنين ‏تحولاتی بود، هر چند به اميد گمراه رهبری رفسنجانی، مشروطه‌خواهان را محكوم می‌شمارد زيرا با ‏همه اينها در پی سرنگونی رژيم هستند.

پاسخ به آنها كه تفاوتی دركار نمی‌بينند آسان است: كسی در ايران با آنها هم عقيده نيست. روزگار، آنان ‏را در تبعيدگاه‌های دور دستشان رها كرده است. هر روز در ايران اتفاقاتی می‌افتد كه برای همه جز آنها ‏پر معنی و گاه باور نكردنی است. ميليون‌ها تن آگاهانه پياپی رای می‌دهند و واقعيت‌های تازه‌ای بوجود می‌‏آورند. هيچ كس ــ و بطور روزافزون در بيرون نيز ــ به ياد اين كسان نمی‌افتد. بيست سال در جهان خود ‏زيسته‌اند، بيست سال ديگر نيز می‌توانند بزيند. ايران چيز ديگری شده است و دارد باز چيز ديگری می‌‏شود. می‌توان اين همه را ناديده گرفت و همچنان به دشمن و دوست “سقط گفت و نفرين و دشنام داد.” به آنها ‏نيزكه اصلاح تدريجی را در برابر سرنگونی می‌گذارند می‌توان گفت كه سرنگونی تدريجی هم در جهان ‏روی می‌دهد؛ و اصلا هنگامی‌كه يك نظام سياسی، يك حكومت، از پايه با يك جامعه تضاد دارد هر ‏اصلاحی كه با بنيادها سروكار داشته باشد در جهت سرنگونی است. هيچ لازم نيست تا سخن از سرنگونی ‏آمد به ياد خونريزی و هرج و مرج بيفتند. ‏

كسانی كه در ميان دوگروه ايستاده‌اند ــ گروهی كه هيچ اختلافی ميان پيش و پس از دوم خرداد نمی‌بينند و گروهی ‏كه آماده بازگشت به ايران شده اند ــ اگر به اصول و هدف‌های خود وفادار باشند و همراه مردم، اين جماعات ‏انكارناپذيری كه از شخصيت‌ها و روزنامه‌ها و برنامه‌های معينی نه يك بار و دوبار و نه يك سال و دو سال ‏پشتيبانی می‌كنند، در پايان بهترين موقعيت‌ها را خواهند داشت زيرا بيشترين كمك را به مبارزه مردمی‌ كرده‌‏اند. آنها در واقع هم اكنون نيز بهترين موقعيت‌ها را دارند. اصالت پيكار و مخالفت را نگهداشته‌اند، ‏اصول‌شان دست نخورده است، و انتظارات و پيش بينی‌هاي‌شان درست در می‌آيد. هنوز مانند بقيه راه ‏درازی در پيش دارند ولی راه را می‌شناسند و می‌دانند دارند چه می‌كنند.‏

***

گشاده بودن بر واقعيات و واردكردن انصاف در پيكار سياسی سودمندی‌های فراوان دارد. يكی از آنها ‏آمادگی بيشتر برای راه آمدن با زمان است. مشروطه‌خواهان صد سال پيش سرشار از ايده‌ها و راه‌حل‌ها ‏برای موقعيت تازه جامعه ايرانی بودند كه سده بيستم مانند آواری برسرش فرود آمده بود. امروز ما با همان ‏وضع در ابعاد سده بيست و يكمی‌اش روبروئيم و می‌بايد طرح مشروطه‌خواهی را پيش‌تر ببريم. تا اينجا ‏مشروطه‌خواهان نوين گذشته از حمله مستقيم‌تری به قلب مساله توسعه در ايران، يعنی چيرگی تفكر دينی، بحث را در دو زمينه مهم فراتر برده‌اند: نخست مساله عدم تمركز و حقوق اقوام ايران در چهارچوب ‏يگانگی ملی و يكپارچگی ايران؛ و دوم پايان دادن به مقوله جرم سياسی به عنوان ريشه خشونت در سياست.‏

طرح حكومتهای محلی كه در كنفرانس ١٩٩٧ فرانكفورت توصيه و در كنگره ١٩٩۸ برلين تصويب شد ‏ميان حاكميت ‏sovereignty‎‏ و حكومت ‏government‎‏ از يك سو و حكومت مركزی و حكومت متمركز از سوی ‏ديگر تفاوت گذاشت. حاكميت تقسيم پذير نيست زيرا به معنی استقلال است، ولی حكومت را می‌توان و ‏می‌بايد ميان مركز و استان‌ها و شهرها و روستاها هر كدام به فراخور خود تقسيم كرد؛ زيرا حكومت به ‏معنی اداره امور است و هر تقسيم‌بندی جغرافيائی حق دارد امور مربوط به خود را با ارگان‌های انتخابی ‏خود اداره كند و دمكراسی و توسعه نيز چنين تقسيمی ‌را در حكومت و اداره ايجاب می‌كند. بهمين ترتيب ‏غيرمتمركز كردن حكومت به معنی از ميان بردن حكومت مركزی نيست و بويژه در موقعيت ايران يك ‏حكومت مركزی نيرومند و دمكراتيك برای توسعه همه سويه كشور اهميت حياتی دارد. در طرح ‏حكومت‌های محلی تعيين حدود هر منطقه به رای مردم آن واگذار شده است. طبيعی است كه با تعهد مشروطه‌خواهان نوين به اعلاميه جهانی حقوق بشر و ميثاق‌های آن (حقوق فرهنگی و مدنی افراد متعلق به اقليت‌های مذهبی و اقوام) ‏مسئله‌ای از اين نظرها به جای نمی‌ماند.‏

پايان دادن به مقوله جرم سياسی يك نوآوری ديگر بود كه در كنفرانس ١٩٩٩ رتردام توصيه شد و اميد ‏است در كنگره نوامبر آينده به تصويب رسد و تا نتيجه منطقی آن پيش برده شود. با اين موضع گيری، ‏پيكار با جمهوری اسلامی ‌از قلمرو انتقام‌جوئی وكينه‌كشی بيرون می‌آيد؛ سياست در ايران از آفت “وندتا” ‏يا خونخواهی رها می‌شود؛ و جامعه مدنی آينده ايران از آسيب انديشه‌ها و روش‌های افراطی بدور می‌ماند. معنی واقعی ردكردن جرم سياسی، پايان دادن به خشونت در سياست است، و بيرون بردن‌ش از قلمرو ‏مذهبی حق و باطل. زيرا تنها با قائل شدن به حق و باطل در عمل سياسی است كه مفهوم جرم سياسی پيدا ‏می‌شود. در سياست حق و باطل وجود ندارد. آنچه امروز درست به نظر می‌رسد فردا ممكن است ‏نادرست درآيد، يا شناخته شود. اگر كسان به دليل عقايد سياسی خود يا تصميم‌های سياسی كه می‌گيرند، ‏از جمله قبول مسئوليت سياسی، قابل مجازات نباشند ديگر نمی‌توان دادگاه انقلاب برپا كرد يا به پاكسازی ‏پرداخت. ديگر زندانی سياسی معنی نخواهد داشت. عمل سياسی، هرچه باشد و هر چه هم برای كسانی يا ‏حتا اكثريتی ناپسند باشد، جرم نيست و قضاوت آن با افكار عمومی ‌و در برابر صندوق‌های رای خواهد بود. ‏كسی كه تصميم سياسی درستی نگرفته است رای نمی‌آورد و مجازات‌ش هم جنائی نيست. همين و بس.

آنچه می‌ماند جرائمی ‌است كه افراد در زندگی عمومی‌ خود مرتكب می‌شوند: دزدی اموال عمومی، ‏آدمكشی و شكنجه، و آنچه كه به نام جنايات برضد بشريت شناخته شده است و در سطح بين‌المللی پيگرد ‏می‌شود. اين جرائم از سوی مسئولان و مقامات سياسی و حكومتی، به همان گونه كه جرائم آنان به عنوان ‏شهروندان ساده، در دادگاه صلاحيت‌دار قابل پيگرد است. منتها شرايط ويژه ايران، مقايسه‌ای را با ‏افريقای جنوبی بدر آمده از كارزار آپارتايد و دادگاه حقيقت آن، قابل توجيه می‌سازد. برای كشور ما كه از ‏هشت دهه جنگ سياسی ـ مذهبی در جامه حق و باطل رنج می‌برد و هر صفحه تاريخ‌ش با خشونت پوشيده ‏است، كدام اولويت خواهد داشت: پاك كردن حساب با شكست خوردگانی كه دست بسياری‌شان به جنايات ‏برضد بشريت و دزدی اموال عمومی ‌آلوده است؛ يا يك‌بار و برای هميشه گسستن سلسله خونريزی و ‏خشونت سياسی، حتا به نام عدالت؟ اين موضوعی است انباشته از تندترين هيجانات و سوزان‌ترين عواطف ‏كه می‌بايد بيشتر در آن انديشه كرد.‏

 ــــــــــــــــــــــــــــــ

  ژوئن 2000

بخش 1 / حزبی برای دگرگونی / در راه یک جایگزین تمام عیار

 

بخش 1

            حزبی برای دگرگونی

 

در راه یک جایگزین تمام عیار

به همه دوستان دور و نزدیک که امروز بخت دیدارشان نصیبم شده است درود می‌گویم. این گردهمایی‌های دو سال در میان ما که از سال 1994 آغاز شده است فرصتی بیش از بررسی کارکرد گذشته و تصمیم‌گیری دربار آینده این حزب است. در این کنگره‌ها و نیز در کنفرانس‌هایی که سالی یک یا دو بار در آمریکا و اروپا داریم همه موقعیت ایران، از گذشته تا اکنون و آینده‌اش، خود را به ما عرضه می‌کند و به فراخور ظرفیت سیاسی و فکری ما چاره جویی‌ها و روشنگری‌ها می‌طلبد.

در مراحل شکل‌گیری و جاافتادن این حزب که تا 1998 کشید و ما چند بار پوست انداختیم طبعاً بیشتر توجه ما به خودمان و مسئله حیاتی تشکیلاتی بود ــ حیاتی از آن جهت که هویت و آینده حزب به آن بستگی داشت. (من نمی‌دانم جاندارانی که پوست می‌اندازند مانند ما درد هم می‌کشند یا نه؛ ولی اطمینان دارم که در پوست تازه خود بسیار احساس بهتری دارند) ــ ولی در دوساله گذشته ما سبکبارتر می‌رویم و از کنفرانس‌ها تا کنگره‌ها، گردهمایی‌هایمان معنی واقعی خود را یافته‌اند و جایگاهی برای اندیشیدن درباره حزب و مبارزه و ایران شده‌اند. امروز می‌خواهم کمی ‌به ماهیت حزبی که ما هستیم، حزبی در بیرون ایران و از ایرانیان تبعیدی ولی نه با روحیه تبعیدی، بپردازم و از اینجا آغاز کنم. این در تبعید بودن ولی نه تبعیدی بودن را ما سال‌هاست داریم در اندیشه و عمل می‌ورزیم و زمان‌ش رسیده است که آن را به صورت منظمی ‌بیان کنیم.

ایرانیان یکی از بزرگترین اجتماعات تبعیدی جهان و در بالاترین سطح چنین اجتماعاتی هستند؛ و از نظر دسترسی به سرزمین مادر، هیچ اجتماع تبعیدی دیگری به آنها نمی‌رسد. جز معدودی از آنان بقیه هرگاه بخواهند می‌توانند به ایران بروند یا بازگردند. آن اقلیت کوچک که از ایرانِ زیرِ حکومتِ آخوند دل کنده است در اجتماع بیرون نیز حالت تبعیدی دارد؛ از پشتیبانی فعال آن اجتماع بی‌بهره است و گاه به حالت پاریا می‌افتد؛ کسانی که نگران گذرنامه و روادید یا اموال خود در ایران‌اند از او دست‌کم در جمع کناره می‌گیرند.

این اجتماع دوبار تبعید شده، در میان خود نیز با اختلافات و دشمنی‌ها از همه گونه دست به گریبان است. اختلاف در استراتژی یکی از کمترین آنهاست. گروه‌های گوناگون این اقلیت، باز برخلاف بیشتر اجتماعات تبعیدی، شکست‌خوردگان و پیروزمندان انقلاب هر دو را در بر می‌گیرند؛ حتا از این نظر نیز یکدست نیستند. دشمنی‌های سال‌های انقلاب و پیش از انقلاب بر خشم و نامرادی شکست در انقلاب افزوده شده است. گذشته‌ها جایی بزرگ، گاه بزرگ‌تر از اکنون و آینده، یافته‌اند.

گردآمدن این عوامل، اجتماع تبعیدی یا طبقه سیاسی ایران در بیرون را دارای ویژگی‌هایی می‌سازد و به حالتی در می‌آورد که من سال‌ها پیش به آن عنوان جهان محدود و به خود مشغول تبعیدیان نام دادم و به نظرم گویای همه آن ویژگی‌هاست. منظورم نگرش و روحیه افرادی است که به سبب دورافتادگی خود از صحنه اصلی، بیشتر به صحنه کوچک سیاست‌های تبعیدی سرگرم‌ند و توفان‌های‌شان در فنجان‌های‌شان به ناچار کوچک است، چون نمی‌خواهند زمینه‌های مشترکی بیابند، ولی کمتر متوجه این کو‌چکی می‌شوند ــ افرادی که بیش از جمهوری اسلامی ‌به یکدیگر می‌پیچند و بیش از مردم ایران نگران پیرامونیان خود هستند.

ما زودتر از بسیاری دیگر خود را از عوالم تبعیدی بیرون آوردیم. با پاسخ ندادن به دشنام‌ها و اتهامات؛ با خویشتنداری در روشنگری دروغ‌ها و سوءتفاهم‌ها؛ و بیش از همه با برگرفتن نگاه خود از بیرون و دوختن‌ش به درون، به پیکار خود آزادی و وسعت دیدی دادیم که نگذاشت هیچ‌گاه از مبارزه اصلی، از مبارزه مردم، دور بیفتیم. برای ما آسان می‌بود که به رعایت «افکار عمومی» هواداران پراکنده و بی‌‌شمار‌‌مان، پایین‌ترین مخرج مشترک و آسان‌ترین مواضع را بیگریم ـ مواضعی که بیش از همه در بازار روز خریدار می‌داشت ـ ولی بیش از یک بار دیدیم که افکار عمومی ‌بیرون می‌تواند زیر تأثیر سیاست‌های تبعیدی، موقتاً به بیراهه برود. ما به امید باز براه آمدن افکار عمومی ‌بیرون، که همواره برآورده شده است، به دنبال خواست مردم در ایران رفتیم، اما به محدودیت ناگزیر آن نیز تسلیم نشدیم. آزادی عمل و اندیشه خود را که بزرگ‌ترین مزیت زندگانی تبعیدی است نگهداشتیم. این سیاست در سه چهار ساله گذشته که حرکت قطعی را در پیکار آزادی خواهانه مردمی ‌آغاز کرد و اکنون وارد مراحل تعیین کننده خود می‌شود بهترین آزمایش خود را داده است. ما از پیکار مردمی ‌واپس نیفتادیم و به سهم خود آن را پیش‌تر بردیم.

یک سودمندی دیگر کنار گرفتن از روحیه و سیاست‌های تبعیدی، در آوردن ما از یک سازمان صرف مخالف رژیم به یک جایگزین تمام عیار جمهوری اسلامی‌ ــ یکی از جایزگزینان احتمالی آن ــ بوده است. این فرایند که از کنگره دوم (برلین، 1998) و تغییر نام سازمان مشروطه خواهان ایران به حزب مشروطه ایران، یک حزب راست میانه، آغاز شد در این دو ساله بسیار پیش رفته است و امیدوارم ما در دو روز آینده بتوانیم آن را پیش‌تر ببریم. کنفر انس امریکائی سال گذشته در لوس آنجلس بر این تأکید کرد که حزب تنها در زمینه سیاسی فعالیت ندارد؛ به جبهه فرهنگی و فلسفی همان اندازه اهمیت می‌دهد و در پی تابوزدایی از همه اعتقادات و ارزش‌های جامعه ایرانی، و دگرگونی فرهنگی آن است. قرار دادن مسئله تجدد، که پیش از همه مربوط به عرصه فرهنگ است، در بالاهای برنامه کار حزب نه تنها بیش از همه به مشروطه‌خواهان می‌برازید، دعوی حزب را بر جایگزینی نظام حکومتی و نیز جهان‌بینی رژیم استوارتر گردانید. رویارویی ما با جمهوری اسلامی ‌با بقایای فرهنگی است که جهان را از پشت منشور مذهب می‌نگرد. ما جدایی دین از حکومت را از یک شعار خشک بدر آوردیم و به اصل مسئله یعنی چیرگی تفکر مذهبی بر امر عمومی، بر اندیشه سیاسی، پرداخته‌ایم. ما بحث آزاد را به همه جنبه‌های دین، همچنان که فرهنگ ایرانی را ــ همه آنچه به غلط با هویت ملی ما آمیخته می‌شود ــ برای نوسازی جهان‌بینی و به زبان دیگر، فرهنگ و ارزش‌های جامعه ایرانی در کنار پیکار سیاسی دنبال می‌کنیم.

گام‌های مهم بعدی در دو کنفرانس اروپایی رتردام (اکتبر 99) و مونستر (اوت 2000) برداشته شد. به عنوان نخستین فرا آمد آزاد کردن اندیشه از تفکر دینی، کنفرانس مونستر توصیه کرد که حزب پایان دادن به مقوله جرم سیاسی را اعلام کند. جرم، امری در قلمرو منطق نیست و آنچه را که درست نیست در بر نمی‌گیرد. جرم در قلمرو حق است، زیر پا گذاشتن حق است. اما سیاست اساساً امری است در قلمرو درست و نادرست. اعتقاد سیاسی، تصمیم‌گیری سیاسی یا گرفتن مقام سیاسی ممکن است درست یا نادرست باشد ولی به خودی خود حقی را زیر پا نمی‌گذارد. تنها در رژیم‌های مذهبی یا شبه مذهبی ایدئولوژیک است که اعتقاد یا عمل سیاسی؛ داشتن یا نداشتن یک عقیده و گرفتن یا نگرفتن مواضع سیاسی به خودی خود حق یا باطل قلمداد می‌شود. تفکر غیرمذهبی، در امر عمومی‌ حق و باطل نمی‌شناسد. افراد ممکن است در مقام سیاسی سوءاستفاده کنند یا دست به جنایات بر ضد بشریت بزنند یا جرائم و خلاف‌های دیگری از آنها سرزند و در آن صورت پیگرد و کیفر دادن‌شان لازم است. ولی خود مقام سیاسی یا تصمیم‌هایی که در سوءاستفاده و جنایات بر ضد بشریت نمی‌گنجد پیگرد و کیفر ندارد. اعتقادات سیاسی از هرگونه قابل پیگرد نیست و زندانی سیاسی یا پاکسازی انقلابی معنی ندارد.

***

باز نگری در فرهنگ ایران ناگزیر به پدیده خشونت می‌رسد که در اخلاق شخصی و به ویژه در فرهنگ سیاسی ما نمایان است. ما در همان رتردام به ریشه کنی خشونت در سیاست ایران اولویت دادیم. برچیدن مقوله‌ای به نام جرم سیاسی، یک توصیه آن کنفرانس بود؛ هواداری از لغو کیفر اعدام یک توصیه دیگر آن. به نظر ما اهمیت این موضع‌گیری‌ها برای آینده ایران کمتر از موضع‌گیری بر ضد جمهوری اسلامی ‌نیست. جمهوری اسلامی، بدترین جلوه بیماری‌های سیاسی جامعه ایرانی است که خشونت در همه صورت‌های‌ش از بدترین آنهاست. جامعه ایرانی بیست و پنج سال پیش از نظر سیاسی و فرهنگی در سطحی بود که می‌توانست انقلاب اسلامی ‌را با چنان جهان‌بینی، و حکومت اسلامی ‌را با چنان رهبرانی از مذهبی و غیرمذهبی، پذیره شود و تا سال‌ها پشتیبانی کند. می‌توانست فضای سینه زنی و قمه زنی و خون و شهادت و کشتن را بر سرتاسر سیاست و حکومت چیره سازد و انسانیت را از قلمرو عمومی ‌بیرون ببرد.

خشونت با دید مانوی حق و باطل ارتباط نزدیک دارد. مخالف، نخست از حق و حتا انسانیت عاری می‌شود و آنگاه می‌توان هر رفتاری بر او روا داشت. سرنگون کردن جمهوری اسلامی ‌بی دگرگون کردن فرهنگ سیاسی ما نیمه تمام خواهد بود. مسئله ایران تنها تورم و بیکاری و افتادن نیمی ‌از مردم به زیر خط فقر نیست. ما می‌باید خود را از چنبر خشونت بیرون ببریم تا جامعه سیاسی و سیاستی داشته باشیم که میدان نبرد مرگ و زندگی حق و باطل نباشد و بتواند به سرمشقی که ارسطو دو هزار و چهارصد سال پیش از «شهر» به معنی جامعه سیاسی می‌داد نزدیک شود: شهر تنها برای زیستن نیست؛ برای خوب زندگی کردن است. برای آن است که انسان به ظرفیت خود برای خوشبختی برسد. خوشبختی در این معنی، زندگی کردن در فضیلت است. منظور اصلی سیاست، منش خوب و زندگی خوب است.

تشکیل دادگاه حقیقت، دادگاه محکومیت بی‌کیفر، برای سران و کارگزاران و مأموریان رژیم اسلامی، از روی نمونه افریقای جنوبی، که بخش دیگری از قطعنامه کنفرانس مونستر بود برای شکستن این چنبر خشونت، یک بار و برای همیشه است. پس از سرنگونی این رژیم، که خواهد آمد، با صدها و هزاران تنی که در طول سال‌ها دست به تجاوز یا جنایات بر ضد بشریت زده‌اند چه می‌باید کرد؟ عدالت حکم می‌کند که همه آنها کیفر یابند ولی مصلحت درازمدت جامعه در آن است که در یک حرکت دراماتیک که تکان آن تا نسل‌ها احساس خواهد شد، جامعه‌ای که جز انتقام‌جویی چیزی نشناخته به ژرفای خشونتی که آن را در خود فرو برده است آگاهی یابد؛ به گناهان، اعتراف و اموال تاراج شده ملی پس گرفته شود و آنگاه گناهکار را رها کنند. انقلاب و جمهوری اسلامی ‌برای ملت ما یک «کاتارسیس» ارسطویی بوده است ـ تراژدی‌ای چنان شگرف که اثر دراماتیک آن روان را پالایش می‌دهد. ما با دانستن حقیقت و اعتراف بدان، و دور از هر آلایش کینه‌جویی، حتا به نام عدالتی که بر حق است، این پالایش را کامل خواهیم کرد.

* * *

در برلین ما خود را یک حزب راست میانه اعلام کردیم و اصولی که در منشور حزب آمده است با برنامه سیاسی راست میانه سازگاری دارد. ولی خود برنامه سیاسی زیرعنوان «حزبی برای اکنون و آینده ایران» در مونستر طرح شد که از ریشه‌های تاریخی حزب آغاز می‌کند. این بیان نامه‌ای است که رئوس برنامه ما را برای ایران پس از جمهوری اسلامی‌ و استراتژی ما را برای رسیدن به چنان مرحله‌ای در بر دارد. برنامه کشورداری ما در مرحله کنونی نه می‌تواند نهایی باشد و نه لزومی ‌به رفتن در جزئیات آن است. با اینهمه «بیان نامه» در عین گستردگی، تفصیلی‌ترین سندی است که در این زمینه تاکنون انتشار یافته است. برنامه‌ای است که بی‌باکانه به آینده می‌نگرد و برگرفته از بیش از یک سده تلاش ملی ما در راه تجدد، و تجربیات دویست ساله کشورداری و ایدئولوژی‌های گوناگون در جهان است.

ما می‌خواهیم جهانگراییglobalisation را با ناسیونالیسم، اقتصاد بازار را با مسئولیت جامعه، و عدالت اجتماعی را با توسعه اقتصادی همراه کنیم؛ فرصت برابر را با تخصیص دادن بیشترین منابع برای آموزش و بازآموزی نیروی کار، و گشادگی بر رقابت خارجی را با سرمایه‌گذاری در زیر ساخت اقتصادی و «پژوهش و گسترش» امکان‌پذیر سازیم. تقویت سازمان‌های جامعه مدنی و برقراری نظام حکومت‌های محلی و اجرای میثاق‌های حقوق فرهنگی و مدنی سازمان ملل متحد برای اقوام ایران، در کنار یک نظام انتخاباتی که از تضعیف دمکراسی جلوگیری کند و یک دادگستری که نگهبان قانون جامعه و حقوق افراد و حکومت باشد بخش‌های دیگری از طرح کشورداری ماست. اندیشیدن در این موضوعات به معنی آن نیست که ما خود را در آستانه قدرت می‌بینیم؛ برعکس می‌خواهیم از این فرصت دور با نگاه آزادتری به موقعیت ایران و چاره جویی مسایل آن بپردازیم.

اگر کنگره کنونی قطعنامه‌ها و توصیه‌های کنفرانس‌های دو سال گذشته اروپا و آمریکا را تصویب کند دگردیسی ما به یک جایگزین (آلترناتیو) جمهوری اسلامی‌ و حزب راست میانه با برنامه‌ای عملی برای بازسازی ایران که پیشروترین عناصر جامعه ایرانی را می‌تواند جلب کند تا اینجا کامل خواهد شد.

***

این همه بستگی به آن دارد که مردم ما بتواند آزادانه درباره کشور تصمیم بگیرند و نیروهای سیاسی و گرایش‌های گوناگون در فضایی آزاد و برابر با هم رقابت کنند. تا به آنجا برسیم پیکاری دراز در پیش داریم پُر از ناکامی‌ها. نیروهای بسیار در این پیکار شرکت دارند. به ویژه در ایران یک جنبش عمومی ‌شکل نگرفته است، ولی با درجه بالای هشیاری، که پر نفوذترین افرادش از دل انقلاب و حکومت آمده‌اند، از چهارسالی پیش به راه افتاده است. این جنبش در بخش حکومتی‌اش پس از یک سلسه کامیابی‌های پراهمیت، به بن‌بست خورده است. مکانیسم‌های تو در توی جمهوری اسلامی‌که برای متوقف کردن حکومت ساخته شده‌اند امکان حرکت بیشتر را از بخش اصلاحگر حکومتی می‌گیرند. اما حرکت مردمی ‌را به این آسانی‌ها نمی‌توان متوقف کرد و مبارزه برای دگرگونی در بیرون مخالف حکومتی دنبال می‌شود. ایران وارد مرحله رویارویی‌های تعیین کننده‌تری می‌شود.

تا آنجا که به مبارزه در بیرون ارتباط دارد دشوارترین مرحله آن تازه آغاز شده است. دیگر هیج چیز سر راست و آسان در این مبارزه نیست. سایه خاکستری بر منظره سیاه و سپید پیشین افتاده است. نخستین دشواری، همرنگ شدن تقریباً همه اجتماع ایرانی بیرون با مردم ایران است. ایرانیان بیرون به همان اندازه از رژیم بیزارند و به همان اندازه، اگر نه بیشتر، دست و پای‌شان بسته است. با گسترش مناسبات خارجی جمهوری اسلامی‌که ناگزیر است، بسیاری از ایرانیان بیرون در شبکه انسانی، اگر هم نه مالی، این مناسبات پیچیده خواهند شد و گام در منطقه خاکستری خواهند گذاشت. رفت و آمد از ایران و به ایران در هر سطح چنان فراوان خواهد شد که به صورت عادی در خواهد آمد. استراتژی دگرگون سازی از راه گسترش تماس‌ها، چه واقعی و چه بهانه‌ای برای سودبری، شیوه همگانی خواهد گردید، ــ از حکومت‌های بیگانه گرفته تا ایرانیان مهاجر. نیرو گرفتن غریزه دمکراتیک در ایرانیان، به ویژه جوان‌ترها، به سود گفت و شنود، در برابر رویارویی، کار خواهد کرد. بسیج مردمی ‌برای اقدامات اعتراضی با استقبال کمتری، مگر در آنجاها که پای امور استثنایی در میان باشد، روبرو خواهد بود.

تا چند سالی پیش آن اقلیت تبعیدی که طبقه سیاسی بیرون ایران از آن بر می‌خاست تنها با بی‌اعتنایی و بی‌اثری گروه‌های بزرگ مهاجر جا افتاده در فضای خود روبرو بود. از این پس می‌باید انتظار داشت که با بخش قابل ملاحظه‌ای از مهاجران که در منطقه خاکستری مخالف ولی آماده مراوده و گفت و شنود، جا گرفته‌اند روبرو گردد. بدترین واکنش در چنین موقعیتی برآشفتن و مبارزه را به جبهه‌ای نالازم و بی امید کشاندن خواهد بود. جلو گسترش مناسبات با کشوری به اهمیت ایران را نمی‌توان گرفت. تنها کاری که از ما می‌آید فشار آوردن بر کشورهای آزاد است که به وعده خود وفا کنند و به نوبه خود بر جمهوری اسلامی ‌فشار آورند. این واقعیتی است که زندگی بیش از رویارویی به سازش گرایش دارد. ما که رویارویی را تا پایان ادامه خواهیم داد در این دریای ناپذیرایی که بیش از پیش در میان‌مان می‌گیرد چه خواهیم کرد؟

اگر تصویر را نه با چشمان تبعیدی، بلکه جامعه بزرگ‌تر ایرانی ببینیم از آنچه پیش روی‌مان است چندان نیز دلسرد نخواهیم شد. این همواره یکی از امتیازات پیکار بر ضد رژیم بوده است که صدا و گاه دست‌های ایرانیان درون و بیرون به هم می‌رسید. تا سال‌ها پیام بیشتر از برون به درون می‌رفت. اکنون بیشتر از درون می‌رسد و این روند رو به فزونی است. از آنچه توانایی جلوگیری‌اش را نیز نداریم می‌باید تا جایی که بشود به سود پیکار بهره‌برداری کنیم. استفاده ازدیدارهای مقامات برای جلب توجه افکار عمومی ‌خارج به تجاوزات بر حقوق مردم ایران یک راه بهره‌برداری است؛ آشنا کردن ایرانیان دیگر به شرایط زندگی در محیط‌های آزاد و پیشرفته (این دو تقریباً یک معنی می‌دهند) راه دیگر آن. تا اینجا بسیاری از مهاجران هوادار گفت و شنود را نیز می‌توانیم متقاعد کنیم که دست کم به گفت و شنود فعال اروپاییان روی آورند.

دسترسی ایرانیان به حقایق تاکنون به زیان جمهوری اسلامی ‌عمل کرده است و باز خواهد کرد. در اروپای شرقی نیز بسیاری زیروزبر شدن‌ها به قول نظامی‌»بر پر مرغان سخن بسته» بود. آنها آگاهی خود را از رادیو تلویزیون می‌گرفتند؛ ایرانیان آشنایی دست اول را نیز دارند. دستمایه مبارزه ما همین مردم‌اند، در گوناگونی بی‌اندازه منافع و باورهای‌شان. ما حتی از بسیاری باشندگان منطقه خاکستری نیز می‌باید در گسترش آگاهی مردم بهره بگیریم ــ مخالفانی که با همه بیزاری از رژیم، رفت و آمدشان را دارند و می‌توانند تأثیر بگذارند. جمهوری اسلامی ‌با توسل جستن به منافع این ایرانیان، از عاطفی تا مالی، با آنان در هر سطح ارتباط می‌یابد؛ و گرنه مدت‌های دراز است که خودشان نیز از توسل به «پیام»شان دست شسته‌اند. عمده آن است که با داشتن یک استراتژی روشن، مبارزه را در همه حال به یاد داشته باشیم و وخودمان در این مطنقه خاکستری نپیچیم.

استراتژی ما از آغاز، تأکید بر پیکار سیاسی مردمی ‌بوده است. ما می‌خواهیم در کنار مردم عرصه را بر مافیای جمهوری اسلامی ‌تنگ و آن را سرنگون کنیم. این استراتژی مستلزم بسیج مردم است، یعنی آگاه شدن و سازمان یافتن آنها. نقش ما، همه ما، در بیرون کمک به این فرایند بسیج مردم است. به عنوان نیروهای مخالف و جایگزین رژیم، البته ما هیچ ارتباطی را با رژیم ـ درمرحله مبارزه، و نه آنگاه که در یک سناریو احتمالی، کار به انتقال آرام قدرت برسد ـ بر نمی‌تابیم و آنهایی را که در جامه مخالف، از رژیم کمک می‌گیرند طرد کرده‌ایم و هیچ همکاری با گروه‌ها و افرادی که در پی برقراری تماس با رژیم، با هر بخش از آن، هستند نداریم. ولی حساب توده‌های مردم از گروه‌های مخالف جداست؛ و این نه تنها شصت میلیون مردم را در ایران، بلکه دو سه میلیون مهاجر ایرانی را نیز در بر می‌گیرد. این مردم در جریان زندگی‌شان تصمیم‌هایی می‌گیرند و الزاماتی دارند که ما به عنوان مخالف از آنها دست شسته‌ایم ولی انتظار نداریم همه مانند ما رفتار کنند. توده‌های بزرگ جمعیت در چهارچوب‌های خودشان با این رژیم در مبارزه‌اند و امید ما نیز به همین مبارزه و شدت گرفتن آن است.

همه مسئله در شناختن واقعیات و در نظر گرفتن محدودیت‌ها و امکانات است. برای ما نیز بسیار آسان می‌بود که حکومت در تبعید و شورای فرماندهی موقت یا دایمی ‌تشکیل دهیم و هر روز در یک اعلامیه مردم را به قیام خونین فراخوانیم و هر کس را به ایران رفت و برگشت، یا گذرنامه خارجی گرفت محکوم بشماریم و پیوسته به سرمایه‌داران ایرانی دشنام بدهیم که چرا به ما کمک نمی‌کنند؛ یا گله کنیم که چرا این مردم به کنسرت‌های خوانندگان ایرانی می‌روند و از فیلم‌های ایرانی استقبال می‌کنند ــ همان فیلم‌ها که در خود ایران اجازه نمایش ندارند. ولی، و در اینجا به آغاز سخنم باز می‌گردم، ما زندانی شدن در «گتو»ی تبعید را برنگزیده‌ایم؛ و به آسانی توانسته‌ایم هم در مبارزه عملی بمانیم و هم با مردمی‌که در چنین مبارزه‌ای نیستند بمانیم. می‌توان به استراتژی ما خرده گرفت. درست است: استراتژی ما بدترین استراتژی‌هاست، “به استثنای همه آنهای دیگر.”

ـــــــــــــــــــــــــــ

کنگره سوم، آرنج کانتی، ژانویه 2001

بخش 1 / حزبی برای دگرگونی / به صف اصلی پيكار بپيونديم

 

بخش 1

            حزبی برای دگرگونی

 

به صف اصلی پيكار بپيونديم

 

دو سالی پيش يك حزب سياسي در يك همايش بزرگ خود اعلام كرد كه مشكل جامعه ايراني، فرهنگی، به همان اندازه كه سياسی است و برای حزب، جبهه فرهنگی و فلسفی اهميتی در رديف جبهه سياسی دارد. اين اعلام در آن زمان ابروهای بسياری را بالا برد. در فرهنگی كه سياست را در بندوبست خلاصه می‌كند و سياستگر را واژه ديگری براي فريبكار می‌داند، چگونه می‌توان حزبی را در چالش با باورها و عادت‌ها و سنت‌هائی انداخت كه “خرد متعارف” conventional wisdom به شمار می‌روند ــ به اين معنی كه از قبول همگانی برخوردارند و نمی‌بايد زير پرسش بروند؟ چگونه حزبی كه قاعدتا می‌بايد درپی افزايش اعضای خود باشد تصميم گرفته است به مقابله طرز تفكرهائی برود كه از سلطنت‌طلب دو آتشه و حزب‌اللهی تا چپ افراطی و ملی مذهبی ميانه‌كار را در عوالم جهان سومی ‌خود به هم می‌رساند؟

آن حزب چاره‌ای جز رساندن خود به نتيجه منطقی اصول عقايدش نمی‌ديد و از آنجا كه تناقض و گريز از اصول و سرسری بودن در عين تعصب را يك كاستی بزرگ فرهنگی ايرانی می‌دانست، گام آخری را برداشت و جزمگرائی و يك سو نگری و نگرش مذهبی را از يك‌سو، و همه چيز برای همه كس بودن و هر لحظه به رنگی درآمدن را از سوی ديگر، آماج پيكار سياسی ـ فرهنگی خود قرار داد. حزبی كه نام‌ش را مشروطه ايران نهاده بود نه می‌توانست در سلوك خود به تجدد و نوكردن جامعه ايراني، به سازش‌های سياسی و ايدئولوژيك معمول تن دردهد و نه به نام احترام به مقدسات اصلا به تقدس در سياست پايبند باشد.

