پرش به محتوا

در صد و بیستمین سالگرد پیروزی انقلاب مشروطه …

در پاسخ به پرسش از منطق شکست نیروهای تجدد و ترقی و آزادی در مقابلِ نیروی واپس‌ماندگی، این استدلال امروز، پس از علمِ به منطق درونی شکست، دیگر کافی نیست که بگوییم، نیروهای انقلابی از موضع ضد ایرانی و با افکاری با ماهیت واپس‌ماندگی علیه مشروطیت و بر ضد تجددخواهی و علیه ایران مدرن برخاستند. زیرا مسئولیت شناخت، روشنگری و حل تعارضاتی که توانستند در برابر حرکت تاریخی مانع ایجاد و در پیشرفتِ تاریخی خلل وارد کنند، نیز به عهدۀ سازندگان ایران مدرن بود. همان‌طور که به استعاره و تشبیه گفته شد، زمین مشروطیت و تجددخواهی «ما»، چنان استوار نبود، که بتواند بنای با شکوه ایران مدرن را، در شرایط تغییرات «جوی»، تاب آورد!

در صد و بیستمین سالگرد پیروزی انقلاب مشروطه ـ قیاسی میان دو دوره و طرح یک پرسش! / فرخنده مدرّس

 یک دورۀ استثنائی به سودِ میهن!

ایران یک کشور و یک ملت است، که در آن، «اصل حاکمیت از آنِ ملت» با پیروزی انقلاب مشروطه از نظر تاریخی، در صدوبیست سال پیش، به ثبت رسید و نظام و نهادهای دولت ملی، مطابق قانون اساسی مشروطه، به‌رغم همۀ تعارضات و تناقضات آن قانون، تعیین و حیطۀ وظایف هر یک از آنها کمابیش روشن و راه، برای تأسیس نهادهای تازه و دگرگونی‌های بعدی در مسیر تجدد و تأمینِ برابری حقوق و آزادیِ آحاد ملت گشوده شد. علاوه بر این ایران یک سرزمین یا جغرافیای سیاسی‌ست که مرزهایش روشن است و به قول دکتر جواد طباطبایی: «مرزهای سیاسی آن همان است که هست»! اما این مرزها، در گذر تاریخِ این ملت و پس از فروپاشی‌های سیاسی و سرزمینیِ بسیار، همانی شده است که امروز هست! به عبارت دیگر، از زمان هجوم اعراب اسلامی و پس از یک دورۀ طولانی و طیِ قرن‌های متمادیِ پرآشوب و از دست دادن سرزمین‌های گسترده در جنگ‌های دائمی و تحمیل رنج و مرارت بسیار به ساکنان و به مرزنشینان این کشور، عاقبت مرزهای آن سرزمینی که باقی مانده بود، با انقلاب مشروطه و در حقیقت با هنر کشورداری پادشاهان پهلوی، به ثبات، آرامش و امنیتی دست یافتند، آن‌هم در منطقۀ «خاورمیانه‌ای» که صفت دیگر آن، پس از «اسلامی» و سراسر آلوده به خشونت، تعصب و جنگ‌های مذهبی و قومی، واپس‌ماندگیِ جهانِ سومی‌ست، «سه جهانی» که حتا در مناسبات درونی خود، بعضاً مصداقی‌ست برای «جنگل هابزی» که در آن، به‌ویژه در شرایط بحرانِ اختلافات داخلی و خارجی و یا با برداشته شدن «مشت آهنین» از بالای سرها، گویی «همه گرگ یکدیگر» می‌شوند! زیرا، از نظر ضابطه‌های فرهنگی و ارزش‌های اخلاقیِ یک «اجتماع انسانی»، مناسبات در این اجتماعات، گویی چنان در مراحل ابتدایی درجا زده‌اند که حتا تعهد به حفظ جان و تأمین و احترام به امنیت دیگری، در میان این جماعات همچون کالایی نایابند و گویا هنوز امری بدیهی و متعارف به حساب نمی‌آیند! بنابراین روشن است که چنان اجتماعاتی، با چنین مناسباتی، هنوز نتوانسته باشند سنگ بنای ملت را بگذارند. «بنای ملت» به معنایی که ما بر اساس تبیین مفهومی عرضه شده توسط دکتر طباطبایی، با اقتباس از شکل‌گیری ملت ایران، می‌فهمیم. یعنی همان رسیدن به وحدتی مبتنی بر رواداری و درهم‌آمیزی میان کثرت‌های قومی، نژادی، دینی، آئینی و زبانی، در عین حال، حفاظت از همۀ آن کثرت‌ها و نگهداریِ ویژگی‌های متفاوت آنها. به این اعتبار نزد چنان اجتماعاتی هنوز میهنی یگانه معنا نیافته تا هستی آن به خودآگاهی بدل شده باشد، تا آنان نیز بتوانند این میهن را، به عنوان محصول بود ـ و ـ باشِ مشترک خود دوست داشته باشند.

