باید به مبانی و اصول و سرلوحۀ پیکار ملی و اصول اعلامشدهٔ آن از سوی شاهزاده بازگردیم و دوباره به آنها بیندیشیم و بر آن اصول، از سر خرد، تأمل کنیم! و پیکار ملی را بر محور آنها سازمان دهیم، بر محور؛ حفظ تمامیت ارضی و یکپارچگی ملی، دفاع از حقوق بشر و حقوق برابر ایرانیان، هدف استقرار یک نظام و دولت عرفی ـ سکولار ـ در ایران و تعهد به نتایج یک انتخابات آزاد در ایران! این اصولِ مبارزه خیلی پیشتر از آنکه فوج فوج مردم و جوانان ایران به امیدِ درآمدن به صفِ پیکار چهلواندی سالۀ شاهزاده بپیوندند، از سوی ایشان اعلام شده بود و فکر میکنیم، نزد ایشان و هواداران پایدارشان اعتبار این اصول الهامبخش همچنان پابرجاست. همچنین این اعلام از سوی ایشان که «حفظ تمامیت ایران خط قرمز ما است!» در هیچ جای این آرمانها و خواستهای شریف، ما نه نشانهای از تشویق به خشونت و آدمکشی و انتقامگیری میبینیم و نه سلاح و جنگ مسلحانه و نه واگذاری امر ملی خود به دست بیگانگان!

سستی در بنیادهای جنبش ملی جایز نیست! ـ فرخنده مدرّس
فساد افکار و اعمال تباهیآورِ رژیم علیه کشور و مردم ایران، چنان بالا گرفته و طشت شکستهای پی ـ در ـ پی آن چنان از بام افتاده است که جای هیچ تردیدی برای برچیدن بساط آن باقی نمانده است، تا شکستهای فلاکتبارش بیش از این دامنگیر ایران نشود! رژیم اسلامی خود نیز، با تمام حواس پنجگانه، بیزاری مردم و آرزوی اکثریت مطلق در سرنگونی نظام سراپا ورشکستهاش را حس کرده است. اما، برای ماندنِ در قدرت، هیچ بیراههای را نیز نارفته نگذاشته است؛ دست ـ و ـ پازدنی برای ادامۀ جنگی شکستخورده، در نهایت درماندگی و از کارافتادگی دستگاه حکومتی و به قیمت بالا بردن نرخ فقر و تنگدستی مردم از یک سو و از سوی دیگر؛ ادامۀ سرکوب وحشیانه، اعدامهای بیشرمانه و به راه انداختن دستههای اوباش شبانه در کوچه و خیابان شهرهای کوچک و بزرگ کشور، به منظور ایجاد وحشت و به قصد زندانی کردن مردم، پشت دیوارهای خانههایشان، تا مبادا پایی از درگاه بیرون گذارند و دست به هم رسانند و بساطش را درهم پیچند.
اینها البته تنها نمونههایی از رذالت این رژیماند. بهرغم همۀ این رذالتها که از جمع رذالتِ اعراب اسلامی مهاجم، ستمگری سلاطین ترک سلطهگر و توحش خاقانهای مغول خونخوار، افزونترند، اما رژیم آوای خشم ملت ایران را، از پس دیوارها و درهای بستۀ خانهها میشنود و بر امواج سرکوب و فشار میافزاید. و با ادامۀ این رذالت امید دارد؛ ملتِ ایران را در محبس هراس چندان به اسارت نگه دارد، تا ارادهاش درهم شکند! امیدوار است، با به درازا کشاندن عمر خویش، ایرانیان را در یأس وادارد تا ارادۀ پایداری را واگذاشته و به خفت و خواری «امت شیعۀ اسلامی» تن دهند و از تغییر رژیم امید بگسلند، تا در پراکندگی و «ناامیدیِ» تنهایی و دورافتادگی از یکدیگر، ناظر پایینرفتن و فروپاشی ملت و کشور خویش شوند، یا در «استیصال» به هر بیراههای درغلتیده و آتشِ نابخردی به هستی خویش زنند! اما این رژیم به غلط امیدوار است و اوهام میبافد! وجهی از هشیاری ملت ایران و آحاد آن، در این نیم قرن گذشته در این بوده است که؛ آخرین حربه و هدف رژیم اسلامی به زیرکشیدن و نابود کردن ایران همراه با خود است! اگر قرار باشد به زیر کشیده و با تمامی اعوان و انصارش به گور تاریخ سپرده شود!