امروز با روياروئی همه سويه با تروريسم بين‌المللی، كه از پس از 11 سپتامبر شاهدش هستيم، اهميت جبهه فرهنگی و فلسفی در همه جا آشكارتر مي‌شود. رهبران سياسی و سخنگويان چه در غرب و چه در كشورهای اسلامی ‌از تكرار اين خسته نمی‌شوند كه روياروئی با تروريسم است نه اسلام؛ و جهان غرب بی ترديد در پي آن نيست كه با اسلام يا كشورهای اسلامی ‌بجنگد و از مسلمانان جهان جز معدودي در پی آن نيستند كه هواپيماهای مسافربری و آسمانخراش‌های بازرگانی را به آتش بكشند و باكتری و ويروس و گازكشنده به سوی غيرمسلمانان رها كنند. ولی اگر هم به روی خود نياورند، به چشم خود اين واپسين جنگ يك فرهنگ رو به زوال را باجهانی كه آن را نمی‌فهمد ولی همه چيزش را مرهون آن است مي‌بينند. اينكه تندروترين و بنيادگراترين عناصر، مردانی در بالاترين درجات حق‌مداری righteousness ــ كه از نادانی ژرف بر می‌خيزد و با درنده خوئی جز اندك فاصله‌ای ندارد ــ پرچمدار اين جنگ شده‌اند طبيعی است. جريان عمومی ‌اين فرهنگ و جهان رو به زوال، از ميدان بدر رفته است؛ احساس‌ش به پيروزمندان هرچه باشد در درون خود پذيرفته است كه جنگ را باخته است. مانند هميشه و همه‌جا، سرسخت‌ترينان تن به واقعيت نمی‌دهند. جنگ با فرهنگ است ولی جنگاوران فرهنگی، تنها مانده‌اند و با هرچه فروتر رفتن در كوره خشونت به جبران درماندگی خود می‌كوشند.

***

در نخستين روزهای پس از حمله، رئيس جمهوری امريكا به ضرورت ديپلماتيك، خط نامشخص ميان آنها كه با “ما” يا ائتلاف ضد تروريستی‌اند و يا با تروريست‌ها هستند كشيد. برای مردم ايران دو دهه‌ای پيش اين خط، همچنان نا مشخص، كشيده شد: يا رژيم اسلامی‌يا مردم؛ يا اسلام راستين و ارزش‌های اصيل، يا مردمسالاری و عرفيگرائی؛ يا سنت‌های مقدس يا نوسازندگی فرهنگی ايران. بيشتر سياستگران و نويسندگان در اين سال‌ها سعی در کمرنگ كردن اين خط داشته‌اند. هنوز هم از موضع روشنفكری دينی، درآميزی ملي و مذهبی، پيش انداختن مصلحت سياستبازی به زيان رهائی و پيشرفت، می‌كوشند پيكار را از درونه خود تهی و از هدف خود منحرف كنند. اسلام در سياست به ورشكستگی، و در حكومت به جنايت برهنه و بی پروا كشيده است و باز به نام جمهوريت و اسلاميت، يا خوانش (قرائت) تازه، به نام دوم خرداد عمر آن را دراز مي‌كنند.

اگر منظور از اقدامی‌ روشن باشد بقيه‌اش به آسانی تعريف شدنی است. از هدف پيكار برای سرنگونی جمهوری اسلامي چيز زيادی در نمی‌آيد. سرنگونی براي چه: برای به قدرت رسيدن گروهی ديگر، يا رفتن به سر خانه و زندگي خود، يا انتفام‌جوئی؛ و يا برای ساختن كشور و جامعه‌ای متفاوت؛ و آنگاه چگونه و چه اندازه متفاوت؟ پاسخ به هر يك از اين پرسش‌ها سناريو ديگری را عرضه می‌دارد و پاره‌ای از آن سناريوها چندان ارزش مبارزه ندارد ــ اگر بد را بدتر نكند.

ممكن است بگويند اين همه سخت‌گيری، كار را به جائی نمی‌رساند. اين درست است و راه همكاری با بسياری ديگر را می‌بايد بازگذاشت. ولی تفاوت‌ها اهميت دارند و می‌بايد آنها را نگهداشت؛ و تفاوت‌ها از منظورها بر مي‌خيزند. از نظر ما پيكار با جمهوری اسلامي اگر به پيش راندن جامعه ايرانی در مسير تجدد نينجامد ارزش ندارد. ما برای رسيدن به قدرت به هر بها و با هر پيامد يا برگشتن به خانه و زندگی خود با جمهوری اسلامی ‌درنيفتاده‌ايم. ما مي‌خواهيم آن تكان نهائی را به اين جامعه و اين فرهنگ بدهيم؛ فرصتی را كه صد سال از ما گريخت به چنگ آوريم و اين فرصت در دسترس ماست. ايرانيان سرانجام به جائی رسيده‌اند كه می‌توانند مصالحه‌ها و چاره‌جوئی‌های نيمه كاره را رها كنند و گام‌های قطعی را برای دور شدن از گذشته‌ای كه چند صد سالی در اكنون پيش آمده است بردارند. با همه محافظه‌كاری و تنبلی و بيمی ‌كه هنوز در ايرانيان بي‌شمار می‌توان يافت هماوازی و همرائي بي‌سابقه‌ای در دو امر حياتی پيدا شده است.

نخست، ميل به زيستن مانند غربيان و برخورداری از آزادی‌ها و امكانات آنان. با آنكه هنوز بيشتر ايرانيان رابطه ميان شيوه زندگی و تفكر را نمی‌دانند و می‌پندارند که می‌توان به همين صورت ايرانی ماند (به اين معنی كه همان كاستی‌های اخلاقی و فكری را نگهداشت) و مانند غربيان زيست، شوق تغيير شيوه زندگی در نهايت آنان را به آنجاها نيز خواهد رساند. دوم، ديگر حتا مادر بزرگان نيز خواستار بيرون بردن دين از حكومت هستند (مادر بزرگان ظاهرا مذهبی‌ترين لايه‌های جمعيت شمرده می‌شوند). در غرب عرفيگرائی، در آغاز به معنی گشودن بحث در مسائل ايمانی و مذهبی، بزرگ‌ترين پايه فكری توسعه سياسی بود زيرا بند را از دست و پای گفتار و انديشه گشود. هنگامی‌ كه می‌شد درباره مقدسات و تابوهای مذهبی به آزادی سخن گفت، از امتيازات اشراف و شاهان چه مي‌ماند؟ ما به اين معنی تازه داريم عرفيگرا می‌شويم. بيرون بردن مذهب از حكومت شعار همگانی شده است و ديگر مي‌توان معانی آن را شكافت.

                           * * *

برای آنكه جامعه‌ای عرفيگرا شود نوشتن يك قانون اساسی كه مذهب رسمي و كنترل مقامات مذهبی نداشته باشد بس نيست. در تركيه چنين قانون اساسي هست ولی براي اجرای نيمه‌كاره و پر از سازش آن سرنيزه ارتش لازم بوده است. جامعه عرفيگرا نيست و نزديك شدن به تابوها و مقدسات را برنمي‌تابد. حكومت‌های پياپی نيز به دليل كمبود در زمينه مشروعيت (پاكيزگي، توانائي اداره كشور) درپي بهره‌برداري از مذهب بوده‌اند و آزادي گفتار را به سود متعصبان مذهبي محدود كرده‌اند. تركيه فرهمندي ديرپاي آتاتورك و حيثيت ارتش خود را داشته است و دست‌كم قانون اساسي‌اش را حفظ كرده است اكنون نيز پيوندهاي روبه گسترش اروپائي را دارد كه مانند مورد غيرقانوني كردن حزب تازه مذهبي، مي‌تواند به‌ياري عرفيگرايان بيايد.

آنچه ايران را متمايز مي‌سازد نزديك شدن به تابوها و انديشيدن درباره نينديشيدني‌هاست كه روشنفكران پرچمدارش بوده‌اند ولي توده‌هاي مردم به ويژه جوان‌تران در بي پروائي خود بدان دامن مي‌زنند. حكومت اسلامي نوميدانه مي‌كوشد با دستگيري‌ها و سركوب‌ها “حرمت مقدسات” را نگهدارد ولي جامعه دركار آن است كه هر حرمت و مقدسي را از سر راه گفتار آزاد بردارد. سياست در ايران رو به عرفيگرائي دارد و چنانكه در تركيه نشان داده شد اين مهم‌تر از عرفي شدن حكومت است. در اروپا نيز نخست سياست، عرفي شد؛ گفتمان سياسي و فلسفي از مذهب فاصله گرفت. در ايران نيز همين دارد تكرار مي‌شود. جناح‌هاي حكومت، از انحصارجو تا اصلاح‌طلب، هرچه بتوانند براي “حرمت مقدسات” خود مي‌كنند ولي خود بي‌حرمت‌تر مي‌شوند.

آن تكان نهائي كه مي‌بايد داده شود نياز به بازوهاي سياسي دارد، به نيروهائي كه نه تنها برسر پيكار با رژيم اسلامي بلكه با فرهنگي كه چنان انقلاب و چنين حكومتي از آن برآمد همداستان شوند. صف مبارزه بيش از هميشه مشخص است: آنها كه مسئله را صرفا در عرصه قدرت مي‌بينند و حاضرند با بخشي از رژيم نيز همراه شوند؛ و آنها كه مسئله را در همه گستره آن، ازجمله فرهنگي، مي‌بينند و آشتي‌ناپذير با همه عناصر و انديشه‌هاي بازمانده از قرون وسطاي جهان سومي ايران مي‌جنگند. مانند صد سال پيش، جنگ در ميان ترقي‌خواهان و تجددطلبان از يك‌سو و گذشته‌گرايان و اسلاميان گوناگون از سوي ديگر است.

تا اينجا حزب مشروطه ايران، روشن‌تر از بسياري، صف‌ها را مشحص كرده است. با تمركز صرف بر جابجائي قدرت، و در نبود بعد فرهنگي در پيكار، راه بر هر انحراف و سازشكاري گشوده مي‌ماند. ما بيش از ده سال است سازمان‌ها و گروه‌هاي مخالف را مي‌بينيم كه يكي پس از ديگري عملا به رژيم نزديك مي‌شوند. اگر كارگزاران سازندگي از سكه مي‌افتند ملي مذهبي‌ها و دوم خرداديان را بجاي آنها مي‌گذارند. مبارزه‌شان با رژيم هيچ‌گاه از يك مولفه اسلامگرا بي‌بهره نمي‌ماند. هرچه هست در پايان، امتداد دادن مشروعه به آينده است ــ تا هر جا كه زورشان برسد.

پيام حزب روشن است: در دشمني با ما و بيم از ما خود را به بي‌اثري محكوم نكنيد؛ يا به جناح‌هاي رژيم كه همه درپي برقرار ماندن حكومت مذهبي‌اند، نپيونديد. هرچه هم با ما مخالف باشيد در هدف نهائي مبارزه كه رساندن ايران به جهان امروز باشد به ما نزديك‌تريد. بي ما نمي‌توانيد حتا در مبارزه با جمهوري اسلامي به جائي برسيد ــ اگر اصلا در مبارزه مانده‌ايد. همه نيروهاي آزادي و پيشرفت به هم نياز دارند. همه ما براي سالم كردن و سالم نگهداشتن سياست در ايران لازم هستيم. اگر امروز همراه نشويم فردا بيشتر ما تك تك و گروه گروه به هر فرصتي كه خود را عرضه كند تسليم خواهند شد. صف واقعي مبارزه نمي‌تواند از عرفيگرايان، دمكراتها، تجددطلبان با هر گذشته و گرايش سياسي تهي باشد. حتا قبايل و تيره‌هاي افغانستان دارند به بيهودگي كشاكشهاي خود پي مي‌برند.

* * *

جهان پس از 11 سپتامبر ديگر آن نيست كه بود. ما نيز در مبارزه خود با موقعيت تازه‌اي روبروئيم. مجموعه‌اي از عوامل، پاره‌اي از آنها بي‌ارتباط به افغانستان، به سود پيكار كار كرده است. آغاز عمليات نظامي در افغانستان آشكارا رژيم اسلامي را به هراس انداخته است. با آنكه جمهوري اسلامي هيچ دستي در جنايت 11 سپتامبر نداشت، ائتلاف سهمگين ضد تروريسم بين‌المللي و نبرد بيرحمانه‌اي كه با طالبان و بن‌لادن آغاز شده همه مافياي حزب‌اللهي را به لرزه انداخته است. حكومتي كه تظاهرات ضد امريكائي براه انداخت و رهبر و رئيس جمهوری‌اش، هريك به زبان خود امريكا را محكوم كردند هفته‌اي نگذشته، به اصرار و از مجاري گوناگون آمادگي خود را براي كمك به‌ جنگ امريكا اعلام داشت. رژيمي كه ديپلمات‌هاي امريكائي را گروگان گرفت اكنون آماده يافتن و نجات دادن خلبانان امريكائي است كه به خاك ايران مي‌افتند. يك نتيجه احساس ناامني سخت رژيم، كاهش سخت‌گيري‌ها به مردم و نمايش‌هاي خشونت آميز بوده است. امروز احتمال اينكه پاسداران بر روي مردم تيراندازي كنند از هميشه كمتر است.

مردم نيز تغيير فضا را احساس كرده‌اند. در چند ماهه گذشته تظاهرات ضد رژيم فراوان‌تر و بي‌پرده‌تر شده است. ديگر نمي‌توان تصور كرد كه گروه بزرگي از مردم به مناسبتي گرد آيند و كار به شورش و دست‌كم مرگ بر جمهوري اسلامي نكشد. نمايش‌هاي سازمان داده شده رژيم دربرابر جوشش خودبخود احساس عمومي بي‌رنگ است و اگر اثري داشته باشد خشمگين كردن مردم از جمله بسياري شركت كنندگان است كه به زور برده مي‌شوند. امروز مردم منتظر مسابقه فوتبال مي‌مانند تا به خيابان بریزند، فردا بهانه‌هاي بيشتر خواهند يافت.

در اين تظاهرات نام پهلوي گاه و بيگاه برده شده است. حضور پهلوي در جامعه ايراني پديده‌اي است كه ديگر انكار نمي‌توان كرد. در آن سال‌هاي خاموشي كه دشمنان و مخالفان به هر امكان مطرح شدن پادشاهي به عنوان گزيداري option براي آينده ايران مي‌خنديدند و دوستداران و موافقان گله مي‌كردند كه پس كجاست و زمينه از دست مي‌رود، مي‌گفتيم كه شش ماه قرار گرفتن وارث پادشاهي پهلوي در زير نورافكن بس خواهد بود. از يك سالي پيش آن نور افكن اندك اندك افتاده است و ديگر هرچه از ايران مي‌رسد توجه روزافزون مردم به وارث پادشاهي پهلوي است. سخنان او را از رسانه‌ها مي‌شنوند و چهره او از تلويزيون‌ها به خانه‌ها مي‌رسد و به قول فردوسي شهر از گفتگو پر مي‌شود.

مخالفان و موافقان هردو بر آن بودند كه با پير شدن انقلاب اسلامي، نسلي كه پيش از انقلاب را به ياد دارد در مي‌گذرد و تمام است. ولي پادشاهي در ايران به يك نسل معين بستگي ندارد. نهادي است و پيشينه‌اي است و از آن بيشتر، جايگزين با اعتباري است؛ كامل‌ترين نفي جمهوري اسلامي است. زير نام پادشاهي مشروطه يك طرح كامل بازسازي جامعه ايران و يك جهان‌بيني و فلسفه حكومتي است كه بسياري از بهترين عناصر در ايران هيچ مشكل جدي در آن نمي‌بيننند. كمتر كسي ترديد دارد كه با پادشاهي مشروطه مي‌توان بهترين نيروي انساني را براي اداره كشور گردآورد و با كمترين دشواري چرخ‌ها را به گردش انداخت. جايگزينان با ربط ديگر شايد باشند ولي يافتن‌شان آسان نيست.

برخلاف انتظار بسيار كسان، از نمايندگان نسل سالخورده‌تر و درد اشتياق و نوستالژي آنان كه بگذريم بيشترين توجه به پادشاهي مشروطه و وارث پادشاهي پهلوي را در ميان جوان‌ترها مي‌توان يافت. آنها ممكن است از نگريستن بر آنچه ايران پيش از اين نكبت مي‌بود آغاز كنند ولي بيشتر علاقه‌شان به چيزي است كه امروز مي‌بينند و مي‌شنوند: مرد جواني كه از امروز و آينده مي‌گويد و خود را از گذشته نه تنها آزاد كه پاك كرده است؛ و مردان و زنان بسياري كه بجاي زيستن در جهان تبعيدي به ايران مي‌پردازند. تفاوت‌ها بيش از آن است كه از ذهن نوجوي نسل تازه ايرانيان دور بماند.

* * *

تروريسم بين‌المللي، اين چنين كه با آن روبروئيم، در سايه پشتيباني حكومتي عمل مي‌كند. تروريست‌ها اگر هم از حكومت‌ها مستقل باشند به پشتيباني آنان نياز دارند. دولت تروريست يك شعار نيست. جمهوري اسلامي، ليبي، سوريه و عراق از حكومت‌هائي هستند كه نه تنها مخالفان خود را ترور مي‌كنند، بلكه تروريسم را به عنوان يك ابزار ايدئولوژي و ديپلماسي بكار مي‌برند. (ليبي پس از بمبي كه بر چادر قذافي افتاد آهسته آهسته خود را از اين باشگاه بيرون كشيده است). بي‌افغانستان در اختيار بن‌لادن، او نمي‌توانست شبكه حهاني خود را اداره كند.

جمهوري اسلامي از بزرگ‌ترين دولت‌هاي تروريست جهان است و مسلما هيچ رژيمي مگر عربستان سعودي بيش از جمهوري اسلامي در اين راه هزينه نمي‌كند. اما عربستان سعودي گروگان تروريست‌هاست و بازيگر فعال نيست. با گروگانگيري ديپلمات‌هاي امريكائي در تهران بود كه كار تا نيويورك و واشينگتن كشيد. دست ترور رژيم اسلامي از امريكا و اروپا تا خاورميانه گشاده بوده است و از كنيسه بوئنوس آيرس تا فروشگاه بزرگ محله فقيرنشين پاريس تا پيتزا فروشي تل‌آويو شمار قربانيان ترورش به هزاران مي‌رسد. كشورهاي بسيار ترجيح داده‌اند جنايات رژيم را نديده بگيرند ولي دست‌كم در دادگاه‌هاي برلين و پاريس ــ آري پاريس ــ محكوميت جنائي رژيم ثابت شده است.

اكنون كه سرانجام جهان بر خطر تروريسم بين‌المللي و دولتي بيدار شده است پيكار با جمهوري اسلامي بعد تازه‌اي مي‌يابد كه مي‌بايد با تفاوت گذاشتن ميان مصالح ملي ايران و مصلحت مبارزه با رژيم، آن را به كمال بكار گرفت. حكومت اسلامي مي‌كوشد با دوچهرگي ژانوس‌وار معمول خويش ــ خاتمي و خامنه‌اي ــ هم دل امريكا را بدست آورد و هم فاصله را نگهدارد. نمي‌بايد اجازه داد كه ائتلاف ضد تروريستي، در حرارت خود براي گستراندن جبهه ائتلافي، مسئوليت و خطر رژيمي همچون جمهوري اسلامي را فراموش كند. ما به مصلحت ايران مي‌بايد با هر انديشه حمله به خاك ايران مبارزه كنیم، ولي به مصلحت مبارزه دمي از يادآوري ماهيت تروريستي رژيم بازنايستيم. سرنگوني رژيم حزب‌الله اولويت ماست ولي نه با لشگركشي بيگانه. براي ما همين بس كه دست ترور رژيم در هرجا بريده شود.

سودي ندارد كه بن‌لادن و طالبان از ميان بروند يا ناتوان شوند ولي حكومت‌هاي تروريست و تروريست‌پرور به شيوه‌هاي خود ادامه دهند. با عزمي كه پيدا، و نيروئي كه بسيج شده است رژيم‌هاي نا استواري مانند حكومت آخوندي را مي‌توان بي دست بردن به اسلحه واداشت كه پيوندهاي خود را با تروريسم ببرند. تاثيرات چنان تحولي بر سياست‌هاي داخلي ايران و به سود بهروزي مردم ما بيش از آن است كه به نظر مي‌آيد.

* * *

حضور دبيركل و چند تن از اعضاي كميته مركزي حزب وطن افغانستان در كنفرانس اروپائي حزب مشروطه ايران بيش از اهميتي نمادين دارد. سرنوشت افغانستان و ايران از 1979 به هم پيوسته بوده است. انقلاب اسلامي در ايران راه را بر هجوم شوروي گشود. اگر ايران فرو نريخته بود برژنف جرئت تجاوز به افغانستان نمي‌يافت ــ همچنان كه عراق به ايران و سپس كويت لشگر نمي‌كشيد ــ و اين‌همه فاجعه‌ها روي نمي‌داد. جمهوري اسلامي در برهم زدن اوضاع افغانستان و جلوگيري از يك حكومت پايدار سهم بزرگي داشت و هنوز اميدوار است دست نشانده خود حكمتيار را كه يكي از منفورترين چهره‌هاي افغانستان است از پناهگاه‌ش در تهران براي برآشفتن افغانستان پس از طالبان بفرستد.

پيروزي انقلاب اسلامي در بالاگرفتن خيزاب اسلامي در هر جا از جمله افغانستان، بزرگترين نقش را داشت و اسلاميان و تروريست‌هاي اسلامي هنوز از باده پيروزي‌هاي‌شان در ايران و افغانستان سرمست‌اند ــ هرچند در ايران آن پيروزي به رسوائي اسلام سياسي راديكال و شكست نهائي آن انجاميده است و در افغانستان بي كمك‌هاي امريكا چنان پيروزي بدست نمي‌آمد. اكنون شكست طالبان و شكار جهاني تروريست‌ها بسياري از سرمستان را هشيار مي‌كند و باد را از بسياري بادبان‌ها مي‌گيرد. تاثيرات چنان شكستي را در تهران و قم نمي‌بايد دست كم گرفت. روابط خارجي و موازنه داخلي جمهوري اسلامي هم اكنون برهم خورده است. سرنگوني طالبان احتمالا سرنگوني رژيم همانندي را بيشتر پيش چشم‌ها خواهد آورد.

فاجعه 11 سپتامبر بزرگ‌تر از آن بوده است كه از پيامدهاي مثبت آن بتوان دست كم به اين زودي سحن گفت. ولي در فرهنگي كه برخلاف فرهنگ‌هاي جهان سومي ميانه‌اي با مويه و سوگواري ندارد چنين رويكردي غريب و نشانه سنگدلي نيست. از 11 سپتامبر بسا تحولات سازنده می‌تواند بيرون آید. افغانستان و پاكستان مجالي يافته‌اند كه از چنگال گذشته‌گرايان خون‌آشام خود بيرون بيايند؛ عربستان سعودي اندكي به نقش ويرانگر خود، از جمله براي خودش آگاه‌تر مي‌شود. همه جامعه‌هاي عرب مي‌توانند خيره‌تر به گزينشي كه با آن روبرويند بنگرند.

ما در ايران احتمالا بهتر از اين فرصتي در بيست و سه ساله گذشته نداشته‌ايم. مجموعه عوامل در بيرون و درون اوضاع را براي پيكار مردمي مساعدتر كرده است.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

كنفرانس اروپائي،‌ هامبورگ، اكتبر 2001

بخش 1 / حزبی برای دگرگونی / نیروئی برای تغییر جامعه و سیاست ایران

بخش 1

            حزبی برای دگرگونی

 

نیروئی برای تغییر جامعه و سیاست ایران

در یک کنگره حزبی از گفتن و باز گفتن درباره حزب و ویژگی‌های آن گزیری نیست. اگر من امروز می‌خواهم پاره‌ای از این ویژگی‌ها را برجسته‌تر کنم. قصد خودستائی یا دلگرم کردن دوستان و رنج دادن دشمنان فراوان حزب را ندارم. ولی ما در حزب مشروطه ‌ایران با پدیده تازه‌ای در سیاست ایران روبرو هستیم که نمی‌باید از روی فروتنی نادیده و ناگفته‌اش بگذاریم. امید من این است که آگاهی بیشتر از ویژگی‌های حزب به همرزمان و هواداران ما دید و روحیه تازه‌ای بدهد. همه ما طبعا بیشتر درگیر مسائل سیاسی هر روزه‌ایم؛ ولی چشمان ما می‌تواند به هدف‌های حزب و ماموریتی که برای خود قرار داده است دوخته باشد و خود ما را نیز ‌اندک ‌اندک در قالب آن هدف‌ها بریزد.

ده سال پیش هنگامی ‌که ‌این حزب پایه‌گذاری می‌شد نگاه خود را به جامعه ‌ایرانی، به سرتاسر موقعیت خود به عنوان یک ملت، ‌انداختیم و از آنچه دیدیم بهم برآمدیم. جمهوری اسلامی ‌دشمنی بود که بایست برانداخته شود؛ اقتصاد ایران حتا خمینی را هم نمی‌برازید (با حکم مشهوری که درباره اقتصاد کرده است) سیاست خارجی ایران وارونه بود؛ ولی اشکال اصلی از اینها درمی‌گذشت. ما بی‌سختی زیاد دریافتیم که همه‌چیز در فرهنگ و سیاست ایران ــ که مادر همه جنبه‌های دیگر زندگی ملی است ــ نیاز به خانه‌ تکانی دارد. من در اینجا وارد بحث زنگار گرفته زیربنا و روبنا نمی‌شوم. برای دریافتن طبیعت سیاسی انسان، چنانکه ارسطو گفت؛ و برتری و تقدم عامل سیاست در اجتماع انسانی همین بس که به رفتار کودکان در هر پیرامون اجتماعی و اقتصادی بنگریم. آنها از نخستین مرحله با هم و با بزرگ‌ترها رابطه‌ای سیاسی برقرار می‌کنند: جای هریک در پایگان(سلسله مراتب) کجاست؟

نگاهی به جامعه ‌ایران پیش از جمهوری اسلامی، به آنچه اکنون برسر مردم ما می‌آید، و به دورنمای جامعه‌ای که پس از جمهوری اسلامی ‌خواهد آمد به ما نشان داد که برانداختن رژیم آخوندی تنها یک گوشه پیکار است ــ اگر منظور از فعالیت سیاسی، تنها به قدرت رسیدن نباشد؛ اگر ما نیز مانند بیشتر دیگران درپی آن نباشیم که سوار شویم و سوار بمانیم. یکی از نخستین نوآوری‌های ما آن بود که به خود گفتیم سوار شدن ما به تنهائی مشکل ملی را نخواهد گشود. از آن پس نوآوری، به معنی‌اندیشیدن و عمل کردن در زمینه‌هائی نه چندان رایج، چالش کردن عادت‌ها و خرد متعارف، conventional wisdom و شناکردن برخلاف جریان، هرجا لازم می‌آمد، دلمشغولی ما شد. نوآوری‌های ما بیشتر، از آموختن شیوه‌هائی که صدها سال در پیشرفته‌ترین جامعه‌های غربی تکمیل شده است آمد. ما کمتر چرخی را دوباره اختراع کرده‌ایم ولی کوشیده‌ایم شاگردان خوب غرب باشیم.

این غربگرائی ما، در فضای ارزش‌های اصیل و نگهداری هویت ملی ـ اسلامی ‌ایران از یک‌سو، و غرب ستیزی روشنفکران تاریک‌اندیش چپ و راست ایران که ـ از این بابت برادران و خواهران احساسی و فکری حزب‌الله‌اند ــ از سوی دیگر، یکی از حساس‌ترین نقاط حمله به ما از هرسو، حتا از درون طیف هوادار خودمان، بوده است. ما بی‌تردید غربگراترین سازمان سیاسی ایرانی هستیم و با دیگران از نظر ژرفای فرورفتن در سنت سیاسی و ارزش‌های اخلاقی و فرهنگی غرب، و همچنین از نظر سیاست‌ها تفاوت‌هائی داریم. اما غربگرائی، علت وجودی ما به عنوان یک جنبش مشروطه‌خواه است. ما مشروطه‌خواهی را از کلیشه‌ها، بدآموزی‌ها و انحرافاتش پیراستیم، آن را به عنوان فلسفه تجدد ایران بازیافتیم، و در مرکز گفتمان خود نهادیم. تجدد و مشروطه‌خواهی را اگر از غربگرائی جدا کنند، همان می‌شود که در بیشتر دوران مشروطه در آن کوشیدند و اکنون در جمهوری اسلامی، با اشتباه گرفتن عمدی مشروطه با مشروط، می‌کوشند.

ما جامعه و فرهنگ و سیاست خود را، صرفنظر از هر نظام حکومتی، برای بهروزی ایرانیان زیان‌آور می‌یافتیم گذشتگان ما در پی تجدد ایرانی و نوشدن در عین کهنه ماندن، و نگهداری بسیاری ارزش‌های اصیل (که نه اصیل بود و نه به دردی می‌خورد) به نام حفظ هویت ملی، و سازگار کردن مدرنیته با آن ارزش‌ها بودند. ما بجای تکرار اشتباه آنان مشکل اصلی را در همان ارزش‌های اصیل، بیشتر آنها، دیدیم؛ و آنگاه به دانستن و آموختن آنچه دو هزار و پانصد سال، برخی از بزرگ‌ترین ذهن‌های بشری ‌اندیشیده بودند، و آنچه پانصد سال در پویاترین تمدن‌های جهان آزموده بودند برآمدیم، و با درس گرفتن از اشتباهات آنان و درنظر گرفتن ویژگی‌های جامعه خود، و برپایه تجربه ملی درازمان به عنوان یک ملت، راه‌حل‌هائی را که اساسا غربی بود برای مسائلی که اساسا جهانی هستند تدوین کردیم و این فرایندی است که پایان ندارد و ما همچنان در جستجو و آموختن خواهیم بود، و نه احساس فروتری می‌کنیم، نه خود را در بالاپوش برتری‌های دروغین و نامربوط می‌پیچیم. زمان‌هائی نوبت ما بود؛ تا دیگران که دچار احساس برتری دروغین ما نبودند و نادانی‌شان را از کار جهان با تکیه بر موقعیت ممتاز خویش از سر نمی‌گذراندند پیش افتادند. ما می‌توانیم به دیگران برسیم و باز در زمینه‌هائی پیش بیفتیم و جز آموختن از دیگران چاره‌ای نداریم

* * *

برنامه مشروطه‌خواهی در ابعاد ناسیونالیستی، آزادی‌خواهانه، ترقی‌خواهانه و عدالتخواهانه آن، پایه منشور حزب شد که هنوز هیچ اشکال جدی بر آن گرفته نشده است. منشور را چند سال بعد با بیان‌نامه (مانیفست) “حزبی برای اکنون و آینده” گسترش دادیم که فراگیرنده‌ترین و پیشروترین و عملی‌ترین برنامه سیاسی است که سازمان‌های سیاسی ایران تا کنون عرضه کرده‌اند. ترکیب آرمان‌های پیشرو پدران جنبش مشروطه با تجربه کشورهای فراوان در جهان در سده بیستم که آزمایشگاه ‌ایدئولوژی‌ها و مکتب‌های گوناگون بود، و نیز تجربه صد ساله خود ایران، به ما امکان داد که برای آینده پس از جمهوری اسلامی‌ دست‌کم از نظر برنامه عملی آماده باشیم. این برنامه‌ای است که بیشتر نیروهای آزادی‌خواه و ترقی‌خواه‌ ایران می‌توانند در اساس بر آن موافقت کنند.

حزبی که چنین برنامه سیاسی را نمایندگی می‌کند به خوبی در اردوی احزاب راست میانه اروپائی، حتا پاره‌ای احزاب سوسیال دمکرات، از جمله حزب “راست میانه” سوسیال دمکرات پرتغال که در دو انتخابات امسال آن کشور به پیروزی رسید، جا می‌گیرد. دمکراسی لیبرال، فلسفه سیاسی آن است؛ ابتکارخصوصی و حق فرد بر فعالیت آزادانه اقتصادی و برخورداری از میوه‌های فعالیت خود، فلسفه اقتصادی آن؛ و عدالت اجتماعی و مسئولیت دولت در جاهائی که بخش خصوصی کوتاه می‌آید یا زیاده می‌رود، فلسفه اجتماعی آن.

درست بودن پایه‌های نظری، و امروزی بودن جهان‌بینی، اصل کار است و از آنجا همه چیز آغاز می‌شود. ولی عمل سیاسی برای ما به همان‌ اندازه اهمیت دارد. ما همان سخت‌گیری را که در مدرن کردن نظریات خود نشان داده‌ایم به رفتار سیاسی خود نیز آوردیم. یک حزب سیاسی که در برابر موافق و مخالف، در آنچه دوست و دشمن می‌دارد رفتاری امروزی ــ غربی ــ داشته باشد و از روش‌های رایج سیاسيکاران ایران، از سنت ریشه گرفته در روانشناسی و سیاست ما، جدا شود، یکی از بدیع‌ترین پدیده‌های ایران پس از انقلاب اسلامی ‌بوده است و ما بی‌هیچ تردید از همان نخستین روزی که در بهار 1994 سازمان مشروطه‌خواهان آن روز را رسما پایه گذاشتیم چنین حزبی بوده‌ایم: در خویشتنداری در حمله و دفاع؛ دهانه زدن بر هیجانات عواطف؛ شناختن حق مخالف، حتا دشمن، در همه حال؛ آمادگی برای گفت و شنود با هر کس و هر گروه که به یک ایران یکپارچه و دمکراتیک و امروزی می‌اندیشد؛ در سیاه و سپید ندیدن جهان.

این انضباط و پابندی به اصول یک سیاست مدرن از همان پایه‌گذاری رسمی ‌سازمان آن روز ما جا افتاد و تا کنون از آن منحرف نشده‌ایم. انشعابی که همانجا در سازمان پیش آمد با دشمنی و کینه و تلخی معمول همه ‌این انشعابات همراه بود ــ اقلیت بجای پذیرفتن نتیجه برخاسته از قواعد بازی دمکراتیک، طغیان می‌کند، دوستان دیروز دشمنان امروز می‌شوند و خدمتگزاران در لحظه‌ای به صورت خیانتکاران در می‌آیند. ولی ما در همان‌جا راهی را که به دگرگونی و نوسازندگی فرهنگ سیاسی ایران خواهد رسید برگزیدیم. اتهامات را با دلیل و مدارک رد کردیم و وارد بازی همیشگی مبادله دشنام و اتهام نشدیم؛ حتا از حملاتی که بی دریغ به ما می‌شد سپاسگزاری کردیم. از آن پس هم هیچ دشمنی نتواسته است ما را به سطح خود پائین بکشد. به اتهامات، اگر ارزش داشته و لازم باشد، پاسخی روشنگرانه می‌دهیم و بس. بحث سیاسی با پرونده سازی و شخصیت‌کشی تفاوت دارد و شیوه‌های معمول در مبارزات سیاسيکاران ایران، شایسته ملتی که می‌خواهد از جهان‌های خود بیرون بیاید و پا به جهان تازه‌ای بگذارد نیست. ما حزبی هستیم که بیرون آوردن ایران را از جهان‌های آن، از جهان سوم، از جهان اسلامی، و از خاورمیانه، هدف پیکار سیاسی ـ فرهنگی خود قرار داده‌ایم.

متمدن کردن بحث، درامدی بر متمدن کردن جامعه است. اینکه می‌گوئیم عقیده فلان کس محترم است منظور، خود عقیده نیست که می‌تواند بسیار سخیف و حتا جنایتکارانه باشد. این حق او به داشتن هر عقیده است که محترم است. با عقیده می‌باید مبارزه کرد ولی صاحب عقیده را نباید نابود کرد. رسیدن به توحش یا تمدن، از همین‌جا سر می‌گیرد. در دو سوی اختلاف بر سر بزرگ‌ترین داوها و ژرف‌ترین تفاوت‌هاست که می‌توان به توحش رسید ــ چنانکه ما در بخش بزرگ تاریخ همروزگار خود بوده‌ایم ــ یا به یک جامعه امروزی چندگانه که منافع و نظریات گوناگون با هم در رقابت و همزیستی‌اند تحول یافت. نشانه‌های بحث در فضای متمدن چیست؟ پیش از همه شناختن حق برابر همه طرف‌هاست.

در بسیاری کشورها، با اعتبارنامة خدشه ناپذیر دمکراتیک، تبلیغ درباره عقاید معینی ــ فاشیسم، بنیادگرائی و اصولا مذهب سیاسی و بهره‌برداری سياسی از مذهب ــ در قانونی که به شیوه دمکراتیک گزارده شده ممنوع است. ولی این ممنوعیت برای حفظ آزادی‌ها و حقوقی است که در اعلامیه جهانی حقوق بشر آمده است؛ مکانیسم دفاعی دمکراسی در برابر سوء‌استفاده گرایش‌های سیاسی و مذهبی توتالیتر از آزادی‌هائی است که کمر به نابودی‌شان بسته‌اند.

داشتن عقیده‌های گوناگون باخود روحیه تفاهم را می‌آورد ــ متقاعد کردن بجای حذف کردن ــ و هنگامی ‌که توافق بدست نیامد، موافقت کردن بر موافقت نکردن، که خود درجه‌ای از تفاهم است. این عبارت که نخستین‌بار در فرهنگ سیاسی لیبرال انگلیس سکه زده شد، احتمالا نخستین‌بار از سوی ما در واژگان سیاسی فارسی راه یافته است. ما شاید نخستین گروه سیاسی ایرانی بوده‌ایم که به مخالفان سیاسی و ایدئولوژیک خود این جایگزین را ــ در برابر وحدت کلمه یا دشمنی تا پایان ــ عرضه داشته‌ایم.

