پرش به محتوا

پسرفت پایانی ندارد! /  فرخنده مدرّس

بابک مینا باید فهمیده باشد، آن عقلی که «مهمترین» کارکردش، ابتدا به ساکن «تشخیص دوست و دشمن» باشد، هیچ نسبتی با آن الگوی سیاست خارجیِ برترِ محمدرضاشاهی ندارد، که صرف نظر از این‌که هدف اولیۀ آن سیاست استراتژیک، تشخیص مصالح کشور و منافع ملی و ارزیابی عقلانی از موقعیت و از توان ملیِ کشور و الزامات ارتقادهندۀ آن بود، اما در پیشبرد آن منافع، این پادشاه فقید ایران، وجود تنش، دشمنی، آشوب و جنگ، خاصه در منطقۀ خاورمیانۀ پرمصیبت و پرخشونت و پرتنش را با همسایگان دور و نزدیک ایران یا در میان خودِ آنها، هرگز به صلاح کشور و به صلاح تأمین منافع سیاسی، فرهنگی، اقتصادی و امنیتی کوتاه و بلندمدت ایران نمی‌دید. 

پسرفت پایانی ندارد! /  فرخنده مدرّس

 در خلال جنگ 12 روزه، در تابستان گذشته، بحثی در مورد معنای «میهن» و «میهن‌دوستی» درگرفت، بحث مهمی بر بستر وضعیتی که طیِ دهه‌ها، در ایرانِ زیر سیطرۀ رژیم اسلامیِ امت‌گرا ایجاد شده است. وضعیتی که هیچ چیز را از ضرورت بازبینی و بازاندیشی آسوده و دست‌نخورده باقی نمی‌گذارد. اما آن بحث هنوز به درستی آغاز نشده بود، که جنگ و حملات سخت دیگری، از زمستان سال گذشته، آغاز و چهل روز به‌طور ممتد و بعد به تکرار، ایران را زیر سهمگین‌ترین بمباران‌ها قرار داد، یا به عبارت درست‌تر، ایران زیر بمباران رها شد!

 توقف آن جنگ دوازده روزه، موقتی بود و موقت بودنِ توقفش، در آینۀ ماهیتِ افکار و اعمال رژیم اسلامی از یک سو و عزم دولت‌های مقابل آن از سوی دیگر، همچون خورشیدِ نیمۀ مرداد در آسمان تهران، اغماض‌ناپذیر می‌نمود. به‌رغم این سران زنده ماندۀ رژیم، که بخشی از هدف حملات هوایی اسرائیل بودند، به محض آن‌که از پناهگاه‌های خود، یعنی از تونل‌هایِ کنده زیر پای مردم بی‌خبر و بی‌پناه، سر بیرون آوردند، بجای هر اقدامی برای پیش‌گیری از جنگ و حملات بعدی، دست‌به‌کار تبلیغات داخلی و سازماندهی در سرزمین‌های محور شرارت شیعی شدند. یعنی در عمل نشان دادند که اراده‌شان نه به پیشگیری، بلکه ادامۀ جنگ به هر قیمتی‌ست. در داخل نیز ایرانیان را، که در اکثریت قریب به اتفاقشان، در عمل پشت به رژیم کرده و حتا انگشتی به دفاع از آن تکان نداده بودند، از راه تبلیغات گستردۀ رسمی و رسانه‌ای به دو دستۀ «اقلیت» و «اکثریت» خیالی تقسیم سپس تکلیف آن «اقلیت» موهوم را به ناسزا و اتهام تعیین و بقیه، یعنی آن «اکثریت مفقود»، را پشتیبانِ رژیم خواندند و ستایش نمودند!

 اما این تبلیغات چنان خالی از حقیقت بود که رژیم زخم‌خورده، با علم به بی‌اعتناییِ مردم، در خشمی وصف‌ناپذیر و با ددمنشی تمام، در عمل چوبه‌های دار را برافراشت، تا گردن هر جنبدۀ گوشیِ همراه به دستی را به اتهام «جاسوسی» برای بیگانه به دار بکشد، تا در واقع دیگران حساب کار خودشان را بکنند، که نکردند و چند ماه بعد میلیون‌ها تن از آن مردم در اعلام بیزاری از رژیم و با خواست برچیده شدن آن و خواست بازگشت شاهزاده رضا پهلوی به کشور، به خیابان‌ها ریختند. اما تنها ظرف دو شب هزاران هزار تنِ آنان به رگبار بسته و قتل عام شدند. به این ترتیب نه آن حملۀ 12 روزه که منجر به کشته شدن تعداد زیادی از فرماندهان و سران حکومتی و موجب آسیب‌های سختی، از جمله به تجهیزات نظامی و اتمی رژیم، گردید و نه آن اعتراضات گسترده و یکپارچه داخلی که به کشتار از سوی رژیم انجامید، یعنی نه آن آسیب‌های بزرگ در اثر آن حملات و نه این بار سنگین اخلاقی و فشار بین‌المللی در اثر آن کشتار هیچ‌یک، کمترین انگیزه، تأمل و تعقل یا امکان تجدید نظری در سران رژیم برای بازدارندگی جنگ بعدی و برای توقف سرکوب مردم، ایجاد نکرد. برعکس، هر دو به موازات هم ادامه یافتند، پس از هر حمله هوایی، موج دستگیری‌ها و برافراشتنِ دارها! گویی، برای خفه کردن کامل فریادهای درونی ملت، سران رژیم جنگ را هم‌چون مائدۀ آسمانی نگریستند. یعنی از هراس رویارویی مجدد با صفوف انبوه ناراضیانِ به خشم‌امده و مورد حمایت افکار عموی جهانیان، که لحظه‌ای از ابعاد جنایت به خود لرزیده بود، رژیم اسلامی با یک حسابگری تبهکارانه‌تر برای ماندن در قدرت، بدون هیچ مکثی و خالی از هر ارادۀ تصمیمی به بازگشت به سوی مردم، تصمیم به جنگ گرفت. سران رژیم در حقیقت به استقبال جنگی شتافتند که به قول کاملاً درستی؛ مسئولیتِ آن «از صفر تا صدش» بر گردۀ رژیم بوده است.