اما انقلاب مشروطه در ایران تلاشی بود در خدمتِ بیرون آوردنِ کاملِ کشور و ملت ایران از آن «سه جهانِ سومی، خاورمیانه‌ای و اسلامی» که زیر تأثیر سده‌ها «زوال فکری و انحطاطِ فرهنگی و تاریخی»، به تدریج، از دوران جدید جهان و در پایان عصر استعمار، به دلیل فقدان آگاهی ایرانیان بر وضع خود، ایران نیز به آن «جهان» لغزیده و در اثرِ سده‌ها زیستن در نگون‌بختی وجدان و خوی‌گر شدنِ نسل‌ها به روانپارگی، در آن جهان‌های سه‌گانه، پاگیر شده بود! تلاش‌های تجددخواهانۀ ایرانیان گام‌های اساسی بود برای بیرون آمدن از آن «سه جهان»! گام‌های اساسی بدین معنا که؛ به موازات تثبیت و تأمین امنیت مرزها، حفاظت از تمامیت ارضی، احیای یکپارچگی ملی و تأسیس نهادهای دفاع از آنها، به عنوان نخستین الویت‌ها در کشوری که، زیر تأثیر فرازهای تاریخی و فرهنگیِ اندک اما تعیین‌کننده در ایجاد بنیادهای استقلال سیاسی و شناسنامۀ فرهنگ ملی دوام آورده بود، به‌رغم تضعیف ارکان ملی و فروپاشی‌های بسیار، پس از هجوم اعراب اسلامی. دورۀ مشروطیت در ایران آغاز پروسۀ احیا و تجدید ملت ـ دولت و تقویت ارکان ملی بود. و در این دوره بود که روح سیاستِ دولت پادشاهی و حکومت‌های مشروطۀ ایران، به‌رغم بحران‌های زمان خود، کمابیش منطبق با فلسفه مشروطیت، یعنی نظام حکومت قانون، و در انطباق با آرمان‌های جنبش تجددخواهیِ ایرانیان پیش می‌رفت، پیشرفتی به سمتِ رشد و توسعه و دوام و قوام بخشیدن به قوای درونی ملت و در جهتِ بالابردن توانِ ملی، به مثابۀ شالوده و بن‌مایۀ دفاع از کشور.

به عبارت دیگر درکنار برآورده ساختن آن نخستین الویت‌ها، به مثابۀ چهارچوبی امن برای رشد و قوام ملت و شکوفایی و پیشرفت کشور، افزوده شدن بر سرمایه‌های ملی، افزایش تدریجی رفاه عمومی و تأمین آزادی‌های فردی و اجتماعی و تقویت عدالت حقوقی، که به‌دنبال می‌آمدند، بستر تکوین و تقویت و تعمیق مناسبات انسانیِ بیرون از حوزۀ دولت، اما به پشتوانۀ حمایت دولت ملی، را ایجاد کرده بود. آن مناسبات را در پیوند باهم و در یک نظام اجتماعی به مثابۀ شالودۀ شکل‌گیری و تقویت جامعۀ مدنی ایران باید ارزیابی نمود، جامعه‌ای مبتنی بر نظامی قانونمند، با افزایش تدریجی اتکا به نفس خود، از مجرای افزایش عدالت و آزادی، در مسیر سهم فزایندۀ مردم در شکل دادن به سرنوشت خود و قوام بخشیدن به جامعه و قدرتمند کردنِ کشور خویش. به این ترتیب، در یک نگاه کلی و اجمالی به آنچه که در فاصلۀ انقلاب مشروطه تا انقلاب اسلامی، تکوین یافته و در تکامل بود و در پرتو دستاوردهای عظیم آن تکوین و تکامل، آن‌هم در یک بازۀ زمانی کوتاه است که دورهٔ پادشاهان پهلوی، در قیاس با هزارواندی سال پیش از آن و همچنین در قیاس با پنجاه سال بعد از آن، همچون دوره‌ای استثنایی جلوه‌گر می‌شود.