موافقت کردن بر موافقت نکردن به معنی تفاوت گذاشتن میان مخالفت با دشمنی است. مخالف کسی است که هرچه هم ناخوشایند، می‌توان با او همزیستی داشت. دشمن کسی است که هستی انسان را تهدید می‌کند و یا اوست یا ما، مانند جمهوری اسلامی. باز در این زمینه ما از نخستین گروه‌های سیاسی هستیم که ‌این تفاوت را شناخته‌ایم و بجای می‌آوریم؛ پیوسته مخالفان خود را فرا می‌خوانیم که در رقابت آزادانه با ما باشند. ما هرگز نمی‌خواهیم آنها را حذف کنیم و آنها تصور نمی‌رود که هرگز بتوانند ما را حذف کنند. در چنین شرایطی چه کاری درست‌تر و دمکراتیک‌تر که زمینه‌های مشترک خود را جستجو کنیم؟ این فراخوان را بیشتر گوش‌ها نشنیده‌اند ولی سخن درست را نمی‌باید به دلیل ناشنوائی دیگران پس گرفت.

** *

 چنین روحیه‌ای در فضای بیمار سیاست ایران که هر اختلاف نظر تاکتیکی نیز تا نابودی یک یا هر دو طرف می‌تواند کشیده شود، و همرائی consensus و رواداری یا مدارا tolerance هنوز معادل‌های جا افتاده‌ای در فارسی ندارند، ممکن است بیش از ‌اندازه دور از ذهن و آرمانی جلوه کند. ما ده سال است این روحیه را موعظه و عمل می‌کنیم و هنوز بازتاب گسترده‌ای در میان مخالفان چپ و راست خود نمی‌بینیم.

بخش گسترده‌ای از چپ، چپ تراژیک اصلاح نشده، به ما نگاه می‌کند ولی همان تصویر ذهنی خودش را در ما می‌بیند؛ سخن ما را می‌کوشد نشنود و اگر هم به ناچار بشنود، در گوشش همان است که خود می‌خواهد باشد، و نه آن‌گونه که منظور ماست. دو دهه و بيشتر در کشورهای پادشاهی دمکراتیک و پارلمانی نشسته است و باز می‌گوید پادشاهی یعنی دیکتاتوری؛ و جامعه ‌ایرانی تنها در یک جمهوری می‌تواند از نهادهای دمکراتیک نگهداری کند، و هر شکل دیگر حکومت دمکراتیک از رشد اجتماعی آن بیرون است. پیشینه پادشاهی در این زمینه برهان قاطع اوست، ولی سهم خودش و دیگران را، در جلوگيری از پرورش دمکراتيک ملی، و در گرداندن جمهوری اسلامی ‌به هیولای خونخواری که از روز نخست می‌شد دید، نمی‌شناسد. بخش مهمی ‌از راست، راست نستالژیک اصلاح نشده، از آن سو به ما که در پی درآوردن سیاست ایران از میدان جنگ مذهبی شصت ساله‌ایم و از همرائی و زمینه‌های مشترک با مخالفان خود دم می‌زنیم، به خشم می‌افتد و بی آنکه خود بداند، در ترکیبی از مرده‌پرستی و نگرش مذهبی سیاه و سپید؛ شخصیت‌پرستی به عنوان فلسفه سیاسی، و شخصیت‌کشی به عنوان شیوه مبارزه، فریاد خیانت سر می‌دهد و همانندی‌های فراوان خود را با حزب‌الله به نمایش می‌گذارد.

ولی ما که تا هرجا توانسته‌ایم سیر دگرگشت جامعه ‌ایرانی را رو به آزادی دنبال کرده‌ایم از تکان‌های عصبی بازماندگان یک دوران رو به مرگ باکی نداریم. پیام ما پیام پیشرفته‌ترین عناصر جمعیت ایران است و امروز برخلاف بیست و پنج سال پیش، پیشرفته‌ترین عناصر جمعیت ایران دست بالاتر را دارند. مذهب در سیاست در همه جلوه‌های چپ و راستش رو به نابودی است. نمی‌باید پنداشت که روحیه مذهبی را تنها در اسلامیان می‌توان یافت. چپ و راست اصلاح نشده‌ ایران با خردگریزی و پناه بردن به “میت”ها، و خشکی در‌ اندیشه و خشونت در عمل (هرجا دستش برسد) تفاوت بنیادی با اسلامیانی که با آنها در جنگی مرگبار است ندارد. ایرانیان، حتا مردم معمولی، با آزاد منشی خود که ما از نزدیک نمونه‌های‌ش را تجربه کرده‌ایم به‌خوبی آماده پشت سر گذاشتن جهان فروبسته دوران شصت ساله جنگ مذهبی در سیاست ایران، هستند. ما این را در استقبالی که از موضع‌گیری‌های حزب در لغو مجازات اعدام، پایان دادن به جرم سیاسی و اقلیت، و خشونت زدائی از سیاست ایران شده است بهتر دیدیم. لغو مجازات اعدام نخستین‌بار سال‌ها پیش از سوی وارث پادشاهی پهلوی پیشنهاد شد و ما از نخستین گروه‌های سیاسی بودیم که به آن پیوستیم. برای ما مجازات اعدام در جامعه خشونت‌زده‌ای مانند ایران از این نظر اهمیت دارد که خونریزی را کمتر می‌کند.

بیرون بردن مبارزه از قلمرو کینه‌جوئی و خونخواهی، و تشکیل دادگاه‌های حقیقت، دادگاه‌های محکومیت بی‌کیفر برای یکبار، گام دیگری در راستای خشونت‌زدائی از سیاست ایران است که حزب از سه سال پیش برداشت. مبارزه ما با جمهوری اسلامی ‌برای پاک کردن حساب‌ها یا گرفتن انتقام نیست. ملت ما بهای غیرقابل تصوری در این انقلاب پرداخته است و دیگر به هیچ نام و بهانه‌ای نباید سلسله خونخواهی و خونریزی را درازتر کرد و به نسل‌های آینده کشانید. روشن کردن جنایات و تاراج‌ها و محکوم کردن گناهکاران لازم است. تاریخ ایران می‌باید همواره به یاد داشته باشد که دستار بسران چه عناصری بودند و تا کجا می‌توانستند کشور را پائین بکشند، و دین در سیاست و حکومت چه ابعاد غیرانسانی دارد. ولی اینها همه می‌باید برای خدمت به‌آینده و نه پاک کردن حساب گذشته باشد. باید میراث خون رژیم اسلامی ‌را با خودش به گور سپرد. ما جایگزینی برای جمهوری اسلامی ‌عرضه می‌کنیم که نفی کامل آن است. تا اینجا هیچ گروه و برنامه سیاسی دیگری به ‌این ‌اندازه از جمهوری اسلامی‌ در همه ویژگی‌های بیزاری آورش، فاصله نگرفته است.

پایان دادن به مقوله‌های جرم سیاسی و اقلیت، دو نشانه دیگر فرهنگ قرون وسطائی را، همان که به نام فرهنگ اصیل به ‌ایرانی سده بیستم خوراندند، از سیاست ما پاک می‌کند. جرم سیاسی اصلا معنی ندارد که “آزادیخواهان”ی در درون و بیرون ایران بخواهند تعریف‌ش کنند. جرم سیاسی در واقع به معنی دگر‌اندیشی است، تفاوت داشتن با گروه حاکم است، و بهمین دلیل بستگی به زمان و مکان دارد. آنچه امروز جرم است فردا می‌تواند سند افتخار باشد. ما به یک جامعه شهروندی می‌اندیشیم که در آن فرد می‌تواند هر عقیده‌ای داشته باشد و هر تصمیم سیاسی بگیرد و هیچ گفتار و کرداری مگر به موجب قانون دمکراتیک جرم نیست. به همین ترتیب اقلیت به معنی تبعیض حقوقی در چنان جامعه‌ای جائی ندارد. در ایران زنان و غیرشیعیان از نظر تبعیض حقوقی، اقلیت بشمار می‌آیند و برخلاف کلیشه‌ها، ما هیچگاه اقلیت قومی، به معنی تبعیض حقوقی برای آنها، نداشته‌ایم.

* * *

متمدن کردن فعالیت و مبارزه سیاسی، ما را از آن سر به زیاده روی نینداخته است. استراتژی پیکار سیاسی مردمی، که باز ما به صورت مدون درآوردیم، راه بسیاری گروه‌های سیاسی سازشکار را به رهاکردن مبارزه هموارتر کرد. حزب نشان داد که می‌توان دمکراتیک ‌اندیشید و مبارزه کرد و تا پایان، تا سرنگون کردن رژیم ویرانگر نیز پیش رفت و آنها تا آنجاي‌ش را آماده نبودند. در زمینه سیاست خارجی هیچ‌کس به‌اندازه ما در آنچه حقیقتا به رژیم آسیب زده نکوشیده است. دفاع ما از تحریم اقتصادی رژیم و دست‌کم محدود کردن و منجمد کردن روابط با آن نمونه‌های برجسته‌ای از این مبارزه تنهای ماست. پیکار دمکراتیک برای سرنگونی، نوآوری دیگری در یک فرهنگ سیاسی بود که سرنگونی را با دمکراسی در تضاد می‌دید. در گرایش راست تا همین اواخر علنا دمکراسی را به حال مبارزه زیان‌آور می‌شمردند ــ و احتمالا هنوز در محافل خود می‌شمرند ــ که وقت این سخنان نیست؛ در گرایش چپ هنوز در اینکه سرنگونی به معنی خونریزی و از آن مهم‌تر، دیکتاتوری نیست خود را به ندانستن می‌زنند.

ما از همان آغاز، تکیه را بر مردم گذاشتیم و از حال و هوای تبعیدیان بیرون آمدیم. فضای سیاسی و فکری تبعیدیان، هر چه هم در ‌اندیشه ‌ایران و تحولات آن باشند ــ که هستند ــ بیش از آن زیر تاثیر پیرامون بلافاصله آنهاست. “پیروزی‌ها و شکست‌ها” در فضای تبعیدی برايشان فوری‌تر، و در نتیجه مهم‌تر است. با اهمیت ندادن بیش از‌ اندازه به ‌این فضای تبعیدی، توانستیم به آنچه در جامعه ‌ایرانی می‌گذرد بهتر بنگریم و جنبش و جوششی را که در نسل انقلابی پدید می‌آمد و طغیانی را که در نسل جوان‌تر به چشم می‌خورد پایه محاسبات سیاسی خود سازیم. ایران آن نیست که راست نستالژیک یا چپ تراژیک یا جمهوریخواهان آرزو پرور در خیال خود می‌پزند. جامعه‌ای است در جستجو که هنوز تصمیم‌ش را برای پس از جمهوری اسلامی ‌نگرفته است؛ هر چند آن را برای یک روز دیگر هم نمی‌خواهد. جامعه‌ای است جوان شونده، چه از نظر سنی و چه فکری، که رهبري‌ش را ارتش انبوه روشنفکران گداخته در آتش رژیم اسلامی، و آشنا با راه و روش‌های جهان آزاد و پیشرو غیراسلامی ‌بدست گرفته‌اند. این جامعه را می‌باید متقاعد کرد و با تحریک احساسات و وعده‌های میان‌تهی و عوامفریبی، متقاعد نمی‌شود. این کالاها را آخوندها دو دهه است عرضه کرده‌اند و دیگر خریداری که به کار آید ندارد.

حزب بیشتر ترجیح می‌دهد با این بخش بیدار شونده جامعه‌ ایرانی در ارتباط باشد، تا خود را اسیر مهر و کین و خواب و خیال‌های کسانی کند که بیش از بیست سال، توفان‌ها در فنجان چای، خسته‌شان نکرده است و در جهان محدود و بخود مشغول خویش دمی ‌از پریدن به یکدیگر آسوده نیستند. پیام ما سرانجام به گوش آن جامعه می‌رسد و ما پیوسته در تلاش‌هاشان شریک هستیم و دنبال کارشان را در بیرون می‌گیریم. برای یافتن یک گفتمان مشترک، همان گفتمان آزادی و ترقی مشروطه که ‌این روزها در ایران جامعه مدنی نیز می‌نامند، باید از درون و بیرون، ذهن‌ها را به هم نزدیک کرد. برخلاف راست اصلاح نشده که هر صدائی را جز خودش می‌خواهد خفه کند ــ و البته نمی‌تواند ــ و هر مبارزه‌ای را که در دست خودش نباشد به بیهوده خیانت و فریب می‌نامد؛ و چپ اصلاح نشده که هرچه پسندیدنی را در ایران به خود می‌چسباند، ما قدر همه کوشش‌ها و فداکاری‌های آزادیخواهان را در ایران، اگرچه مخالف ما باشند، می‌گزاریم و دعوی مالکیت بر کسی نمی‌کنیم؛ ما حتا اکراه داریم برنقاط مشترک خود با پاره‌ای گرایش‌های فکری در ایران انگشت بگذاریم مبادا به خطر افتند. عمده ‌این است که گفتار چیره بر جامعه، گفتاری عرفیگرا، آزادیخواهانه، و ترقیخواهانه باشد ــ گفتاری که ما آرزو داریم، و سرانجام جامعه ما دارد به آن می‌رسد.

شکست اصلاح طلبان که با نویدهای بسیار به میدان آمدند، منظره را بسیار روشن‌تر کرده است. پس از رهبری فرهمند خمینی که دانه‌های فروپاشی را کاشت، و رهبری عملگرای میانه‌روان بساز و بفروش که حقیقت رژیم اسلام ناب محمدی را به مردم نمود، نوبت اصلاحگران بود که ورشکستگی ملی مذهبی و دمکراسی اسلامی ‌را بی پرده به نمایش گذارند. از آنجا که اکثریتی از رای دهندگان تا پایان بی شکوه دوم خرداد از آن پشتیبانی نمودند، جای چون و چرا و نظریه بافی‌ها نمانده است. دیگر کسی نمی‌تواند ادعا کند که رژیم اسلامی ‌اصلاح‌پذیر می‌بود اگر مردم پشتیبانی‌شان را از آن دریغ نمی‌کردند. مردم دیگر امیدی به هیچ جناحی از حکومت ندارند و اگرچه زیر ضربه سرکوبگری رژیم موقتا دم در کشیده‌اند ولی صحنه سیاسی ایران مانند منظره میدان نبردی غیرقطعی است؛ دو طرف دارند تاکتیک‌هاشان را دوباره ارزیابی، و نیروهاشان را برای نبرد‌های قطعی‌تر آینده تجدید سازمان می‌کنند. در این حال سیل بی‌امان میلیون‌ها جوان که نه گذشته‌ای برای‌شان گذاشته‌اند نه آینده‌ای برای‌شان مانده است و هیچ چیز ندارند که از دست بدهند، پشت سد بسجییان و نیروهای انتظامی، انبوه می‌شود. با توجه به‌اینکه در دهه هشتاد 21 میلیون تن در ایران به دنیا آمده‌اند، اکنون سالی دو میلیون تن دارند به بازار کار می‌ریزند و در سه ساله آینده نه میلیون جوان وارد بازار کاری که نیست خواهند شد.

هیچ نیروئی نخواهد توانست جلو سی چهل میلیون جوان به جان آمده پر از بیزاری و دشمنی را بگیرد. رژیم پاسخی برای مشکلات کشور ندارد و از اصلاحات نیز به هر تعبیری و در هر جامه‌ای ناتوان است. هرکس تصور کند که بن‌بست کنونی همچنان ادامه خواهد یافت با شگفتی زندگی خود روبرو خواهد شد. ما چنان تصوری نداریم و می‌باید خود را آماده مراحل قطعی پیکار مردم ایران با این رژیم، با هر پسوند مذهبی در سیاست و حکومت، سازیم.

* * *

حزب، امسال نخستین دهه خود را به پایان برد، ده سالی که در شکل گرفتن و از بحران‌های ناگزیر بدرآمدن گذشت. سیاست در ایران ــ بازتاب بیماری فرهنگ ــ به‌اندازه‌ای آلوده است که از بحران، به ویژه در مراحل آسیب‌پذیر نخستینی، گریزی نمی‌بود. اکنون در آستانه دومین دهه حزب و روبرو با دورنمای درهم شکستن جمهوری اسلامی، ما از آن مراحل گذشته‌ایم و زمان آن است که بطور جدی به آینده خود به عنوان جایگزینی برای جمهوری اسلامی ‌بیندیشیم. امروز از نظر گسترش تشکیلاتی (ما بزرگ‌ترین حزب سیاسی همه‌ایرانیان در بیرون شده‌ایم) و غنای فکری(هیچ گروهی از نظر پرباری ‌اندیشه به پای ما نمی‌رسد) و زمینه مساعد در ایران (پادشاهی مشروطه و وارث پادشاهی در ایران، بویژه در میان جوانان، از محبوبیت روزافزون برخوردار است) حزب مشروطه ‌ایران خود را به پایه‌ای رسانده است که می‌تواند جایگزین تمام عیاری برای جمهوری اسلامی ‌باشد. حزب حتا درکار آن است که کمبود خود را از نظر کادرها (افرادی که بتوانند دیگران را بسیج کنند) جبران کند. در دو ساله گذشته به ویژه کادرهای حزبی افزایش قابل توجهی یافته‌اند و این روند به نظر می‌رسد ادامه داشته باشد. ما آماده‌ایم که در میدان آزاد برابر با هر نیروی سیاسی رقابت کنیم و همه مبارزه ما برای فراهم کردن چنان شرایطی در ایران است.

نمی‌باید پنداشت که کار تمام است و ما در چند قدمی ‌پیروزی هستیم. در بنای زیبائی که در اینجا تصویر کردم ترک‌ها و ریختگی‌هائی است که باید جدی بگیریم. من هیچ اطمینان ندارم که حزب توانسته باشد پیام خود را به توده اعضای حزبی نیز، چه رسد به توده‌های بزرگ هواداران و اعضای بالقوه ما، برساند. ما بسیار بیش از یک حزب هوادار پادشاهی مشروطه هستیم. ما نیروئی بسیج شده و سازمان یافته برای دگرگونی همه سویه جامعه‌ایم؛ ولی آیا همه اعضای حزب می‌توانند ادعا کنند که نمایندگان این جنبشی هستند که امیدوارم بتواند کاری را که صد سال پیش پدران جنبش مشروطه آغاز کردند به جائی برساند. این کار هنگامی ‌به جائی خواهد رسید که پیام ما دانسته شود و کردار ما معرف باورهای ما باشد. مشکل ما تنها مشکل ‌اندازه نیست؛ ما هنوزکوچک‌تر از آن هستیم که از کارهای بزرگ عملی برآئیم. مشکل بزرگ‌تر ما کیفیت است؛ نیازی که به کادرها داریم تا از بسیج گروه‌های بزرگ‌تری برآئیم. این دو مشکل بهم بسته‌اند و با هم گشوده می‌شوند.

دو ساله ‌آینده فرصت‌های بزرگ و چالش‌های بزرگ‌تری پیش روی ما می‌گذارد و ما درهمه سطح‌های حزب به پویائی و هماهنگی بیشتری نیاز داریم. بحران جمهوری اسلامی‌ دارد به مراحل خطرناک می‌رسد و ما داریم از نظر کمی ‌و کیفی گسترش می‌یابیم. بیشتر نیروهای مخالف رژیم در بیرون به دلیل آلودگی به دسته بندی‌های درونی رژیم؛ به دلیل نا آمادگی خود برای پس از جمهوری اسلامی، و در نتیجه ترسی که از سرنگونی آن دارند، و به دلیل درگیری در سیاست‌های تبعیدی بجای تمرکز بر مبارزه با رژیم، از جریان بیرون رفته‌اند. ما بی‌آنکه خود بخواهیم در این میدانی که از مبارزه و مخالفت واقعی تهی می‌شود تنهاتر مانده‌ایم. فراخوان همبستگی ما ــ به‌اینکه در عین نگهداشتن مواضع خود، با ما در اصولی توافق، و در زمینه‌های مشترکی همکاری کنند ــ گوش‌های شنوای کمتری می‌یابد. می‌توان انتظار داشت که هرچه ما نیرومندتر شویم دیگران در میان مخالفان ما انگیزه بیشتری برای دور شدن از ما و حتا نزدیک شدن به رژیم داشته باشند. این روندی است که در بیشتر دهه گذشته شاهدش بوده‌ایم.

ولی این روند تاسف‌آور را رسیدن دست‌های ما و نیروهای آزادی و ترقی در درون ایران به یکدیگر، بیش از جبران می‌کند. در درون ایران بر عکس بسیاری گروه‌های مخالف در بیرون، هر چه احتمال سرنگونی رژیم قوت می‌گیرد انگیزه تفاهم افزایش می‌یابد. اگر بسیاری از مبارزان چپ در سراشیب مسالمت‌جوئی تا همکاری با جناح‌های حکومت اسلامی ‌فرو افتاده‌اند؛ و بسیاری مبارزان راست در نشئه پیش از موقع پیروزی، دارند رنگ واقعی خود را نشان می‌دهند و بدگمانی‌هائی را که درباره‌شان بود به ثبوت می‌رسانند، در خود ایران گروه‌های بیشماری که در پی یک جایگزین موثر برای جمهوری اسلامی ‌به عنوان رژیم، و اسلام به عنوان یک فلسفه سیاسی و یک تمدن، هستند به جهان‌بینی و برنامه سیاسی ما نزدیک می‌شوند. فراخوان همبستگی ما گوش‌های شنوا را در نیروهای آزادی و ترقی درون ایران می‌یابد. ما با تکیه بر این جهان‌بینی و برنامه سیاسی پیشرو و عملی ــ و این دو به یک ‌اندازه اهمیت دارند ــ بیشتر می‌توانیم این روند را تقویت کنیم.

وارث پادشاهی پهلوی همه تکیه‌اش را برچنان همبستگی گذاشته است و بجای آنکه نیروی خود را صرف دفاع از گذشته یا ادعای پادشاهی در آینده کند می‌کوشد پیام آزادیخواهانه و ترقیخواهانه‌اش را به گوش ایرانیان که بیشتر جوانند و بیشتر به اکنون و آینده می‌اندیشند برساند. ما به عنوان یک حزب هوادار پادشاهی، وظایف گسترده‌تری داریم که روشنگری درباره گذشته و دفاع از شکل حکومت پادشاهی مشروطه و پارلمانی را از روی نمونه‌های اروپای باختری و کانادا و استرالیا نیز دربر می‌گیرد. ولی این بخش کوچک‌تر پیکار ماست. بخش بزرگ‌تر، کارکردن برای تحقق آن جهان‌بینی و برنامه سیاسی است که هر روز بیشتر حالت ایده‌ای را پیدا می‌کند که زمان‌ش رسیده است. یادم نیست چه کسی گفته بود که هیچ چیز نیرومندتر از ایده‌ای که زمان آن رسیده باشد نیست.

 ــــــــــــــــــــــــــــ

 * سخنرانی در کنگره چهارم حزب مشروطه‌ایران، دوسلدرف 2 و 3 نوامبر 2002

بخش 1 / حزبی برای دگرگونی / بستن دفتر جنگ صليبی هشتاد ساله

بخش 1

            حزبی برای دگرگونی

 

بستن دفتر جنگ صليبی هشتاد ساله

‏‏‏از فضای سياست ايران بوهای تازه‌ای بر می‌آید، از هر سو سخن از جبهه و ائتلاف و همکاری است. ‏بار ديگر پس از يک رکود چندين ساله بازار سازمان سازی گرم شده است. پيداست که نسيم تغييرات بر همه ‏وزيده است و همه را به جنبش ‌انداخته‎ ‎است. در اين روحيه تازه، فرصت‌طلبی سهم خود را دارد و بيشترين ‏سهم را دارد. ولی می‌بايد کوشيد که نيروی برانگيزنده اصلی نباشد. در درون، صداهای دلاوری صلای ائتلاف ‏همه‌گير نيروهای آزادي‌خواه را سر داده‌اند و در بيرون تابش آفتاب امريکا سردترين دل‌ها را نيز گرم کرده است. ‏دورنمای سرنگونی رژيم نمودار شده است و شمار روز افزونی در‌انديشه آن‌ند که جائی در زير آفتاب برای خو دست و پا کنند.

‏گروه‌هائی اين مقصود اصلی را پوشيده‌تر بيان می‌کنند. بسياری هم که بيست و چند سال “مبارزه” کرده‌اند ــ به اين معنی که به موقعيت شخصی، چه در تبعيد و چه در آينده ايران، ‌انديشيده‌اند و کوشيده‌اند جلو ‏ديگران را بگيرند ــ باکی از آن ندارند که همه تاکيد خود را بر مسابقه‌ای که نمی‌بايد در آن عقب افتاد بگذارند. ‏سخنانی که از کمک امريکا به مخالفان در ميان است مسابقه را تندتر کرده است و اينجاست که می‌بايد از ‏بهترين عناصر مخالف رژيم خواست که اجازه ندهند پيکار با جمهوری اسلامی، تجربه نخستين سال‌های پس از ‏انقلاب را تکرار کند. زمينه دارد آماده می‌شود و بی ترديد هر که بهتر و بيشتر بکوشد در وضع بهتری خواهد ‏بود ولی می‌توان از اين فرصت بهره‌های گوناگون گرفت.‏

سطح سياسی و فرهنگی جامعه ما هنوز چندان نيست که فرصت و آزادی برایمان بی‌خطر باشد. ما البته در ‏وضع عراق و افغانستان نيستیم و بهتر از مردمان جمهوری‌های قفقاز و آسيای مرکزی ــ که لابد بنا بر تعريف، با ‏اختيار نظام جمهوری به دمکراسی و آزادی رسيدند ــ از فرصت و آزادی که در پيش است بهره خواهيم گرفت. ‏با اينهمه تجربه اروپای خاوری را نيز دربرابر داريم. در آن جامعه‌های استبداد زده، ناسزاوارترين کسان ‏زودتر دست به کار شدند و صحنه را چنان آشفته و فضا را چنان آلوده کردند که پاک کردن سياست مدت‌ها به ‏درازا کشيد و در بيشتر آنها هنوز به آنچه بايد نرسيده است. جامعه ايرانی هر چه هم به آن بنازيم به درجه‌ای ‏از نيهيليسم افتاده است که می‌بايد برای همه گونه احتمالات آماده بود. در برابر افراد بي‌شماری که به اميد ‏غنيمت يا در آرزوی جبران مافات به هر بها، به ميدان می‌آيند بايد صف نيرومندی هم آراسته باشد که همه به پول ‏و مقام و انتقام نينديشد و نگاه بلندتری به اوضاع و احوال ايران و موقعيتی که نه تنها برای گروه‌های دست ‏درکار بلکه ملت ما دارد پيش می‌آيد بيندازد. (نيهيليسم به معنی ناپديد شدن هر ملاحظه اخلاقی در‌انديشه و ‏رفتار است و در شعار “هدف وسيله را تبرئه می‌کند” و ضرب‌المثل آتش زدن قيصريه برای يک دستمال بهتر ‏از همه بيان می‌شود).

ما نياز داريم که دست‌کم رگه‌ای از آرمانگرائی را وارد سياست خود کنيم. در کشوری که بيست و پنج سال ‏حکومت مافيای اسلامی، آن را از هم گسيخته است و پيش از آن هم نمونه سلامت و صلاح نمی‌بود، سياستی که ‏سود شخصی، تنها ملاحظه و نيروی برانگيزاننده‌اش باشد شيرازه اجتماعی را بیشتر از هم خواهد گسست. ما ‏با پند دادن و موعظه کردن به بهبود فضای ناسالم سياست ايران نخواهيم رسيد. می‌بايد نيروئی را در خدمت ‏مبارزه گذاشت که از مهار کردن گرايش‌های ناسالم در اين ميدانی که به تندی دارد پر می‌شود برآيد. امروز تا چشم کار می‌کند در اين ميدان به عناصر و گرايش‌هائی می‌توان برخورد که می‌توانند پاره‌ای از ناپسندترين ‏جنبه‌های گذشته ما را به آينده نيز بکشند. خطر به همان بزرگی است که فرصت، و بايد به پای آن رسيد. ‏گورزادان سياسی که اين بيست و چند ساله را به کشاکش‌های گذشته خود گذرانده‌اند هنوز می‌توانند به نسل تازه‌ای که می‌خواهد خود را بالا ببرد بپيوندند. حق بجانبی آنان بيرون از محافل خودشان معنائی ندارد. می‌توانند ‏آن را تا پايان با خود ببرند ولی بهتر است اجازه ندهند که بيش از اين کمرشان را خم کند. سياست ايران بيش از ‏کوله بار و مرده ريگ به نگاه‌های تيز و گام‌های چالاک نياز دارد. ‏

اين سودازدگی گذشته، هر خلعتی بر آن ‏بپوشانند، از بيش از آنچه در دو سه دهه ‏پايانی دوران پهلوی کرد بر نخواهد آمد. در ‏آن دهه‌ها بيشتر استعدادهايی که می‌توانست ‏به گسترش جامعه مدنی و توسعه سياسی ‏ايران خدمت کند در ترکيبی از انتقام جويی و ‏تلخکامی، کناره‌گيری و خرابکاری هدر ‏رفت و به خدمت نيهيليسم در بدترين صورت ‏آن درآمد. در آن زمان‌ها با همه سرکوبگری ‏و فساد، امکان مبارزه سازنده، حتا اصلاح ‏از درون، می‌بود. در شرايط بسيار بدتر ‏جمهوری اسلامی ‌نيز امکان مبارزه بوده ‏است و هست، چنانکه می‌بينيم. همچنان ‏بسر بردن در فضای آن سال‌ها انرژی ملی ما ‏را برای نوسازندگی سياست ايران ضعيف، ‏و دست گرايش‌هايی را نيرومند می‌کند که ‏هيچ سودی در اين نوسازندگی ندارند، ‏درست همان گونه که در آن دهه‌ها می‌بود. ‏بسا زنان و مردان، با بهترين نيت‌‏ها، پنج دهه به اين دلخوش بوده‌اند که حق ‏دارند، و هر اشتباه و کژروی را بر خود روا ‏دانسته‌اند و امروز خود و ملت خود را از ‏هر حقی بی‌بهره می‌بينند. اکنون از اين ‏حق بجانبان هميشگی که همواره در جبهه ‏يزدان با اهريمنان جنگيده‌اند و هر که ‏روياروی‌شان بوده خودبخود در صف ‏محکومان جا می‌گرفته است می‌توان انتظار ‏داشت که پس از پنجاه سال اولويت‌ها را ‏درست‌تر بشناسند ــ يا شايد هنوز چشمداشت ‏نا ممکنی است.

‎***

می‌توان از تکرار چند واقعيت که اميد ‏است از سوی بيشتری از آزادي خواهان ‏پذيرفته باشد آغاز کرد:

ــ جمهوری اسلامی ‌به پايان راه رسيده است ‏و سرنگونی آن به هر صورت موضوع ‏زمان است. نمی‌توان پنداشت که چنين ‏رژيمی ‌در چنان اوضاعی همچنان بپايد مردم جسارت بيشتری می‌يابند؛ رهبری ‏محلی پديدار می‌شود و افراد فراوانی رژيم ‏را آشکارا چالش می‌کنند؛ خطر از بيرون ‏رو به افزايش است و حکومت government و نه غلط ‏مشهور حاکميتsovereignty ‎ جز‎ ‎بگير ‏و ببند پاسخی برای هيچ مشکل خود ندارد. ‏اما بگير و ببند چيزی است که رهبری محلی ‏پديدار شونده از آن استقبال می‌کند. در ‏زندان جمهوری اسلامی ‌بودن، امروز از ‏بزرگ‌ترين سرمايه‌های سياسی است که خود ‏نشانه‌ای بر آفتاب لب بام بودن رژيم است.‏

ــ از درون ايران هيچ نشانه‌ای در دست ‏نداريم که مردم مشکل هشتاد سال يا پنجاه ‏سال يا سی سال پيش را داشته باشند، و آن ‏رهبری محلی که زندان رژيم را پذيره می‌‏شود هرگز پروای مسايل چپ و راست ‏تاريخی، بلکه باستانی و نئاندرتال، ايران را ‏نمی‌کند. دلمشغولی مردم، مسايلی است که ‏ده‌ها ميليون زندگي‌های سوخته در آتش ‏اسلام سياسی و حکومتی با آن روبروست. ‏

ــ آينده ايران هيچ مسلم نيست که با ‏انتظارات هر گروهی سازگار درآيد. ‏کشوری از هم گسيخته است، که اگر کمترین شباهتی به اجتماع کوچک‌تر بيرون داشته ‏باشد جای نگرانی‌های بسيار در آن است. ‏جامعه‌ای است با نيروهائي ناشناخته ‏که همواره آماده خواهند بود تا هر جا بروند و ‏هر تعادلی را برهم زنند. برقراری ‏دمکراسی تنها يکی از سناريوهاست.

ــ نيروهای آزاديخواه در پراکندگی کنونی ‏خود نه برای رهايی ايران کفايت می‌کنند و ‏نه دفاع از ارزش‌ها و نهادهای دمکراتيک. ‏آنها اگر باهم نايستند تک تک فرو خواهند ‏افتاد؛ اگر با هم کار نکنند يکايک قربانی يا ‏تسليم ديکتاتوری خواهند شد.‏

ــ زمان جمهوری اسلامی ‌تنگ شده است و ‏با اين ابرهای آتشزايی که در افق گرد می‌‏آيد امکانش هست که فرصت چندانی برای آن و ‏برای نيروهای مخالف پراکنده نمانده باشد.