 زیرا تنها او بود که با «عاملیت» تمام عیار خود و با برخورداری از همۀ امکاناتِ تصمیم‌گیری، از جمله برخورداری از حمایت‌های گسترده و منفعت‌جویانۀ دولت‌های آزاد اروپایی، هرگاه اراده می‌کرد و دست از تنش‌آفرینی‌های خود می‌کشید، می‌توانست مانع آغاز جنگ، بانی خاتمۀ آن و مانع حملات بعدی و بعدی شود. رژیم اسلامی، اگر می‌خواست، می‌توانست از اساس به خطر حمله به ایران پایان دهد و از اساس می‌توانست این خطر دائمی حمله نظامی به ایران را به دست خود نیافریند! اما این رژیم نه می‌خواست و نه می‌توانست. زیرا از آغاز سرشت انقلاب اسلامی آن در ستیز با جهان آزاد و در رأس آن ستیز با آمریکا شکل گرفته و همۀ نیروهای مدافع و شریک در آن انقلاب و همۀ نیروهای مذهبی خاستگاه رژیم اسلامی، از همان آغاز خود را بخشی از یک «جبهۀ جهانی» آمادۀ جنگ، برای نابودیِ آن جبهۀ دیگر، تصور می‌کردند. از همان «پیروزی» انقلاب اسلامی، نطفۀ رژیم بر اسلام‌گرایی منعقد و فلسفه‌اش بر محور امت‌گرایی تدوین و هدفش بر پایۀ نابودی اسرائیل بنا نهاده شده بود. رژیم اسلامی جز پایبندی به افکار و اهداف خود، هیچ ضرورت وجودی دیگری برای خود نمی‌شناخت. ماهیت این افکار و اهداف، و صرف هزینه‌های گزاف، برای تحقق آنها، به زیان ایران، بوده است که، با جنگ یا بی‌جنگ، ایران را تضعیف کرده و به خطر می‌انداخت.

 مردم ایران، در بیداری خود بر چنین حقیقت تلخی، به تدریج هم رژیم و هم همۀ افکار، اقدامات و اهداف آن را مردود شمرده و روی از آن برگردانده و خواهان سرنگونی‌اش گشتند. از این‌رو وقتی نائرۀ جنگ بار اول و بعد دوباره افروخته شد، مردم در اکثریت انکارناپذیری پشت به رژیم کردند و حملات هوایی آمریکا و اسرائیل را جنگ خودشان ندانستند. حتا، به‌رغم بمب‌باران خانه و کاشانه‌شان، آن جنگ را علیه رژیمی دانستند، که عمر و بقای آن را به زیان خود و کشورشان می‌دیدند. تضعیف روزافزون ایران به دست رژیم اسلامی را با تمام وجود و در لحظه به لحظۀ زندگی روزمرۀ خود به رنج بسیار شاهد بودند و هر روز از ادامۀ عمر رژیم را تهدید بزرگ‌تری علیه خود و میهن خویش دانستند. و با چنین دانستۀ برخاسته از تجربه‌های تلخ به چنان درجه‌ای از بیزاری رسیدند که خواهان برچیدن بساط آن شدند و از هر آسیبی به آن شادمانی کردند! اما آیا این همه در ذهن کسانی که بر مسند سیاست ایران نشسته و بالاترین قدرت فائقۀ کشور یعنی «حاکمیتِ از آنِ مردم ایران» را با خشونت و سرکوب و تبهکاری در چنگ گرفته‌اند، کمترین خراشی یا حتا پرسشی نشانده است؟ نه! رژیم اسلامی از همان آغاز با تدوین فلسفۀ خود در «قانون اساسیِ» مبتنی بر ولایت مطلقۀ فقیه، صریح و آشکار گفته بود که ملت ایران و ارادۀ او را قبول ندارد! در مقطع جنگ هم که نیاز داشت که، در انظار جای مردم ایران، «ملت» جعل کند، جماعتی وارداتی از کشورهای محور شرارت، را مسلح به سلاح گرم و سرد، برای ایجاد رعب و وحشت در دل‌ها، بر خیابان‌ها مسلط کرد، با آنان مراسم عاشورایی و کربلایی، و عربده‌های مستانه و کریه «حیدر حیدر» به راه انداخت تا از گوشِ مردمِ بیزار گذشته و به گوش خودی‌های اصلاح‌طلبی و دولتی برسد که؛ خوب است پا از گلیم خود درازتر نکنید و فقط عربده‌ها و خط و نشان‌های ما را تکرار کنید! و آنگاه که نوبت به جیره و مواجب آن جماعت وارداتیِ خشک مغز و تهی از وجدان می‌رسید، با کیسه‌های پلاستیکی پر و دختران نوباوه به رسم صیغۀ چند ساعته یا چند هفته، از خجالت آن هیولاهای خونخوار ایمان فروخته درمی‌آمدند. اگر کودکان ایرانیِ خانواده‌های غرق در فقر و فلاکت، اما هنوز آراسته به عقل، شرافت، عزت نفس، و محبت به فرزندان، دستیاب نبودند، چه باک خرید و فروش و فریب دختران و زنان فلک‌زده از اوگاندا و سودان و اتیوپی و… توسط باندهای مافیایی رژیم، با جواز و حمایت حکومتی، از آب خوردن نیز آسان‌تر بوده است!