پرتو شاخص دیگر از آن جلوۀ استثنائی تلاشی مستمر بود، در مسیر تحقق صلحی پایدار با همسایگان دور و نزدیک ایران، که در دورۀ پادشاهی محمدرضا شاه فقید، نمودی کاملاً چشمگیر یافت، آن‌هم به‌رغم وجود عارضه‌های بس منفی نسبتاً طولانی و برخاسته از دو جنگ جهانی، فروپاشی امپراتوری عثمانی با مرزکشی‌هایِ مصنوعیِ استعماری و پرآشوب و تقسیم «پرچم استقلال» میان «کشورهای» جدیدالتأسیس، توسط دولت‌های استعماری در منطقۀ «خاورمیانۀ اسلامیِ» آمیخته به تعصبات مذهبی و قومی، که پیامد آشوب‌های آن بعضاً از بروزات طبیعی همان بحران قدیمی و حل نشدۀ این اجتماعات قبیله‌ای، قومی و مذهبیِ ایمان آورده و مضمحل شده در خلافت اسلامی و درجا زده در واپس‌ماندگی می‌بود که بعد از سپری شدنِ سیطرۀ استعمار و پس از پایان آن تقسیم‌های سرزمینی و پرچم‌های «استقلال»، به صورت «جنگ همه با یکدیگر» برمحور تعصبات قومی و مذهبی، واقعیت این منطقه را به راستی همچون «جنگل هابزی» نمودار ساخت. اضافه بر این بحران ریشه‌دار و قدیمی در تاریخ «جهان اسلام»، وقوع انقلاب بلشویکی در روسیۀ تزاری و سعی در صدور انقلاب و ایدئولوژی «پرولتریِ» ضد غربی و ضد آزادی، و به دنبال آن، عقل‌باختگیِ بخش‌های بزرگی از «روشنفکری تاریک‌اندیش» و «جهان سومیِ» این منطقه، از جمله سرسپردگی بخش بزرگی از «روشنفکری» ایران، به این ایدئولوژی جدید تزاری ـ روسی، کانون‌های جدیدی پدیدار شدند، در خدمت افزایشِ آشوب و تنش‌هایی از نوع «جدید» و اضافه شدن آنها به انواع قدیمی این تنش‌ها، در منطقه‌ای که همواره مستعدِ «گُر» گرفتن مانده بود.

با وجود همۀ اینها و البته به‌رغم همۀ اینها، اما ایران، با افزوده شدن به قدرت درونی و توان ملی و بالارفتن اعتبار منطقه‌ای آن، در زمان پادشاهی محمدرضا شاه، میانجی صلح و پیام‌آورِ همزیستیِ مسالمت‌آمیز در چنان منطقه‌ای شده بود. چنین جایگاهی البته شایسته و برازندۀ سرزمین و ملت کهن و دولت ملی ایران نیز بود. اما آن‌چه نبود آگاهی جمعی و تاریخی و فقدانِ اِشراف بر اهمیت این دستاوردهای تاریخی برای بقای ایران بود. به‌ویژه در میان بزرگ‌ترین بخش‌های روشنفکری ایران، که پس از سپری شدن عمرِ «نسل اول و دوم» منورالفکری مشروطه‌خواه، و در ضدیت با تجدد در ایران پا به میدان نهاده بود. در غیاب آن روشنرایی و میهن‌دوستیِ فرزانۀ منورالفکریِ آن دو نسل، نسل سوم، که از تمام قوای انتلکتوئلی تنها نیم‌سوادی، آن‌هم فقط برای مخالفت‌خوانی را حمل می‌کرد، حوزۀ نظر و فرهنگ و فضای دانشگاهی ایران را در اختیار گرفت و آن را خیلی زود از دانش تاریخ ایران، از اندیشۀ سیاسی معطوف به ایران و از آن فرزانگی میهن‌دوستانه، در عین میل به صلح و همزیستی مسالمت‌جویانه با جهان، تهی و آن را با ایدئولوژی، سیاست‌زدگی، میل و ارده‌ای بشدت معطوف به قدرت، قدرتی علیه آزادی و علیه جهان آزاد، انباشت. «نسلی» که عموماً در بی‌دانشی و زیر سیطرۀ ایدئولوژی‌های «جهانی»، در بی‌اعتنایی و حتا کین‌توزی نسبت به تاریخ ایران و بدون کمترین حس مسئولیت در برابر فرجام سرنوشت کشور خویش و سرنوشت میهن و هم‌میهنان خود، مفهوم «روشنفکری» را در ایران، از معنای اصلی آن تهی و به «غلطِ مصطلح» بدل و در آینۀ شکست اخلاقی خود، به دلیل شرکت در انقلابی ارتجاعی و به دلیل ادامۀ دفاع از آن انقلاب به‌رغم پیامدهای فلاکت بار آن علیه ایران، مفهوم «روشنفکر» را نیز از عزت و شرف انداخت.