از اينهمه يک نتيجه منطقی می‌توان ‏گرفت: اگر افراد و گروه‌هايی در پی رهايی ‏ايران و جلوگيری از تکرار اشتباهات و ‏کژروی‌های گذشته‌اند می‌بايد پيش از همه ‏نيرويی شوند که در گردباد دگرگونی‌هايی ‏که درپيش است ناچيز نشود و چنان قدرت ‏سياسی و به ويژه اخلاقی را بسيج کند که از ‏افتادن جامعه به پرتگاه‌های هرج و مرج و ‏تباهی، و استبداد و سرکوبگری جلوگيرد. ‏مانند هر کشور ديگری، ما، هم به احزاب و ‏گروه بندی‌های نيرومند و هم به همرايی آن ‏احزاب و گروهبندی‌ها بر سر اصول و ‏قواعد بازی نياز داريم. اهميت اين هر دو به ‏اندازه‌ای است که کنفرانس کنونی حزب اگر ‏بيش از همه به آن پردازد بيجا نخواهد بود. ‏تلاش‌هايی که در چند ماهه گذشته برای ‏همکاری و همبستگی شده است اهميت نگاه ‏تازه و روشنی را بر موضوع آشکارتر می‌‏سازد. حزب مشروطه ايران با تعهدی که به ‏نوسازندگی سياست و جامعه ايران بطور ‏کلی دارد از آغاز اين هدف دوگانه را دنبال ‏کرده است. در ميان احزاب جهان تنها ما ‏هستيم که اساسنامه خود را با جمله‌ای آغاز ‏کرده‌ايم که به خوبی ضرورت همرايی ‏احزاب و گروه‌ها را تاکيد می‌کند. فراموش ‏نبايد کرد که اين جمله در آغاز اساسنامه آمده ‏است که ربطی به اصول عقايد و برنامه ‏سياسی ندارد و يک سلسله مقرراتی است که ‏مناسبات درون سازمانی را تعيين می‌کند؛ نه در منشور حزب که خود پر از اشاره به يک ‏نظام سياسی کثرت گرا پلوراليستی) است:‏

‏ “ماده ۱ ــ حزب مشروطه ايران که در ‏اين اساسنامه حزب ناميده می‌شود از ‏هواداران پادشاهی مشروطه به منظور ‏سازماندهی پيکار رهايی و بازسازی ايران ‏بر پايه يگانگی ملی و تماميت ارضی و ‏استقلال ايران و برقراری مردمسالاری و ‏احترام به حقوق بشر تشکيل می‌شود و در ‏مبارزه مشترک آماده همکاری همه ‏نيروهای ملی و آزادي خواه است که به اصول ‏ياد شده تعهد داشته باشند.”‏

کم و کاستی سياسی ما از نداشتن سنت ‏نيرومند حزبی بر می‌خيزد. احزاب جدی ‏سرانجام راه بر ديکتاتوری می‌بندند زيرا نه ‏تنها فضای عمومی ‌را با نيروهای جامعه ‏مدنی پر می‌کنند بلکه ناگزير به همرايی، به ‏توافق بر سر اصول و قواعد بازی کشيده می‌‏شوند. آنها يا می‌بايد يکديگر را از ميان ‏ببرند، که به دليل نيرومندی‌شان نمی‌توانند، ‏و يا در برابر مخاطراتی که دمکراسی را در ‏هر جامعه‌ای تهديد می‌کند در عين مخالفت ‏با يکديگر همکاری کنند. از اينجاست که با ‏همه باورمندی خود به همبستگی و همکاری ‏با دگرانديشان می‌بايد سخت در استواری ‏سازمانی حزب و نگهداری خود بکوشيم. ‏يک حزب سياسی در چنين فضايی از هر ‏سو در سايش و فرسايش است. حتا همبستگی ‏نيز اگر درست فهميده و عمل نشود می‌تواند ‏يکی از عوامل سايش و فرسايش بشود.‏

اين سخن را نمی‌بايد نشانه مخالفت با ‏تلاش‌ها در راه همبستگی از سوی حزبی ‏شمرد که اساسنامه‌اش را با آن جمله آغاز ‏کرده است. تاکيد بر نقش احزاب و تمرکز ‏بر نيرومندی سازمانی حزب از جمله به دليل ‏نقشی است که در همبستگی دارد. نشست و ‏برخاست و همکاری با دگرانديشان با همه ‏سودمندی، نمی‌بايد جای کار منظم تشکيلاتی ‏را بگيرد. به نام همبستگی نمی‌بايد به ‏ترتيبات سست و موقتی خرسند بود. نشستن ‏و گفتن و برخاستن بس نيست. ‏

فضای سياست ايران حتا بيش از آنکه ‏جنگلی باشد کويری است. جنگل نشانه از ‏ميانه برخاستن قواعد است؛ کوير نشانه ‏بيقراری مزمنی است که نمی‌گذارد قواعد پا ‏بگيرد. مردمان مانند شن به هر بادی از ‏اينجا به آنجا می‌روند؛ امروز در جايی کپه ‏می‌شوند فردا در جای ديگر؛ و چون انسان ‏از شن انعطاف پذيرتر است، گاه در يک ‏زمان در دو جا هستند. همبستگی می‌تواند ‏بهترين ريگ روان باشد. بهانه‌ای ‏آبرومندتر برای گريز از تعهد و انضباط نمی‌‏توان آورد. هم بودن و هم نبودن، به همه جا ‏سر زدن و به هيچ جا دل نبستن؛ برای هر ‏فرصتی آماده بودن، و همه فرصت‌های واقعی ‏را از دست دادن. ‏

* * *‎

‏همبستگی را می‌بايد درست فهميد. ‏معنای اصلی همبستگی در شرايط ايران ‏پايان دادن به جنگ صليبی چپ و راست و ‏هوادار پادشاهی و جمهوری است. جامعه ‏ايرانی هشت دهه را در اين جنگ از دست ‏داده است. دو طرف جنگ به‌اندازه‌ای ‏روحيه بی‌گذشت مذهبی را وارد کشاکش ‏مرگ و زندگی خود کردند که سرانجام ‏مذهب بی گذشت، سراسر سياست و جامعه ‏ايرانی را به اين تباهی ‌انداخت. اين جنگ ‏را می‌بايد ميان سازمان‌های سياسی و ‏احزاب، و ميان سرامدان سياسی و فرهنگی ‏پايان داد. نسلی که دنباله اين جنگ را از ‏انقلاب اسلامی ‌به اين سو ادامه داده است اين ‏بدهی را به مردم ايران دارد که در واپسين ‏سال‌های خود، دفتر جنگ صليبی هشتاد ساله ‏را ببندد. بازماندگان اين نسل با چيره شدن ‏بر گذشته خويش می‌توانند خدمت آخری به ‏مردم ايران بکنند. برای بسياری از آنان اين ‏بزرگ‌ترين دستاورد زندگی‌هايی خواهد بود ‏که تاکنون دستاوردی بزرگ‌تر از انقلاب ‏‏”بهمن”شان و جمهوری اسلامی ‌ناگزيرش ‏نداشته است. ‏

دريافتن اين نکته اصلی است که تلاش‌ها برای ‏همبستگی را از دسته‌بندی و ائتلاف‌های ‏تاکتيکی، يا سرگرمی ‌و وقت گذرانی آميخته ‏با احساس اهميت و سهمی‌ داشتن، جدا خواهد ‏کرد. موضوع اين نيست که کسانی که ‏عموما مشکل مهمی ‌در ميان خود ندارند با ‏هم در هر ترتيباتی گردآيند و هر نام بزرگ ‏پرمدعايی بر خود بگذرند. کسان آزادند هر ‏چه می‌خواهند بکنند. اعضای سازمان‌های ‏سياسی و احزاب نيز می‌توانند و بايد در هر ‏جا با دگرانديشان بر اصولی توافق، و ‏نشست و برخاست و همکاری کنند ــ به ‏شرط اينکه به عضويت در گروه‌های ناپايدار تازه و ‏سست کردن پيوندهای تشکيلاتی نينجامد. ‏اينها همه به پيشبرد همبستگی ياری خواهد ‏داد. ولی تا وقتی چپ و راست تاريخی ‏ايران با هم به همرايی، يعنی توافق بر قواعد ‏بازی دمکراتيک، نرسند و هشتاد سال گذشته ‏را پشت سر نگذارند همبستگی از بند و بست ‏يا ائتلاف تاکتيکی فراتر نخواهد رفت.‏

پشت سر گذاشتن گذشته نه به معنی گريز ‏از آن است و نه فراموش کردن آن، و هيچ ‏مسئوليتی را پاک نمی‌کند. تنها می‌بايد ‏گذشته را از صورت مسئله سياسی روز بدر ‏آورد. در يک فضای دمکراتيک می‌توان ‏انتظار هر اختلاف نظری را از جمله بر سر ‏گذشته داشت. اين خود دمکراسی و حقوق ‏بشر است که اختلاف بر نمی‌دارد. گذشته ‏هر چه هم آن را به اکنون بکشانند دير يا ‏زود به تاريخ خواهد پيوست؛ ما رقيبان خود ‏را در گرايش‌های ديگر فرا می‌خوانيم که آن ‏را از حالت مانعی در راه توسعه و ‏نوسازندگی سياست بدرآورند. مسايل امروز ‏و آينده ايران به‌اندازه کافی بزرگ هست که ‏همه نيروی ما را به خود صرف کند. نبرد ‏سياسی در ايران پس از جمهوری اسلامی ‌‏ميان نيروهای ميانه‌رو و استبدادی، ميان ‏آنها که به بازسازی کشور می‌انديشند و آنها ‏که بر سر تقسيم غنايم می‌جنگند خواهد بود. در مقايسه با چنان نبردی اختلاف بر سر ‏تاريخ، ارزش ساعتی صرف وقت را نيز ‏نخواهد داشت. چگونه می‌توان دمکراسی ‏را در ايران برقرار، و از آن مهم‌تر، ‏نگهداری کرد؟

‏سير رويدادها چنان است که نيروهای ‏آزادی و ترقی در چپ و راست شايد به ‏زودی خود را ناگزير از گزينش خواهند ‏يافت. زمان دارد بر همه تنگ می‌گيرد. ‏اين گزينش در جاهايی آغاز شده است. ‏بخش مهمی ‌از چپ آزادي‌خواه، بسياری از ‏همان‌ها که در آغاز حکومت اسلامی‌ نيز ‏گزيدار همکاری با رژيم انقلابی را پذيرفتند، ‏به ‌نظر می‌رسد تصميم گرفته است خود را ‏بيشتر به جناح اصلاحگر حکومت اسلامی ‌‏ببندد و تا پايان تلخ نوميدی، از اصلاحات ‏قانونی در درون نظام دفاع کند. برای اين ‏بخش چپ، مبارزه‌ای که در درون و بيرون ‏ايران با هدف سرنگونی جمهوری اسلامی‌‏ درگرفته است همان ‌اندازه غيردمکراتيک ‏می‌نمايد که هر گرايشی به پادشاهی ‏مشروطه و پارلمانی. بيشتر اعضای اين ‏گروه از چپگرايان با چشمی ‌که به بخشی از ‏حکومت اسلامی‌ و به اصطلاح “جمهوريت ‏نظام” دارند، و موضع گذشت ناپذيرشان در ‏برابر مشروطه‌خواهان، از دايره همکاری ‏با بقيه بيرون رفته‌اند. ديگران بی آنکه در ‏نکوهش آنان اختيار از دست بدهند می‌بايد ‏کوشش کنند که پايبندی‌شان را به دمکراسی، ‏زمينه‌ای برای همرايی در آينده نگهدارند ‏که خواهد آمد و هر نيرويی برای دفاع از ‏دمکراسی مغتنم خواهد بود.‏

ديگران، آنها که به رهايی ايران از ‏نيهيليسم و ويرانی می‌انديشند چاره‌ای جز ‏کار کردن با يکديگر ندارند. سياست نيز ‏مانند طبيعت از خلاء بيزار است. ‏مردم ايران و همه نيروهايی که سودی در ‏براندازی جمهوری اسلامی‌ دارند منتظر ‏کسی نخواهند ماند. اگر ميدان تهی باشد ‏آزمندترين کسان آن را پر خواهند کرد و ‏آزمندترين، لزوما شايسته‌ترين نيستند. ما ‏هم اکنون گروه‌هايی را می‌بينيم که برای ‏نشستن بر خوان غنايم به تندی سرهم‌بندی ‏می‌شوند. ائتلاف‌های فرصت‌طلبانه با هر که ‏پيش آيد به منظور آنکه نامی‌ در فهرست ‏منتظران رهبری بيايد اعلام می‌شود؛ فشار ‏تحولات، فرصت سخت‌گيری و گزينش را ‏محدود می‌سازد. در غياب سکه‌های خوب، ‏سکه‌های بد بازار را پر می‌کنند. اين ‏منظره را با پا پيش نهادن می‌توان پاک ‏دگرگون کرد. حتا در آشفته بازاری مانند ‏سياست ايران، سره از ناسره به تندی باز ‏شناخته می‌شود.

همفکری شماری از احزاب و ‏سازمان‌های با اعتبار و سرامدان سياسی و ‏فرهنگی می‌تواند مسابقه ترحم‌انگيز کسانی ‏را که برای نشستن روی صندلی‌های محدود ‏به يکديگر تنه می‌زنند به نمايش اميد بخش ‏همرايی ‏consensus‏ ملی بگرداند. ‏بازتاب چنان رويدادی چنان گسترده و ‏نيروبخش خواهد بود که به آسانی می‌توان ‏ابعاد ملی به آن داد. برای نخستين‌بار ‏نمايندگان برجسته گرايش‌هايی که در سراسر ‏يک دوران هشتاد ساله، از برآمدن سردار ‏سپه تا آغاز جنگ با تروريسم اسلامی، جز ‏فاصله‌های چند ساله، با يکديگر در کشاکش ‏بوده‌اند به آن جنگ داخلی پايان خواهند داد. ‏در آن جنگ همه بازنده بودند؛ در اين ‏همرايی تقريبا همه برنده خواهند شد. ميدان ‏بر همه گشاده است ولی هر کس حق گزينش ‏دارد. هر کس می‌تواند گروه‌ بندی و ‏ترتيبات خود را داشته باشد ولی وظيفه ‏ماست که بهترين چهره يک جايگزين ‏alternative‏ را به مردم ايران عرضه کنيم ‏اين جايی است که ملاحظات شخصی را ‏می‌بايد به کمترينه رساند؛ جايی است که ‏می‌بايد ايستادگی کرد. ولی پيش از همه ‏اينها آمادگی برای زيستن در جهان نوينی که ‏ربطی به گذشته‌های ما ندارد و ايران ‏بازساخته‌ای که نمی‌بايد ربطی به بدترِين ‏دوران‌های صد ساله گذشته ما داشته باشد ‏لازم است.‏

کجايند روان‌های آزاده‌ای که خود را از ‏همراهان پای در گل جدا کنند و اگر ‏نمی‌توانند آنها را به پای خود برسانند پيش ‏بيفتند؟ يک بخش مهم‌تر چپ، و همه راست ‏ميانه‌رو و غير نوستالژيک در بيرون، دست ‏خود را هم اکنون به موج نيرومندی که از ‏دوم خرداد گذشته است و سرنگونی ‏جمهوری اسلامی‌ را می‌خواهد دراز کرده ‏است. آينده ايران پيش روی ما و در برابر ‏چشمان‌مان دارد ساخته می‌شود. تنها ‏کسانی می‌توانند در اين آينده سهمی‌ داشته ‏باشند که گذشته، چشمان‌شان را از ديدار و ‏گام‌های‌شان را از رفتار باز نداشته باشد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کنفرانس امریکائی، لوس آنجلس، ژوئن 2003

بخش 1 / حزبی برای دگرگونی / حزب به عنوان وجدان جامعه سياسی

بخش 1

            حزبی برای دگرگونی

 

حزب به عنوان وجدان جامعه سياسی

ما هيچ‌گاه هوشنگ وزيری را به عنوان عضو حزب در ميان خود نداشتيم. او روزنامه‌نگاری بود چنان ‏وفادار به پيشه خود که به زمينه‌های ديگر نپرداخت و تا پايان پربار‌ش تنها در آن رشته ماند. اما به ‏عنوان يک نويسنده‌ انديشه‌مند، او از برجسته‌ترين سخنگويان مشروطه‌خواهی بود. مشروطه‌خواهی نه ‏در معنای محدودی که موافق و مخالف نا آگاه و مخالف مغرض به يک ‌شکل معين حکومت می‌دهند، بلکه ‏يک جريان فکری آزادي‌خواه و ‌ترقي‌خواه که بستر اصلی مدرنيته يا تجدد ايرانی را در ‌انديشه و عمل بيان ‏می‌کند. او مشروطه‌خواهی را در تعهد‌ش به دمکراسی ليبرال، به جامعه باز چندگرا (پلورال) به بيرون ‏راندن دين از سياست و حکومت، و نوسازندگی جامعه در همه ‌شئون زندگی ملی، و در پابیندي‌اش به ‏پادشاهی پارلمانی، با نوشته‌هاي‌ش و در مقام سردبيری پاره‌ای از مهم‌ترين روزنامه‌های فارسی پيشتر برد ‏و به توده‌های بزرگ‌تری معرفی کرد. نبرد او با رژيم اسلامی ‌و همه تبهکاری‌ها و پليدی‌ها که يادآور اين ‏نام است؛ و با ايدئولوژی‌ زدگانی که نمی‌خواهند ‌اندکی از گذشته‌هاشان آسوده ‌شوند از بهترين ‏دستاوردهای اجتماع ايرانی تبعيدی است.‏

اميد‎ ‎‏ ما اين بود که هوشنگ وزيری را امروز به عنوان سخنران ميهمان در ميان خود داشته باشيم و ‏اکنون ناميدن اين کنفرانس به ياد او کمترين قدر‌شناسی از سهمی ‌است که در پيشبرد امر مشترک ما داشته ‏است.

امروز می‌خواهم درباره حزب مشروطه ايران باز از نظرگاه ديگری گفتگو کنم. ما اين حزب را در اين ‏ده ساله از نظرگاه‌ها يا پرسپکتيوهای گوناگون ديده‌ايم‎: به عنوان سلاحی در پيکار رهائی و بازسازی ‏ايران که بی سرنگونی رژيم اسلامی ‌به جائی نخواهد رسيد؛ به عنوان نيروئی برای دگرگونی فرهنگ ‏سياسی ايران؛ به عنوان جنگاور جبهه نبرد فرهنگی، به عنوان يک جايگزين بالقوه حکومت اسلامی، و به ‏عنوان يکی از پيشبرندگان همرائی ملی (توافق بر سر اصول و ارزش‌ها و قواعد بازی دمکراتيک.) اين ‏دستور کاری به ‌اندازه کافی بلندپروازانه است ولی در اين تنگی و کمبود همه سويه که جامعه نوپای ما را ‏فراگرفته، بس نيست. می‌بايد بيشتر خواست و پيش‌تر رفت. نقشی که حزب در زمينه‌های ياد‌شده بر ‏عهده گرفته است آن را ناگزير به نوعی وجدان جامعه سياسی در می‌آورد.

در‌شرايط معمولی، روزنامه‌ها و نويسندگان هستند که به عنوان نگرنده، و نه بازيگر دارای اغراض و ‏منافع، چنين نقشی دارند يا می‌بايد داشته باشند. ولی ما در‌شرايط معمولی بسر نمی‌بريم. حزب درگير ‏پيکار قدرت نيست و می‌تواند چندان پروای محبوب ماندن نزد آخرين رای دهنده را هم نداشته باشد. ‏پرداختن به کار عمومی ‌در چنين‌ شرايطی در چنين جامعه‌ای ــ که خواهد آمد ــ از يک عنصر نيرومند ‏آموزشی خالی نيست. آن قدر همه چيز می‌تواند از دست در برود و خراب ‌شود که هر‌اندازه نگرنده و ‏هشدار دهنده در هر جامه و به هر نام داشته باشيم بسيار نيست. يک حزب سياسی هم می‌تواند سهمی ‌‏برعهده گيرد. ‏

وجدان به معنی نگهدارنده ارزش‌ها و اصول است. ‌شرم و احساس گناه و سربلندی يا خشنودی از گفتار و ‏کردار انسان را تعيين می‌کند. در جامعه نيز همين‌ گونه است. جامعه، و در اين معنی جامعه سياسی،‎ نيز از وجدان بی بهره نيست؛ مگر آنکه کار به نفی ارزش‌ها و چشم بستن بر نيک و بد برسد که نيهيليسم ‏است و با نيستی حتا در ريشه واژه يکی است. انسان برای گريختن از سختگيری‌های وجدان، ريا می‌‏کند که دوگانگی گفتار و کردار است. می‌خواهد در چشم ديگران خوب بنمايد و در عين حال، خودش، ‏خود ناپسندش بماند. هرچه ديگران بيشتر باشند گرايش به رياکاری بيشتر می‌شود.‏‎ ‎‏جامعه سياسی ‏polity‏ به اين دليل ميدان بيشترين رياکاری‌هاست و اگر وجدان‌های جامعه کار خود را نکنند از دروغ ‏پوشيده می‌شود. جامعه به زندگی در دروغ (عنوان کتاب زلزله افکن واکلاو‌هاول چک) می‌افتد.

در اينجا به کسانی که ممکن است بگويند حزب کلاس اخلاق نيست بايد يادآور ‌شد که يک، ما در مبارزه ‏با رژيم اسلامی ‌از هيچ گروهی کوتاه نمی‌آئيم و می‌توانيم به امور اساسی ديگری هم برسيم؛ و دو، اگر ‏افراد انسانی هم بتوانند بی اصول و با زير پا گذاشتن ارزش‌های جهانروای اخلاقی، به هر نحو و به هر بها ‏برای خود و ديگران سر کنند، گروه‌های بزرگ و جماعات نمی‌توانند؛ و اثر متقابل و برهم انباشته بدی و ‏پليدی‌ها آنها را ناچيز خواهد کرد. ما ديديم که امپراتوری‌های بزرگ زير سنگينی دروغ از زندگی بيرون ‏رفتند. دروغ را، چنانکه داريوش در سنگ نبشته‌اش گفت، می‌بايد خاستگاه و دربر گيرنده همه پليدی‌ها ‏شمرد. اگر يک عده بخواهند به نام کار سياسی از هر راه‌ شده به قدرت برسند و کاری به بقيه‌اش نداشته ‏باشند در بهترين صورت‌ش موتلفه بازار و حجره خواهند ‌شد و در بدترين صورت‌ش مجاهدين خلق. اما اگر ‏خيال نداريم پيروزی‌مان در مقوله موتلفه حوزه و بازار باشد و‌ شکست‌مان در مقوله مجاهدين خلق، می‌‏بايد نگاهی هم به معنی درازمدت‌تر و ژرف‌تر کار سياسی بيندازيم‎:‎‏ آيا همه‌اش قدرت‌طلبی و نام و نان ‏است؟ در سياست هم کمترينه‌ای از سلامت اخلاقی و درستکاری لازم است. سازماندهی مردم يا با ‏بدست آوردن اعتمادشان می‌شود يا با فريب دادنشان و يا با‌ترساندنشان. پيامدهای مصيبت‌بار سازماندهی ‏با فريب يا ‌ترساندن را همين جمهوری اسلامی‌ و انقلابيان باشکوه ٢٢ بهمن، برهنه‌تر از آن به نمايش ‏گذاشته‌اند که بيش از آن بتوان گفت. سازماندهی و بسيج مردم با بدست آوردن اعتماد است که به دليل ‏کميابی نمونه‌هايش در ايران نياز به تاکيد دارد. ‏

مردم بسا چيزها هستند و از بسا کارها بر می‌آيند، از جمله فريب خوردن و ‌ترسيدن. ولی هر دستاورد ‏بزرگ تاريخی، نقش ‌شخصيت‌ها در آن هر چه باشد ــ که بسيار و گاه تعيين کننده است ــ به مشارکت مردم ‏نياز دارد، به نهاده ‏input‏‌ای که توده‌های بزرگ گمنام می‌گذارند. با آنکه در تاريخ نمونه‌هائی هست که ‏مردم از ‌ترس يا به فريب کارهای بزرگ کردند ــ اهرام مصر را‌ ترکيبی از اين دو ساختند ــ دستاوردهای ‏حقيقتا بزرگ، مانند سرمايه‌داری، تنها با مشارکت داوطلبانه مردم در صدها هزار و ميليونها‌شان فرا آمده ‏است. مارکس در بيان ‌شگرفی دستاوردهای سرمايه‌داری، آن را با اهرام مصر و مانندهاشان مقايسه ‏می‌کرد. ‏بدست آوردن اعتماد مردم است که ما را به کلاس درس اخلاق می‌رساند. آری، ما، از هر رنگ و ‏گرايش می‌بايد در پی بدست آوردن اعتماد مردم باشيم؛ و با دروغ و نيمه حقيقت و همه چيز برای همه ‏کس بودن و در هر مجلس مطابق سليقه اهل مجلس گفتن و مواضع مجلس پيشين را کنار گذاشتن، اعتماد ‏بدست نمی‌آيد. اگر يک حزب يا ‌شخصيت سياسی برای بدست آوردن دل يک عده آماده زيرپا گذاشتن ‏اصول خود باشد سرمايه بزرگ‌تری را از دست خواهد داد که گرويدن آن عده جبران‌ش نخواهد کرد. آن ‏گروه سياسی که تنها با دروغ پردازی يا نديده گرفتن حقيقت می‌کوشد امتيازی از رقيب بدست آورد به ‏جائی نخواهد رسيد ــ نمونه‌اش اينهمه سازمان‌های درجا زن دهه‌ها. ‏

***

‏به عنوان يک نيروی ديگر برای نگهبانی اصول و ارزش‌ها، نقش ما کمک به گزاردن و جا‌انداختن ‏ملاک‌های رفتار و گفتار و تذکر دادن در جاهائی است که ملاحظات کوتاه به مصالح بلند آسيب می‌زند. ما ‏می‌بايد در سخن و در کردار چنان رفتار کنيم که گوئی به گفته کانت يک قاعده همگانی است؛ همه چنان ‏خواهند کرد. (بی اخلاق‌ترين مردمان نيز اگر تصور کنند که همه مانند خودشان خواهند بود به‌ترديد ‏خواهند افتاد.) اين وظيفه پيش از همه خود ما را ناگزير می‌سازد که با ديد انتقادی به خويشتن بنگريم. ما ‏احتمالا بيش از بسياری نياز به يک نگاه از بيرون داريم که ياد آور زياده‌روی‌ها و کوتاهی‌هاي‌مان باشد. ‏

اگر بخواهيم موقتا از ستايش ملت خود دست برداريم و نگاهی به صد ساله ناکامی‌هامان بيندازيم ــ ‏از پس‌تر رفتن در تاريخ می‌گذريم که هم کمتر باربط است و هم روان را تيره می‌کند ــ در ميان انبوه معايب ‏و نافهمی‌هائی که ما را به اين تيره روزی افکنده است (از جمله دست زدن به احمقانه‌ترين انقلاب تاريخ ‏جهان) يک ويژگی گردن می‌افرازد: ضعف کاراکتر. ضعف کاراکتر يک تعريف ندارد. خود کاراکتر را ‏دست کم دو معنی می‌توان کرد، نخست ويژگی‌های يک ‌شخص که گاه به موقعيت‌ها نيز کشانده می‌شود، ‏مانند انقلاب اسلامی ‌که ويژگی برجسته‌اش همان بود که ‌اشاره ‌شد، و دوم استواری منش، با اساس بودن، ‏داشتن ژرفای استراتژيک، پا برجا ماندن، زود از اين حال به آن حال نشدن، در برابر تهديد و وسوسه ‏ايستادن. کاراکتر در اين معنی با خودش نگاه بلند می‌آورد و مصونيت بيشتر در برابر فريب.

در همه اين صد ساله اگر ما استوار ايستاديم و به وسوسه تسليم نشديم، از جمله وجاهت عمومی ‌که بدترين وسوسه‌هاست، مبارزه را برديم ــ رضا‌شاه در يکپارچه کردن و نوسازندگی ايران؛ مصدق در ‏يک سال اول پيکار ملی کردن نفت، محمد رضا‌شاه در برنامه اصلاحات اجتماعی ١–١٣٤٠ / ٣–‏‏١۹٦٢. هر گاه هم‎ ‎که زرنگی و “سياست” به خرج داديم ــ در بيشتر آن دوره ــ يا درجا زديم، يا پس ‏رفتيم و يا به ‌شکست و سرانجام نکبت افتاديم. سياست همه فرصت‌طلبی و معامله نيست. منظور سياست ‏خيرعمومی ‌است؛ زرنگی و “سياست” به خرج ندادن اگر به خيرعمومی ‌خدمت کند بر ‌شيوه رفتار عموم ‏سياستگران ما در اين سال‌ها برتری دارد. در آن احمقانه‌ترين انقلاب تاريخ، از توده‌های انقلابی و ‏رهبران ليبرال و مترقی و دمکراتيک آنها هر چه بود خود فريبی و بی اصولی بود؛ از رهبری سياسی و ‏دستگاه حکومتی هر چه بود سست عنصری و بی اصولی بود. در هر دو سر معادله، ضعف کاراکتر نقش اساسی را داشت. هردو در آزمايش دشوار خود ــ و آزمايشی از هر نظر بسيار دشوار بود ــ خود را باختند ‏و به موج رها کردند. هر دو، هرکدام در جهتی، بی مبارزه تسليم ‌شدند.‏

اينهمه در پهنه ملی است، سياستی است که در زندگی روزانه يک ملت ورزيده می‌شود، يا می‌بايد بشود. ‏در خرده جهان تبعيديان که پيروزی و ناکامی‌ در‌ شمار نمی‌آيد و رويدادها هرچه بزرگ، جز دايره‌هائی ‏بر سطح آب پديد نمی‌آورد می‌توان از تنگدستی عمل به سود توانگری‌ انديشه و رفتار بهره گرفت. در ‏اين خرده جهان می‌توان سختگيرتر و اصولی‌تر بود و پيشينه‌ای گذاشت که در سطح ملی نيز به کار ‏خواهد آمد. ‏

‏با چنين طرز تفکری، ما حتا بيش از گذشته در سازگار کردن گفتار و کردارمان خواهيم کوشيد. اگر ‏اصول ما با همفکران و پشتيبانان امر ما در کشاکش افتد با همه تاسف، به آنها اولويت نخواهيم داد. اگر از ‏نزديکان خود سخن يا رفتار غيراصولی ديديم خاموش نخواهيم ماند. اگر دست به کاری بزنيم اعلام ‏خواهيم کرد و اگر نشود اعلام کرد انجام نخواهيم داد (فعاليت‌های درونمرز استثناست.) سرو صدای ‏عيب‌جويان حرفه‌ای، ما را از کار درست خود باز نخواهد داشت. هرجا لازم باشد خرد متعارف را ‏چالش خواهيم کرد. در بيشتر موارد آنچه تصور می‌رود عقيده عمومی ‌يا خرد متعارف است نه خرد است ‏نه چندان متعارف. ده‌ها سال تصور می‌شد که مردم ايران جز فلسطين غمی‌ ندارند. از وقتی خود را ‏شناختيم گفتند اسلام نيروی تعيين کننده جامعه ايرانی است. از سال بيرون رفتن رضا‌شاه از ايران آخوند پروری را نشانه سياستمداری ‌شمردند.‏

***

‏تجربه دراز نشان داده است که مردم، اگر با آنها سرراست سخن گفته و رو راست رفتار ‌شود، درست و ‏نادرست امور و منافع ملی خود را در می‌يابند. مواضع نامحبوب در بسياری اوقات، مواضع خوب باز ‏نشده‌اند. پنهان‌کاری برای حزبی که با مردم سر و کار دارد بی معنی است. برای آنها که برای ‏ماندگاری صرف می‌جنگند و از حلقه همفکران نمی‌توانند بيرون بزنند سياستی که ما تبليغ می‌کنيم ممکن ‏است کشنده باشد. رفتن روياروی حقيقت، اگر چه در نخستين نگاه خطرناک بنمايد، تنها از کسانی برمی‌آيد ‏که از مردم نمی‌ترسند و قدرت خود را از آنها می‌جويند. ما از همان آغاز نشان داديم که از گفتن حقيقت ‏باکی نداريم و نمی‌خواهيم با سوء‌تفاهم، با وانمود کردن و در خلوت چيز ديگری بودن، کار را به هر ‏صورت از پيش ببريم. در جائی که ما افتاده‌ايم کار را به هر صورت نمی‌توان از پيش برد.‌ شکست صد ‏سناريو دارد؛ پيروزی يکی بيشتر ندارد. برای پيروزی می‌بايد با ‌شکست‌خوردگان و درجازدگان جدائی ‏گرفت. لازم نيست همه با ما باشند؛ همان ‌اندازه از بهترين و آزاد‌انديش‌ترين‌شان که بتوانيم برای ما بس ‏است.

بسيار به ما می‌گويند چرا با همه سلطنت‌طلبان متحد نمی‌شويد؟ نخستين دليل‌ش آن است که بسياری از ‏هواداران پادشاهی يک ربع قرن برای متحد‌ شدن وقت داشته‌اند و نخواسته‌اند، و تصور نمی‌رود که ‏سبب‌ش بود و نبود ماست. در يک گروهبندی سياسی ‌شمار مقامات از حدودی بيرون نمی‌رود و بهترين راه‌حل، وجود سازمان‌های بسيار است که بتوانند به هر عضو مقامی ‌بدهند. اين دليل ديگرش است. خود ما چند ‏شاخه را روی دعوای رياست از دست داده‌ايم. هواداری از پادشاهی به عنوان‌ شکل نظام حکومتی برای ‏اتحاد لازم است ولی بس نيست. مشکل جامعه ما از‌ شکل و صورت ظاهر ژرف‌تر است. ما در کنار خود ‏هواداران پادشاهی را که با دمکراسی آشنائی و به آن باور داشته باشند می‌خواهيم. نوشته‌ها و سخنان‎ ‎و ‏رفتار بسياری از هواداران پادشاهی هيچ اعتمادی بر نمی‌انگيزد. بيشتر اين سروران سلطنت‌طلب تنها ‏بلدند جاويد ‌شاه بکشند ولی چه مبارزه با رژيم و چه اداره ايران به بسيار چيزهای ديگر نياز دارد، از جمله ‏به خودی‌ شمردن دگرانديشان. مسئله ما و مردم چيز ديگری است. ميدان سياست ما به احزاب واقعی، با ‏برنامه روشن و دربر گيرنده موقعيت ايران، با انضباطی که بيش از هرچيز تاب گذشت زمان و به درازا ‏کشيدن مبارزه و انتظار را بياورد؛ و به اعتبار اخلاقی که اعتماد انگيز باشد نياز دارد. در اجتماع ايرانی ‏بيرون اين ويژگی‌ها در اکثريتی جمع نمی‌شود. می‌بايد گزينشی و سختگيرانه عمل کرد.

طيف هوادار پادشاهی که پابرجا‌ترين مبارزان سرنگونی رژيم اسلامی ‌است، با پديدارتر‌ شدن دورنمای ‏فروپاشی يا از هم‌پاشی آن، در معرض انحرافاتی است که از نظر‌ شدت با انحرافات جمهوريخواهان دنباله ‏رو دوم خرداد قابل مقايسه است. آن بخش جمهوريخواهان در دوم خرداد دورنمای بازگشت خود را به ‏حاشيه‌های قدرت در جمهوری اسلامی ‌ديد. هنوز هم در تماس‌های منظمی ‌که با دوم خرداديان دارد اين ‏اميد در آن زنده نگهداشته می‌شود: انحصارگران زير فشار امريکا ناگزير از امتياز دادن هستند؛ اين ‏امتيازها را بهتر از همه دوم خرداديان می‌توانند بدهند زيرا برای امريکائيان پذيرفتنی‌ترند. در برابر ‏خدمتی که بدين‌ گونه به ماندگاری رژيم می‌شود گشايشی در نظام سياسی، تا آنجا که وفاداران به انقلاب و ‏هواداران اصلاحاتِ گام به گامِ تا هرچند سال و هر چه بيشتر بهتر، را هم در حلقه خودی‌ها راه دهند پيش ‏خواهد آمد. اين استراتژی يا، بهتر، آرزوئی است که پشت ذهن باورمندان آئينی جمهوری قرار دارد که ‏می‌کوشند از يک ‌شکل حکومت که بدترين جنايات را هم به نام آن کرده‌اند و می‌کنند، يک حقيقت ‏محض، يک ايدئولوژی با هرچه خوبی در دنياست، بيرون بکشند.