سالهای مدیدیست، حتا از همان سالهای نخستِ پس از «پیروزی» انقلاب نحس پنجاهوهفت، با چشمان مسلح به دانش تاریخ ایران، شبح این ایدۀ شوم، به مثابۀ؛ «چو تن «من» نباشد، ایران مباد!»، را همچون سایهای بر جبین تنگ و کوتاه رژیم اسلامی، همانند همان کبرۀ زشت و تیرۀ جای مُهر عبادت در خون و توحش را میشد دید. امروز آن چشمهای مسلح به دانش تاریخ ایران بسیار فراوانتر شدهاند! چنانکه در این سالهای تیرهروزی اسلامی، ایرانیان در گام نخست موفق شدهاند، در چشم بصیرت همهگان و جهانیان، سیمای این ملت کهنِ با فرهنگ و دلیر و تابآور را از چهره کریه رژیمی که به ناروا و در غفلت «ما» بر سریر سیاست ایران نشسته، تفکیک و متمایز گردانند. و این بازهم یکی دیگر از آن «خلاف آمدِ عادتی» ست که در تاریخ ملت ایران بسیار دیده میشود. زیرا به روال متداول امروز در جهان، هنوز هم، حاکمان مسلط بر دستگاه و دولت کشورها، نمایندگان ملتها محسوب میشوند. اما در مورد ایران هیچکس، مگر ابلههان تازه به دوران رسیدۀ بیبصیرت و متفرعن، بر این باور نیست که رژیم حاکم بر ایران نماینده این ملت سرفراز و دلاور است و با دولت آن یکیست! کافیست که واکنشِ ایرانیان که سهل است، همچنین واکنش گسترده و سخت دندانشکن افکار عمومی فرهیخته جهانی، در برابر سخنان ناسفته و تفکیک نشده و عموماً برخاسته از فقدان دانش تاریخ جهان نزد برخی سیاستمداران تازه به دوران رسیده، در برخورد یکدست به ملت ایران و ایرانیان و به رژیم اسلامی ملاحظه شود.
در پی تحمیل دو جنگ و حملههای هوایی به ایران، در دو سال گذشته، که به گفتۀ درستی، عاملیت و مسئولیت آن، «از صفر تا صدش»، بر عهدۀ این رژیم نابکار بوده و هست، بخشهایی از حواشی این رژیم، خیلی سعی کرده و میکنند؛ داعیۀ «تعلق خاطر» به ایران و «دفاع» از کشور را به فرقۀ حاکم بچسبانند، و دولت اشغال شدۀ ایران را با رژیم اسلامی یکی کنند! این حواشی، در حالی که سالهاست که بر همۀ تحریکات و آتشافروزیهای رژیم در بیرون و درون مرزهای ایران، مهر سکوت بر لب نهاده و چشم بر آنها بستهاند، با آغاز حملات هوایی بسیار تلاش کردند، دفاع از رژیم اسلامی را به نام «دفاع از میهن»، به اذهان تزریق کنند! و مردم باور نکردند! زیرا میدانند؛ رژیم اسلامی، از ترس مردم به دامن جنگ پناه برده است! جنگی که از همان آغاز زیان و آسیب آن علیه ایران آشکار و سالها به منع و پیشگیری از آن هشدار داده شده بود. رژیم این جنگ را طی دههها، به انحاء گوناگون و با ابزار و تجهیزات باورنکردنی تدارک دیده و جا ـ به ـ جا و هرجا که توانسته آتش تحریک آن را برافروخته و امروز نیز از خاموش کردن آن سخت هراس دارد، از هر نظر هراس دارد! دیدن هراسش از مردم ایران اصلاً دشوار نیست! پس از کشتار بزرگ هجده و نوزده دیماه ۱۴۰۴، در حقیقت رژیم چارۀ بقای خود را، در وحشت از همان مردم، در آن دید که به استقبال جنگی کاملاً به زیان کشور، بشتابد! هرچند در فاصلۀ میان دو جنگ فرصت و امکان کافی داشت که از دومین جنگ بپرهیزد و مانع حملات سهمگین آن شود! اما بجای آن کشتار گستردۀ اعتراضات مسالمتجویانۀ مردم را برگزید و از هراس رویارویی دوباره با همین مردم که میداند؛ دریایی پایانناپذیرند، ترجیح داد کشور را گرفتار جنگ و بمباران و آسیبهای بیرون از اندازۀ آن نماید، به مصداق همان که؛ «چو تن من نباشد، ایران مباد!»