 با نگاه به چنین واقعیت‌های هول‌آور، شرم‌آور، با اوج فلاکت و حقارتی وصف‌ناپذیر که رژیم اسلامی، در خلال جنگ، بر سر ایران و ایرانی آوار کرد، در شگفتیم که چگونه بعضی، همچون بابک مینا، به نام «دفاع از میهن»، بی‌هیچ شکنی بر پیشانی و بدون هیچ خمی بر ابرو،، برعکس «چشمِ بی‌آب» را در چشم ایرانیان دوخته و می‌گویند که؛ حتا اگر حاکمان «خطا» کرده باشند و یا اگر پیکرشان «خاری» داشته باشد، اما به هر صورت باید «از میهن دفاع» کرد! لاقیدی سبک‌سرانه در «میهن‌دوستی» تا کجا؟! این‌همه دشمنی با ایران، این‌همه ملت‌ستیزی، این‌همه آسیب استراتژیک به کشور و نابودی منافع آن، این‌همه خواری آوار شده بر ایرانیان، این‌همه بی‌حیثیتی به نام «دولت ایران» این‌همه اشتیاق آتش‌افروزی و میل ستیز با این و آن، را به «خار» و «خطا» تنزل دادن! خدایتان را انصاف! خدایتان را انصاف که چنین رژیمی را تنها «خطاکار» و «خار برتن» می‌نامید و نمک بر زخم مردم می‌پاشید! به هر تقدیر از «انصاف خدایتان» سپاسگزاریم، که در توصیف رژیم اسلامی، دستِ دراز آستین‌کوتاه خود را به سوی تشبیه «گل سرخ و خارش» دراز نکرد که به درستی در مورد رضاشاه بزرگ و خدماتِ عظیمش به ایران، در کنار سخت‌گیری و ناشکیبایی‌اش بکار رفته است!

به هر صورت، هر احساسی که در قبال هیولای اسلامی حاکم داشته باشیم، اما با شعار توخالی «میهن‌دوستی» نمی‌توان بر شکاف بزرگ و گسست عمیقی که میان ملت، سرزمین و دولت ایران یعنی ارکان و ستون‌های سه‌گانۀ عینی، نهادی و مادیِ زیرِ پایِ مفهوم میهن، ایجاد شده، چشم‌ها را بست و شکستن و فروریختنِ، به قول معروف، آن «مثلثی» که «بر سه رأس آن ملت، دولت و خاک» نشسته باشد را نمی‌توان دید و در حرف، دم از میهن‌دوستی و «ارزش والای دفاع از میهن» زد! و «شعر» و «فلسفه» بافت و حرف‌های بی‌معنا ردیف کرد!

 اخیراً بار دیگر نوشته‌ای، بی‌عنوان از بابک مینا، خواندیم که به باور ما هیچ عقل سلیم و هیچ معنای مُحَصَّلی در پیکر ادعای «میهن‌دوستی» آن وجود ندارد. هرچند ظاهراً، به منظور اقناع «دوستی» و در پاسخ به «پرسشی» احیاناً گزینشی، به مثابۀ «خود ریزد و خود خورد»، آن سطور را بابک مینا نوشته تا به «آن دوست» بقبولاند که برای وی «دفاع از میهن ارزش والایی» ست. اما وقتی نکاتی از این نوشتۀ بی‌عنوان وی، همین‌طور از نوشتۀ قبلی‌اش تحت عنوان «ایران‌گرایی» ضد ایران؟ تأملی بر ملی‌گراییِ بی‌جا» و وجوهی از چند نوشتۀ ماقبل‌تر و تکرار آن یعنی «ماهیت پیشاسیاسی ایران/آیا دفاع از وطن دفاع از نظام سیاسی مستقر است؟» را در کنار هم می‌گذاریم، در شگفت می‌شویم که؛ در کنار آسیب‌های بزرگی که در این نزدیک به پنج دهه، رژیم اسلامی در عمل، چه در جنگ و چه در زمانِ «صلح» به ایران وارد کرده است، این «میهن» چگونه می‌تواند، از این‌همه آسیب «فکری»، در امان بماند و جان سالم بدر بَرَد

 بابک مینا در گوشه‌ای از آن نوشتۀ بی‌عنوان «فرمایش» فرموده است: «هر جنگی معمولاً با خطا شروع می‌شود. اما دفاع از میهن ارزشی است مستقل نه وابسته. هیچ چیز «احساسی» در این گفته نیست. شما را می‌خواهند به عنوان یک پیکر سیاسی نابود کنند، اگر نایستید یعنی عقل ندارید. مهم‌ترین نشانه عقل تشخیص دوست و دشمن است.»