انقلاب اسلامی؛ دگرگونی به زیانِ میهن!

باری، بر بستر فقدان آگاهی و در غفلت از دگرگونی در صف‌بندی و آرایش نیروها به نفع ارتجاع و معارضین آزادی و تجدد، انقلاب اسلامی به زیان ایران، رخ داد، که باید بر آن فقدان و این غفلت و گستره و فراگیری آن، بیشتر و ژرف‌تر اندیشید و از مسئولیت لایه‌های گوناگون اجتماعی، از جمله از دست‌درکاران ساختن ایران مدرن و جدید بیشتر پرسید! به هر تقدیر با این رخداد ارتجاعی در آن روند استثنائی و در پروسۀ دگرگونی رو به بهبود وضع ایران و بهتر شدنِ اوضاع منطقه، خلل و آسیب‌های فراوانی وارد و ایران در اثر سیاست‌های برآمده از آن انقلاب و رژیم اسلامی آن از بود ـ و ـ باش و حرکتش در مسیر کشوری «متعارف» و همسو با «روح زمانه» بازماند، زمانه‌ای که تا چشم کار می‌کند، هنوز هم قوام‌بخشیدن به ملت، تقویت دولت ملیِ حافظ مصالح کشور و منافع ملت و موظف به تقویت شرایط امکانِ تکوین و تکاملِ جامعۀ مدنی، روح آن است.

به این ترتیب، با انقلاب اسلامی نسلی از ملت ایران در غفلتی بزرگ «حاکمیت ناشی از ارادۀ ملت» را با «حاکمیت ولایت مطلقۀ فقیه» تاخت زد! بی‌آن‌که خرد را داور تصمیم قرار دهد، ملت بودن خویش را در داوی سراسر به زیان کشور، میهن را دوباره به میدان خطر انداخت! اگر بار نخست ناچار با شکستِ نظامیِ سهمگین و به اجبار خطر کرد، اما این‌بار، از سر بی‌خردی، در برابر نیرویی درونی، اما به همان میزان ضد ایران و دشمن استقلال فرهنگی و ملی آن، «داوطلبانه» جامۀ بندگی را به تن کرد! پرسش از شرایط آن «اجبار» و این «داوطلبی» موضوعی‌ست اساسی که پاسخ آن تنها بر بستر تاریخ ایران آشکار می‌شود. به هرحال رژیم امت‌گرای اسلامی در مخالفت با «روحِ» زمان و با آغاز جنگ با تاریخ کشور و ملت ایران، در گام نخست مانع از قوام ساختار ملت ـ دولت و مُخلِ تکامل جامعۀ ایران گردید. این اخلال، که در خدمت و به نیتِ کشیدن مجدد ایران به‌طور کامل به درون «جهان اسلام» بود، البته در فلسفۀ حکومتی رژیم امت‌گرای اسلامی مبتنی بر ولایت مطلقۀ فقیه و در مبانی متوقف و تحول‌نیافتۀ دینی رژیم انقلابی، تعبیه شده و منطق سیاست‌های رژیم را، در مناسبات درونی و بیرونی آن، تعیین می‌کرد. تحت فرمان آن منطق، رهبران و کارگزارانِ رژیم اسلامی، به موازات دستبرد در نهادهای دولت مشروطه و از حیزانتفاع انداختن آنها، همچنین دست به تأسیس نهادهای موازی زدند، برای حفاظت از رژیم و ایدئولوژی اسلامی آن، و برای تحمیل قوانین شرعی و برای بازتولید نظام ارزشی و فرهنگیِ مولدِ واپس‌ماندگی و ابرام در تحمیل آنها به مناسبات اجتماعی در جامعۀ نونهال ایرانی و ایجاد اخلال در این مناسبات و تخریب آنها و سعی در برگرداندنشان به نظم پیش از دورهٔ پادشاهان پهلوی و پیش از استقرار نظام مشروطه در ایران و حتا به سده‌هایی بسیار پیش‌تر، یعنی به دورۀ صفویه و حاکمیتِ ارتجاعی و فاسدِ «ولایتِ صاحبِ کرامت و اعجاز»