رژیم از پایان دادن به جنگ میترسد؛ جنگی که در واقع دیگر جنگ نیست محاصره و فرسایش ایران است. هراس رژیم از خاتمۀ رسمی جنگ، از برملا و آشکار شدن شکست سنگین خود، در همۀ جبهههاییست که دههها آنها را، با هزینههای هنگفت از جیب ملت ایران و به بهای بیبنیه کردن کشور، و به قیمت ناامن کردن ایران و مرزهای کشور، ساخته و از گلوی ملت بریده و به جیشهایش، یعنی بازوهای جنگی ـ تروریستی و کانونهای آشوب و تنِش علیه همسایگان، خورانده و آنها را پروار کرده بود. آن بازوها قطع یا به فلج دچار شدهاند. رژیم هراس دارد، هراس از پرده برون افتادن آسیب وارده، اما هنوز تصورناپذیر در ابعاد واقعی آن برای بسیاری از ایرانیان! آسیب و خدشه بر بخشی از حاکمیت ملی ایران بر آبهای خلیج فارس و آبراه حیاتی آن برای حیات سیاسی، اقتصادی کشور و علیه اعتبار منطقهای ایران!
کوتهبینان حاشیۀ رژیم و مدافعان بقای آن، که هیزمبیار آتش دشمنی با اسرائیل و آمریکا، اعراب و… هستند، یا نمیبینند یا نمیخواهند ببینند که، در قرن بیستویکمِ جهان، حوزه و حدود حاکمیت ملی کشورها دیگر تنها در محدودۀ سرزمینی و خاکی محدود به مرزها نمیماند. هزینههای سنگین انسانی، مالی، نظامی، سیاسی، حقوقی و اعتبار بینالمللی، کار تجاوزِ به خاک کشورها را، هرچند نه ناممکن، اما بسیار دشوار کرده است. خسارتهای ناشی از جنگها بسیار سنگین شدهاند. در جامعههای پیشرفته با سیاست مبتنی بر خرد در ارزیابی از تشخیص مصالح، تنها دیگر به شروع جنگ اندیشیده نمیشود، بلکه، صرف نظر از فاکتورهای بسیار در آغاز نمودن و پیشبردنِ یک جنگ، همچنین به چگونگی خاتمۀ جنگ و به هزینهها و سود و زیان میان شروع و خاتمه نیز اندیشه میشود! اما، در همین جامعهها به همان نسبت دشواریهای جنگهای نظامی، محدود ساختن تا حد بستن همۀ راههای تنفس یک کشورِ متخاصم، علیه پویایی و شکوفایی آن، بسیار آسانتر شده است. شکوفایی، که برای بقای با عزت هر کشوری، حیاتیست و بیارتباط با جهان و بهدور از امنیت و آرامش و بدون مناسبات حسنه و مورد اعتماد، به نفع کشور، و در فقدان حداقلی از اعتبار دولت آن کشور، ممکن نیست. از راه دشمنی و تنشآفرینی و ایجاد خوف و وحشت و ناامنی برای دیگران، افق شکوفایی و پویایی و سرزندگی در برابر ایران هرگز باز و گسترده نمیشود. رژیم اسلامی همۀ اینها را به زیان ایران به داو گذاشته و باخته و تا وقتی هستیاش دوام داشته باشد، آن افق در برابر ایران باز نخواهد شد!