 صرف نظر از آغاز عبارت فوق با تحریفی دربارۀ شروع جنگ، که نه خطا، بلکه با فلسفۀ امت‌گرایی و با توجه به پندار، گفتار و کردار رژیم، این جنگ محتوم بوده است و گذشته از استفاده از عبارت توخالی «پیکر سیاسی»، که تهی از عنصر ملت و خالی از واقعیت بی‌اختیاری ملت بر سرزمین خود است و رژیم اسلامی، همچون نیروی اشغالی تاراج‌گر، با آن رفتار می‌کند، و گذشته از این‌که این عبارت «میهن‌دوستی» بابک مینا را در بهترین حالت موعدی و محدود به دفاع از رژیم اسلامی می‌نماید، اما صورت روشن‌تر دفاع وی از رژیم، البته به دلیل کنه خویشاوندی فکری و فرهنگیِ خودخواستۀ بابک مینا، با رژیم اسلامی، در عبارت انتهایی جملۀ او، یعنی «مهم‌ترین نشانۀ عقل تشخیص دوست و دشمن» آشکار می‌شود. به عبارت دیگر در این جمله، هرچند بابک مینا دوست و دشمن را به نام ذکر نکرده، اما روشن است که «دوست» را در اینجا رژیم اسلامی و دشمن را طبعاً اسرائیل و آمریکا و قصد این دو دشمن را هم نابود کردن «شما» به عنوان «پیکر سیاسی» می‌داند. اما، همان‌طور که پیش از این در مقدمه، توضیح داده شد؛ هم از دیدگاه اعتقادی و ایدئولوژیک و هم از مجرای سیاست‌ها و اقدامات ضدملی چند دهه‌ای، و هم از منظر اهداف، رژیم اسلامی ملت ایران را از این «پیکر سیاسی» بیرون رانده و درعمل برای رژیم اسلامی و در معادلاتش این ملت کمترین اهمیت را ندارد و سرزمین او را نیز تحت اشغال و در معرض تاراج پنجاه‌ساله به نفع بخش‌های دیگر امت در عراق و یمن و لبنان و تا چندی پیش در سوریه و… قرار داده است. سرزمین ایران برای رژیم اسلامی از آغاز تا به امروز «ام‌القرای امت اسلامی» محسوب شده است. بنابراین بار دیگر ما در بحث معنای «میهن» و «میهن‌دوستی» با این حقیقت مواجه می‌شویم، که مردم ایران به عنوان ملت آن کشور خود را در آن «پیکر سیاسی» نمی‌بینند و با آن «پیکر سیاسی» خالی از هر عینیتی از میهن احساس پیوندی ندارند و سرزمین خود را نیز زیر چنگال ناپاک مشتی غارتگر و رو به نابودی می‌بینند. بنابراین پس از کسر این دو یعنی ملت و سرزمین، از آن «پیکر سیاسی» مورد اشارۀ بابک مینا تنها پوسته‌ای توخالی می‌ماند که هواداران و خویشاوندانِ فرهنگی رژیم اسلامی، از نوع بابک مینا، هرجا لازم آید، بر سر رژیم به مثابۀ دوست خودشان و البته دشمن ملت ـ کشور ایران می‌کِشند! اما از قضا چون مردم ایران طی چندین دهه به درستی تشخیص داده‌اند که دشمن واقعی این کشور رژیم اسلامی‌ست، اما، به‌رغم همۀ نفرت خود از این دشمن، در هنگام بمباران‌ها در خانه‌ها ماندند، و در بی‌سرپناهی امیدوار ماندند که کمتر کشته دهند، و تا می‌توانند تلاش کنند تا برای فرصت مناسب‌تر بعدی زنده بمانند!

 اما در آن عبارت یعنی «تشخیص دوست و دشمن» به مثابۀ «مهم‌ترین نشانۀ عقل» در بافتار بحثی جدی و عمیق‌تر سیاسی، خاصه در مناسبات بین‌المللی، کژیِ فکریِ بابک مینا به مراتب آشکارتر می‌شود و در حقیقت هم‌سنخی و خویشاوندی فکری و فرهنگی او را با جمهوری اسلامی آشکارتر می‌سازد، که همه می‌دانیم رژیمی‌ست فاقد عقل سلیم سیاسی. برای باز کردن مسئله ناگزیر باید موضوع را اندکی بشکافیم. ابتدا از اصل درست سیاسی آغاز کنیم و بعد پیش رویم که؛ عقل سلیم سیاسی، در بالاترین مراتب در پیکری به نام «دولت ملی» جای دارد، که رژیم اسلامی چنین دولتی نیست. و این امر مهم را هم کارگزارانش گفته‌اند و هم رهبرانش یعنی خمینی و خامنه‌ای، هر دو، آن را، در عمل و در نظر به اثبات رسانده‌اند، هم در فلسفۀ سیاسی امت‌گرایی ـ اسلامی‌اش ثبت شده است و هم سپاه پاسدارانش خود را از نسبت ملی بودن یک نهاد نظامی، کاملاً پاک می‌داند.