هواداران آئينی پادشاهی، استراتژی ـ آرزوی ديگری دارند: فشار امريکا رژيم را رو به سرنگونی خواهد ‏برد. بخت پادشاهی برای جانشينی جمهوری اسلامی ‌از همه بيشتر است. در بيرون بايد هر که را می‌‏شود گرد آورد و در درون می‌بايد درپی متحدينی برآمد. قوی‌ترين عناصر، روحانيان هستند که از رژيم ‏رو گردانده‌اند و اگر نظرشان برآورده ‌شود به پشتيبانی سنتی از پادشاهی برخواهند گشت. در نتيجه می‌‏بايد موضوع عرفيگرائی را به ابهام برگزار کرد. امروز زمان اين سخنان نيست؛ اينها را زمان‌هائی می‌‏شد گفت که خرمای قدرت بر نخيل می‌بود. اکنون زمان واقعگرائی است. موشکافی بيش از حد در ‏وابسته کردن مشروعيت پادشاهی به رای مردم هم لزومی ‌ندارد زيرا سلطنت‌طلبان افراطی را مشکوک ‏می‌کند. ‌شعارها بايد به حداکثر کلی باشد که کسی را نرنجاند. پادشاهی اکثريت دارد و از اين بحث‌های ‏اصولی می‌توان چشم پوشيد. مردم دنبال رهاننده‌اند و بس. کسانی از اين نيز پيشتر می‌روند: دمکراسی ‏و مشروطه وقت گذرانی است؛ ‌شاه را پيش بيندازيد و ديگر کار تمام است. اصلا چيزی جز سلطنت ‏اهميت ندارد.‏

در هردو طيف آنچه مشترک است فراموش کردن مردم ايران است. آيا آن مردم حاضرند باز منتظر دوم ‏خرداد و ملی مذهبی‌های جمهوريخواه بمانند؟ و آيا چنان درمانده‌اند که ديگر براي‌شان فرق نمی‌کند که ‏چگونه رهائی خواهند يافت. آيا همه آنچه درباره نيرو گرفتن روحيه و گفتمان دموکراتيک در مردم می‌‏شنويم بی پايه است و مردم همين‌ها هستند که هر گروه از طرف آنها نتايج خودش را می‌گيرد؟ آيا مشکل ما ‏گردآوردن بازمانده‌های يک دوره‌ شکست خورده و رو به زوال تاريخ ايران يا راضی کردن ملی مذهبيان ‏و روحانيان است؟ روزگار بر ما چنان تنگ آورده است که می‌بايد رهائی خود را در دست‌های واپسمانده‌ترين عناصر در جامعه سياسی بجوئيم؟ کارکرد وجدان جامعه سياسی برای چنين موقعيت‌هائی است که ‏آدميان در برابر فرصت واقعی يا تصوری، خود را می‌بازند و از بندبازی تا افتادن در هر ورطه‌ای که ‏پيش آيد می‌توانند بروند.‏

دگرگونی در جمهوری اسلامی، دگرگونی تا فروپاشی رژيم، تنها مسئله زمان است و در اين ‌ترديد نمی‌‏توان کرد. يک فرصت تاريخی پيدا‌ شده است که جامعه ايرانی را بر راه تازه‌ای بيندازيم. اين راه تازه را ‏نه با بقايای انقلاب ‌شکوهمند زير چتر جمهوريخواهی می‌توان ساخت، نه با بقايای طرز تفکری که در ‏اوج قدرت‌ش هم به پايان رسيده بود و امروز با هيچ جادوئی در موميائی‌اش جان تازه نمی‌توان دميد. ‏آرزومندان می‌توانند با جهان تصوری‌شان دلخوش باشند و ديگران را به ميل خودشان تقسيم بندی کنند. ‏ولی ما با يک توده عظيم ناشناخته به نام مردم ايران روبروئيم که در گوناگونی و سرگشتگی‌اش، و در ‏بدگمانی‌اش که به بی اعتقادی رسيده است، اجازه نمی‌دهد هيچ گروهی به نام او سخن بگويد و برای او ‏تصميم بگيرد. ما همه ارتباط‌هائی با درون داريم ولی اين ارتباط‌ها امتداد ماست در بخشی از آن جامعه ‏بزرگ‌تر. نفس دور افتادگی ما از آن دريای موج زن و ناپايدار می‌بايد ما را به احتياط بخواند.‏

مطمئن‌ترين وسيله برای راه يافتن به ذهن مردم ايران، عرضه کردن بهترين برنامه‌ها و گرفتن بهترين ‏مواضع و نشان دادن صميميت است. چشم پوشيدن بر سازشکاری‌های فرصت‌طلبانه بر پايه حساب‌های ‏سطحی در ‌شرايط سيال و نا روشن از نظر مصلحت صرف نيز بهتر است. ما اين را در خود تجربه کرده‌ايم. هرچه دورتر را ديديم و پابرجا‌تر مانديم وضع‌مان بهتر‌ شد. فرصت سازشکاری برای ساکت کردن ‏عيب جويان، برای گرفتن دوستان تازه، برای ما نيز پيش آمد ولی چنانکه در عمل ديديم چنان “مزايائی” به ‏خدشه‌دار ‌شدن عامل حياتی اطمينان نمی‌ارزيد. ‏

***

همايش‌های حزبی از کنگره و کنفرانس، مجالی است برای بازنگری در خودمان و در موقعيت کلی مبارزه ‏که در اين دو روز بدان خواهيم پرداخت. تا آنجا که به خودمان ارتباط می‌يابد می‌بايد بيش از پيش در ‏نگهداری ويژگی‌های اين ماهيت مشخصی که در سياست ايران پديدار ‌شده است، اين پيام و ‌شيوه عمل که ‏می‌کوشد از کم و کاستی‌های رايج فعالِيت سياسی دور باشد تاکيد کنيم. می‌توان در سياست همان گونه ‏رفتار کرد که در زندگی خصوصی. تفاوت اساسی ميان اين دو نيست. ما هيچ ‌اشکالی در اين نمی‌بينيم ‏که آنچه را در زندگی‌ شخصی پسنديده است در پهنه سياست نيز عمل کنيم. سياست لازم نيست پدر و مادر ‏نداشته باشد. می‌شود اصول را در بده بستان‌ها و برخوردهای سياسی نيز نگهداشت. اين ‌شيوه و نگرش ‏تازه‌ای است ولی آسيبی به ما نزده است. ‏

تا آنجا هم که به موقعيت کلی مبارزه ارتباط می‌يابد ما با هيچ چالش جدی جز قدرت جمهوری اسلامی ‌‏روبرو نيستيم که خود رو به سراشيب دارد. مردم از آن برگشته‌اند، از هر سو با تهديدها و مخاطرات ‏روبروست؛ و می‌بايد سخت‌تر از هميشه در نابودي‌اش کوشيد. دشمنان ديگر ما جز تهمت و دروغ و ‏تحريف سلاحی بر ضد ما ندارند. ديگران نيز بيهوده می‌کوشند ما را نبينند و نشنوند. در آنجا‌ها که ‏درشمار می‌آيد چشم و گوش‌های زيادی هستند که می‌بينند و می‌شنوند و تفاوت‌ها را در می‌يابند. اردوی ‏ما بزرگ است و بزرگ‌تر می‌شود. در درون و بيرون ايران در کنار هر کسی هستيم که برای حکومت ‏غير دينی؛ جامعه باز؛ دمکراسی ليبرال ــ دمکراسی بر پايه حقوق بشر و نه تنها رای اکثريت ــ برای ‏سرنگونی اين رژيم مبارزه می‌کند. نه از نافرمانی مدنی ‌ترسی داريم نه از همه‌پرسی آزادانه برای ‏تعيين نظام حکومتی ايران. به هيچ نامی ‌از ادامه جمهوری اسلامی، از جمهوريت‌ش، از اصلاح‌ طلبي‌اش و ‏از ملی مذهبی‌اش دفاع نمی‌کنيم. زمان گسست نهائی از هر استبداد، از هر مداخله دين در امور عمومی ‌‏رسيده است.‏

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

‏کنفرانس اروپائی حزب مشروطه ‌ایران، پاریس، سپتامبر ۲٠٠٣‏‏

بخش 1 / حزبی برای دگرگونی / بايد برای چالش‌های بزرگ آينده آماده بود

بخش 1

            حزبی برای دگرگونی

 

بايد برای چالش‌های بزرگ آينده آماده بود

کنگره‌های حزبی گذشته از رسيدگی به کار و بار حزب، يا صحنه خودستائی جمعی‌اند يا روياروئی با يک حالت بحرانی. کنگره پنجم ما‌ ترکيبی از هر دوست. نخست، خود ستائی جمعی.

ما امروز به گروهی از مسئولان حزبی (و نه صرفا اعضای حزب، مانند عموم کنگره‌های ديگر) که توانسته‌اند خود را به امريکا، و از گوشه‌های اين سرزمين پهناور به لوس آنجلس، برسانند می‌نگريم و از توجه به چند ويژگی ناگزيريم. اين مسئولان که اعضای کنگره را تشکيل می‌دهند (نه صرفا ‌شرکت کنندگان را) همه، چنانکه معمول زندگی حزبی ما در هر گام است، به هزينه خود بدينجا آمده‌اند؛ و به نمايندگی اعضائی که آنها را برای اداره ‌شاخه حزبی خود برگزيده‌اند حضور دارند. ده سال است در فرصت‌های مشابه، خود يا مانند‌هاشان همچنان آمده‌اند و از هم جدا نشده‌اند و هر بار حزب را بزرگ‌تر يافته‌اند و خوشبينی‌شان به آينده‌ای که در ساختنش‌ شرکت دارند افزون ‌شده است. در موارد بسیار با سر به مسائل مهمی‌ که مايه اختلافات بزرگ بوده است زده‌اند و آنها را به نام حفظ يگانگی زير فرش پنهان نکرده‌اند، و در فضای دمکراتيک و بی زير پا نهادن اصول خود به توافق رسيده‌اند. از انشعاب نترسيده‌اند و بيشترين ‌ترس را از زيرپا گذاشتن بنيادهای فکری خود داشته‌اند. اين ويژگی‌ها در انحصار ما نيست و ديگران نيز سهم خود را کمتر و بيشتر دارند ولی بی دشواری زياد می‌توان گفت که هيچ کدام همه اين ويژگی‌ها را، و به ‌اندازه ما، ندارند.

حزب مشروطه ايران پديده قابل ملاحظه‌ای در تاريخ سازمان‌های سياسی ايران است. حزبی است که از بالا يا از خارج (به دست حکومت يا قدرت‌های خارجی) اداره نمی‌شود و به منابع مالی جز خود پشتگرم نيست و قدرت ماندگاری دارد و بحران‌ها آن را نيرومند‌تر به جای می‌گذارند؛ جوان می‌شود و پيوسته رشد می‌کند. حزبی است که هم در عرصه نظری و هم قدرت تشکيلاتی بزرگ است و می‌تواند بدون نياز به چرخش‌های صد و هشتاد درجه با هر موقعيت تازه روبرو‌ شود. حزبی است که ناگزير نيست از گذشته‌اش پوزش بخواهد يا آن را از نو اختراع کند، هم بدان افتخار کند و هم از آن روگردان ‌شود؛ حزبی است که نياز به توجيه خود ندارد و می‌تواند سخن آخرش را اول بگويد و هيچ پرده پوشی لازم ندارد. تازه کار بودنش بدان اجازه می‌دهد که کوله بار گذشته را بر دوش نداشته باشد؛ گذشته با آن است ولی به صورت مايه الهام و عبرت. کار خود را با نقد سرتاسر موقعيت ايران آغاز کرده است، نقد به معنای گذاشتن هر چيز در جای سزاوار خود، و نه پوزشگری و سپيد‌ شوئی خودی و سياه کردن غيرخودی. بلند پروازيش به آسمان می‌سايد و تا دگرگونی سياست و فرهنگ جامعه ايرانی می‌رسد. تنها حزبی است که اعضايش را از روزی که خود به قدرت بی منازع برسد می‌ترساند.

اين نگاه ويژه به نقش خويش و به قدرت سياسی از رويکرد حزب به خودش برخاسته است. اصلا چرا بايد اين حزب را تشکيل می‌داديم؟ برای هر مخالف جمهوری اسلامی ‌پاسخ اين پرسش ساده است: بايد ايران را از اين حکومت قرون وسطائی به دست گروهی تبهکار رهانيد و قدرت را دردست گرفت و کشور را به جاهائی که درست معلوم نيست رساند. ما پاسخی وارونه به پرسش داديم. اول فکر کرديم‌ اشکال ايران در کجاست؛ چرا در پايان سده بيستم مردم در کشوری که خود را به رديف بيست کشور پيشرفته و رو به پيشرفت جهان رسانيده بود می‌توانستند کورکورانه از چنين گروه واپسمانده تبهکاری پيروی کنند. آيا مشکل ايران در جمهوری اسلامی ‌است يا جمهوری اسلامی‌ تبلور مشکلات جامعه‌ای است که می‌تواند چنين بلاهائی برسر خودش بياورد؟ ده پانزده سالی تجربه در ميان گل‌های سرسبد جامعه تبعيدی، بخش بزرگی از سرامدان سياسی و فرهنگی و طبقه متوسط بالنده ايران، اين باور را در ما استوار‌تر گردانيد که جمهوری اسلامی ‌دمل سر بازکردة عفونتی است که فرهنگ و سياست و اخلاق و ارزش‌ها و قالب ذهنی mindset ما را فرو گرفته است. هنگامی‌ که لايه‌های اجتماعی و فرهنگی در سطح جامعه روش‌ها و رويکردهائی را به نمايش می‌گذارند که واپس می‌برد بجای آن که پيش براند، و مانع می‌تراشد بجای آنکه هموار کند؛ هنگامی ‌که گروه‌های بزرگی از مردم اگر بی‌تفاوت بمانند کمتر زيان می‌رسانند، مسئله را می‌بايد هم جدی‌تر گرفت و هم به چشم ديگری نگاه کرد.

از اينجا بود که “ايده” در پايه‌گذاری حزب پيش از هدف آمد. ما بايست برای ساختن جامعه و فرهنگی بهتر از اينکه داريم پيکار کنيم و بدين منظور لازم می‌بود که نخست بدانيم چه بد است و چه می‌بايد بجايش بيايد، و آنگاه به جنگ بزرگ‌ترين دشمن ايرانی که هست، و بزرگ‌ترين مانع بر سر راه ايرانی که بايد ساخته‌ شود، يعنی جمهوری اسلامی، برويم. اين برخورد به موضوع با خود الزاماتی آورده است، راه آهنی است که نمی‌گذارد قطار حزب از خط خارج‌ شود. اگر قرار است سياست و فرهنگی بهتر داشته باشيم از رفتن به ژرفای نظام ارزش‌ها و فرهنگ سياسی جامعه خود، از ‌شناخت تاريخ همزمان خود و روبرو ‌شدن با کم و کاستی‌های آن ناگزيريم. عواطف ‌شخصی ما به کنار، چاره‌ای نداريم که ‌اشکالات را بشناسيم تا از تکرارشان جلو گيريم. اگر رسيدن به قدرت نه هدف بلکه وسيله‌ای در خدمت آرمانی باشد آنگاه يکپارچگی اخلاقی، ‌شهامت در باورها و ‌آشتی‌ناپذيری درمبارزه به دنبال‌ش می‌آيد. يکپارچگی integrity در همخوانی گفتار و کردار، و دوری از سازشکاری به معنی زيرپا گذاشتن اصول است؛ چشم پوشيدن از سود آنی به بهای آسيب زدن به سرمايه اخلاقی است. ‌شهامت در باورها، در نترسيدن از موافق و مخالف است، آماده بودن برای آن چيزی است که در فرهنگ سياسی امروز بدان خلاف سياست politically incorrect می‌گويند. ‌آشتی‌ناپذيری در مبارزه به معنی پابرجائی در استراتژی است که با انعطاف‌پذيری در تاکتيک‌ها هيچ منافاتی ندارد. همه اينها البته بی‌هشياری، بی‌چالاکی فکری، و تحليل هميشگی داده‌هائی که می‌بايد همواره در جستجوي‌شان بود، به جائی که می‌بايد نخواهد رسيد.

تصادفی نيست که بحث‌های ما در هيچ گردهمائی بزرگ حزبی از کنگره‌های دو سال يکبار و کنفرانس‌های اروپائی و امريکائی سالی يکی دو بار بی يک مولفه مهم اخلاقی نيست. بزرگ‌ترين بخش پيکار فرهنگی ما با خودمان و در درون خودمان است. به عنوان پروردگان فضای سياسی و فرهنگی که ملت ما را به چنين گودالی ‌انداخته است می‌بايد پيوسته نگران سلامت و بهبود خود باشيم. اگر اين حزب نتواند به آنچه می‌گويد عمل کند ‌شايستگی به قدرت رسيدن ندارد. اگر بهر وسيله بکوشد دستی به‌جائی بند کند همان بهتر که ميدان را به اينهمه کسان که به هر وسيله می‌کوشند دستی به جائی بند کنند بسپارد. ما می‌بايد تفاوت داشته باشيم و ديگران را به‌راه متفاوت بيندازيم. رهروان راه‌های‌ آشنا و کوبيده ‌شده فراوان‌ند و بيش از‌ اندازه‌اند و پيوستن بدانها ارزش اين همه کار که در اين حزب می‌رود ندارد. اين درست است که گفتگوی حزبی ما گاه و بيگاه رنگ موعظه می‌گيرد ولی موعظه در خدمت مقاصدی است که چشمان بينائی به روشنی می‌بينند و گام‌های محکمی ‌بی تزلزل می‌پويند. سياست پيشگان ما بيش از‌ اندازه از عامل اخلاقی در سياست بي‌خبر مانده‌اند و زيان کرده‌اند. سياست موتورهای زياد دارد، يکی هم عامل اخلاقی است. تجربه ما می‌تواند به کسانی کمک کند. ما از اولويت دادن به ملاحظات اخلاقی تناور‌تر‌ شده‌ايم. اين اولويت دادن تا آنجاست که مخالف ارزنده و با اصول را بر موافق و هوادار و حتا هموند بيخبر از اين عوالم ‌ترجيح می‌دهيم. تجربه به ما آموخته است که ارزش انسانی افراد بيش از عقايد آنها اهميت دارد. عقايد را می‌توان تغيير داد.

مانند هر کار تازه‌ای می‌بايد زمان بيشتری بر اين تلاش ما بگذرد و هنوز بسيار مانده است که کاميابی خود را ارزيابی کنيم. تا اينجا می‌توانيم انگشت بر پاره‌ای پيشرفت‌ها بگذاريم. در خود حزب روي هم رفته يک روحيه مساعد برای روش‌ها و طرز تفکر دمکرات، حتا ليبرال دموکرات، هر چه بيشتر قوت می‌گيرد. رقابت‌های ‌شخصی و سياسی که از‌ شرايط بشری جدائی‌ناپذير است در ميان ما نيز به همان ‌شدت هر جای ديگر در کار است ولی نه تا آن ‌اندازه که فرايند دمکراتيک را به خطر ‌اندازد. مانند بيشتر ايرانيان ما نيز داريم قواعد بازی دمکراسی را می‌آموزيم. آزادی از گذشته به ما فرصت داده است در آنچه امروز و آينده را دربر می‌گيرد نگرش روشن‌تری داشته باشيم تا آنجا که هيچ گروه ديگری از نظر ‌انديشيدن راه‌حل‌ها به پای ما نمی‌رسد. برنامه سياسی حزب که آن را در اين سال‌ها پيش‌تر برده‌ايم همه پهنه کشورداری را برای نخستين‌بار در تاريخ احزاب ايران در قالب يک جهان‌بينی راست ميانه، و ليبرال به تعبير اروپائی دربر می‌گيرد. رفتار ما با دگرانديشان، احترام به حق آنها و آمادگی برای جستجوی زمينه‌های مشترک است تا سرانجام به همکاری‌هائی برای برقراری و دفاع از نهادهای دمکراتيک بينجامد؛ و با دشمنان بی اعتنائی است، تا سطح بحث سياسی پائين‌تر نيفتد. اين هردو نمونه‌ای از فضای سالمی ‌است که می‌بايد بر سياست ايران حکمروا‌ شود. صراحت ما در نقد منصفانه گذشته (نقد در معنی درست خود نمی‌تواند منصفانه نباشد) دوسوی افراطی طيف سياسی را خوش نمی‌آيد ولی در اين ميان چه کسی بايد تغيير کند؟ تا آنجا که به مبارزه با رژيم مربوط است ما به لطف پابرجائی بر اصول، و انعطاف در تاکتيک‌ها نه از تحولات عقب افتاده‌ايم و نه در جائی کوتاه آمده‌ايم.

***

حالت بحرانی که در آغاز بدان ‌اشاره کردم به جمهوری اسلامی‌ برمی‌گردد. رژيم با سياست خارجی ماجراجويانه خود که آن را بزرگ‌ترين پشتيبان‌ تروريسم اسلامی‌ گردانيده است و دنبال کردن برنامه تسليحات اتمی، و با روياروئی ‌اشکار با امريکا در عراق و افغانستان، بر راهی افتاده است که درگيری نظامی ‌پايان آن است. پويائی رويدادها چنان است که می‌رود تا اختيار را از دست سران رژيم نيز بدر برد. آنها همه استراتژی و اميد خود را به گرفتار کردن امريکا در عراق و دست يافتن به سلاح اتمی ‌بسته‌اند و اگر همچنان به سياست‌های ديوانه‌وارشان بچسبند امريکا را ناگزير از پاسخی درخور خواهند ساخت که پيامدهای‌ اندازه نگرفتنی برای ايران خواهد داشت. در چنين موقعيت پرخطر، حزب ما می‌بايد آنچه می‌تواند برای جلوگيری از حمله به ايران، و آمادگی برای پيامدهای چنان احتمالی بکند. اين کنگره يک گردهمائی معمولی دوسال يک بار ما نيست. ما در دو سال آينده با آزمايش‌های دشوار‌تر از هميشه روبرو خواهيم بود. يک ماموريت بزرگ حزب در دوره آينده فشار آوردن بر جامعه اروپائی خواهد بود تا با هماهنگی کامل با امريکا جمهوری اسلامی ‌را به دست برداشتن از برنامه سلاح اتمی‌ وادارد و گزينه حمله نظامی ‌را از ميان ببرد.

ما با تکيه بر “حق” جمهوری اسلامی ‌به داشتن سلاح اتمی ‌(نام‌ش را حق ايران بگذارند يا هر چيز ديگر) و ‌اشگريزی بر کشتگان جنگی آينده نمی‌توانيم کاری برای مردم ايران بکنيم. می‌بايد مسئله را به روشنی ديد و اولويت‌های خود را مرتب کرد. اولويت ما مقايسه رژيمی ‌مانند ايران با کشورهای عضو باشگاه اتمی، يا خلع سلاح اتمی‌ جهان يا خاورميانه نيست که حتا اگر عملی باشد به سال‌ها خواهد کشيد. اولويت ما مبارزه با امريکا و نابودی اسرائيل و “آزاد کردن قدس” هم نيست. ما صرفا به منافع مردم ايران، به دور کردن خطر برخورد نظامی ‌با ايران، و به سرنگون کردن جمهوری اسلامی‌ می‌انديشيم. ادامه تلاش رژيم در زمينه تسليحات اتمی، خطر برخورد نظامی ‌را افزايش خواهد داد و اگر به جائی برسد تسلط آخوندها را بر ايران استوار‌تر خواهد کرد و هيچ يک از اين دو به سود مردم ايران نخواهد بود. هر نشانه پشتيبانی از مقاصد رژيم در موقعيت کنونی خطرناک است. محافلی در رهبری جمهوری اسلامی ‌بدشان نمی‌آيد که ورق جنگ را بازی کنند و با منحرف کردن اذهان به تهديدات خارجی از فشار داخل بکاهند. اما مردم لازم است جای‌ ترديد نگذارند که در بحران خود ساخته اتمی ‌پشت سر رژيم نخواهند ايستاد و ‌ترفند راه‌ انداختن جنگ اين بار نخواهد گرفت. ويرانی‌های هشت سال” نعمت الهی” که خمينی براه ‌انداخت هنوز برجاست و مردم نيازی به حمله ديگری که مسلما به هدف‌های اتمی ‌محدود نخواهد ماند ندارند. برطرف کردن اين توهم کمک ديگری است که می‌توان به جلوگيری از حمله به ايران کرد.

با آنکه نتيجه‌گيری ‌شتابزده درست نيست، با وضع ايران چنين که پيش می‌رود، ‌انديشيدن درباره آينده پس از رژيم اسلامی ‌بي‌جا نخواهد بود. اين نخستين‌بار است که حزب ما آمادگی برای ايران پس از جمهوری اسلامی ‌را در دستور کار خود قرار می‌دهد و می‌بايد از همين کنگره آغاز کرد. منظور من از آمادگی، تشکيل دولت موقت يا‌ شورای رهبری نيست که نخستين و تنها جايگزين جمهوری اسلامی ‌برای آرزومندان است. ما اعتقادی به چنين‌ ترتيبات پر آوازه و ميان‌تهی نداريم. منظور، سالم‌تر کردن فضا از راه طرح و چاره‌جوئی مهم‌ترين مسائل مورد اختلاف است و فراخواندن نيروهای سياسی مسئول‌تر به زمينه‌سازی برای همرائی consensus و توافق‌های کلی. من اميدوارم که در اين کنگره در سه موضوع مهم، همه‌پرسی برای نظام سياسی آينده ايران، عدم‌تمرکز و حقوق اقوام، و مسئله تسليحات اتمی‌ تصميم‌هائی گرفته ‌شود که مبنای توافق با سازمان‌های سياسی ديگر بشود و به افزايش اعتماد ميان نيروها کمک کند. ما در هر موضوعی از جمله اين سه، به گفت و ‌شنود و تفاهم اعتقاد داريم. به نظر ما هيچ کس نبايد درپی بيشترينه خواست‌های خود باشد. همواره حد بهينه‌ای هست که خواست‌های معقول ديگران را نيز در نظر می‌گيرد.

يکی از بزرگ‌ترين پيشرفت‌های بيست و چند ساله گذشته توافق کلی است که درباره نظام سياسی ايران پس از جمهوری اسلامی ‌پيدا‌ شده است. ديگر کمتر کسی را می‌توان يافت که يک دمکراسی عرفيگرا (سکولار) را که همه در آن حقوق برابر داشته باشند برای ايران نخواهد و از حقوق فرهنگی اقوام ايران، و عدم تمرکز به عناوين گوناگون، دفاع نکند.‌ شکل حکومت البته به غلط جای بيش از ‌اندازه‌ای در بحث‌ها يافته است ولی می‌توان اميدوار بود که با نزديک‌تر ‌شدن دورنمای سرنگونی رژيم اسلامی ‌بيشتر توجه به محتوای دمکراتيک و ليبرال قانون اساسی باشد تا ‌شکل حکومت جمهوری يا پادشاهی. زيرا هر دو‌شکل حکومت می‌توانند دمکراتيک يا استبدادی باشند. در ايران آينده عنوان رئيس کشور، و نه رئيس حکومت، هر چه باشد مسئله عمده دفاع از نهادها و راسخ کردن کارکردهای دمکراتيک است نه کسی که وظايف تشريفاتی رئيس کشور را انجام می‌دهد. فرايند تدوين قانون اساسی دمکراسی ليبرال آينده ايران، به معنی حکومت اکثريت در چهارچوب و محدود به اعلاميه حقوق بشر، می‌بايد به گونه‌ای باشد که هيچ‌ ترديدی در آزاد و منصفانه بودنش راه نيابد و هيچ‌کس از آن کنار گذاشته نشود و همه بتوانند نتيجه رای مردم را بپذيرند. ما در اين موضوع ‌شيوه انتخابات مجلس موسسان و همه‌پرسی قانون اساسی را، همه با نظارت سازمان ملل متحد پيشنهاد کرده‌ايم و اين کنگره می‌تواند نظر قطعی حزب را در اين باره اعلام دارد.

سال گذشته در کنفرانس امريکائی حزب در همين‌ شهر قطعنامه حقوق اقوام و عدم تمرکز به تصويب رسيد و در کنفرانس اروپائی پاريس در همان سال توصيه ‌شد که قطعنامه به منشور حزب پيوست ‌شود. اين توصيه در دستور کار کنگره هست و من اطمينان دارم که قطعنامه حقوق اقوام و عدم تمرکز در کنار قطعنامه حقوق زنان و کودکان که در کنگره چهارم به منشور حزب پيوست ‌شد از جمله پيشرو‌ترين اسناد سياسی اين سال‌ها خواهند ماند. حزب با مواضع واقعگرايانه و آزادمنشانه‌ای که در اين زمينه‌ها می‌گيرد بحث سياسی را در مسيری می‌اندازد که ‌شايسته يک جامعه امروزی است و نه قبايل دشمنی که در عوالم گذشته بسر می‌برند. بهمين ‌ترتيب اگر کنگره سياست حزب را در بحران اتمی ‌ايران به روشنی اعلام دارد ما بهتر خواهيم توانست با همکاری گروه‌های هرچه بيشتری برای برطرف کردن خطر حمله به ايران اقدام کنيم.

جمهوری اسلامی ‌اگر دست از ماجراجوئی بر ندارد ايران و خود را به مخاطره خواهد افکند. همه ايران دوستان می‌بايد برای چنان احتمالی آماده باشند. ما بار ديگر مخالفان خود را در اردوی پيکار با رژيم اسلامی‌ فرا می‌خوانيم که از 28 مرداد درس بگيرند و بگذارند نيروهای سياسی ايران مسائل کشور را در ميان خود حل کنند ــ پيش از آنکه ديگران ناچار بجای آنها تصميم بگيرند.

***

پس از هدر دادن يک نسل در جنگ برسر گذشته‌ها، سير رويدادها دارد همه گرايش‌های سياسی را وادار به ارزيابی موقعيت خود می‌کند. ما سبکبار‌تر از همه، رو به آينده پر از خطرها و نويدها روانه‌ايم. يک جنبش فکری که می‌خواست در هرچه به انقلاب و حکومت اسلامی ‌انجاميده بود بازنگری کند؛ و پيش از انقلاب را به همان چشم نقادانه می‌نگريست که دوران انقلابی را؛ و سهم دوست و هوادار را به زيان دشمن و مخالف فراموش نمی‌کرد طرف گفتگوی طبيعی نسلی است که در درون و بيرون ايران بر می‌آيد و نمی‌گذارد گذشته دست‌و پاي‌ش را ببندد؛ نسلی که پاسداری امامزاده‌های سياسی را وظيفه خود نمی‌شناسد و از “پارادايم” کربلا فاصله می‌گيرد. جامعه ايرانی آماده‌ شنيدن سخنان تازه‌ای است و می‌خواهد بر تاريخ ناشاد خود چيره‌ شود. نسلی که ‌شاهکارش انقلاب اسلامی ‌بود ‌اندک‌ اندک جاي‌ش را به نسل تازه‌ای می‌دهد که خود را در مخالفت با هرچه در انقلاب اسلامی ‌است می‌يابد و تعريف می‌کند. فراخوان‌های ما به سخنگويان آن نسل که به گفتمان تازه بپيوندند تا کنون در بخش مهمی ‌بی‌پاسخ مانده است و باکی نيست. کاروان در گذر است و نمی‌توان راه‌ش را بست.

جامعه سياسی ايران نمی‌تواند به صورت قبيله‌های در جنگ با يکديگر با موقعيتی که سرنوشت ملی را تعيين خواهد کرد روبرو ‌شود. مسئله ما جنبه ملی دارد و بسی بالا‌تر از مهر و کين و ملاحظات سياسی و گروهی است. ما در عين کثرت‌گرائی به همبستگی ملی نياز داريم و می‌بايد با طرح همه مسائل عمده مورد اختلاف در يک چهارچوب اصولی بدان برسيم. رويکرد حزب مشروطه ايران به همکاری نيروهای سياسی گوناگون، بحث عمومی ‌درباره تند‌ترين و حساس‌ترين موارد اختلاف است. در بسياری از آن مسائل می‌توان در فضای آزاد از انفجار عواطف به توافق‌های اصولی رسيد و بقيه را می‌توان به رای مردم گذاشت که همه از موافق و مخالف آماده پذيرفتن آن خواهند بود. ما نمی‌خواهيم تنها در مبارزه با جمهوری اسلامی ‌با هم باشيم. مهمتر آن است که در ساختن ايران ليبرال دمکرات آينده که جا برای سخت‌ترين اختلاف نظرها داشته باشد با هم کار کنيم. پاره‌ای از مهم‌ترين مسائل را مانند عدم‌تمرکز و حقوق اقوام ايران و فرايند تعيين نظام سياسی آينده ايران می‌توان در همين کنگره طرح کرد و من اطمينان دارم که با توجه به روحيه آزادمنشانه حزب، مواضعی که اعلام خواهد ‌شد به افزايش تفاهم کمک خواهد کرد. همه ما بايد عادت کنيم از درخواست‌های حداکثر خود دست برداريم. هميشه درخواست‌های بهينه‌ای هست که تنها با در نظر گرفتن نظرات معقول ديگران می‌توان بدانها رسيد.

حزبی که ما به رنج سال‌ها ساخته‌ايم اکنون يک نيروی سازنده در سياست ايران‌ شده است. اين حزب بسيار بيش از مجموع اعضای خويش است و بايد آن را جدی بگيريم. هموندان حزب می‌بايد با آن رشد کنند. همه ما بايد ماهيان دريای بزرگ ‌شويم ــ بر خلاف بيشتر ايرانيان که‌ ترجيح می‌دهند در آبگيرهای کوچک خود جلوه‌ای داشته باشند. رقابت‌های ‌شخصی و سياسی در طبيعت کار جمعی است ولی دسته‌بندی و بهره‌گيری از هر وسيله برای پيش افتادن، به فساد هيئت سياسی می‌انجامد. همواره می‌بايد به اصل موضوع ‌انديشيد. کار ما را نوجوئی تا بدين پايه رسانيده است؛ از آن نترسيم. پيشرفت ما در توانائی سوار‌ شدن بر موج پيشرفت و آينده است. نبايد فراموش کرد که اين حزب با نه گفتن و‌ شعار مرگ بر اين و آن آغاز نشد. ما نخست به جامعه‌ای که می‌بايد بر اين رژيم و اين فرهنگ ویران ساخته ‌شود آری گفتيم و از آنجا به نه گفتن‌های ناگزير، “نه” به تفکر مذهبی در برابر تفکر علمی، به خرافات، به دين در سياست و حکومت، و به استبداد از هر گونه؛ “نه” به خشونت و انتقام جوئی رسيديم. اين رويکرد متفاوت به ما اجازه داد که مخالف و دگر‌انديش را هم در طرح بزرگ‌تر خود‌ شريک کنيم و بر خلاف بسياری از کوته‌نظران، ارزش مبارزان درون را بشناسيم و آنها را از‌ ترس اينکه مبادا بزرگ‌ شوند و از کاری برآيند نکوبيم. همين رويکرد متفاوت برای نخستين‌بار يک حزب راست ميانه، حزب ليبرال به معنی اروپائی و نه امريکائی، به سياست ايران داده است و تسلط چپ را از ميان برده است.

ما ديگر نخواهيم گذاشت ايران به گذشته برگردد. فرصتی پيش آمده است و بايد بهترين‌ها را برای آينده ايران خواست. حزب ما آماده خواهد بود که آزاد از هر گذشته دست و پا گير به پيشواز چالش‌هائی که در برابر است برود.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

کنگره پنجم، لوس آنجلس، 2004

بخش 1 / حزبی برای دگرگونی / لحظه حقیقت ما فرا رسیده است

بخش 1

            حزبی برای دگرگونی

 

لحظه حقیقت ما فرا رسیده است

با اینکه “حالت بحرانی” به صورت یک کلیشه در آمده است ما حقیقتا کنگره هشتم، کنگره سبز، خود را در شرایطی از هر نظر بحرانی، هم خطیر و هم خطرناک، برگزار می‌کنیم. هر اتفاقی می‌تواند برای میهن ما بیفتد و ما به عنوان یک حزب سیاسی، هم مسئولیت بزرگ و هم امکانات نه چندان اندکی برای جلوگیری از بدترین سناریوها داریم. اما این کنگره از نظر خود ما نیز در شرایطی برگزار می‌شود که می‌تواند در سرنوشت حزب تاثیر قاطع داشته باشد. من در نامه سرگشاده‌ای چندی پیش به دوستان حزبی نوشتم که ما با لحظه حقیقت روبرو شده‌ایم. امروز می‌خواهم این سخن را هم باز کنم.

حزب در معنی درست خود نهادی است مانند جامعه‌ای که در آن شکل گرفته است و می‌گیرد. گمان می‌کنم اگر همین عبارت شکل گرفته است و می‌گیرد را بشکافیم نقش یا بهتر از آن، خویشکاری حزب را بیان کرده‌ایم. (نقش آن است که ما به خود می‌گیریم؛ خویشکاری آن است که از هستی ما بر می‌آید). حزب، هم جامعه را چنان که هست باز می‌تاباند ــ مسائل و محدودیت ها و امکانات آن را می‌شناسد ــ و هم جامعه را آن گونه که می‌تواند بشود تصور می‌کند و در آن می‌کوشد. بزرگی یک حزب در این است که این هر دو را خوب ببیند و از عهده برآید؛ و در این است که نخست محدودیت ها و امکانات خود را خوب ببیند و از عهده برآید.

حزب، هم نگهبان سنت‌های سودمند جامعه است، هم شکننده آنچه زمان‌ش به سر رسیده؛ هم پابرجاست، هم به ویژه آماده دگرگونی. جامعه‌هائی که نمی‌توانند خود را دگرگون کنند واپس می‌مانند؛ آنها بیش از آن به گذشته خو کرده‌اند که سودمندی پیش آمدن با زمان را دریابند. حزب‌هائی که نمی‌توانند خود را دگرگون کنند از میان می‌روند. یک خویشکاری حزب پیش افتادن از رویدادها و دگرگشت‌هاست. درست است که حزب مانند جامعه خویش است ولی اگر چالاک‌تر و هشیارتر از جامعه رفتار نکند بی‌ربط می‌شود. جامعه نیاز به موتورهائی برای پیش راندن دارد. حزب مانند رسانه همگانی یکی از آن‌هاست.

ما این حزب را پس از انقلاب و در بیرون ایران پایه‌گذاری کردیم؛ به زبان دیگر، حزب از فضای جامعه‌ای هنوز غوته‌ور در بازمانده‌های روحیه انقلاب، و از آلودگی یک دوران به پایان رسیده، هر دو، آزاد بود. مشروطه‌خواهی‌اش بازگشت به ریشه‌های نخستین دوره روشنگری ایران بود که همچنان می‌توان به آن بازگشت، و پادشاهی‌اش سراسر بازسازی شده در سنت لیبرال دمکرات مشروطه سده هفدهم انگلستان. خواست بهکرد و دگرگونی، در تقریبا هرچه به امور عمومی ‌ما مربوط می‌شد، علت وجودی و نیروی برانگیزاننده ما بود و من امیدوارم همچنان بماند.

ما در این حزب بسیار کوشیده‌ایم که پیشاپیش رویدادها و روندها حرکت کنیم. پیشاپیش رویدادها و روندها به معنی بی‌اعتنائی به واقعیات اجتماعی و افکار عمومی ‌نیست. ولی واقعیات اجتماعی و افکار عمومی ‌را می‌باید چنانکه هست دید ــ پدیده‌هائی سیال و گشاده بر تعبیرهای گوناگون. احتمال اشتباه همیشه هست و تعبیرات می‌تواند در راستای بهبود و پیشرفت اشتباه کند یا درجا زدن. به مراتب ترجیح دارد که اشتباه در راستای بهبود و پیشرفت باشد تا درجا زدن. بهبود و پیشرفت سرانجام خواهد آمد؛ درجا زدن فرد و گروه و جامعه را از نیروی زندگی خواهد انداخت.

از چند سالی پیش یک روند امید بخش و یک روند شوم توجه روز افزون ما را جلب کرد. روند امید بخش را سال‌های دراز منتظر بودیم و اصلا این حزب برای خدمت به آن پا به میدان نهاد. جابجائی فرهنگی، و فرهنگ سیاسی ایران؛ در آمدن‌ش از حال و هوای بیمار و زهراگین نسل انقلاب، و جای گرفتن‌ش در خانواده پیشرفته‌ترین ملت‌های جهان آرزوئی بود که به صورت یک هدف در آمد ــ در دست حزبی با برنامه روشن و انرژی لازم. دو سال پیش در هفتمین کنگره‌ی حزبی که لیبرال دمکرات بود، یعنی ویژگی همان خانواده پیشرفته‌ترین ملت‌ها، ولی یا نمی‌دانست یا در بخش‌هائی در نمی‌یافت و زیر بار نمی‌رفت، با اصلاحی در منشور آن بر این تکه هویت حزب اشاره‌ای شد.