با چنان سیاستهای آسانتری، برای کشورهای توانمندتر، اگر اراده کنند، میتوانند کشوری به بزرگی ایران با ملتی کهن و سربلند را به دلیل وجود رژیمی متجاوز و تنشزا و خوفآور برای همسایگان، به فلاکت و فروپاشی بکشانند، بدون آنکه کسی حتا انگشتی به دفاع از آن بلند کند! مگر چپهای جهانوطن چفیه به گردن و دورو که حتا یک دم را حاضر نیستند، در نوار غزه زیر سلطۀ حماس که سهل است، حتا در تهران زیر چنگ جمهوری اسلامی بسر برند! رژیم البته به حمایت پوتین دلخوش دارد که هرچند توخالی، اما پرمنفعت برای روسیه است، به نرخ باجهای سنگینی که رژیم اسلامی تاکنون به این کشور تجاوزگر داده است، آنهم همراه با نمایش کُرنشهای حقیرانۀ نمایندگان اعزامی رژیم ورشکسته در شرفیابی و دستبوسی تزار روسیه! فقط روشنفکرانِ تاریکاندیش مدافع این رژیمِ، آنهم با داعیۀ «ایراندوستی»، میتوانند از قراردادهای استعماری چین با جمهوری اسلامی دفاع و شعف خود را از «ریختن ترس» اسلامیان حاکم از روسیه نشان دهند و خرسند باشند که به قول خودشان «روسوفوبی»، در میان عاملان و کارگزاران رژیم فروریخته است! داعیهداران تاریخدانی و مدعیان «ایراندوستی» که به قصد گشودن گرۀ کور رژیم اسلامی، به آن توصیه به کنارگذاشتن «روسوفوبی» میکنند، اما این تجربۀ تاریخی و تلخ ایرانی با روسیه را عامدانه میپوشانند که، به قول دکتر طباطبایی نیز، دوستی و دشمنی این کشور مهاجم برای ایران به یک میزان خطرناک است! حال از این بگذریم که ایران با وجود چنین «دوستدارانی» هیچ نیاز به دشمن ندارد! با وجود جمهوری اسلامی امروز دشمنی با ایران متداول و «شاهراه» تضعیف کشور، با اجازۀ چین و روسیه، بازِ باز است. این دو کشور بهرهها را بردهاند و از فلاکت جمهوری اسلامی ورشکسته و مستأصلِ زیر فشار هنوز سودهای فراوان میبرند!
و اما از سوی دیگر، ما سالهاست که، حداقل در اروپای گریزان از جنگهایی که امنیت آنها را مستقیماً تهدید نکنند، میشنویم که برای آنان «ایران رِلِوانت نیست!» زیرا برآنند که میتوانند از راه سیاسی، اقتصادی، دیپلماسیِ کشدارِ «شیرینی و چماق»، مذاکراتِ کشدارترِ «بیمایه فطیر» از یکسو و از سوی دیگر در بازی با توازن نیروهای منطقهای و آرایش کشورهای مقابل حکومت اسلامی در این ناحیه از جهانِ سومِ خاورمیانۀ اسلامی، رژیم را مهار کنند. این نیز نشانۀ کوتهبینی از سوی ما ایرانیان خواهد بود، که بجای اندیشیدن به نیروی خود، و بناکردن برآن، در شِکوِه از بیاعتنایی دولتهای اروپایی به مبارزات ملی ما، از منبر موعظهها و سرزنشهای اخلاقی علیه اروپائیان بالا رویم. و از آن بدتر در شگفت شویم که؛ چگونه با آغاز جنگ و بسته شدن تنگۀ هرمز و افزایش چند «سِنت» به بهای بنزین و سوخت و ساز شهروندان و با کمیابی آنها، «یکشبه» ورقها برگشت، و چگونه فشار بر دولتهای اروپایی از اندازۀ طاقت برون شد و لحن دولتها تغییر کرد و زبان دولتمداران آنها در ستایش دلاوریهای مردم، زنان و جوانان ایران، فرو خورده شد! و چگونه خون ریختۀ هزاران تن از فرزندان ملت ایران بدست رژیم نابکار اسلامی، «در لحظه» فراموش و به «خلجان اخلاقی» و ناآسودگی افکار عمومی در این کشورها پایان داده شد! و به دنبال آن رژیم اسلامی از میدان نبرد مطبوعاتی و «روشنفکری» اروپایی کنار گذاشته و جا برای جنگ تبلیغاتی ـ رسانهای علیه اسرائیل و آمریکا باز شد!