 و اما مهم‌ترین نشانۀ عقلانیت دولت ملی تشخیص مصالح کشور و منافع ملت است. علاوه بر آن مهم‌ترین وظیفۀ دیگر دولت ملی ارزیابی عقلانی، همه‌جانبه و دائمی از توان ملی کشور و انسجام ملت است و یافتن راه‌هایی عقلانی، با کمترین هزینه و بالاترین بازدهی، برای افزایش آن توان و این انسجام. رابطۀ میان توان ملی و تأمین مصالح و منافع یک کشور، یک فرمول ریاضی ساده و قابل فهم است، البته توسط عناصر ملی و نه برای «روشنفکران تاریک اندیش» هُرهُری مذهب از تبار آل‌احمد! به عبارت دیگر یک رابطه یا به اصطلاح ریاضی یک نسبت مستقیم میان معادلۀ توان ملی و سطحِ میزانِ تأمین منافع کشور در مناسبات بین‌المللی وجود دارد. به این معنا که هر چه توان ملی بیشتر و بالاتر باشد، راه تأمین منافع ملی هموارتر و آسان‌تر و مطمئن‌تر خواهد بود. و لازم به توضیح نیست که توان ملی در حقیقت مجموعه‌ای از تمامی منابع، ظرفیت‌ها و امکانات مادی، معنوی و انسانی در دسترس یک کشور است. در کنار دو دستۀ کلی منابع طبیعی و اجتماعی، ملت با وجود انسجام او، حضور فعال در تولید علم و فرهنگ، حضور فعال اقتصادی و قدرت آفرینشگری و عزم و اراده در دفاعِ ازخودگذشته از آنچه که ساخته و خود را مالک آن می‌داند، ستون اصلی توانِ کشور را تشکیل می‌دهد.

 طبیعی‌ست که هر دولت ملی در راه تأمین منافع ملی و حفظ مصالح کشور خود رقیبان، مخالفان و حتا دشمنانی هم داشته باشد. اما هیچ دولت ملی، پیش از آن‌که منافع ملت خود را تشخیص دهد و پیش از آن که شالودۀ تأمین آن را در داخل، یعنی همان افزایش توان ملی متکی به ملت، را فراهم نیاورده باشد، نمی‌تواند به جستجو و تشخیص دوست و دشمن برود که دقیقاً نشانۀ بی‌عقلی‌ست. حتا اگر دشمنی را هم تشخیص دهد، از همان آغاز به جنگ نمی‌اندیشد و نمی‌شتابد! زیرا راه‌های مهار دشمنی وجود داشته و بسیارند، که البته یافتن آن راه‌ها عقلانیت اندیشۀ ملی و فهم دفاع از منافع کشور و الویت امنیت و حفظ سلامت ملت را می‌طلبد! در جهان سیاست امروز دیگر هیچ عاقلی نه دشمنی ابدی و نه دوست همیشگی نمی‌شناسد! بیهوده نیست که این اصل برخاسته از گفتۀ لرد پالمرستون سیاست‌مدار و نخست وزیر بریتانیا، از سال ۱۸۴۸، همچنان به اعتبار خود باقی‌ست که در یک سخنرانی در مجلس عوام بریتانیا گفته بود؛ بریتانیا دوست و دشمن یا هیچ متحد جاودانه و هیچ دشمن همیشگی ندارد. منافع جاودانه و همیشگی دارد، که باید از آن پیروی کند!

بدیهی‌ست که ماهیت اقدامات جمهوری اسلامی در انطباق با اعتقادات و منطبق با فلسفۀ امتی‌اش و در بی‌اعتنایی به اصل منافع ملی و در دشمنی آشکار با ملت ایران، از چنان عقل سلیمی محروم باشد. و با عطف نظر به اهدافی که جز از مجرای تنش‌آفرینی و ستیزه‌جویی و از مجرای غارت کشور و تضعیف توان ملت، تحقق نیافته و نخواهند یافت، طبیعی‌ست که مهمترین نشانۀ «عقلانیت» چنین رژیمی، بر مبنای ماهیت و طبیعت آن، از همان آغاز تنها «تشخیص دوست و دشمن» بوده باشد، چه در داخل و چه در خارج کشور! مگر نه آن‌که گفته‌اند: «جنگ ادامۀ سیاست است.»!؟ رژیمی که مبنای سیاست عقیدتی و مذهبی‌ و پر از تبعیض و تعارض داخلی‌اش از همان آغاز جستجوی «دشمن» در میان رقیبان و مخالفان داخلی حکومت و در عمل اِعمال جنگ دائمی از مجرای سرکوب و کشتار میان «خودی» و «غیرخودی» بوده، چنین رژیمی حتا اگر افکار اناکرونیک اُمتی تنش‌آفرین رو به بیرون را هم نمی‌داشت، دشمن بیرونی را هم می‌ساخت و تولید می‌کرد! چنان‌که کرده است. بنابراین صدور جواز «روشنفکریِ» چنان «عقلی» در چنین پیکری که «مهمترین نشانه‌اش تشخیص دوست و دشمن باشد» در واقع مطابق ماهیت آناکرونیکی آن، عقلی‌ست که به تازگی از غارهای نئاندرتالی بیرون آمده و دریافتی از جهان جدید سیاست و اصول و مبانی آن ندارد.