میان اصلاح منشور و آنچه در سال پس از کنگره در ایران روی داد، هیچ ارتباطی نیست. جنبش سبزی که با گفتمان سراسر لیبرال دمکرات خود درازا و پهنای جامعه ایرانی را فرا گرفت فراورده یک تجربه بیش از صد ساله جامعه‌ای است که همه راه‌های خطا را رفته است و اکنون به خود می‌آید. اما این هست که کسانی در میان ما از فردای انقلاب اسلامی ‌در انتظار یک جابجائی تاریخی می‌بودیم. زیرا آن انقلاب، اگر نیک بنگریم، ملتی را با لحظه حقیقت روبرو گردانید. امروز سه دهه بعد می‌بینیم که آن حقیقت، آن کرم خوردگی فرهنگی و سیاسی، بر جامعه، هر گروه اجتماعی در خور خود، آشکار شده است.

روند بالا گیرنده تسلط مافیای سپاهی ـ امنیتی بر همه شئون کشور، آن دگرگشت شومی ‌است که از پنج سال پیش هر روز نگرانی آورتر می‌شود و اگر ادامه یابد ایران را به چنگال یک رژیم صدامی ‌و اعماق چاه‌های جمکرانی خواهد انداخت. ما این خطر را در قطعنامه کنگره ششم حزب (آخن 2006) به این صورت پیش بینی کردیم:

“در این مرحله … که از سال گذشته آغاز شده است ما با طرح گسترده و همه سویه‌ای برای زیر و رو کردن جامعه ایرانی، چنانکه می‌شناسیم، روبروئیم. کوشش آگاهانه‌ای در راه است که ایران را سراسر در قالب تنگ یک جهان‌بینی ارتجاعی بریزند و هر کانون مقاومتی را در هر جای جامعه از ریشه بکنند. گروه تازه‌ای با ماموریت همیشگی کردن حکومت خود و بلندپروازی‌های خطرناک تسلط منطقه‌ای و فرا‌تر از آن روی کار آمده است که هر نشانه سرزندگی جامعه ایرانی را تهدیدی برای موجودیت‌ش می‌داند. انقلابی که روشنفکران و طبقه متوسط ایران به راه انداختند اکنون در یک چرخش کامل، با همه قدرتی که کشوری با توانائی‌های ایران به هر حکومتی می‌دهد کمر به درهم شکستن طبقه متوسط و آنچه از جنبش روشنفکری بتوان گفت بسته است …

انقلاب دیگری در جریان است که نه تنها بر واپسمانده‌ترین عناصر و لایه‌های اجتماعی تکیه دارد بلکه مصمم است همه جامعه را به سطح آنها پائین بیاورد. یک “طبقه جدید” تکنوکرات و نظامی ‌با موافقت کامل خطرناک‌ترین جناح “روحانیت” فرمانروا، می‌خواهد رسما مالک همه منابع دارائی اصلی کشور شود و با به خدمت گرفتن تکنیک‌های دیکتاتوری‌های توتالیتر مدرن، میهن ما را به قرون وسطای خرافات و تاریک‌اندیشی بر گرداند… بمب اتمی، نگهدارنده نهائی”نظم نوین”ی خواهد بود که این تازه‌ترین شاگردان هیتلر خیال دارند بر ایران تحمیل کنند. سیاست‌های خارجی رژیم پس از یک دوره عادی کردن روابط با خانواده بین‌المللی، بار دیگر پا به مرحله رویاروئی با بزرگ‌ترین قدرت جهانی و قدرت منطقه‌ای گذاشته است و امنیت ملی و حتا یکپارچگی ایران را بطور جدی به خطر می‌‌اندازد.”

سه سال پس از آن کنگره، حزب نشان داد که هم خطر را درست دیده بوده است هم تنها راهی که بر ملت ایران گشوده شد ــ در انتخابات سال 2009 / 1388.

***

یک دستاورد حزب که خواهد ماند پشتیبانی بی دریغ از جنبش آزادی‌خواهانه مردم ایران بوده است که از پیش از انتخابات 22 خرداد گذشته آغاز شد. برما آشکار بود که فضای گشاده بی‌سابقه پیش از رای‌گیری، و از آن مهم‌تر لحن و محتوای عمومی ‌بحثی که در جامعه جریان می‌یافت نشان از همان دگرگشت بنیادی دارد که این حزب اصلا برای پیشبرد آن شکل گرفت. ما کمتر از دیگران از گردش اوضاع شگفت زده نشدیم ولی بیش از هر کس دیگری انتظارش را می‌داشتیم: از ایرانِ اسلام رادیکال به اصطلاح شیعه علوی، اسلام بنیادگرای انقلابی، چپ مارکسیست لنینیست، چپ شیک جهان سوم گرا، “لیبرالیسم” بی خبر از آزادی، روشنفکری تاریک‌اندیش، ترقی خواهی و بلندپروازی میان تهی، از ایرانی که دیگر هیچ چیزش درست نمی‌بود، جامعه تازه‌ای بدر می‌آید. ایرانی که سده بیستم خود را با قرون وسطا به پایان رساند سده بیست و یکم خود را به روشنگری سده هژدهم به اضافه دویست سال پیشرفت و تجربه می‌پیوندد.

ما از همان آغاز به این نتیجه رسیدیم که همه چیز در مبارزه ما بستگی به پیروزی جنبش سبز دارد ــ چه رسیدن به دمکراسی لیبرال نهفته در پیام حزب، و چه پیکار آشکار ما با دیکتاتوری صدامی ‌که دارند از چاه‌های فزاینده جمکران برای ملت ما بیرون می‌آورند. جنبش سبز بر خلاف تجربه‌های پیشین جامعه ایرانی به سنت انقلاب مشروطه برگشته است و بر گرد یک گفتمان و نه شخصیت‌ها و رهبران می‌گردد. آن گفتمان، دمکراسی لیبرال یا لیبرال دمکراسی است ــ بسته به اینکه به تلفظ فرانسه یا انگلیسی باشد ــ و بیش از پیش به همین نام خوانده می‌شود. پیکار امروز و باز سازی آینده ایران در چنین چهارچوبی می‌باید بررسی شود نه در قالب پادشاهی و جمهوری. می‌توان به هریک از این شکل‌های نظام سیاسی پابند بود و به دیکتاتوری یا دمکراسی رسید. عامل تعیین کننده شکل نظام نیست که همه چیز از ان می‌توان درآورد.

از این جاست که بخش قابل ملاحظه‌ای از حزب می‌خواهد در این کنگره گام آخری در راه مدرن کردن حزب و رفع پاره‌ای بدفهمی‌ها برداشته شود. به عنوان (احتمالا) تنها حزب لیبرال دمکرات ایران هیچ‌چیز طبیعی‌تر از این نیست که نام حزب با افزودن عبارت لیبرال دمکرات در زیر آن کامل شود.

اما موضوع، ژرف‌تر از نام و صورت ظاهر است. پس از شانزده سال فعالیت به عنوان حزب مشروطه ایران که با پادشاهی مشروطه، در بسیاری جاها و پادشاهی، در بیشتر جاها یکی شناخته می‌شود این حزب به بیشترینه گسترشی که می‌تواند رسیده است. دیگر پادشاهی مشروطه نیز میدان پیشرفت آن نیست. سلطنت طلبان جز دشمنی با آن ندارند و لیبرال دمکرات ها که موج اصلی جامعه ایران هستند (به اجتماعات بیرونیان زیاد توجه نکنید) با آن آسوده نیستند. اکنون زمان آن است که موتور دوم این هواپیما را نیز به آن ببندیم تا دورتر و بالاتر پرواز کند.

شناخته شدن رسمی ‌و آشکار حزب به عنوان لیبرال دمکرات تنها از نظر افکار عمومی ‌به سود ما نیست، خود ما را نیز همراه زمان پیش خواهد برد. ما همچنان از پادشاهی مشروطه دفاع خواهیم کرد ولی دیگر لازم نخواهد بود برنامه دمکراسی لیبرال را از پادشاهی مشروطه بدرآوریم. آسان‌تر و طبیعی‌تر آن خواهد بود که پادشاهی مشروطه در بافتار دمکراسی لیبرال تعریف شود. در همه سرزمین های لیبرال دمکراسی که پادشاهی دوام آورده است به این گونه بوده است.

آن لحظه حقیقت که اشاره کردم این جاست. یا این کنگره می‌تواند گام آخری را نیز در آماده شدن برای آینده ایران، آینده‌ای که کمتر همانند گذشته‌های ماست بردارد، یا به ملاحظاتی که همه ریشه در عادت‌های ذهنی ده‌ها ساله و نا آسودگی با چنین فرایافت ناآشنائی دارد این فرصت را نیز از دست خواهد داد و در آن صورت شاید کسانی از ما که ضرورت پیش آمدن با جامعه را در می‌یابند ناگزیر از چاره‌جوئی‌های دیگری شوند.

در این تردید نیست که جامعه ایرانی خود را مشروطه‌خواه نمی‌داند ولی دارد لیبرال دمکرات می‌شود. مشروطه برای ایرانیان یک تجربه بزرگ تاریخی و آغازگاه جنبش ملی به سوی آزادی و ترقی است. ولی راه آینده ملت ما را یک فلسفه سیاسی و نظام حکومتی روشن می‌کند که بسیار از مشروطه‌خواهی صد سال پیش تکامل یافته‌تر است و می‌باید چنین باشد. مشروطه‌خواهی خود ما نیز چنین است. ما برنامه سیاسی حزب مشروطه ایران را بر پایه ارزش‌هائی که از آن جنبش گرفته‌ایم و در پرتو تجربه‌ها و دانسته‌های صد ساله گذشته نوشتیم ،که بسیار از قانون اساسی مشروطه پیشرفته‌تر و تکامل یافته‌تر است. چند سالی بیش نیست که در می‌یاببم آن برنامه سیاسی درست در دمکراسی لیبرال می‌گنجد.

در بحث‌های پیش از کنگره به دوستان گفتم که موضوع میانه گرفتن نیست. برای خود من روند آینده به اندازه‌ای روشن است و تعهدم به لیبرال دمکراسی به درجه‌ای رسیده است که نمی‌توانم در همان چهارچوب گذشته بمانم. از سوی دیگر می‌دانم و بسیاری دوستان نیز به زودی خواهند دانست که افزودن این صفت بر نام حزب شاید در لحظاتی مهم‌ترین نقش را در نگهداری این حزب خواهد داشت. یک حزب لیبرال دمکرات بی‌تردید نیروی زندگی بیشتری به یک حزب مشروطه‌خواه خواهد بخشید.

برای من تصور این هم که کمترین آسیبی به حزب مشروطه ایران وارد شود ناخوشایند است. ولی در آزمون‌هائی که در پیش است بیم هر آسیبی می‌تواند برود. من در این کنگره به همراه همفکران، بیشترین کوشش خود را خواهیم کرد که حزب را همچنان استوار و پیشاپیش رویدادها و روندها نگهداریم. قدرت ما همواره در چالش کردن روال معمول و باورهای جاافتاده بوده است. از دگرگونی، هرجا سودمند بوده است استقبال کرده‌ایم. برای فرهنگ سیاسی معیوب ما نیز چنین روحیه‌ای سودمند بوده است. پنجره‌هائی که بر هوای تازه گشوده‌ایم به دیگرانی نیز یاری داده است که از آن هواهای خفه بیرون بیایند. آیا حزب هنوز توانائی پرواز به سوی افق‌های تازه‌تر را دارد؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*سخنرانی در کنگره هشتم حزب مشروطه ایران (کنگره سبز)

بخش 2 / بازنگری‌ها / يك روز تاريخى و يك روز ياد ماندنى

بخش 2

            بازنگری‌ها

 

يك روز تاريخى و يك روز ياد ماندنى

روزهاى تاريخى مانند زيبائى، در چشم بيننده‌اند. كسان مى‌توانند نظر‌هاى متفاوت خود را در باره روزهاى تاريخى داشته باشند و در پايان، تاريخ داورى خواهد كرد. ماه مرداد براى ايرانيان يادآور دو روز مهم است، چهاردهم و بيست و هشتم. از پنجاه سال پيش رقابتى ميان اين دو روز برسر جائى كه در خودآگاهى ملى ايرانيان دارند درگرفته است كه معانى سياسى و فرهنگى مهم دارد. تا ۱۳۳۲ هرچه در مرداد بود به روز پيروزى (مرحله نخستين) انقلاب مشروطه بر مى‌گشت؛ روزى كه ‌شاه قاجار، در آستانه مرگ به توصيه صدراعظم خود به پيكار مردمى گردن نهاد و فرمان مشروطيت را امضاء كرد. تا ۱۳۳۲/۱۹۵۳ چهارده مرداد در نگرش تاريخى سراسر سياسى ‌شده ايران تنها روزى بود كه همه در بزرگداشت آن همداستان بودند. از چپ و راست گروهى نبود كه آن را مهم‌ترين روز تاريخ همروزگار ما نشمارد. اما از آن پس ۲۸ مرداد براى گروه‌هاى مخالف پادشاهى اهميت روزافزون يافته است و از انقلاب اسلامى به بعد عملاً جا را بر ۱۴ مرداد تنگ كرده است.

امروز اسلاميان مشروطه را دشمن بزرگ خود مى‌شمارند؛ چپگرايان آن را با پادشاهى يكى مى‌دانند و از تقويم خود پاك كرده‌اند؛ و مصدقى‌ها اگر هم به ياد ۱۴ مرداد بيفتند با بى‌ميلى است. براى همه آنها بيست و هشتمين روز است كه درماه مرداد اهميت دارد. دربرابر آنان مشروطه‌خواهان و ديگر هواداران پادشاهى‌اند كه ۱۴ مرداد را بزرگ مى‌دارند و به چهارده روز پس از آن در تقويم كارى ندارند. پذيرفتن يا نپذيرفتن ۱۴ مرداد، يك جدا كننده بزرگ گرايش‌هاى سياسى از يكديگر ‌شده است. در فضائى كه اختلاف، آن را برداشته است ما كشاكش برسر روزهاى تاريخى را كم داشته‌ايم ولى چاره‌اى نيست. روزهاى تاريخى مانند‌ شخصيت‌هائى كه نقشى در رويدادها داشته‌اند موضوع ارزيابى هميشگى هستند تا گذر زمان و درگذشتن هماوردان، نقش هموار كننده‌اش را بازى كند. اين كارى است كه در همه جامعه‌ها پيش مى‌آيد.

براى مقايسه روزهاى تاريخى مى‌بايد به عواملى مانند اهميت آنها در زمان خود، تاثيرى كه بر آينده گذاشته‌اند و سودمندي‌شان براى آيندگان توجه كرد. چهارده مرداد ياد آور نخستين انقلاب آزادي‌خواهانه در آسيا و كشورهاى مستعمره و نيمه‌مستعمره است كه الهام بخش ملت‌هاى بسيار‌ شد. در خود ايران انقلاب به جنبش تجدد و مرحله عملى آن، نوسازندگى در همه زمينه‌ها، انجاميد كه در بيشتر سده بيستم كم و بيش و در جاهائى بهتر و جاهائى بد‌تر ادامه يافت و ايران را كشور ديگرى كرد. پيام آن انقلاب امروز نيز بازتاب دارد زيرا جامعه ايرانى هنوز درگير پيكار مدرنيته است و طرفه آنكه در آغاز سده بيست و يكم به حالى قابل مقايسه با صد سال پيش خود افتاده است: يك نظام فاسد قرون وسطائى، تركيبى از تازه‌ترين تكنيك‌هاى سركوبگرى در خدمت واپس مانده‌ترين ‌انديشه‌ها، دربرابر جمعيتى بيدار و به حد مرگ بيزار از حكومت؛ يك حكومت قاجارگونه در بلبشو و تكه پارگى خود، رويارو با يك توده بيگانه ‌شده و خواستار دگرگونى ريشه‌اى، و هر دو طرف معادله بسيار نيرومند‌تر از صد سال پيش.

چهاردهم مرداد ممكن است يادآورى نشود ولى آثار آن برطرف نشدنى است زيرا از آن انقلاب هيچ بدى به ايران نرسيده است. هر چه در آن است ‌شوق آزادى و پيشرفت و بزرگى است؛ نگاه به آينده است با گوشه چشمى به بهترين‌هاى گذشته. انقلابى است كه هر كه امروز سخنى براى آينده ايران دارد در طرف برندگان آن است. هر دو سوى طيف سياسى ايران كه در برابر رژيم اسلامى صف آراسته در ‌شمار آن برندگان است و مى‌تواند در ميراث آن انباز‌ شود، حتا اگر آن را انكار كند يا ناديده بگيرد، چنانكه چپگرايان و پاره‌اى از مصدقى‌ها مى‌كنند. هر گوشه آن انقلاب مايه سربلندى ملى است، از جنبش فكرى كه پيشگام پيكار سياسى ‌شد؛ از كيفيت رهبرى كه بسيارى از ستارگان درخشان سياست و فرهنگ زمان را دربر گرفت؛ از پيكار مسلحانه قهرمانانه تا رفتار بلندنظرانه با عموم‌ شكست‌خوردگانى كه جائى براى ‌آشتى نگذاشته بودند. سالروز انقلاب مشروطه مى‌تواند ايرانى را به ياد همه چيزهائى كه با جنبش مشروطه به ايران آمد بيندازد. نخستين آموزشگاه‌هاى نوين به ‌شيوه اروپائى (در تبريز و با پيشگامى حسن رشديه) كه آموزگاران آذربايجانى اصرار داشتند درس‌ها به فارسى باشد و آخوندها آنها را آتش مى‌زدند. روزنامه مردمى (نه وقايع اتفاقيه دولتى) و حزب سياسى و اتحاديه كارگرى؛ رمان و تئاتر و داستان كوتاه و ‌شعر نو، بيدارى زنان و آغاز جنبش رهائى زن؛ عرفيگرائى؛ (سكولاريسم) انتخابات و مجلس و جامعه مدنى. او مى‌تواند ايران سال ۱۹۰۵ را با ايران سال ۱۹۷۹ مقايسه كند (يك نگاه به عكس‌ها بس است) و ببيند كشورش به بركت آن انقلاب از كجا به كجا رسيد. ديد و انرژى كه آن انقلاب به جامعه‌اى نيم مرده داد حتا با انقلاب اسلامى نيز از ميان نرفت و صد سال است كه گاه با‌شتاب و گاه افتان و خيزان، گاه در ژرفا و بيشتر در سطح، ايران را بر راه مدرنيته پيش‌تر مى‌برد. ايرانى اگر از نزديك‌تر بنگرد از خود خواهد پرسيد كه اصلا ما در تاريخ نزديك‌مان روزى مهم‌تر از چهارده مرداد داريم؟

براى بخشى كاهنده از طيف سياسى ايران چنان پرسشى بيجاست. مسلما روز مهم‌ترى هست كه نبايد گذاشت از برابر چشمان محو ‌شود. روزى هست كه نه سالى يكبار، بلكه اگر ‌شد هر روز، مى‌بايد ياد آورى‌اش كرد. روزى هست، درست در سنت صحيح عاشورا، با معصومين و ‌شهيدان و ‌اشقیا با گريه و عزادارى و نفرين و آرزوى انتقام. روزى است در حكم پايان جهان. از آن روز بود كه درهاى خرمى و خوشبختى، ميهن دوستى و خدمت، انسانيت و دمكراسى و ليبراليسم، خردگرائى و استقلال، اصالت و نه تقليد از غرب منحط، بر ايران بسته ‌شد. تاريكى اهريمن بر روشنائى اهورا مزدا ظفر يافت. آن روز كه در اهميت از همه روزهاى تاريخى ايران مى‌گذرد ۲۸ مرداد است.

***

درباره ۲۸ مرداد و به ويژه اسباب و عوامل آن اختلاف به ‌انداره‌اى زياد و عقايد چنان پابرجاست كه تكرار سخنان پنجاه ساله به هيچ جا نمى‌رسد. از آن موارد است كه مى‌بايد بر موافقت نداشتن موافقت كنيم (اين يكى از فضيلت‌هاى مدنى است كه مى‌بايد از فرهنگ سياسى آنگلو ساكسون بياموزيم.) ولى مى‌توان دست‌كم بي طرفانه به پاره‌اى آثار زيان‌آور آن رويداد بر تاريخ نيم قرن گذشته نگاهى ‌انداخت و درسى براى امروز گرفت. برخلاف ۱۴ مرداد كه همه نيروهاى سياسى ايران را برضد استبداد سلطنتى و ارتجاع مذهبى متحد كرد، ۲۸ مرداد يادگار‌ شكاف سياسى پر نشدنى است كه جامعه سياسى ايران را دو پاره كرد و در يك جنگ بيهوده فرسود، و دربرابر استبداد سلطنتى و ارتجاع مذهبى هردو، بيدفاع گذاشت تا يكى سرانجام جاى ديگرى را گرفت. سودازدگى آن رويداد كه بخش مهمى از طبقه سياسى ايران را از نظر سياسى و فكرى منجمد كرد و از پيشرفت بازداشت، سياست ايران را، ضعيف‌تر از آنچه پيش از آن بود، تا خودكشى ملى، رسانيد. رويداد تأسف‌آورى بود براى همه طرف‌هاى آن. حتا كسانى كه ۲۸ مرداد را پيشدستى بر يك كودتاى كمونيستى مى‌دانند، ترجيح مى‌دهند كه كار رهانيدن ايران از تسلط حزبى كه تا دهه هشتاد (ميلادى) دنبال كودتاى هوادار ‌شوروى بود به آنجا نمى‌كشيد. (آسانى سقوط مصدق و ابعاد قدرت نظامى حزب توده كه بعداً ‌اشكار ‌شد، چنان احتمالى را بسيار زياد جلوه مى‌دهد.‌ ششصد هفتصد افسر ‌شبكه نظامى تنها بخشى از رخنه آن حزب در ارتش بودند و‌ شبكه درجه‌داران وابسته به حزب هرگز كشف نشد.) ۲۸ مرداد روزى بود كه به عنوان يك نماد بيمارى پيكره سياسى ايران خواهد ماند. كشورى كه يك سال پيش از آن امپراتورى بريتانيا را ‌شكست داده بود، بى‌مداخله امريكا نمى‌توانست مشكل سياسى درونى خود را حل كند. پادشاه‌ش براى صدور فرمانى كه در اختيار قانونى او بود صد گونه فشار و اطمينان دولت‌هاى بيگانه را لازم مى‌داشت و از يك مأمور آمريكائى براى بازگرفتن تاج‌شاهى سپاسگزارى مى‌كرد و پيشواى ملى‌اش (در پاسخ دكتر غلامحسين صديقى) از اينكه به دست دشمنان‌ش سرنگون ‌شده است ‌شادى مى‌نمود.

هر چه هم صاحبان عزاى ۲۸ مرداد اصرار به نديده گرفتن داشته باشند، ۱۴ مرداد همان‌ اندازه مال آنهاست كه مال اردوى مقابل، «اردوى اهريمن» كه انتقام پيروزيش را در ۲۲ بهمن پس داد (آن انتقام بر كدام گروه‌ها گران‌تر افتاده است؟) اين جائى است كه ما مى‌توانيم از آن آغاز كنيم. هيچ يك از ما در هر جاى طيف سياسى كم‌ترين دعوى مالكيت بر انقلاب صدسال پيش نمى‌تواند داشت. نياکان همه ما در آن ‌شركت داشتند و بد و خوب انقلاب و هر چه از آن برآمد با همه ماست. مى‌توانيم دست كم ارجگزارى آن را نقطه ‌اشتراك خود سازيم و در اين ‌اشتراك هيچ كس چيزى از دست نمى‌دهد. هر كس آزادى و ترقى مشروطه را بخواهد و تجدد را مسأله مركزى ايران بداند میراث‌دار انقلاب مشروطه است، هر برنامه سياسى داشته باشد و هر‌شكل حكومتى براى ايران بخواهد. آن انقلاب مايه سربلندى همه ما به عنوان مردم ايران است. هيچ كس هيچ‌گاه لزومى بر توجيه آن نداشته است يا به هر دليل از بابت آن پوزشى نخواسته است. همه آنها كه امروز از آن دورى مى‌جويند سال‌هاى دراز ستاينده و مدافعش بوده‌اند.

دربرابر، اگر از ۲۸ مرداد وسيله حمله به محمدرضا ‌شاه و گريه بر مظلوميت دكتر مصدق را بگيرند چه از آن خواهد ماند كه به يادآورى هر روزه و هر ساله بيرزد؟ در ۲۸ مرداد جز يك سلاح سياسى گروهى، چيست كه آن را يك روز بزرگ تاريخى كند؟ و ‌شكافى را كه در طبقه سياسى ايران‌ انداخت تا كى مى‌شود ادامه داد؟ اهميت ۲۸ مرداد براى آينده ايران در آن است كه به هر بها از تكرار وضعى كه، درمانده از گشودن مسائل خودمان، به ديگران فرصت مداخله بدهيم جلوگيرى كنيم؛ به ويژه در اوضاع و احوالى كه جمهورى اسلامى با سياست‌هاى نابخردانه‌اش ايران را در چشم توفان گذاشته است و ممكن است قدرت‌هاى بزرگى در دشمنى با رژيم و براى حفظ امنيت خود تا جاهاى خطرناكى بروند. اما اگر مى‌خواهيم از ۲۸ مرداد درس درست‌ش را بگيريم مى‌بايد آن را از يك اسلحه سياسى صرف بدر آوريم. پنجاه سال جنگ در دو سوى ۲۸ مرداد بس است. امروز مى‌بايد بجاى گذشته دور به آينده نزديك و مخاطرات بزرگى كه در پيش است بينديشيم. بقاياى نسلى كه هنوز مى‌تواند خدمتى (و جبران بي خدمتى‌هائى را) به مردم خود بكند اگر امروز هم نتواند به مصلحت بزرگ‌تر ملى بينديشد و جنگ بر سر روزهاى تاريخى را از دست بگذارد ديگر چه فرصتى خواهد بود؟ كسى انتظار ندارد كه اصحاب ۲۸ مرداد از آن «مهمترين روز تاريخ ايران» يا نظر خود چشم بپوشند. اما اين‌ اندازه مى‌توان انتظار داشت كه آن را در مركز استراتژى خود نگذارند. مبارزه آنها با ۲۸ مردادي‌ها بى معنى است زيرا با چنان كسانى سروكار ندارند. چند نشانه لازم است تا اين كسان را به خود آورد كه اگر به كشمكش‌هاى بى معنى و بى نتيجه‌شان پايان ندهند ديگران براي‌شان تصميم خواهند گرفت؟

ما اين بحث‌ها را بيشتر در بيرون داريم. در خود ايران سيلاب پر زور رويدادها، صد سال و پنجاه سال پيش را از ياد مردم زدوده است. كيست كه در زير واقعيت زشت زندگى هر روزه در دامن اسلام عزيز آخوندها، و در برابر دورنماى هراس‌آور پايانى كه سياست‌هاى رژيم براى آن تدارك مى‌بيند، هر روز پاس ۱۴ مرداد را بدارد يا در سوگ ۲۸ مرداد بنشيند؟ اگر ما مى‌خواهيم‌ اندكى حس ‌اندازه به بحث سياسى ـ تاريخى بياوريم به اميد آن است كه بقاياى يك نسل به پايان رسيده، خود را از زندان گذشته‌اش برهاند و همزمان مردمى ‌شود كه كارهائى لازم‌تر از ستايش و نكوهش پيشينيان دارند. تاريخى كه سرانجام مال همه مى‌شود و نیک و بد‌ش بر ملتى كه آن را ساخته و زيسته است مى‌افتد چه بهتر كه زود‌تر از ميدان نبرد‌ اشخاص و گروه‌ها بدر آيد.

***

 تفاوت پختگى سياسى و رشد فرهنگى جامعه‌ها از رفتارى كه با روزها و‌ شخصيت‌هاى تاريخى دارند بهتر از همه ‌اشكار مى‌شود. چرچيل نه تنها به دليل نقش حياتى خود در رهائى جهان از فاشيسم، بلكه از نظر ابعاد‌ شخصيت خود يك مرد استثنائى براى همه زمان‌ها بشمار مى‌آيد. مردم انگلستان همان چرچيل را در فرداى پيروزى بر هيتلر به ‌شكست انتخاباتى دچار كردند و با افتخار به خانه‌اش فرستادند. نه حزب محافظه‌كار هيچ‌گاه داشتن چرچيل را به رخ حزب مخالف كشيد و از پيروزى بزرگ او سرمايه سياسى ساخت نه حزب كارگر از نداشتن ‌شخصيتى مانند چرچيل احساس كمبود كرد. انقلاب فرانسه يا انقلاب امريكا روزهاى بزرگى هستند ولى كسى با چسباندن خودش به آنها در پى كسب مشروعيت نيست.‌ شخصيت‌ها و روزهاى تاريخى اگر هم سودمندى سياسى داشته باشند از نظر ارتباطى است كه با مسائل روز مى‌يابند. حزب جمهوريخواه امريكا به داشتن رونالد ريگان سربلند است ولى جرج بوش كه بسيار مى‌خواهد كلاه او را بر سر گذارد هرگز نمى‌گويد به من رأى بدهيد چون ريگان چنان و چنين بود و كارتر دمكرات چنين و چنان. تبليغات جمهوريخواهان، آن هم غير مستقيم به سودمندى سياست مالياتى ريگان و قدرت نمائى او در برابر دشمنان امريكا ‌اشاره‌هائى مى‌كند ولى بوش نام ريگان را نيز در سخنرانى‌هاى انتخاباتى خود نمى‌برد. اگر سياستگران آمريكائى آن گونه بهره‌بردارى سياسى را به جاهائى برسانند كه ما مسلم مى‌گيريم و اصلا امرمان بى آنها نمى‌گذرد كمترين فرصتى از سوى رأى دهندگان نمى‌يابند.

ما تنها ملتى نيستيم كه در تاريخ خود روزهاى خوب و بد و ‌شخصيت‌هاى بزرگ و نه چندان بزرگ داريم ولى مردمان پيشرفته مانند گروه‌هائى از ما كار روزانه خود را براى كشمكش بر سر آنها نمى‌گذارند. نه تنها يك حزب سياسى با رهبر خود زنده نمى‌ماند و به مرگ محكوم نمى‌شود؛ انرژى ملى نيز در جنگ بر سر روزها و كسان برباد نمى‌رود. مردم از رهبران و احزاب، فاضل بودن پدرشان را نمى‌پرسند. در خود ايران نيز مردم مى‌خواهند بدانند هر كس چه در انبان دارد؛ تكيه بر افتخارات پيشينيان بس نيست. مى‌توان اتتظار داشت كه سرمايه‌هاى سياسى منفى نيز ديگر چندان بكار نيايد. ديگر فاصله گرفتن از خمينى، محكوم كردن او و بد‌ترين حملات به او نيز گروه‌ها را‌ شايسته حكومت كردن نمى‌سازد؛ محمد رضا‌شاه كه جاى خود دارد. آنها كه دنبال بهره بردارى‌هاى آسان‌اند بازى را از هم اكنون باخته‌اند. دعوى اداره يك كشور به صلاحيت‌هاى بسيار بيشترى نياز دارد و بد بودن ديگرى، اگر واقعیت هم داشته باشد دلی خوبی خود نیست.

يك سازمان سياسى كه پيش از همه و با روشنى بيش از همه، خود را به پادشاهى مشروطه متعهد ساخته در رفتار با گذشته خويش و ديگران، با تاريخى كه موضوع اصلى كشمكش‌ها ‌شده، سرمشقى گذاشته است كه جاى توجه دارد. براى حزب مشروطه ايران آسان‌تر از آن نمى‌بود كه تكيه خود را بر مقايسه بگذارد. ما خوبيم و بقيه بدند چون در زمان ما بهتر بود و در زمان بقيه بد‌تر‌ شد. حزب مى‌توانست هر ‌شخصيت و هر روزى را كه چون سلاحى بر ضد آن بكار مى‌بردند با ‌شخصيت و روزى بهتر، يا دست‌كم به رخ كشيدن‌ شخصيت و روزى بدتر از سوى مقابل، از اثر بيندازد. مى‌توانست وارد هر مسابقه زيبائى (در واقع لجن پراكنى) بشود و زشتى خود را پشت زشتى ديگران بپوشاند. چنان رفتارى سرهاى تهى بسيارى را گرم و دل‌هاى سوخته بسيارى را خنك مى‌كرد؛ و البته آن مقدار مبارزه‌اى را هم كه مى‌توان با جمهورى اسلامى كرد به پستى و بى آبروئى همه دست در كاران مسابقه مى‌كشيد. از آن بد‌تر هيچ نتيجه‌اى جز ادامه بيمارى و ضعف سياسى گذشته براى آينده ايران نمى‌داشت.

آنچه در رويكرد اين حزب قابل ملاحظه است اكراهى است كه با همه بستگى بنيادى به جنبش مشروطه، در بهره‌بردارى سياسى از آن دارد. بهره‌اى كه حزب مشروطه ايران از آن جنبش مى‌برد ژرف‌تر رفتن در پيام آن، سازگار كردن‌ش با اوضاع و احوال امروز، و فراخواندن گرايش‌هاى سياسى ديگر است كه آن جنبش را از آن خود بدانند و كمك كنند كه زمينه مشترك ديگرى براى همرائى علاوه بر مجلس مؤسسان و همه پرسى براى نظام آينده ايران پيدا ‌شود. روزها و ‌شخصيت‌هاى تاريخى هستند، نه براى بدست آوردن اعتبار سياسى؛ اعتبار را مى‌بايد از خود گرفت. ما خوبيم چون فلان خوب يا بد بوده است به كار تهيدستان مى‌خورد و از تهى‌دستى تا ورشكستگى راهى نيست. ما اگر هم بخواهيم مدعى ميراث دوره‌ها و ‌شخصيت‌هائى باشيم بايد ميان ميراث با ارث تفاوت بگذاريم. ميراث مال همه است، هر كه بخواهد. در حزب مشروطه ايران دنبال ارث گذشته نيستند چون نمى‌خواهند مانند گذشته باشند. وارث، كسى كه مى‌خواهد ارث گذشته ببرد، مى‌بايد مانند آن رفتار كند. همه ما بهتر است ارث گذشته را فراموش كنيم. نبايد بخواهيم هيچ گذشته‌اى تكرار ‌شود.

اين اسطوره زدائى از رويدادها و ‌شخصيت‌هاى تاريخى كه براى مردمى پرورش يافته با روحيه عاشورائى آسان نيست يك دگرگونى لازم در منش ملى ماست. نياز حياتى به مردگان، تناقضى است كه ايستائى و واپس‌ماندگى را در خود دارد. حتا جنبش مشروطه سراسر افتخارات و درخشش‌ها نبود. يك اقليت كوچك، ناآزموده و نيمه‌سواد، در جامعه‌اى كه يك دوره دراز تاريخى در خرافات و بى نظمى فرو رفته بود، ارابه ‌شكسته به گل نشسته‌اى را هر چه توانست حركت داد و زود از نفس افتاد، و بيش از آن هم نمى‌شد. ما حق داريم از اينكه توانستيم بمانيم و از همگنان درگذريم (از بيشترشان در بسيارى جاها) خرسند باشيم. ولى در بافتار context جهانى هنرى نكرده‌ايم. ماندن در آن گذشته‌ها همت‌مان را پست و پاى رفتارمان را سست مى‌كند. صد سال گذشته به بيهوده بر اين ملت نگذشته است و به آن توانائى داده است كه صدسال بسيار بزرگ‌ترى داشته باشد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سالروز مشروطيت، واشينگتن، ۳۱ ژوئيه ۲۰۰۴

بخش 2 / بازنگری‌ها / یکصدمین سالگرد انقلاب مشروطه

بخش 2

بازنگری‌ها

 

یکصدمین سالگرد انقلاب مشروطه

دوستان سخنرانی آقای رئیسی را‌ شنیدند که نگاه تازه‌ای بود به تاریخ مشروطیت، و ‌این نگاه تازه بسیار لازم است برای ‌اینکه ما تاریخ مشروطیت را در چند اسم مانند باقرخان و ستارخان خلاصه می‌کنیم و ‌اینکه مجلس را به توپ بستند و… و یا اگر بخواهیم از توسعه و تجدد صحبت بکنیم در ارتباط با انقلاب مشروطه، از امیرکبیر و مصدق می‌گوئیم.

آقای رئیسی ما را متوجه کردند که از کجاها ‌شروع کردیم، مسائل چه بوده و سرگذشت ‌این ملت در عرض ‌این صد ساله ـ بطور خلاصه ـ چه ‌شده است.

  من می‌خواهم عرایضم را از آنجایی که آقای رئیسی تمام کرده‌اند‌ شروع کنم. به‌ این معنا که ببینیم چرا موفق نشدیم در همان آغاز؛ و وقتی ‌این انقلاب‌ شد چرا به نتیجه‌ای که می‌بایست برسد، نرسید و حالا جامعه ‌ایرانی چه امکاناتی دارد برای ‌اینکه به ‌این آرزوها، آرزوهای صدساله، برسد و همین طور به حل مشکلاتی که امروز با آن روبرو هستیم.