تذکر این نکتۀ آخر از آن رو لازم آمد، که از انحراف از بحث اصلی، یعنی ضرورتِ جدیِ اندیشیدنِ مسئولانه به نیروی اصلی برای به زیر کشیدن جمهوری اسلامی یعنی همان مردم ایران، از پیش جلوگیری به عمل آید. از جنبش مهسا در شهریور ۱۴۰۱، که یکی دیگر از موجهای بلند جنبش ملی بود، تا شرکت آمریکا به رهبری ترامپ در جنگ، کسانی، سبکسرانه از حملۀ نظامی به ایران دفاع کردند، بیآنکه هوشیاری به خرج داده و بر نقش تعیینکننده مردم تکیه کنند! و اینکه نیروی بیگانه، بدون نیروی مردم نمیتواند کار نبرد برای سرنگونی را به سرانجام رساند، حتا اگر، به تمامیت ارضی، اصل حاکمیت ملی و یکپارچگی ملی به مثابۀ ارکان پایهای جنبش ملی آسیب نرساند. موضوع بحث در اینجا نه سرزنش اشتباهات و نه سرزنش دیگران است. اما آرزو میکنیم، از حملههای نظامی آموخته باشیم، که به سرنگونی رژیم اسلامی نیانجامید و شوربختانه رژیم، یا حداقل بقایایی از آن، در قدرت باقی ماند و چون ریشۀ آن بدست مردم کنده نشد، مردم به اسارت گرفته شدند و دلاوران ایران دسته دسته دستگیر، روانۀ زندان و به دارها آویخته شدند! و آموخته باشیم که ایران را به داو احتساب روی نیروی بیگانه نباید گذاشت، حتا اگر منافع بلند مدتتر آنان، حتا اگر استراتژی بقای آنان، با بقای پرعزت ایران همسو و حتا یگانه باشد!
امیدواریم آموخته باشیم که؛ دست سرنگونی رژیم را، به جای بر زانوی خود، نمیتوان بر زانوی دیگری گذاشت، که اختیار سستی و استواریش در دست ما نیست. آش این جنگ و حمله به ایران را ما نپخته و آتش آن را ما نیفروخته بودیم! تبلیغ و تشویق حمله به ایران، گذشته از آنکه یک اشتباه سیاسی ناشایست در جنبش ملی بود، اما آن تبلیغها و تشویقها موجب جنگ نمیتواند و نمیتوانسته باشد، مگر آنکه فرض محال کنیم که، آمریکاییان و اسرائیلیها مغزهای استراتژیک و امنیتی و نظامی و تعیین هدف پیگیری مصالح خود، از راه جنگ را به دستِ «ما» سپرده باشند. مگر آنکه فرض محال کنیم که آمریکاییان و اروپاییها از تجربههای این بیستواندی سال در عراق و افغانستان نیاموخته باشند. بنابراین بهتر است، از ادامۀ سوزاندن دهان خود، با آشنخورده دست برداریم و برای فرار به جلو، پس از آن اشتباه ناشایست، به دامان اشتباه زنندهتری، مثلاً «مسلح کردن» نیروها نیافتیم! که این روزها از دهانهای بیمهار و غیرمسئول بسیار شنیده، و در نمایشهای سبک، در شبکههای اجتماعی ـ اینترنتی فراوان مشاهده میشوند! البته ما در این میان مراتبِ سپاسگزاری اندازهنگرفتنی خود، از محضر شهبانو و مادر مهربان ایران، فرح پهلوی، را نمیدانیم چگونه بجا آوریم که به موقع در برابر چنین ایدۀ پرخطری بانگ هشدارِ رسای خود را بلند کردند! امیدواریم همۀ ما ایراندوستی، به ویژه در لحظههای بس دشوار را از ایشان بیاموزیم و عنان خرد و پیکاری خردمندانه، و تکیه بر مردم و دلاوران ایران را از دست ندهیم!