باری، در همین بافتار بحث، در آن نوشتۀ بی‌عنوان، بابک مینا مدعی ارجحیت سیاست خارجی محمدرضاشاه فقید شده است. اگر این ادعا را بابک مینا طوطی‌وار و نمایشی، به تقلید از منتقد خود، برای رها کردن گریبانِ خویش از نقدِ صورت گرفته در نوشتۀ «تجددخواهی و افق‌های باز فرهنگی» و مبانی استنادی آن، یعنی استنادِ ایجابی و مثبت به طرح «پیمان کورش» شاهزاده و پیش از آن به سیاست بین‌المللی و منطقه‌ای محمدرضاشاه در نوشتۀ «تجددخواهی و افق‌های باز فرهنگی»، تکرار نکرده باشد، پس بابک مینا باید فهمیده باشد، آن عقلی که «مهمترین» کارکردش، ابتدا به ساکن «تشخیص دوست و دشمن» باشد، هیچ نسبتی با آن الگوی سیاست خارجیِ برترِ محمدرضاشاهی ندارد، که صرف نظر از این‌که هدف اولیۀ آن سیاست استراتژیک، تشخیص مصالح کشور و منافع ملی و ارزیابی عقلانی از موقعیت و از توان ملیِ کشور و الزامات ارتقادهندۀ آن بود، اما در پیشبرد آن منافع، این پادشاه فقید ایران، وجود تنش، دشمنی، آشوب و جنگ، خاصه در منطقۀ خاورمیانۀ پرمصیبت و پرخشونت و پرتنش را با همسایگان دور و نزدیک ایران یا در میان خودِ آنها، هرگز به صلاح کشور و به صلاح تأمین منافع سیاسی، فرهنگی، اقتصادی و امنیتی کوتاه و بلندمدت ایران نمی‌دید. شواهد، در اثبات این سیاست خارجی بهینه و برتر بسیارند، اما در اینجا تنها به مورد تلاش‌های فرهمندانه و خردمندانۀ پادشاه ایران در برقراری روابط حسنه و صلح‌آمیز مجدد با انورسادات رئیس‌جمهور مصر اشاره می‌کنیم که، پس از شکست مصر در جنگ‌ شش روزۀ اعراب و اسرائیل و پس از آشوب‌های عبدالناصر و دشمنی وی با ایران، به دلیل سیاست‌های دوستانه و صلح‌جویانۀ محمدرضاشاه در قبال شیخ‌نشین‌های حوزۀ جنوبی خلیج فارس، که ناصر آن را کارشکنی و دشمنی ایران با اهداف ناسیونالیستی ـ عربی خویش ارزیابی می‌کرد، و به‌رغم تأثیرات تبلیغی منفی وی بر ذهنیت عمومی مردم مصر و همچنین بر ذهن انورسادات، در آغاز جانشینی او، بعد از مرگ ناگهانی عبدالناصر، شاهکاری بود از سیاست صلح‌آمیز و مسالمت‌جویانه موفق شاه فقید ایران، که ملت بزرگ مصر این تلاش‌های شاهانۀ مسالمت‌جویانه از سوی ایران را دیگر هرگز فراموش نکرد و انورسادات رئیس‌جمهور و آن سیاستمدار بزرک مصری با مهربانی و عنایتی بزرگ‌منشانه نیز آن را، در تنگنایی بزرک برای شاه ایران، جبران نمود.

باز گردیم به بحث اصلی! پیش از این در مقدمه گفتیم که رژیم اسلامی در اسفند 1404 به استقبال جنگ شتافت و با احساس «برتری»، در ادامۀ جنگ ابرام ورزید! احساس «برتریی» که بی‌بن بودن آن، در آینۀ آسیب‌های بزرگتر و بلندمدت‌تر، بازتاب یافته و آشکار و راه‌های تنفس ایران بسته‌تر و ایران وابسته‌تر خواهد شد. از همین امروز نیز نشانه‌های پررنگ آن قابل رؤیت است. اما چرا رژیم به استقبال جنگ شتافت؟ از هراس جبهۀ نبرد اصلی‌! و این هراس و آن جبهه اصلی همان مضمون‌ کانونی بحث بر سر معنای «میهن» و «میهن‌دوستی»‌ست، بحثی که باید به ژرفا می‌رفت تا به ستون‌های نهادی و بنیادی میهن، و به قولی، به نظام مفهومی «نظریۀ» جدید میهن می‌رسید. لازم به یادآوری‌ نیست که در آن آغاز بحث، مدعیان «میهن‌دوستی»، در میان «روشنفکران»، «استادان» و عناصر مدعی «نظر» و «تاریخ‌دانی»، از جمله در جوار رژیم، یافت شدند که در همنوایی با رسانه‌های رسمی، به‌جای رفتن به ژرفا و بجای بحث در بارۀ مبانی و نهادهای حافظ میهن، درسطح ماندند و بحث در بارۀ «میهن» را به شعار و غوغا و ابزار کوبیدن مخالفین جمهوری اسلامی بدل کردند، که هنوز هم در همان سطح، یعنی در کاستن از ابعاد و معیوب ساختنِ معنای میهن ادامه دارد، که نوشته‌های با عنوان و بی‌عنوان بابک مینا تنها نمونه‌ای از آنهاست. اگر فرصت یار باشد، به نمونۀ دیگری خواهیم پرداخت.

و مضحک آن‌که؛ در توجیه «نظری» این کاهیدن و معیوب کردنِ معنای میهن و نزول «میهن‌دوستی» آن هم‌نوایان مدعیِ «نظر» و «فلسفه» و «تاریخ‌دانی» در واپس رفتن نیز حد و مرزی نشناختند. در پانصد، هشتصد و هزار سال رو به عقب رفتند، پس‌روی در تاریخ تا جایی که آنجا مردم و جامعه و ملت هنوز اصلاً عددی به حساب نمی‌آمدند! عقب‌گرد به مکانِ تاریخی که در آنجا جز نظام‌های فرمانروایی و سرزمین‌هایی، با مرزهای شکننده و متغیر، شناخته نبود و جنگ‌ها میان هم‌آنان بیداد می‌کرد! «استادان» و «سیاست‌نامه‌نویسان» و «فیلسوف‌مآبان» وطنی ما از میان همان گروه هم‌نوایان، در این پس‌رفت تاریخی،که پایانی نداشت، به هر طرف چنگ‌انداختند؛ از دامن ماکیاوللی پانصد ـ ششصد سال و عطاملک جوینی هشتصدسالِ پیش گرفته، تا اشعار عارفانه هزار ساله و درآوردن «میهن» همچون «بت عیار» یا «لعبتکی» در کشکول درویشی و یا توبرۀ تهی از مسئولیتِ عرفانی! دریغ از یک بحث جدی، به زبان نثر و ادبیات روشنِ سیاسیِ امروز و مبتنی بر مبانی عقلانی اندیشۀ سیاسی جدیدی که جز ملت، دولت و سرزمین با مرزهای روشن و توان ملی و مصالح کشور و منافع ملت نمی‌شناسد!