ما به هیچ وجه خیال نداریم که دفتر پیشرفت، تجدد، آزادی و توسعه را ببندیم. ما یک انقلاب کردیم و آن انقلاب به جاهایی که باید، نرسید و بعد هم انقلاب اسلامی ‌کردیم و انقلاب اسلامی ‌به آنجا‌ها که می‌بایست رسید و ظاهرا دارد ما را بر می‌گرداند به قرون وسطا و ‌این ملت فاتحه‌اش خوانده ‌شده است. اما به هیچ وجه بر ‌این نظر نیستیم.

ما چرا به جایی نرسیدیم که می‌باید، و حالا چه امکاناتی داریم که به آنجا برسیم. و در نتیجه به خودمان‌ این دلگرمی ‌را بدهیم که با همه ناکامی‌ها،‌ شکست‌ها و انحرافات که آقای رئیسی بدانها ‌اشاره کردند،‌ این توانایی را داریم که روی ‌این صد ساله بنا کنیم و برویم جلو. در ما‌ این بنیه و توانایی برای ‌این کار هست و از هیچ‌کس در ‌این دنیا عقب نیستیم. ما الان در رده‌های بسیار پایین بشریت هستیم ولی می‌توانیم در رده‌های بسیار بالای بشریت قرار بگیریم. ما محکوم به‌ این زندگی و تاریخ نیستیم. یکی از کارهای عمده‌ای که باید بکنیم ‌این است که تاریخ را‌ شکست بدهیم. معنی ‌شکست دادن تاریخ ‌این است که از اسارت‌ش بدر آئیم.‌ این تاریخ بر ما حکومت نکند. تاریخ را باید به صورت دینامیک و پویا نگاه کنیم سرگذشت کشاکش ما با تجدد سرگذشت در افتادن و کشاکش ماست با سرنوشت ناگزیر ما. سرنوشت ناگزیر ما پیشرفت و تجدد است.

اگر در 100 سال به آن نرسیدیم، در 120 یا 130 سالگی‌اش به آن خواهیم رسید. یک وقت در جایی نوشتم که مشروطیت ‌شکست خورد. ولی‌شکست دو جور است. یک ‌شکست سیاسی داریم و یک ‌شکست تاریخی.‌ شکستی که به حساب می‌آید ‌شکست تاریخی است نه ‌شکست سیاسی. برای ‌اینکه‌ شکست تاریخی بی موضوع‌ شدن است و ‌شکست سیاسی مغلوب ‌شدن در برابر اوضاع و احوال است که با تغییر آنها ممکن است به پیروزی بینجامد. مثلاً در ‌ایران‌ این صدسال، اوضاع و احوالی که بیش از همه در ‌شکست ما سهم داشت تسلط نیروهای برتر خارجی بوده است. فکر نکنید که ما عرضه ‌اینکه مسائل‌مان را حل کنیم، نداشتیم. داشتیم و کمتر از کشورهای دیگر نبودیم. ولی هیچ کشور دیگری را در ‌شرایط ما نمی‌توانید تصور کنید که به ‌این درجه دولت‌های بسیار نیرومندتر خارجی در احوال داخلی‌اش دخالت و مسیر حرکت‌ها را متوقف و منحرف کرده باشند.

حالا ‌این مسئله ماست و ما با همه ‌این مسائل ‌اشنا‌ شده‌ایم. خوشبختانه‌ این صدسال خودش را به جایی رسانده که آقای رئیسی صحبت‌شان را تمام کردند. یعنی اکنون می‌توانیم نگاهی تازه بیندازیم به سرگذشت خودمان، به‌ اندیشه‌هایی که داشتیم، فعالیت‌هایی که کردیم و آنچه که بوده‌ایم و با یک روحیه ناراضی از ‌این سفر نا خجسته بیرون می‌آییم، از خودمان ناراضی می‌شویم، از آنچه که بودیم ناراضی می‌شویم و سعی می‌کنیم یک چیز تازه‌ای بشویم.‌ این معنی ‌شکست دادن تاریخ است. ناراضی ‌شدن از گذشته، گذشته‌ای که ما را به هر حال به ‌این روز‌ انداخته است، و یافتن توانایی‌ اینکه بر ‌این گذشته پیروز بشویم و مسیر دیگری را که دنبال گذشته نباشد، در پیش بگیریم.

برای یافتن ریشه‌های آنچه ما را در صدسال پیش و در طول ‌این صدسال‌ شکست داد ببینیم که ما اصلاً در چه حال و هوایی بودیم. یک ملتی انقلاب می‌کند و ‌شعار تظاهراتی که مردم می‌کنند (البته تعداد مردم زیاد نبود و جامعه بسیار کوچک و محدودی بود در صدسال گذشته)‌ این ‌شعاری که مردم می‌دهند زنده باد ملت ‌ایران است.

برای اولین بار در تاریخ ‌ایران ملت‌ ایران مطرح می‌شود و «زنده باد ملت‌ایران» زبان ملت ‌ایران می‌شود. ‌این ملت انقلاب می‌کند و در چنان ‌شرایطی فرمان مشروطیت صادر می‌شود که نویسندگان (دو برادر پیرنیا) جرئت ندارند در آن فرمان اسم ملت ‌ایران و اسم مشروطه را بیاورند. ولی صحبت ‌این را می‌کنند که مجلس‌ شورای ملی تشکیل بشود. مجلس‌ شورای ملی دیگر همه چیز است. ‌شما مجلس‌ شورا را دارید، ملی هم هست. یعنی بطور غیرمستقیم تاکید بر هدف انقلابی که دیگر به پیروزی رسیده است. هدف انقلاب ‌این بود که مظفرالدین ‌شاه تسلیم بشود در مقابل ملت. ‌این هدف را اعلام نمی‌کنند. پیروزی را به رخ ‌شاه نمی‌کشند. نمی‌گویند ملت ‌ایران پیروز‌شده و انقلاب مشروطه به جایی رسیده است، نه. حالا مظفرالدین ‌شاهی آمده و گفته است که ‌این کار را باید بکنیم. و در‌ شرایطی که سرتاسر ‌این جامعه دین ‌اندیش و به قول آقای دوستدار دین خوست. هیچ چیزی خارج از دین مطرح نمی‌شود. یک نفر هم مثل آخوندزاده که صحبت‌های بی دینی می‌کند، آثارش تا همین الآن ممنوع از انتشار است، در تمام‌ این دوره. در چنان جامعه‌ای که قدرت نظامی‌اش در عشایر مسلح متمرکز است و مرحله دوم انقلاب، حرکت نظامی‌ مشروطه‌خواهان، تصرف تهران است به کمک عشایر از‌ شمال و جنوب ‌ایران.

دو گروه عشایری مسلح می‌آیند که تهران را بگیرند و مشروطه و مجلس را تصرف می‌کنند. به مشروطه‌شان می‌رسند. مشروطه تمام می‌شود. مشروطه واقعاً در 1909 (یعنی 1288) تمام‌ شد. آن ‌شور انقلابی، آن تأثیری که عامل مردمی ‌داشت ‌اینها دیگر تمام ‌شد. افتاد دست خان‌های عشایر و نمایندگان مجلسی که نمایندگان زمین‌داران بودند چون هر مرد ‌ایرانی یک رأی پیدا کرده بود و بیشترشان هم در روستاها زندگی می‌کردند و روستاها هم مالِ زمینداران بود. در نتیجه یک عده ملاک صاحب مملکت ‌شدند.‌ این گونه بود که مشروطه ‌شکست خورد.

* * *

این که می‌گویند رضاشاه یک مشروطه را از بین برد اتفاقا او قسمت مهمی ‌از مشروطه را نجات داد. برای ‌اینکه دست ملاکین و عشایر و آخوند‌ها را کوتاه کرد. با چنان ‌شروعی ‌شما نمی‌توانید انتظار داشته باشید که یک ملتی بتواند وظیفه‌ای به دشواری رسیدن به پای کشورهای پیشرفته جهان را که ‌شعار مشروطه بود با آن مقدمات، با آن افکار، به پیروزی برساند. در آن‌ شرایط ممکن نبود. وقتی انقلاب مشروطه در گرفت، ‌ایران ‌شش هزار دانش آموز ابتدایی داشت، چند صد دانشجوی مدارس عالی داشت، یک مدرسه فلاحت داشت و یک مدرسه علوم سیاسی برای تربیت دیپلمات‌ها و یک مدرسه دارالمعلیمن. ‌این سه دانشگاه‌های ‌ایران بودند. آن دانش آموزان ابتدایی قدرت عمده تظاهرات بودند. ‌اینها راه می‌افتادند و مشروطه‌خواه بودند. چند صد خانم هم با آن چادر چاقچورها ‌ششلول‌های‌شان را بدست گرفته بودند زیر چادرهای‌شان و تظاهرات و از مشروطه دفاع می‌کردند. ‌این بنیه مشروطه‌خواهی و بنیه فرهنگی‌ ایرانی بود. نه صنعت داشتیم، نه مالیه داشتیم، نه ارتباطات داشتیم… هیچ. کسانی که دم از ‌شکست مشروطه می‌زنند چون گویا ملت ‌ایران به درد آزادی نمی‌خورد، به درد دمکراسی نمی‌خورد، نمی‌دانند مشروطه در چه اوضاع و احوالی سرگرفت.

من سه سال پس از روی کار آمدن پادشاهی پهلوی به دنیا آمده‌ام. همه دوره پادشاهی پهلوی را تقریباً تجربه کرده‌ام. هرجا نشسته‌ام‌ این قصه بر سر زبان‌ها بوده است که ملت ‌ایران به درد دموکراسی نمی‌خورد. ما‌ شایسته آزادی نیستیم.‌ این طور نیست. ما ‌شایسته هستیم. تمام کشورهای دمکراتیک دنیا از پائین‌ها‌ شروع کرده‌اند. در طول ‌این صد سال، آنچه که ما از عهده‌اش بر آمده‌ایم ‌این بود که مقدماتی که لازم بود برای انقلاب مشروطه تا به جایی برسد، آن را فراهم کردیم. ‌این مقدمات حالا هست. امروز تنها یک میلیون معلم داریم. قدرت صنعتی امروز در ‌ایران در کارگاه‌هاست نه در کارخانه‌ها. و‌ اینها چیزهایی می‌سازند که باور نکردنی است. در کارگاه‌های‌ ایران کارخانه سیمان می‌سازند.‌ این است قدرت صنعتی. اما نکته اصلی دو جاست: نسبت به صد سال پیش. یکی تغییری که در ذهن ما بوجود آمده و دیگری تغییری است که در ژئوپلیتیک ‌ایران بوجود آمده. تغییری که در ذهن ‌ایرانی بوجود آمده است آزادی از بند مذهب در امر سیاست است. امروز کمتر گروه سیاسی را می‌بینید که روز عاشورا و تاسوعا تظاهراتی انجام دهند و مثلاً مجلس برپا کنند و بخواهند از حسین مظلوم نماد مبارزه بسازند. در‌ ایران ‌شاید ‌این کار را بکنند ولی در‌ شرایط آزاد، ‌ایرانی برای کار سیاسی دنبال کربلا و نماد مذهبی نمی‌رود. قبلاً ‌این طور نبود. قبلاً برای حزب توده‌اش هم عاشورا و تاسوعا مهم بود. دستگاه پادشاهی که جای خود داشت. نمی‌توانستیم خودمان را از ‌این‌ها برکنار کنیم. نه تنها جزو سُنّت بود، جزو محاسبه سیاسی بود. مردم مسلمان هستند، عاشورایی و کربلایی و حسینی هستند. باید استفاده کرد از‌ اینها. نظر‌ها هرچه بود، لامذهب هم اگر بودند‌ این کار را می‌کردند. امروز تسلط مذهب بر ذهن و ‌اندیشه ‌ایرانی از بین رفته است. ممکن است همه مسلمان باشیم و ممکن است که به جای آورنده آداب مذهبی هم باشیم، و آن هم به نظرم خیلی سُست ‌شده است ولی ربطی ندارد.

یک چیز دیگر، که همه گیر است، یعنی مسلمان و غیرمسلمان و لامذهب و طبیعت گرا و… همه در یک چیز‌ شریک هستند و آن‌ اینکه آخوند در جامعه بکلی بی اعتبار ‌شده است حتا در نزد مسلمان‌ها و ‌این بسیار تحول بزرگی است. برای اولین بار در پانصد سال ما آبروی آخوند را در جامعه برده‌ایم. پانصد سال آخوند در‌ این کشور به نام مذهب بی مسئولیت حکومت می‌کرد. اما در‌ این دو سه دهه واقعیت خودش را به خود‌ش هم نشان داد.

این یک تحول است و تحول دوم، که گفتم مربوط به ژئواستراتژیک ‌ایران است، تأثیر جغرافیا بر سیاست است. آلمان در مرکز اروپاست. در مرکز اروپا بودن، تاریخ آلمان را تعیین می‌کند و‌ شکل می‌دهد. از قرون وسطا که دوران برتری آلمان است و امپراتوری مقدس رومی‌ ـ ژرمنی،‌ این مرکز اروپا بودن، ‌این ملت را به ماجراهایی کشانده است که هیچ کشوری نداشته است. چون ما مرکز اروپاییم باید‌ شرق را درست کنیم، باید غرب و ‌ایتالیا را اداره کنیم. انگلیس یک جزیره است و هیچ ربطی به مشکلات قاره اروپا ندارد. خرج‌ش سواست. قدرت نظامی‌اش در کشتی‌های‌ش است نه لشگر‌های‌ش. لشگر در خاک انگلیس به درد نمی‌خورد. آن وقت‌ها که کشتی‌ها بادبانی بود انگلیس کشتی‌های بادبانی داشت که 3500 تن ظرفیت‌ش بوده است ــ همان کشتی که لرد نلسون بر آن کشته ‌شد. و قدرت آتشی که نیروی دریایی انگلیس در آن نبرد مشهور داشت، یعنی کشتی‌ها و تعداد توپ‌های آنها بیش از توپ‌هایی بود که ناپلئون در نبرد واترلو داشت. یک چنان قدرتی بود. ‌این را چه تعیین می‌کند؟ جزیره بودن.

پس ‌این ژئوپولیتیک تعیین کننده سرنوشت است. در صد سال گذشته نگاه بکنید، ژئوپلیتیک ما تعیین کننده سرنوشت مان بوده است. نه تنها در صد سال گذشته، بلکه از 1800 به بعد. پیش از 1800 هم همین ژئوپولیتیک باعث ‌شد ‌ایران دائماً از‌ شمال و ‌شرق زیر حمله قرار بگیرد. مرغزار‌های آسیای مرکزی جمعیت خیز بودند و هر از چند گاه مازاد جمعیت به هر سو راه می‌افتاد. آسیای مرکزی تا قرن چهاردهم یک همچین وضعی داشت. اولین هجوم‌ها از آن منطقه به ‌ایران توسط قبایل آریایی بود. همان که باعث افتخار بعضی‌هاست به عنوان آریایی نژاد. بعد قبایل آریایی دیگر آمدند. مثلاً کوروش که صد‌ها سال پس از مهاجرت قبایل آریایی به پادشاهی رسید در جنگ با قبایل آریایی دیگر کشته ‌شد.

تا دوره ساسانی ‌این هجوم‌ها از ‌شرق و ‌شمال ‌شرقی توسط قبایلی بود که به آنها هون‌های سفید می‌گفتند. هون‌های سفید، باز هم خویشاوندان خودمان بودند. بعد نوبت هون‌های زرد رسید. بعد از هون‌های زرد نوبت به ترکان غز رسید، بعد به مغولان رسید و‌ اینها دیگر تنها ویران می‌کردند و می‌کشتند. ولی در تاریخ صد ساله‌ای که به ما مربوط است و ما فعلاً با آن سر و کار داریم، ژئوپولیتیک ‌ایران عبارت بوده است از یک ابر قدرت به نام روسیه در آن بالا و یک ابر قدرت در جنوب به نام انگلیس. روسیه از قرن هژدهم ‌شروع کرده بود به آمدن به پایین، پیشروی در قفقاز، پیشروی در آسیای مرکزی و انگلیس در همان قرن هژدهم‌ شروع کرده بود به پیشروی در هند. و بالاخره در اوایل قرن نوزدهم روس‌ها قفقاز و انگلیس‌ها هندوستان را گرفتند. و‌ شروع کردند به فشار آوردن به باقی مانده ‌ایران. از آن به بعد تاریخ ما زیر تأثیر مداخله‌ها و رقابت‌های ‌این دو ست. در جریان انقلاب مشروطه در 1907، ‌اندکی پس از ‌اینکه قانون اساسی تصویب ‌شد، انگلیس و روس نشستند با هم‌ ایران را بین خودشان تقسیم کردند. در سال 1912-1911 روس‌ها وارد ‌ایران ‌شدند و گفتند حق ندارید امور مالی‌تان را انتظام بدهید. به همین صراحت. در سال 1914 روس و انگلیس حمله کردند به ‌ایران. جنگ تمام‌ شد و نیروهای انگلیس رفتند تا بالاهای ‌ایران را گرفتند. بعد خواستند از‌ ایران خارج بشوند. امکان مالی‌اش را نداشتند که بمانند چون ورشکسته ‌شده بودند. در جستجو بودند که بتوانند کشور را به نیروئی بسپارند که دست بلشویک‌ها نیفتند، خوشبختانه کسی را مثل رضاخان سردار سپه پیدا کردند. او هم به تندی‌ شروع کرد به ساختن ‌ایران از تقریبا صفر و در همه زمینه‌ها و تا سال 1320 به قدری کار کرده بود که مشروطه‌خواهان به خواب نمی‌دیدند.

* * *

به عنوان معترضه، رضاشاه در مجلسی که مصدق هم بود گفته بود انگلیس مرا آورد ولی ندانست با کی طرف است. مانند ما که خمینی و آخوند‌های‌ش را آوردیم ولی ندانستیم با کی طرفیم. همین طور که مسئله ژئو استراتژی را دنبال بگیریم، در سال 1320 دوباره ‌این نیروها به ‌ایران حمله کردند. پیشرفت‌ ایران بکلی متوقف ‌شد. 12 سال، آن حرکتی که رضاشاه به جامعه ‌ایرانی داده بود متوقف ‌شد. درست است، آزادی بود، انتخابات بود و… اما باز ‌این انتخابات چه بود، جز در تهران و یکی دو‌شهر بزرگ، بقیه‌اش را همان خان‌ها و زمین‌دارهای بزرگ تعیین می‌کردند. مجلس دست آنها بود. در سال 1326 افراد جبهه ملی آمدند و متحصن ‌شدند در دربار. در تهران انتخابات به خوبی انجام ‌شد. ولی در بقیه کشور همان بساط بود. بعد در سال 1332 باز وحشت از تسلط روس‌ها بر ‌ایران (آقای رئیسی بهتر می‌دانند) عامل تعیین کننده‌ شد. مصدق حقیقتاً مثل مرغ بی بال و پر افتاده بود آن وسط و بر سرش دعوا بود که روس می‌آید یا آمریکا می‌آید. تردید نبود، یکی از ‌اینها می‌آمدند. ‌شنیدید که برای مصدق روز 28 مرداد یک نفر از خانه‌اش بیرون نیامد. دعوا بین مخالفین مصدق بود و خود او جز گارد محافظ‌ش هیچ کس را نداشت. وحشت از روس‌ها همه را گرفته بود ـ چون خودم ‌شاهد بودم. ما تردید نداشتیم که روس‌ها می‌آیند. می‌دانستیم که ‌ایران قدرت پایداری در مقابل کودتای کمونیستی نداشت.

چندی پیش در یکی از‌ این سامانه‌ها، مصاحبه‌ای کرده بودند با افسری به نام خسروپناه و دیگری که نامش یادم نیست و محافظ مصدق بودند، و پرسیده بودند که چه ‌شد و چرا مصدق ‌شکست خورد؟ همان حرف‌های تکراری را می‌گفتند که تمام افسران توده‌ای تانک داشتند و وسیله داشتند و نیامدند از مصدق دفاع بکنند. تمام حرف‌شان همین بود که اگر توده‌ای‌ها آمده بودند، مصدق سقوط نمی‌کرد. یعنی مصدق با نیروی نظامی‌ حزب توده می‌توانست ادامه بدهد. گفتند حزب توده ناراحت ‌شده بود و دلسرد ‌شده بود و در ‌شوروی هم خوشبختانه استالین مرده بود و گرفتار مسائل داخلی‌شان بودند. خوب با آن ترتیب ماندن مصدق چه سودی برای ‌ایران و خودش می‌داشت؟ تانک‌های افسران توده‌ای دیگر به حرکت در نمی‌آمدند؟

امروز با ‌این اتفاقاتی روبروئیم که بعد از انقلاب اسلامی ‌افتاده است.‌ شوروی‌ها به افغانستان حمله کردند و آمریکایی‌ها دمار از روزگارشان در آوردند به دست همین افرادی که امروز آمریکا را تهدید می‌کنند، و ‌اینهاست نتایج پیش‌بینی نشده اقداماتی که آدم فکر می‌کند صد در صد درست است و بعد دامن‌ش را می‌گیرد. اتحاد ‌شوروی بر اثر جنگ افغانستان، بر اثر مسابقه تسلیحاتی با آمریکا که تمام اقتصاد ‌شوروی را به ورشکستی کشاند از میان رفت. ما برای اولین بار بعد از 200 سال هم مرز یک ابر قدرت ‌شمالی نیستیم. در جنوب، انگلیس‌ها در سال 1967 سیاست ‌شرق سوئز را اجرا کردند و گفتند ما در‌ شرق سوئز نمی‌مانیم. از خلیج فارس رفتند بیرون و ‌ایران آن خلاء را پر کرد. البته بعداً آمریکا آن خلاء را پر کرد. و تا پیس از آن سراسر خلیج فارس دریاچه‌ ایرانی بود. انگلیس‌ها که رفتند. روس‌ها خطر اصلی بودند. انگلیس‌ها دنبال تسلط فیزیکی بر ‌ایران نبودند چون در ‌شرایطی نبودند که بتوانند ‌این کار را بکنند ولی روس‌ها دنبال تسلط فیزیکی بودند و آن هم رسیدن به آبهای گرم در خلیج فارس. ‌ایران را لازم داشتند. در 1990 روسیه و یا‌ شوروی رفتند و دیگر هم مرز ما نیستند. حالا کشورهای دیگری مثل ارمنستان، جمهوری آذربایجان و قرقیزستان با ما هم مرزند و کاری نمی‌توانند بکنند.

در غرب ‌ایران عراق از قرن ‌شانزدهم میدان جنگ بوده است بین ‌ایران و عثمانی، و سرپل حمله به ‌ایران بوده از قرن هفتم. سپاهیان اسلام از آنجا به ا یران تاختند. بعداً عثمانی‌ها از آن طرف مرتب به ‌ایران حمله ور می‌شدند. با رومی‌ها ما هفتصد سال در منطقه سوریه و عراق جنگیده‌ایم. عراق میدان جنگ و گذرگاه حمله به ‌ایران بوده است. در سال 1320 هم از جمله از عراق به ‌ایران حمله کردند. عراق، از وقتی مستقل ‌شد، خاری بود در پهلوی ‌ایران بر سر موضوع‌ شط‌العرب. و ما در دوره محمدرضا شاه در حدود دو دهه در جنگ غیررسمی ‌و گاه گرم با آن بسر می‌بردیم. تا سرانجام در سال 1975 مسئله‌ شط‌العرب حل ‌شد ولی عراق همیشه مترصد بود که ‌ایران را تکه تکه بکند و خوزستان را که به قول آنها سرزمین عربی است، بگیرد. دیدیم در سال 1980 از اولین فرصت استفاده کردند و 8 سال با ‌ایران جنگیدند. پس در غرب هم ‌ایران زیر یک تهدید دائمی ‌از دوره ‌اشکانی تا کنون بوده است، تا آمریکایی‌ها آمدند و به ترتیبی آن تهدید را بر طرف کردند. فعلاً عراق ‌شده است میدان نفوذ ‌ایران بجای ‌اینکه مشکل امنیتی ما باشد. پس مسئله ژئواستراتژیک ما حل‌شد.

آن تاریخ دراز مداخلات خارجی سبب ‌شده بود که طبقه سیاسی ‌ایران میان قطب‌های بیگانه در نوسان باشد. همواره عده زیادی، اکثریتی از آنها یا به اجبار و یا برای سود ‌شخصی به یکی از قطب‌ها گرایش داشته‌اند. دست نشانده خارجی رایج‌ترین دشنام‌های سیاسی بوده است و در آن فضا هیچ امیدی به نزدیک‌تر کردن نیرو‌ها و رسیدن به همرائی نبود. امروز مسائل میان نیرو‌های سیاسی به آن‌اندازه حاد نیست زیرا خارجی در امور روزانه ما مداخله نمی‌کند. دیگر سفارت‌های خارجی لیست حقوق بگیران ندارند. عوامل مهم دیگری هم زمینه را برای رسیدن به تفاهم فراهم‌تر کرده‌اند. حالا صحبت از گفت و‌شنود است که برای اولین بار در کنار یک اصطلاح دیگر وارد زبان سیاسی فارسی‌ شده است که دگراندیش باشد. ما دگراندیش در زبان فارسی نداشتیم. اگر کسی غیر از ما فکر می‌کرد خائن، وطن فروش، جاسوس و امثال آن بود. در حالی که همه ما ‌اینجا دگر‌اندیش هستیم.‌ شما فکر کنید ما چه ‌اندازه دگراندیش در کشورمان داریم؟

* * *

چرا به‌اینجا رسیدیم. چرا‌ این واژه‌ها درست ‌شده است؟ برای‌ اینکه ذهنیت عوض ‌شده. زبان انعکاس دهنده ‌اندیشه است. چرا ذهنیت ما عوض ‌شده برای ‌اینکه دین خوئی را از ذهنیت‌مان دور کرده‌ایم. حال ‌این چه اثری دارد در ارتباط و برخورد سیاسی؟ اثرش ‌این است که وقتی عنصر ‌ایمان را وارد رفتار سیاسی‌مان می‌کنیم. توده‌ای‌اش هم ‌ایمانی صحبت می‌کند، ‌شاهی‌اش هم‌ ایمانی صحبت می‌کند و وقتی ‌شما با‌ ایمان سر و کار دارید، دیگر عقل معنی ندارد. عقل از پنجره فرار می‌کند. پس وقتی ما عنصر ‌ایمان و ‌ایدئولوژی را از بحث سیاسی خالی کردیم، ناگزیر چه باید جایش بگذاریم. خرد می‌آید. حرف افراد تا کجایش درست است؟ و‌ این مسیری است که جامعه‌ها آن را طی کرده که به ‌اینجا رسیده‌اند. همین آلمان که از ما خیلی وحشی‌تر بودند. وحشی‌تر و آدم کش‌تر از‌ اینها کمتر سراغ داریم. ما از‌ این مراحل، خوشبختانه داریم می‌گذریم. موانع عمده برطرف ‌شده‌اند. ما داریم راجع به سیر پیشرفت در جامعه خودمان صحبت می‌کنیم. داریم می‌گوییم که چرا ما «حالا» می‌توانیم.

یک اعلامیه‌ای حزب مشروطه ‌ایران منتشر کرد که فکر می‌کنم در میان اعلامیه‌های حزبی برجسته است. به مناسبت صدمین سال مشروطه. عنوان‌ش ‌این بود که «ما صدسال پیش آمده‌ایم و ‌این بار می‌توانیم».‌ این اعلامیه نیست، ‌این تحلیل تاریخی ـ سیاسی است. چرا حالا می‌توانیم، چرا‌ این بار می‌توانیم؟ ‌شما اگر به دقت به اعلامیه نگاه بکنید، در ‌این اعلامیه ما موانع پیشرفت جامعه‌ ایرانی را در ‌این صدسال گفته‌ایم و گفته‌ایم که ‌این موانع برطرف ‌شده است. البته به موضوع ژئواستراتژیکی توجه نکرده‌ایم. ولی تضادهایی که مشروطه‌خواهان در طول ‌این صدسال با آنها روبرو بوده‌اند آمده است. مشروطه‌خواهان را من تعمیم می‌دهم. ما تنها مشروطه‌خواهان نیستیم. هر کس به قانون، به حکومت قانون، به آزادی و دمکراسی اعتقاد داشته باشد و به ضرورت قانون اساسی که مردم گذاشته‌اند، نه قانون اساسی که ‌شاه امضاء بکند و تمام بشود برود، نه، مردم گذاشته باشند، مشروطه‌خواه است. مشروطه‌خواه هم ترجمه فرنگی‌اش می‌شود Consititutionalist. در نتیجه من نمی‌توانم ادعا کنم که صرفاً ما دوستان عضو حزب مشروطه فقط مشروطه‌خواه هستیم، نه. ‌ایشان هم مشروطه خواه هستند، جمهوری‌خواه‌ها هم مشروطه‌خواه‌اند. از معمول‌ترین دشنام‌هایی که دوستان سلطنت‌طلب به من می‌دهند همین است که ما می‌گوییم جمهوری خواهان هم مشروطه‌خواه هستند. پس ‌این ضد سلطنت است. نیست ‌این طور. جمهوری‌خواه هم اگر دمکرات باشد مشروطه‌خواه است. منتها در‌ شکل حکومت با من اختلاف دارند. ‌شما کافی است پایتان را از آلمان بگذارید به هلند. آنجا پادشاهی است، ‌اینجا جمهوری. می‌بینید هیچ فرقی با هم ندارند. عین همین ‌شرایط آنجا هم هست.

ما تضادهایی را که مشروطه خواهان، یعنی نیروهای آزادی و ترقی در ‌ایران، با آن روبرو بودند گشوده‌ایم. ‌این تضادها مثلاً عبارت بودند از: تضاد ‌اندیشه آزادی و توسعه. در تاریخ معاصر‌ ایران چند دهه، حقیقتاً نمی‌شد توسعه را همراه آزادی داشت. با آن همه واپس‌ماندگی نمی‌شد. آخوندها نمی‌گذاشتند. آخوندها اکثریت را با خود داشتند. مثلاً از دادن حق رأی به زنان جلوگیری می‌کردند.

یک مثالی آقای رئیسی زدند که بسیار خوب بود. در سال 1342 دولت علم لایحه‌ای را به مجلس فرستاد که زنان می‌توانند در انتخابات انجمن ‌شهر ‌شرکت کنند. ‌ایت الله بروجردی موضع مخالف گرفت. آقای علم پس گرفت. بعد که آن لوایح‌ ششگانه مطرح ‌شد، خمینی با آن مخالفت کرد که یکی از آنها دادن حق رأی کامل به زنان بود. نمی‌شد در‌ شرایط آزادی به توسعه رسید. برای ‌اینکه توسعه مستلزم‌ این بود که ‌شما چند اصل قانون اساسی را زیر پا بگذارید و با چنان مجلس‌هائی بسازید. با وجود 5 مجتهد که قانونگزاری را کنترل بکنند که خارج از اسلام نباشد، خیلی کارها را در ‌ایران نمی‌شد کرد. اصلاحات ارضی نمی‌شد کرد. حالا فراوان از‌ این موضوع سوءاستفاده ‌شده است. یعنی دست کم از دهه 40، لزومی ‌نداشت که ما آزادی را فدای توسعه کنیم. ‌ایران می‌توانست هم آزاد باشد و هم توسعه پیدا کند. و اتفاقاً اگر بیشتر آزاد می‌شد، بیشتر توسعه پیدا می‌کرد. اگر ما در دهه 40 به دمکراسی رسیده بودیم امروز نه به انقلاب دچار ‌شده بودیم و نه عقب‌مانده بودیم.

آزادی به خودی خود بس نیست. از آزادی هم می‌شود سوءاستفاده کرد. در انقلاب مشروطه به قدری از آزادی سوءاستفاده ‌شد که بالاخره مشروطه‌ شکست خورد. یعنی به نام آزادی نمایندگان به‌اندازه‌ای بی مسئولیت عمل می‌کردند؛ روزنامه‌های مبارز چنان افتضاحی ببار آوردند؛ انجمن‌هایی که تشکیل می‌شد مثل کمیته‌های دوران انقلاب، آن قدر دست به هر کاری دلشان می‌خواست زدند که عموم مردم رو به دست‌های نیرومند سردار سپه آوردند. ‌این سوءاستفاده از آزادی سبب می‌شد که خود آزادی به خطر بیفتد.

داستانی برای تان بگویم.‌ این محمدعلی‌ شاه که مجسمه استبداد است در‌ ایران، در اوایل سلطنت‌ش ــ البته مخالفت‌هایی با مجلس داشت ــ روزنامه‌های مبارز به جای‌ اینکه از سیاست‌ها و نظریات‌ش انتقاد کنند زشت‌ترین توهین‌ها را به مادرش کردند. همان روزنامه‌های مشروطه خواه! او به دادگستری‌ شکایت کرد. مظهر استبداد در ‌ایران، از روزنامه‌ای که به مادرش توهین کرده بود، به جای ‌اینکه به عنوان مستبد روزنامه‌نگار را بکشد، به دادگستری ‌شکایت کرد. البته دادگستری هم هیچ‌کاری نتوانست بکند. بعد روزنامه‌نویس‌ها را گرفتند و خفه کردند. سوءاستفاده از آزادی کار را به‌ اینجاها می‌کشاند. اگر مثل آدم رفتار کرده بودند، او ناچار مثل آدم رفتار می‌کرد. من نمی‌خواهم محمدعلی‌شاه را تبرئه کنم ولی می‌خواهم ارتباط مسائل را باهم درک کنیم. تاریخ را یک سویه نبینیم.‌ شما در آثار مشروطه‌خواهان چه ‌اندازه اتهام به سران مشروطه می‌بینید، آن قدر بد گفته‌اند از مشروطه‌خواهان، از روزنامه‌نگاران، از نمایندگان مجلس. عشقی و عارف، فحش‌هایی که به مجلس و نمایندگان مجلس می‌دادند، پیش از رضاشاه است. به هر حال،‌ این تضادها برطرف‌ شده.

اختلافات میان چپ و راست دیگر اختلاف مذهبی و ‌ایمانی نیست. اختلاف بر سر راهکارهاست. الآن جریان مسلط در سیاست ‌ایران، نه در حکومت، جریان لیبرال دمکراسی و سوسیال دموکراسی است. دمکراسی لیبرال و دمکراسی سوسیال. اختلاف‌ اینها هم بر سر ترکیب است. ما که لیبرال ـ دمکرات هستیم، معتقدیم به هر کس که فقیر و ناتوان ولی مایل به کار است؛ میل به کار دارد ولی کار پیدا نمی‌کند، باید کمک کرد. ولی کسانی که پول دارند، کسانی که امکانات دارند، کسانی که نمی‌خواهند کار کنند، هیچ پولی نباید داد. دوستان سوسیال ـ دمکرات می‌گویند، باید ‌این چتر حمایت روی همه پهن باشد. اختلاف سر ‌این است. در اروپا هم همین طور است. در انگلیس هم همین طور است. یکی می‌گوید باید به آنکه نیازمند است داد و آن دیگری می‌گوید نه باید به همه داد. در فرانسه می‌گویند کارگر باید 35 ساعت کار کند. در آمریکا می‌گویند کارگر 50 ساعت هم اگر خواست می‌تواند کار بکند. دعوا سر ‌اینهاست، نه سر ‌اینکه کارگر را باید توی سرش زد، یا کارگر را باید در زرورق پوشاند. اختلافات به ‌این سطح‌ها پایین آمده است. سطح عملی نه سطح مارکس و استالین. نه سطح ‌ایمانی. بعد می‌بینید که ما ‌این تضادها را ‌شکسته‌ایم. وقتی امکانات مادی کشور به هر حال فراهم ‌شد، وقتی مشکل استراتژیک حل ‌شد، ‌شما با یک مشکل جمهوری اسلامی ‌سر و کار دارید. مشکل جمهوری اسلامی ‌با مبارزه حل می‌شود ولی ابدی نیست. مثل مشکل مذهب نیست. پانصد سال حکومت مذهب مثل یک ابدیت است برای ‌ایران. ‌این یک مشکل موضعی و امروزی است. ما از‌ این ببعد وقتی به‌ آینده نگاه می‌کنیم منظورمان آینده پس از ‌این رژیم است. در ‌آینده پس از ‌این رژیم امکان‌ اینکه ‌ایران دوباره بیفتد در مسیر آزادی و ترقی، بیش از صد سال گذشته است. نکته صحبت من ‌این است. ما بیش از دوره انقلاب مشروطه امکان رسیدن به آن آزادی‌ها را داریم. ولی امروز در بدترین ‌شرایط جمهوری اسلامی ‌هستیم. با ‌این همه عرایضم را می‌توانم با‌ این جمله خوشبینانه خاتمه بدهم:

ما صد سال پیش آمده‌ایم و ‌این بار می‌توانیم.

بخش 2 / بازنگری‌ها / نگاهی صد ساله به میراث انقلاب مشروطه

بخش 2

بازنگری‌ها

 

نگاهی صد ساله به میراث انقلاب مشروطه

امروز‌ شنیدم که سالروز خاوران را در همه جا گرفته‌اند. درباره ‌این کشتار. به نظرم اگر بخواهید جمهوری اسلامی‌‌ را در واقعیت خودش ببینید و هر صفت بدی را در موردش بکار ببرید،‌ این کشتار بیان کننده ‌آن است. در ‌این رژیم خیلی کارهای زشتی کرده‌اند و حالا هم مشغولند. ولی هیچ رویدادی و هیچ جنایتی به ‌این ‌اندازه طبیعت ‌این رژیم را‌ اشکار نمی‌کند. به ‌این درجه، به ‌این عمق فسادی را که در ‌این جهان‌بینی و در چنین حکومتی هست جای دیگر نمی‌توان سراغ گرفت.