و به این بیاندیشیم که رژیم هرچند حتا از سایۀ هولآوری که ظرف این چهلواندی ساله از خود در درون و بیرون ساخته میهراسد، اما راه برگشت نمیشناسد. و هنوز اراده و خیال ماندن در قدرت، تا رفتنِ آخر خط خونین سرکوب مردم ایران، را دارد، زیرا نیاموخته است و استعداد آموختن ندارد که مردم ایران اقیانوسی بیپایانند. حکومتها آمده و رفتهاند، اما این ملت با همۀ کاستیها مانده است. بسیاری از آن فرمانروایان به گور تاریخ سپرده شدهاند و اندکی از آنها در قلب و فهم مردم تاریخی شدهاند. ما فکر میکنیم رژیم اسلامی معنای به گور تاریخ رفتن که همانا «زبالهدان» است را نمیداند و تفاوت آن با تاریخی شدن یعنی عزت و شرفِ آمیخته به مهر و در قلب و روان مردم ماندن را نمیفهمد! رژیم اسلامی بیش از آنکه استعداد آموختن از ژنرال یاروزلسکی لهستانی را داشته باشد، یا از رفتار شاهنشاه فقید ایران بیآموزد، از قذافی و بشار اسد و پوتین درس میگیرد! این به ذات و ماهیت پلیدش بستگی دارد، که با ملت ـ کشور ایران دشمنی دارد. به عبارت دیگر این فرقۀ تبهکار تا زمانیکه خیال کند؛ لجنزار جهان اسلامی، خاورمیانهای عقبمانده و جهان سومی را زیرپای خود دارد، تا زمانیکه همۀ اختیارات و امکانات کشور ایران را در چنگ دارد، امید بازسازی خود و مزدوران تروریست خویش بر محور شرارت شیعه را در سر پرورانده و دست از سرکوب و خیال ایجاد وحشت در میان مردم نخواهد کشید. اما وحشت رژیمی، که از ترس مردم به دامان جنگ پناه بَرَد، از هراسِ مردمِ، حتا در حبس، به مراتب بیشتر و بزرگتر است.
البته مردمی که به دشواری یک پیکار ملی، علیه رژیمی اندیشیده باشند که آمادۀ نابودی ایران نیز هست! دلاورانی که بر شالودهای از آگاهی ملی، ایستاده باشند، با اعتقادی راسخ و برخاسته از مبانی و آرمانهای جنبش ملی، که نطفه و نقطۀ آغاز و عزیمت آن از همان استقرار رژیم اسلامی و علیه آن گذاشته و رفته رفته به اعضا و فعالین آن افزوده شده و تازهترین نسلهای بیپایان ایرانیان در درون این جنبش سنگینی بارِ پیکار و پرچم ملی آن را حمل میکنند! پیکارگرانی که معنا و ارج و اهمیت داشتن «سرمایۀ ملی» برای یک پیکار سراسری برای پیروزی بر رژیم ضد ایران، در عین حفظ ایران، را درست فهمیده باشند و نتایج هولناکِ محرومیت از چنان سرمایۀ ملی را در «بهار عربی» در کشورهای دور و نزدیک و همجوار ایران، مانند سوریه و لیبی و عراق و افغانستان، را از تجربههای تلخ مردم این کشورها آموخته باشند. قادر باشند به معنای «حدیث نفس پیوند مردم و شاهزاده» دوباره بیاندیشند و ایشان و خود را نیز براندیشیدن و درنگِ مجدد بر این حدیثِ نفس، تشویق کنند! به اینکه چرا و به کدام امید و با تعلق خاطر به کدام آرمانها مردم شاهزاده و فقط ایشان را به رهبری جنبش و پیکار ملی خود برگزیدهاند، و نه «خربندگان» ریز و درشت دیگر را! حدیث پیوند میان مردم و شاهزادهای که در تثبیت و سندیت تاریخی آن هزاران هزار خون جوان نثار شده است! فریادِ یکدستِ «پهلوی برمیگرده» را چه کسی نشنید! چه کسانی به روی سخت و بیآزرم خود نمیآورند که آن جوانان سینۀ ستبر در برابر گلوله رژیم سپر کرده و خروشیدند و گفتند؛ «هیچجا نمیریم، همینجا هستیم، ما منتظر پهلوی هستیم»؟!