جالب، اما غم‌انگیز، آن‌که؛ در تخطئۀ همین میهن‌دوستی‌ بود، که حتا کسانی، امثالِ بابک مینا، با داعیۀ فلسفه‌دانی، البته به مصداق مُشکی که نمی‌بوید و فقط خودِ عطارش می‌گوید، سر از جنگل هایدگری بدرآورده و در بیراهه‌های راهبردی آن جنگل‌بان، برای یافتن اصالت «میهن» و «میهن‌دوستی»، به پرسه‌زنی در جنگلی پرداختند که جز سابقه‌ای سیاه در «میهن‌دوستی» و لکۀ بدنامی ناسیونال ـ سوسیالیستی از خود بجای نگذاشته است! طنز تلخ همۀ این قضایا آن است که چنین گمراه‌شده‌ای در جنگل نژادپرستی ـ ضد یهودی و ضد مدرنیتۀ هایدگری و غرق در حمایت از نظام سیاسی مبتنی بر ایدئولوژی اسلامی ـ امت‌گرایی فاشیستی و شکل‌گرفته بر شالودۀ تبعیض و نابرابری و بی‌حقوقی آحاد ملت ایران، یعنی فاشیسم مذهبی و جنسیتی رژیم اسلامی، و با دفاع از خویشاوندی فرهنگیِ تا خرخره فرو رفته در سه‌جهان «اسلامی، خاورمیانه‌ای و جهان‌سومی»، به دیگران انگ «فاشیست» زده و با داعیۀ «ارزش والای دفاع از میهن» میهن‌دوستی هایدگری را هم‌چون یافته‌ «نایاب» تکرار کرده و بی‌هیچ نظر انتقادی به آن، همچنان چشم بر سابقۀ فاشیستی و نژادپرستی وی بسته و آن را تکرار می‌کند! ما برآنیم که از چنین افکارِ مشوب و باطلی باید برحذر باشیم! و برآنیم که ما «میهن» خود را مطلقاً نمی‌توانیم و نباید از منظر چنین نگرش‌هایی که افق‌های بسته‌ای دارند، کاملاً تهی از انسانیت و روح رواداریند‌ و پر از کینه و دشمنی‌ هستند و فاجعه‌آفرین، بنگریم یا تصور کنیم و آنگاه چنین «میهنی» را که بدفرجامیش از پیش پیداست، «دوست» داشته باشیم که فرجام چنین دوست‌داشتنی، نه تنها علیه میهن و قوای به تحلیل رفته‌اش است، بلکه جز سقوطِ با سر در لجن‌زار ضدیت با انسان و نابودی ایران نخواهد بود! یعنی در نهایت همان «میهن‌دوستی» که هیتلرِ نشسته بر شالودۀ بحث‌های «فلسفی» هایدگری ـ اشمیتی، از عهدۀ آن برآمد و با «میهنِ» آلمان‌ها همان کرد که می‌دانیم!

اما مزۀ تلخ‌تر این طنز در آن است که آن کسان، به مصداق همان مُشک تقلبی بی‌بو، داعیۀ «فلسفیدن» دارند، اما با ظرفیت اندک تعقلی، با خواندن هر کتاب و کسبِ نصفه ـ و ـ نیم‌فهمی از آن، اما، همچون شانزده سالگانِ متوقف در دورۀ بلوغ و ناپختگی، فرق میان شهوت نمایش پرحرفیِ رسانه‌ای را با «عشق به فرزانگی» اشتباه گرفته و دائم از این حال به آن حال می‌شوند و بسته به حال تغییر موضع می‌دهند و هم‌آن را بی‌تأمل بر صفحه جاری می‌کنند! به عنوان مثال، شب، پیش از رفتن به بستر برآنند که «غرب» به مثابۀ یک بلوک بسته و «همچنان اردوگاه تمدنی ـ سیاسی ـ نظامی‌ منسجمی‌ست که…» غیر خود را به خود راه نمی‌دهد و صبح هنوز چشم از خواب باز نکرده، می‌نویسد که؛ ما بدون علمِ دارای سجل و احوال یونانی نمی‌توانیم تاریخ خود را بدانیم! و اضافه می‌کند که حذف فلسفه یونان و علم‌اندیشی «غرب»، از تاریخ ما، از آن هیچ، بجز اسطوره و دین باقی نمی‌گذارد! اما باید اول پرسید، که آیا چنین مدعیانی اصلاً چیزی از تاریخ «میهن» خودشان می‌دانند؟ ما جداً تردید داریم! زیرا با اندک آشنایی با تاریخ ایران، می‌توانیم با احتیاط تصور کنیم که پیوند تاریخ ما با اسطورهای باستانی‌مان بسیار پیچیده‌تر از آن است، که هر مدعی نیم‌سواد، بلکه بیسوادی، بتواند دربارۀ آن، ابراز «فضلی» بنماید. به نظر ما می‌آید، آن اهل نظری که بخواهد دربارۀ اسطوره و عقلانیت تاریخی ایران، تاریخ‌اندیشی و تاریخ اندیشیدن ایرانی و انتقال آن به این، تاملی بکند و ابراز نظری، باید مسلح به چند شاخۀ علمی و تخصصی، در جوار یکدیگر باشد، و تسلط بر همان علوم را برای قضاوت در مورد ایران نیاز دارد.