ولی درعین حال،‌ این جنایت نشان دهنده فاجعه کلی است در جامعه که گمان می‌کنم هنوز کاملاً از ‌این عوالم بیرون نیامده باشد. یعنی جامعه‌ای که خشونت و خون متن اصلی هستی‌اش ‌شده ‌است و راه‌حل هر چیزی را در‌ شدیدترین، افراطی‌ترین وسایل جستجو می‌کند. راه‌حل جامعه‌ای که با مفهوم مخالفت بیگانه ‌است. فقط دشمن می‌شناسد. جامعه‌ای که نمی‌تواند تصور کند می‌شود مخالفت کرد و موافقت کرد که موافقت نکرد؛ و به محض ‌اینکه موضوعی پیش می‌آید که نمی‌پسندد کار را به دشمنی و حذف ـ حال به هر صورت ـ طرف مقابل می‌کشاند. ما وقتی با کسی روبرو می‌شویم که با ما مخالفت می‌کند، فرایند انسان زدایی را ‌شروع می‌کنیم. اگر مخالف است، او را از تمام صفات انسانی عاری می‌دانیم. او را تبدیل می‌کنیم به یک نماینده ‌اهریمن. و وقتی ‌این طور می‌شود، طبعاً تا هر جا می‌رویم.

متأسفم که ‌این فاجعه بر سر پاره‌ای از بهترین جوانان مملکت آمد. ما از گروهی از بهترین استعدادها محروم‌ شدیم. من باقیمانده ‌این سازمان‌ها را در اطراف جامعه خود می‌بینیم و افسوسم بیشتر می‌شود. بسیار دریغ است که ما کار را به جایی در آن کشور کشاندیم که مثل علف هرز ‌اینها را به درو دادیم و رفتند. از ‌این رویداد می‌شود کربلا ساخت و در پی بهره‌برداری سیاسی بود. من پیشنهادم ‌این است که ‌از آن عبرت بگیریم. عبرتی که نتیجه‌اش خشونت زدایی از سیاست‌ ایران باشد. با تلافی کردن مسئله حل نخواهد ‌شد. چون هیچ‌ چیز تلافی نمی‌کند. حالا 4-5 هزار نفر از‌ اینها را هم اعدام کنیم. هیچ چیز به دست نمی‌آید فقط خشونت را دائمی ‌‌کرده‌ایم. بهره برداری سیاسی با توجه به فضای سیاست خود آن قربانیان عملی نیست و اصلاً سودی ندارد. مسئله گذشته‌ از ‌این حرفهاست. اما عبرت گرفتن به کار امروز و ‌آینده‌مان می‌خورد. کاری بکنیم که دیگر در ‌این جامعه به ‌این سادگی نشود عده‌ای را کُشت.‌ این اتفاق کوچکی نیست که به همین سادگی 4-5 هزار نفر را در عرض چند هفته کشتند. هیچ طوری هم نشد و هیچ اعتراضی هم نشنیدیم. ‌این غیرممکن است در یک جامعه آدم‌ها. در یک جامعه متمدن چنین چیزی امکان ندارد. همین الآن در جمهوری اسلامی‌‌ هم مردم دیگر اجازه ‌این کارها را نمی‌دهند. به هر حال متأسفم که صحبت‌مان را با یادآوری چنین روزی آغاز می‌کنیم.

ولی از آنجایی که در امور انسانی و بشری و اجتماعی، هیچ چیز هدر نمی‌رود و مثل طبیعت است و بقول لاووازیه که می‌گفت: «هیچ چیز در طبیعت به هدر نمی‌رود»، در جامعه هم همین طور، هیچ چیز هدر نمی‌رود. امیدوارم که یادآوری چنین روزهایی به ما کمک کند که سرانجام جامعه و کشوری بسازیم که ‌افراد بتوانند در مخالفت هم با یکدیگر مانند آدم رفتار کنند. ما با مردم متمدن دنیا فرق نداریم. ما محکوم نیستیم که متفاوت باشیم. فقط باید نگرش خود را عوض کنیم. چنین رویدادهایی که ‌آن ضربه کاری را به ما وارد کند، مشت‌هایی است که تاریخ به دهان ما کوبیده تا چشم و گوش‌ها را باز کند.

اما عرایضی که می‌خواستم امروز بکنم، به مناسبت صدمین سال انقلاب مشروطه ‌است. ‌این هفتمین صحبتی است که در ‌این باره کرده‌ام. امروز از‌ اینجا‌ شروع می‌کنم که‌ انقلاب مشروطه و 14 مرداد تا حدود سال‌های 20‌شمسی (40 میلادی)، رویدادی بود که مورد قبول و احترام همه گرایش‌های سیاسی ‌ایران بود. همه ‌افتخار می‌کردند به ‌آن. دلیل‌ش هم‌ این بود که همه تقریباً در آن‌ شرکت داشتند. پدرانشان، پدران معنوی‌شان، پدران زیست‌شناسی‌شان، فرق نمی‌کند. از دهه 20/40، جامعه‌ای که در همه زمینه‌ها دچار اختلاف بوده ‌است و هست، و هر کمترین چیز را سعی می‌کند موضوع کشاکش تازه بسازد، درباره ‌انقلاب مشروطه هم‌ شروع کرد به ‌اختلاف پیدا کردن و جدا ‌شدن. ‌شکاف پر نشدنی از همان مجلس چهاردهم باز‌ شد. من در جریان مجلس چهاردهم و بحث‌هایی که در مورد اعتبارنامه سید ضیاءالدین در گرفت بودم، بیرون مجلس با همسالانم، با بزرگ‌تر از خود‌های‌مان بحث‌های پرشور، بیشترش بر سر رضاشاه که مصدق او را خائن می‌شمرد داشتیم. آدم وقتی فکرش را می‌کند خنده‌اش می‌گیرد که یک عده بچه ‌از همان وقت مشغول مبارزه هستند. من در جریان‌ش بودم و از نزدیک حس کردم.

اختلاف بر سر مشروطه آغاز ‌شد. موضوع ‌این بود که در انقلاب مشروطه ما چندین هدف را در کنار هم در ارتباط ارگانیک با هم دنبال می‌کردیم و همان طور که زمان می‌گذشت عناصر مختلف جنبش مشروطه یعنی آزادی‌خواهی و حکومت قانون و ناسیونالیسم ‌ایرانی و ‌اشتیاق پیشرفت و ترقی ‌شروع کردند از هم جدا‌ شدن و تک تک از طرف گروه‌های مختلف یا پذیرفته یا رد‌ شدند. تاریخ نگاری مشروطه هم در آن زمان‌ها تاریخ‌نگاری تحلیلی نبود. آنچه در تاریخ‌نگاری به درد می‌خورد، تحلیل است. تاریخ‌نگاران اروپائی از عصر روشنگری تاریخ‌های تحلیلی درجه یکی نوشتند که روی تحلیل بیشتر تکیه می‌کرد. آنها تاریخ را نه به عنوان سرگذشت، بلکه به عنوان روح و معنای زندگی بشری نگاه کردند. و رویداد‌ها برای‌شان از لحاظ تأثیری که بر‌اینده داشتند و ارتباطی که با سرتاسر تصویر داشتند اهمیت داشت.

تاریخ‌نگاری زمان مشروطه ‌از ‌این عنصر تحلیلی خالی بود. در نتیجه فقط رویدادهایی که جنبه دراماتیک بیشتری داشتند پس از دوران مشروطه در خودآگاهی ‌ایرانیان جای گرفت. در چنین ‌شرایطی با توجه به ‌اینکه ‌این به ‌اصطلاح تاریخ‌نگاری وسیله‌ای ‌شده بود که هر گروهی تکیه را بر روی عنصری بگذارند و پاره‌ای از ‌این عناصر را اصولاً نادیده بگیرند، نگاه به جنبش مشروطه ‌از نقص و انحراف پوشیده ‌شد. ما بعداً در آثار فریدون آدمیت دیدیم که جنبش مشروطه در صدور فرمان مشروطه توسط مظفرالدین‌شاه و به توپ بستن مجلس و فتح تهران توسط نیروهای عشایری خلاصه نمی‌شود. برخلاف تصور عمومی، فتح تهران‌ شکست جنبش مشروطه‌ است. ما فکر می‌کردیم که فتح تهران اوج موفقیت جنبش مشروطیت بود.

تاریخ‌نگاری تحلیلی که‌ از آدمیت آغاز‌ شد بسیار به زمینه‌های فکری جنبش مشروطیت می‌پردازد.‌ شورش و تظاهرات و زنده باد، مرده باد، آن اهمیت را ندارد که گفتمان دارد. بعد از ‌این بررسی‌های تازه توانستیم به ‌‌این نتیجه برسیم که داستان عمیق‌تر از آن بوده ‌است که ما خیال می‌کردیم. آن جنبش یک فرایند است و یک سلسله رویدادها نیست. فرایندی است که تا امروز ادامه دارد و یک پروژه‌ای است. امروزه می‌شنوید که درباره پروژه ناتمام مشروطیت صحبت می‌شود. چون حیف است که ما چنین جنبشی را در چهار رویداد دراماتیک خلاصه کنیم.

***

این پروژه چیست؟‌ این موضوعی است که می‌خواهم امروز به ‌آن برسم؛ به تأثیری که آن دوران در امروز ما دارد و سودی که می‌توانیم امروز از آن ببریم.‌ این پروژه عبارت بود از دفاع و نگهداری ‌ایران. مردم می‌دیدند که کشور در برابر چشمان‌شان دارد به دست ‌شاه و دربار و توسط دولت‌های خارجی تکه پاره می‌شود. استقلال ‌ایران بکلی از میان رفته بود. مثلاً صدراعظم ناصرالدین ‌شاه ‌اگر می‌خواست از خانه برود به دفترش، بایست روس‌ها که با او مخالف بودند اجازه می‌دادند. روس‌ها سفارت‌شان در آن خیابان بود و قزاق‌ها جلو کالسکه ‌او را می‌گرفتند و آن صدراعظم به ‌این دلیل مجبور به ‌استعفا ‌شد.‌ این درجه مداخله می‌کردند. روشنان جامعه گفتند که کشورمان را از تجزیه و پاره پاره‌ شدن و افتادن به دست روس و انگلیس نجات بدهیم. ‌این اصل مسئله بود در جنبش مشروطه. کسانی که با ‌اندیشه‌های اروپایی در سده نوزدهم ‌اشنا ‌شده بودند، آن ‌اندیشه‌ها را اول در خدمت ‌این هدف قرار دادند. به فکر افتادند که چه بکنیم که مملکت را حفظ کنیم. اول باید دست پادشاه را از امور کشور کوتاه کنیم. پادشاهان صاحب ‌این کشور بودند. پول می‌گرفتند و به خارجیان امتیاز می‌دادند. کتابی نوشته ‌شده به نام «عصر امتیازات.» باید خواند و دید که با ‌این کشور چه می‌کردند.

اما کوتاه کردن دست‌ شاه و برقراری حکومت قانونی و مشروطه باشد و پادشاهی که بیشتر سلطنت کند تا حکومت لازمه‌اش مجلس ملی است و مجلس احتیاج به وسائل و امکانات دارد. وسائل و امکاناتی که هیچ نداشتیم.‌ شما مذاکرات مجلس اول را بخوانید. مجلس اول بهترین مجلس دوران مشروطه بود. نمایندگان وزرا را استیضاح می‌کنند چون نمایندگان قوانین خیلی پیشرفته‌ای داشتند. من تازگی با‌ این موضوع ‌آشنا ‌شده‌ام. باور نمی‌کردم در مجلس اول 20-10 قانون بنیادی از جمله متمم قانون اساسی نوشته‌اند. قانون انجمن‌ها را نوشته‌اند، قوانین اداری را نوشته‌اند بعد ‌اینها وزرا را استیضاح می‌کردند که چرا فلان قانون اجرا نشده؟ وزیر می‌آمد می‌گفت با کدام وسیله و با کدام پول. نمایندگان هم می‌گفتند راست می‌گوید و دیگر پیگیری نمی‌کردند.

به ‌اینجا رسیدند که برای فراهم کردن وسائل اجرای قانون اساسی می‌باید کار‌هائی کرد.‌ شما می‌بینید چه در مذاکرات مجلس و چه در برنامه ‌احزاب طبقه سیاسی یا هیئت سیاسی زمان‌ شروع می‌کنند به برنامه‌ریزی برای ‌آینده ‌‌ایران که ما چه لازم داریم. از قانون کار درش هست، تا قانون کشیدن راه‌آهن، قانون اصلاحات ارضی، برپا کردن صنایع از جمله ذوب آهن و پیش‌بینی منابع مالی آن؛ همه‌ اینها هست. من نمی‌گویم که بهترین برنامه دوران بود ولی برای آن فضا چنان چیزهائی تازگی و حتا حالت انقلابی داشت. بیشترش هم تأثیر سوسیال ـ دمکرات‌های قفقاز بود. ‌اینها ‌اندیشه‌های تازه سوسیال ـ دمکرات را آورده بودند که‌ از روسیه تأثیر گرفته بود. گفتند‌ این کارها باید انجام بشود که بعد برخورد به توپ بستن مجلس و مملکت به دست سران بختیاری افتاد. خان هم هر چه خوب با مشروطه جور در نمی‌آید.

پس از فتح تهران مرحله‌ اداره کشور پیش می‌آید و ‌اینجاست که نه فقط سران بختیاری بلکه نمایندگان مجلس و طبقه سیاسی بر روی هم بدترین نمایش را می‌دهند. به‌ اندازه‌ای که به نظر من پایان انقلاب مشروطه ‌از فتح تهران آغاز می‌شود. تنها کار نمایان مجلس آوردن‌ شوستر امریکائی برای انتظام مالی ‌ایران و مقاومت در مقابل اولتیماتوم روس‌هاست در همان قضیه ‌شوستر که مجلس منحل‌ شد و مشروطه در واقع تمام‌ شد. بعد هم که جنگ اول جهانی بود و ‌ایران را‌ اشغال کردند. تقریباً 9 سال از فاصله 15 ساله صدور فرمان مشروطه تا کودتای سوم اسفند مجلسی نبود. منظور ‌این است که ‌انها چنان برنامه‌هائی را پیش‌بینی کردند ولی نتوانستند اجرا کنند و مشروطه‌خواهان از مشروطه مأیوس ‌شدند.‌ اینها را ما فراموش کردیم. ‌این واقعیات اصلاً در نگرش تاریخی ما نیامده ‌است، در میدان تحقیق ما نیامده و بررسی نشده ‌است.

به دلیل ‌شکست مشروطه، بسیاری از مشروطه‌خواهان رفتند دنبال راه‌حل امیرکبیر، امیرکبیر که هنوز قهرمان ماست و بعضی‌ها تمام توسعه و نوسازندگی‌ ایران را در او خلاصه می‌کنند. ولی امیرکبیر چه کسی است؟ او یک اوتوکرات اصلاح طلب است ــ استبداد منور به آن می‌گفتند ــ از روی نمونه‌های اروپایی قرن 17 و 18.

کشورهای پیشرفته دنیا در یک فرایند چند صد ساله رسیدند به آنجایی که رسیده‌اند. بعضی کشورهای اروپائی دیرتر به مرحله توسعه رسیدند و با اصلاحات از بالا و گاهی به زور میانبر زدند. از میان‌شان روسیه ‌از اواخر قرن 17 برای اولین بار ‌شروع کرد به ‌اصطلاح وارد فرایند توسعه ‌شدن. که سراسر زور بود و به ‌امر تزار (پتر کبیر،) و کسی نه کمتر از ولتر پدر روشنگری فرانسه ستایشگر پتر کبیر است. تاریخ پتر کبیر او را خوانده‌ام. ولتر، آزادیخواه لیبرال، ستایشگر پتر کبیر مستبد است که‌ از آدمکشی هم باکی نداشت. برای‌ اینکه به زور می‌خواست آن کشور را به سرعت بیاورد بالا. و آزادی‌خواهان و دمکرات‌ها و لیبرال‌های آن زمان هم ستایشگران‌ش بودند. فردریک دوم (کبیر) هم اوتوکرات ولی اصلاح‌طلب بود و بسیاری پادشاهان دیگر اروپا در سده هژدهم.

باری، مشروطه‌خواهان بسیاری رفتند دنبال راه‌حل امیرکبیر. و اول از همه ‌آوردن امنیت به ‌ایران. امنیت که نباشد، هیچ کاری نمی‌شود کرد. مردم دیدند که کارشان با مجلس پیش نمی‌رود. یک دوره بیست ساله دگرگونی‌های بزرگ آغاز ‌شد که در واقع اجرای برنامه‌های مشروطه‌خواهان بود، منهای عنصر آزادیخواهانه‌اش. جنبش مشروطه یک عنصر آزادیخواهانه، یک عنصر ناسیونالیستی و یک عنصر ترقی‌خواهانه داشت. و فقط عنصر آزادی‌خواهانه و عنصر ناسیونالیستی توانسته بود در مشروطه خودی بنماید و عنصر ترقی‌خواهانه تا دهه 20 سده بیستم بکلی تعطیل بود. پس از سقوط رضا‌شاه تبلیغات جای تاریخ را گرفت و اول گفتند اصلاحات همه فرمایشی بوده و انگلیسی‌ها دستور دادند و بعد اصلا منکر اصلاحات ‌شدند و دیگر‌ شکاف پر نشد و سیاست‌ شکست خورد.

* * *

آنچه من سال‌هاست با آن درگیر هستم ‌این است که چرا ما در ‌این دوران 70-60 سال گذشته نتوانسته‌ایم روحیه همرائی consensus را در ‌ایران پرورش بدهیم. نتوانستیم یک جامعه سیاسی بوجود بیاوریم که در ضمن داشتن اختلافات و جدایی‌های ناگزیر در عرصه سیاست توان کار کردن با هم در یک چهارچوب ملی و کلی را داشته باشیم.‌ این دلمشغولی همیشگی من بوده‌ است و به‌‌ اینجا رسیدم که همین بدفهمی ‌‌یا سوءاستفاده ‌از انقلاب و دوره مشروطه، ریشه و هسته ‌اصلی ناتوانی ماست. چرا؟ چون دوران هفتاد ساله نوسازندگی مشروطه نه تنها بهترین اتفاق‌ها بوده در زندگی ما و آنچه به ما رسیده ‌است بلکه، نسب‌نامه همه ماست. همه گرایش‌های سیاسی ‌ایران نسبشان به جنبش مشروطه می‌خورد. ما به راحتی می‌توانیم پدران معنوی گرایش فکری خودمان را در جنبش مشروطه جستجو کنیم. از چپ، راست، لیبرال، سوسیال ـ دمکرات و مذهبی و غیرمذهبی… هر چه هست، همه ‌آنجا هستند. خوب، ‌این یک زمینه طبیعی مشترک، یک میراثی است که بقول اهل کامپیوتر یک Temperate واقعی سیاست ‌ایران است. دیگر بیشتر از ‌این چیزی نداریم. هم مسائل‌مان آنجاست، هم برنامه‌های‌مان برمی‌گردد به ‌آنجا و هم ‌شروع‌مان از آنجاست.

از اوایل جنگ جهانی دوم ‌شروع کردیم عناصر جنبش مشروطه را از هم جدا کنیم. آنچه که زمینه طبیعی ‌اشتراک و همکاری‌مان بود، ‌شد بزرگ‌ترین مایه ‌اختلاف ما. و ‌این کار را البته ‌از دوره رضاشاه‌ شروع کردیم. او وقتی آمد گفت من باید اول نظمی ‌‌را برقرار کنم. ولی همین‌طور که با مسئولیت‌ها ‌آشنا‌ شد دید وسیع‌تری پیدا کرد و انصافاً دید وسیعی داشت. آدم وقتی سفرنامه‌های‌ش را می‌خواند و کارها و حرف‌هایی که ‌از او مانده ‌است، می‌بیند در آن زمان چه ذهن روشنی داشت. ‌این مرد آمد و ‌آشنا ‌شد با برنامه‌های مشروطه‌خواهان و بهترین مشروطه‌خواهان هم دورش را گرفتند. ولی حسادت ورزید. خواست هر کاری که می‌کند به نام خودش باشد. کسر‌شأن خودش دانست که پیشینه ‌این برنامه‌ها را ببرد به ‌انجایی که می‌بایست. با مشروطه که خودش فرزند آن بود، از در رقابت درآمد. از دوره ‌او بود که ما مشروطه را در جشن تشریفاتی 14 مرداد که روز صدور فرمان است، خلاصه کردیم. یک کلمه ‌از ماهیت و پیام آن انقلاب نبود. فقط همان، یک جشن خشک و خالی.

واکنش ‌این روحیه و رفتار رضا‌شاه ــ اجرای برنامه‌ها بدون ‌اینکه ‌اعتبارش را به ‌شروع کنندگان بدهد ــ از همان بحث مجلس چهاردهم نمودار‌ شد. مصدق گفت وقتی استقلال و آزادی نباشد، راه به چه دردی می‌خورد… زنها را به زور آزاد کردند و مگر مردها آزاد بودند که زن‌ها را آزاد کردند و از‌ این حرف‌ها. خدمت، خیانت و همه چیز نفی ‌شد. نتیجه ‌این بود که سیاست ‌ایران از عنصر واقع‌گرایی و انصاف خالی‌شد. وقتی سیاست از عنصر واقع‌گرایی و انصاف خالی بشود چه جای‌ش می‌آید؟ زور. هر کس زور دارد حرف خودش را می‌زند. حال ارتباط با حقیقت هرچه می‌خواهد باشد. وقتی حزب توده قدرت به دست‌ش می‌آید می‌گوید اصلاً رضاشاه وجود نداشت. هر کاری که کرد، ضرر زد.

ما وقتی عناصر جنبش مشروطه را جدا کردیم، رضاشاه ناسیونالیسم و ترقیخواهی‌اش را گرفت، مخالفان رضاشاه فقط آزادیخواهی‌اش را گرفتند و وقتی جنبش مشروطه در صورت همه گیر خودش تبدیل به میدان جنگ ‌شد به جای میدان همکاری، ‌این جنگ صلیبی چپ و راست ــ جنگ صلیبی به عنوان نماد اختلاف غیر قابل حل و راه‌حل از راه‌ شمشیر ــ در گرفت. ما بر سر بدیهی‌ترین اموری که می‌توانستیم به توافق برسیم، به ‌اختلاف افتادیم. چنین جامعه‌ای محکوم به ‌این است که به بدترین خشونت کشیده ‌شود و آخرش هم 16‌شهریور 67 است.

امروز صد سال از انقلاب مشروطه می‌گذرد. در‌ این صد سال اتفاقات زیادی افتاده ‌است؛ از جمله واقعیت جنبش مشروطه بر ما ‌آشکار ‌شده و بیشتر هم ‌آشکار ‌شده ‌است. دیگر مشروطه را با آن کلیشه‌ها برگزار نمی‌کنیم ــ فتح تهران، به توپ بستن مجلس و ستارخان و باقرخان. سهم هر یک از ما که به ‌این جنبش متعلق هستیم در آن جنبش مشخص ‌شده ‌است. چپ ‌ایران می‌تواند ــ اگر نه بیش از ما، به ‌اندازه ما ــ از سهمی ‌که در انقلاب مشروطه داشته برخوردار‌ شود. آخوندها و جبهه ملی و ملی مذهبی‌ها می‌توانند از آن برخوردار باشند. مشروطه‌خواهان از سهمی ‌که دارند سربلند باشند.

این توافق در ما پیدا‌ شده ‌است. برگشته‌ایم به ‌آن زمینه ‌اصلی. بسیار خوب، ما همه ‌از آنجا‌ شروع کردیم. حالا یک چیز دیگر مانده که وصل کردن 20 ساله بعد از 1299 به ‌انقلاب مشروطه ‌است. یعنی باید بپذیریم که آن هم با همه ‌استبداد و فشار و سرکوبگری، از لحاظ آماده کردن زیرساخت‌ها برای دمکراسی و حکومت مشروطه، از لحاظ اجرای برنامه‌های مشروطه‌خواهان، از جمله سوسیال ـ دمکرات‌ها، سهم داشته‌ است. حتا جمهوری اسلامی ‌‌در پاره‌ای موارد دنبال کننده ‌این پروژه ناتمام است. در بسیاری موارد هم بر ضدش کار می‌کند و می‌خواهد آثارش را از بین ببرد. مثلاً راه یافتن خانم‌های ‌ایران به همه عرصه‌های اجتماعی. البته نه سیاسی. مقدار زیادی در همین رژیم حاصل ‌شده ‌است. نه ‌اینکه رژیم قبلی مخالف بوده، ولی‌ اینها ناخواسته کمک کرده‌اند خیلی بیشتر از ‌اینکه ‌آن رژیم می‌توانست. مثلاً حجاب را تحمیل کردند، ولی زنان از حجاب استفاده کردند رفتند راننده تاکسی و کامیون و استاد دانشگاه و کارمند اداره و دانشجوی دانشگاه ‌شدند. الآن بیشتر دانشجویان دخترند. در دوره ما، پدران مسلمان سنتی که خیلی زیاد ‌شده بودند نمی‌گذاشتند دختران‌شان به دانشگاه بروند. ما قانونی از مجلس گذراندیم و پدرانی که جلو درس خواندن دخترانشان را می‌گرفتند مجازات می‌شدند. مجبورشان می‌کردیم که بچه را بگذارند درس بخواند. الآن سنتی‌ترین پدر، به بچه‌اش و به دخترش می‌گوید برو دانشگاه. راه هم کشیده‌اند، برق کشیده‌اند و امثال آن و پروژه مشروطه‌خواهی را به تمام نفی نکردند. ‌این پروژه چیست؟ حال می‌توانیم ‌این پروژه را خلاصه کنیم.

این پروژه وارد کردن ‌ایران است به سده بیستمی ‌‌که‌ از دست دادیم و امیدواریم که به کمک دوستان سده بیست و یکم را هم از دست ندهیم. ‌این پروژه ماهیت جنبش مشروطیت است. و امروز پس از صد سال می‌توانیم ‌این کار را بکنیم. در‌ این اثنا چند اتفاق خوب دیگر هم افتاده‌ است. یکی از‌ این اتفاقات ‌این است که ما از لعنت همسایگی با روسیه ‌آزاد‌ شدیم. برای اولین بار بعد از 200 سال ما هم مرز با یک همسایه بسیار نیرومندتر که نقشه‌های ‌آشکار برای کشور ما داشته باشد نیستیم. تأثیر روسیه بر سیاست ‌ایران ‌اندازه نگرفتنی بوده ‌است. ‌شما نگاه کنید ببینید، از وقتی که سپاهیان نیکلای اول آمدند از دربند قفقاز گذشتند، سیاست خارجی ‌ایران توسل به هر قدرت خارجی است که می‌توانست جلو روس‌ها را بگیرد. اول رفتند سراغ ناپلئون. بعد ناپلئون با روس‌ها قرارداد بست و پشت ‌ایران خالی ‌شد. رفتند سراغ انگلیس‌ها. انگلیس‌ها هم در جنگ با ناپلئون با روس‌ها کنار آمدند باز پشت ‌ایران خالی ‌شد. آنگاه ‌ایران بعد از آن جنگ‌های دوگانه با روسیه که بخش بزرگی از ‌ایران از دست رفت، دست و پا زد بین روسیه و انگلیس. در تمام آن دوران ‌این دو قدرت هر چه توانستند امتیاز از‌ ایران گرفتند. در انقلاب مشروطه جریان اصلی را منحرف و ‌ایران را عملا میان خود تقسیم کردند. تا دهه 80 و 90 که روسیه ‌شوروی فروپاشید و نیاز به بستگی به قدرت خارجی از میان رفت.

ما در سراسر جنگ سرد، چه بپذیریم، چه نپذیریم، چه بپسندیم، چه نپسندیم، بایست به ‌امریکایی‌ها نزدیک می‌شدیم. بایست استقلال‌مان را فدای تمامیت کشورمان می‌کردیم. و ‌این کار را کردیم. ما بخشی از استقلال‌مان را به ‌امریکایی‌ها دادیم ولی یکپارچگی ‌ایران را حفظ کردیم. بدون پشتیبانی آمریکایی‌ها، در همان 1324، دو تکه ‌اصلی ‌ایران از دست رفته بود و بقیه‌اش هم در ‌شرف رفتن بود. همه حرف‌هایی که گفته می‌شود به جای خود، ولی در آن موقع چاره‌ای جز ‌این نبود. چنین ضرورتی دیگر در بین نیست. اختلاف اصلی ما با گرایش چپ بر سر بستگی به ‌امریکا و ‌شوروی بود ولی حالا همه ‌اینها منتفی ‌شده‌ است. ما امروز نه بستگی به‌ امریکا نداریم، بلکه جلو طرح‌های آمریکا تا جائی که به زیان تمامیت ارضی ‌ایران است، می‌ایستیم و ‌ایستاده‌ایم. سیاست خارجی عوض می‌شود و موضوع احساسات نیست.

یک مشکل دیگر ما، مشکل آزادی بود و توسعه، یعنی تا دهه 40/ 60 مطلقا ‌این دو با هم جمع‌ شدنی نمی‌بودند. ما معتقد بودیم که باید با دست آهنین اول ‌این کشور را ساخت بعد رفت دنبال دمکراسی. هم تاریخ اروپا به ما نشان داده بود و هم تاریخ خود ‌ایران. ما مجلس‌های آزاد مشروطه را تا 1332 تجربه کرده‌ایم. حکومت‌هایی که با بند و بست‌های مجلسیان و حکومت‌های خارجی بروی کار می‌آمدند و می‌افتادند، تجربه کرده بودیم. بعد از زیر ساخت‌ها خواه ناخواه دمکراسی می‌آمد. طرف مقابل ما توسعه را نفی می‌کرد، اصلاً منکر بود. حداکثری که ‌از توسعه می‌فهمید چند اصلاح اداری امیر کبیر بود و چند لایحه که مصدق با گرفتن اختیار قانونگزاری نوشته بود و مانند اصلاحات امیر کبیر به جائی نرسید (تنها یکی از آنها با تشکیل ساواک اجرا ‌شد.) برای طرف مقابل ارزش تبلیغاتی آزادی مهم بود نه ‌ارزش سیاسی آن که در هیچ جا وجود نداشت.

* * *

امروز ‌این مسئله برای ما حل‌ شده. چون آن مقدار توسعه که برای برقراری آزادی و رسیدن به دمکراسی لازم است، در ‌ایران فراهم ‌شده. ‌اینها تاریخ است و بر سر آنها دیگر لازم نیست با هم دعوا کنیم که چرا به زور فلان کار را کردند؟ حالا هر چه بوده فعلاً در ‌ایران در خدمت جامعه ‌است. همان راهی که همه می‌گفتند به چه درد می‌خورد، حالا از همان راه می‌گذرند. مدرسه هست، دستگاه ‌اداری هست، ارتش هست، و… ‌اینها همه لوازم دمکراسی است. فراموش نکنیم، دمکراسی در خلاء بوجود نمی‌آید. در هرج و مرج بوجود نمی‌آید. دمکراسی نظم و قدرت می‌خواهد. بیشتر از هرج و مرج قدرت می‌خواهد. بیشتر از حتی دیکتاتوری قدرت می‌خواهد. برای ‌اینکه در دیکتاتوری تنها در گوشه‌هایی از کشور می‌توانید فشار وارد کنید و تمام می‌شود. در دمکراسی ‌این انحصار زور و فشار باید در سطح جامعه پخش بشود. یعنی همه جا یک کنترلی باشد که تنها با همکاری مردم امکان دارد. به هر حال ‌این تضاد و‌ شکافی که ما را از هم جدا می‌کرد،‌ شکاف میان آزادی‌خواهی از یک سو و ترقی‌خواهی از سوی دیگر هم خواه ناخواه میان ما تمام ‌شده ‌است. ما روی هر دو تاکید می‌کنیم.

در عرصه عدالت اجتماعی در ‌این صد سال طرف مقابل ما سخنان بسیار می‌گفت، و ما کارهای زیادی در‌ این زمینه ‌شروع کردیم که ‌امروز به خصوص حسرت یکی از آنها را که برنامه تغذیه رایگان باشد در ‌ایران می‌خورند. ولی بین هم نتوانستیم در ‌این زمینه به توافقی برسیم. برای ‌اینکه ما کمتر از آنچه بایست و می‌توانستیم، انجام دادیم و طرف مقابل خیلی بیش از آنچه لازم بود می‌خواست. زیر تأثیر برنامه‌های حداکثری سیوسیالیستی.

امروز بعد از تجربه جمهوری اسلامی، بعد از تجربه دوره ‌شاه، بعد از، بخصوص، تجربه ‌اروپای ‌شرقی 70 سال، من می‌بینم که در این زمینه هم اختلافات به حداقل رسیده ‌است. نه ناکجا آباد سوسیالیستی دیگر اعتبار دارد، نه سرمایه‌داری بی بند و بار و بی مسئولیت. ‌اینها را ما همه تجربه کرده‌ایم. و می‌توانیم بر سر یک اصولی توافق کنیم و مسائل دیگر را بگذاریم برای جنگ سیاسی ‌اینده. مثل‌ این کشورها.‌ شما در برنامه چپ و راست فرانسه، آلمان و انگلیس، چنان تفاوت‌های ‌آشکاری نمی‌بینید که کار را به جنگ و ‌شکاف بکشاند.

یک ‌اشکال دیگر در میان ما، مسئله قومی ‌است. مسئله قومی ‌به‌ این صورت است که ‌از دهه گرفتاری زای 20/40، چپ مؤثر ‌ایران در آن دهه، که بسیار زیر تأثیر‌ شوروی بود، و ‌این واقعیتی است، مسئله ‌ایران را از نگاه ‌شوروی‌ها می‌دید که ‌ایران یک ملت نیست و چند ملتی است و با نگاهی که به‌شوروی داشت، خیلی برایش مهم نبود که تکه پاره‌هایی از‌ این سرزمین بروند جزو میهن سوسیالیستی بشوند. یعنی دمکراسی برای ‌اینها به عنوان تعیین حق سرنوشت تعبیر ‌شد. کسی دمکرات است که ‌از تعیین حق سرنوشت خلق با هدف نهائی جدائی دفاع کند.

خلق مفهوم غیرمشخصی است. همه چیز از آن می‌توان در آورد. در همان حال، از دهه 20/40، حزب قومی ‌برای نخستین بار در ‌ایران پا گرفت و از سوی ‌شوروی فعالانه پشتیبانی ‌شد.‌ شما می‌دانید که در خود شوروی که خاستگاه ‌این تبلیعات بود، احزاب قومی ‌وجود نداشتند. ولی در‌ ایران رفتند روی احزاب قومی. احزاب قومی ‌در ‌شرایط آن روز‌ ایران گاهی بیش از قبایلی نبودند که عنوان حزب داشتند.‌ این احزاب قومی ‌نفوذ بیش از‌ اندازه بر سازمان‌های چپ ‌ایران در طول ‌این 60-50 سال اعمال کردند. برای بدست آوردن دل ‌اینها امتیازات زبانی بسیار داده ‌شد.

ما صد سال زحمت کشیدیم و دوباره پاره‌های از هم دور افتاده ‌این ملت تاریخی را یکپارچه کردیم. ملت ـ دولت ما هنوز کامل نشده‌ است و تازه داریم با حقوق ‌شهروندی ‌آشنا می‌شویم. حقوق ‌شهروندی ‌این حرف‌ها سرش نمی‌شود. حق تعیین سرنوشت و جدائی خلق‌ها ربطی به حقوق ‌شهروندی ندارد که روی فرصت‌طلبی با آن سنت ناپسند حزب توده، و تجربه فرقه دمکرات، و حزب دمکرات کردستان، در بخشی از گرایش چپ ‌ایران جا افتاده‌اند.

من امیدوارم که گرایش‌های چپ، متوجه مسئولیت تاریخی و مشکل ملی بشوند. مشکل ملی ما از دست دادن ‌این صد سال است. مشکل ملی ما تاریخ است، تاریخ ‌این صد سال. ما باید به ‌این تاریخ، به ‌این واپس‌ماندگی و به‌ این صد سال غلبه کنیم. و ‌این کار را با هم می‌کنیم. حالا که بعد از صد سال متوجه می‌شویم از کجاها ‌شروع کردیم، تا کجاها مخالف همدیگر هستیم، حالا که بسیاری از تضادهای گذشته به دست روزگار و به دست از ما بهتران حل‌ شده ‌است، می‌توانیم بدون ‌اینکه با هم ائتلاف کنیم در ‌این جهت با هم پیش برویم. جهت را باید درست انتخاب کرد. راه یکی است. راه‌حل درست بیش از یکی نیست. و‌ این راه‌حل در آوردن ‌ایران است از ‌این وضعیت. غلبه بر تاریخ و صد سال مصیبت‌بار و در عین حال بهترین صد سال گذشته.

 

کلن، سپتامبر 2006