طبعاً کسانی هستند که ولع آن دارند که امروز میراثخوار آن خونها باشند، اما میراثداران همانا نسلهای بیپایان و آیندگان ایران هستند و خواهند ماند! برای همراهی و همگامی با این میراثداری باید به مبانی و اصول و سرلوحۀ پیکار ملی و اصول اعلامشدهٔ آن از سوی شاهزاده بازگردیم و دوباره به آنها بیندیشیم و بر آن اصول، از سر خرد، تأمل کنیم! و پیکار ملی را بر محور آنها سازمان دهیم، بر محور؛ حفظ تمامیت ارضی و یکپارچگی ملی، دفاع از حقوق بشر و حقوق برابر ایرانیان، هدف استقرار یک نظام و دولت عرفی ـ سکولار ـ در ایران و تعهد به نتایج یک انتخابات آزاد در ایران! این اصولِ مبارزه خیلی پیشتر از آنکه فوج فوج مردم و جوانان ایران به امیدِ درآمدن به صفِ پیکار چهلواندی سالۀ شاهزاده بپیوندند، از سوی ایشان اعلام شده بود و فکر میکنیم، نزد ایشان و هواداران پایدارشان اعتبار این اصول الهامبخش همچنان پابرجاست. همچنین این اعلام از سوی ایشان که «حفظ تمامیت ایران خط قرمز ما است!» در هیچ جای این آرمانها و خواستهای شریف، ما نه نشانهای از تشویق به خشونت و آدمکشی و انتقامگیری میبینیم و نه سلاح و جنگ مسلحانه و نه واگذاری امر ملی خود به دست بیگانگان! هر اعتباری هم که به کشتن رهبران رژیم اسلامی و رهبر معدوم شدۀ آن بدهیم، اما بساط رژیم تنها به دست مردم ایران میتواند برچیده شود، که آن ضامن بقای ایران خواهد بود! هزینۀ انسانی و مادی آن هرچه که باشد، که با سازماندهی بخردانه و هوشیارانه از آن هزینهها کاسته خواهد شد، بیتردید، و به مراتب هم کمتر از جنگیست که به سرنگونی رژیم نیانجامیده و نمیانجامد و هم کمتر از هر نبردِ پراکندۀ مسلحانهایست که از درون آن نه آزادی و نه انتخاب آزاد ملت بیرون نخواهد آمد. در این زمینه تجربههای ناگوار مردمان دیگر به فراوانی وجود دارند. دست در آتش بردن برای فهمیدن اینکه آتش میسوزاند، نشانۀ بیخردیست. خاصه آنکه میدانیم در میدان نبردی که بخواهد با سلاح و ترور و کشتن پیش برده شود، تجزیهطلبان، مجاهدین و تروریستهای اسلامی به مراتب در ماشهکشی و بمبگذاری و آدمکشی ماهرتر از هواداران پادشاهی مشروطهاند، که این نیرو قواعد صلح و همزیستی متمدنانه را به مراتب بهتر شناخته و به آن خوگر است، تا قانون توحش و خشونت و خونریزی همسنخ و همفرهنگ رژیم اسلامی را! نظام پادشاهی مشروطه برای ایران تنها یک آلترناتیو سیاسی نیست، بلکه یک نظام فرهنگی و فکری، پرورشی و آموزشی و از بنیاد یک جهانبینی متفاوت است. از همین رو نیز هست که بیشترین مقبولیت را در میان ایرانیان، از زمانی که به هویت فرهنگی و آگاهی ملی خود بازگشتهاند، یافته است. و به همین علت نیز هست که با بیشترین دشمنی و ستیز آشتیناپذیر از سوی جمهوری اسلامی و اعوان و انصار اصلاحطلبی آن و همینطور با بخل و کینه از طرف نیروهای کماکان دلبستۀ انقلاب پنجاهوهفت، اعم از چپ و مجاهد و… رو ـ یا ـ روی شده است.