اما به هرحال ما، با احترام فائقه به اهل دانش و تخصص در این زمینه، و بدون آن‌که بخواهیم در داعیۀ دانستن جسارت کنیم، تنها، آن‌هم با احتیاط، به این نکته اشاره می‌کنیم که اولاً اندیشیدن اسطوره‌ای مرحله‌ و نوعی از اندیشیدن مردمانی‌ست که آنقدر کهن بوده‌اند که، بر پایۀ این اصل منطقی که «فرهیختگی عقل انسان تجربی و تاریخی‌ست»، آن مردمان در آن دوران بسیار کهن، جز به آن شیوه، یعنی اسطوره‌ای و بعد دینی ـ در پاسخ به پرسش‌های خود ـ نمی‌توانستند بیاندیشند. اما همین مردمان یا اقوام بسیار کهن که ایرانیان مفتخرند که به آنان تعلق دارند، اسطوره و اسطوره‌اندیشی، که کارکردِ طبیعیِ عقلِ آن دوران بشر ـ در دادن پاسخ به پرسش‌ها ـ بوده، برای فرهیخته‌ترین آنان، اسطوره اولین زمین و خاک یا گنجینۀ یافتن پاسخ‌های اولیه، به طرح بزرگترین پرسش‌های فلسفی دربارۀ هستی، نظام طبیعت، گردش روز و ماه و سال، فصلِ گرما و سرما و… بوده است. لذا ما برآنیم که فقط گستاخی شانزده‌سالگان نیمه‌بلوغ می‌تواند این‌همه توانمندی و خویشکاری عقل و کنجکاوی و جستجوگری آن، از جمله نزد ایرانیان کهن را، نشناسد و لاجرم نفهمد که پل انتقالی اندیشه میان اسطوره و تاریخ عقلانیت قوم و ملتی یعنی چه! و این‌که؛ آن پل و پیوند از آن به این، در میان هر قومی «روش» خود را داشته و راه خود را رفته است.

بنابراین، برای آن‌که ابراز «فضل» توخالی دربارۀ ایران ـ و البته هیچ قوم و ملت دیگر ـ نکنیم و برای آن‌که ضرب‌المثل معروف یعنی «درِ دروازه و تهِ سوزن» وصف حال به حال شدن‌مان، با خواندن یک یا دو کتاب نشود، لذا ما برآنیم که باید اول تاریخ ملت خودمان را مطالعه کرده و با چشم مسلح و بر آن دقیق شویم! تا به قول دکتر طباطبایی بتوانیم اول «خلافِ آمدِ عادت‌های» تاریخ ملی خودمان را دریابیم، از جمله تاریخ تشکیلِ «طبیعی» ملت، تاریخ پدیداری آگاهی به ملت‌بودگی خود نزد ایرانیان و صورت‌ها و عناصر مادی آن که تعلق خاطر به آنها تنها یک حس عاطفی نسبت به داستان‌های وهم‌آلود نبوده است. تولید فرهنگ کهن، در شاخه‌ها و حوزه‌های شناخته در ایام باستان مانند علوم عقلی هم‌چون نجوم و ریاضی، به مثابۀ پایه‌های جهان‌بینی کهن ایرانی، پزشکی، هنر، دین و اندیشۀ سیاسی و آئین‌کشورداری، به مثابۀ مکان پدیداری آن آگاهیِ ملیِ مثال زدنی در تاریخ بشریت، که موجب استحکام و تداوم آن ملت، و آگاهی به مفاد عینی و مادی آن حس دوست داشتن را نیز برمی‌انگیخته، و بعضاً خیلی هم کهن‌تر از آن‌ که بابک مینا دریابد! ما نمی‌توانیم تصور کنیم، که همۀ اینها، از ایام بسیار بسیار کهن تا همان لحظۀ تاریخی هجوم تازیان اسلامی و شکست قادسیه، خاستگاه عقلانی و عقل اندیشی نداشته و تنها آبستن «علم‌اندیشی یونانی» بوده باشد! اما ما برآنیم که پیگیری سیر تاریخی و فهم این‌همه محتوی تاریخ ملی، دشوار است و توضیح آنها یاری اندیشمندان و دانشمندان و پژوهشگران و متخصصین را می‌طلبد و البته از عهدۀ هر مُشکِ تقلبی و بی‌بو و بی‌خاصیتی یا از هر «روشنفکر» هُرهُری مذهبِ کم‌طاقتی برنمی‌آید! این را هم در خاتمه بگوییم که می‌دانیم، و طی این پنج‌دهه سلطۀ رژیم امت‌گرای اسلامی، آنقدر تجربه قابل اثبات آموخته‌ایم که بدانیم دشمن اصلی این ملت کیست! آن است ‌که «با ملت ـ دولت ایران» و بیش از همه با همین تاریخ «مسئله دارد»!

16.06.2026