رژیم اسلامی، در ادامۀ منطقی آن سیاست‌های داخلی در بیرون از مرزهای ایران، با عَلَم ایدئولوژی امت‌گراییِ اسلامی به رهبری امامِ امت، مناسبات و مراودات سیاسی، فرهنگی و اقتصادی با همسایگانِ دور و نزدیک را، که ایران از آنها سودِ بسیار می‌برد، مختل و آن مناسبات را، در بی‌آزارترین صورت، به رقابت‌های مبتنی بر سوء‌ظن و زیان‌آور علیه ایران تبدیل و ثبات و آرامش و همکاری‌های منطقه‌ای در خدمتِ ایجاد امنیت و همزیستی مسالمت‌جویانه‌ای را که طرح و روش استراتژیک دولت محمدرضا شاه در سیاست بین‌المللی و منطقه‌ای برای تأمین منافع ایران بود، در زشت‌ترین و زننده‌ترین صورت، به تنش و آشوب و تحریک بدل و صلح‌جوییِ دولت ایران و پادشاه آن را با جنگ‌طلبیِ ماهوی اسلام‌گرایی جایگزین نمود. و به خلافِ آن نقش برازندۀ ایران در دورۀ پادشاهی محمدرضا شاه، یعنی میانجی قدرتمند و مدافع صلح و منادی هم‌زیستی مسالمت‌آمیز و مشوقِ همکاری‌های منطقه‌ای را، رژیم اسلامی با عاملیت خود، به آتش‌بیاری جنگ‌های دائمی در این منطقه تبدیل نمود. و اگر آتش جنگی نیز، بدون نقش‌آفرینیِ تبه‌کارانۀ این رژیم اسلامی، درمی‌گرفت، عاملین این رژیم تمام همتِ سرشار از توطئه و فتته‌انگیزی خود را بر آن می‌گماشتند، تا در آن سرزمین‌های سوخته حکومت‌های ورشکسته و ناتوان سربرآورند تا رژیم اسلامی بتواند، دامنۀ نفوذ خود را، به منظور ایجاد «امت» خیالی و تشکیل جبهۀ شرارت شیعه و کشیدن حلقۀ آتش به‌دور اسرائیل، به قصد نابودی آن، بگسترانند و البته به هزینۀ آسیب به ملت و تضعیف کشور.

با چنان «سیاست‌های» تنش‌زایی رژیم اسلامی در نهایت موجب آن شد که جنگی سهمگین به ایران تحمیل شود که در آینۀ آن، آن‌چه پررنگ‌تر، ژرف‌تر و تلخ‌تر از هر امر دیگری ظاهر گشته این حقیقت است که چه آسیب سختی به رشتۀ پیوند میان سه رکن اساسی و بنیادین این کشور، یعنی ملت، دولت و سرزمین، وارد آمده و میهن که همان ایران است، با وقوع انقلاب و استقرار رژیم اسلامی، چه بهای سنگینی پرداخته است. امروز، در حالی که مردم ایران پشت به رژیم اسلامی سرکوبگر و جنگ‌طلب و اشغالگر دولت و سرزمین ایران دارند و از آن بیزارند، هیچ یک از نهادهای دولت را پشتیبان خود ندیده و به آن همچون دولتی بیگانه و اشغالگر نگریسته و با آن رفتار می‌کنند، تا جایی‌که از هر آسیبی به آن، شادمان می‌شوند! مردم ایران در سرزمین خود امنیتی ندارند و افق‌های خوشبختی در آینده در برابر خود، در این سرزمین، را تیره می‌بینند. همچنین می‌بینند که بنیه فردی و جمعی و ملی‌شان، و ثروت‌ها و امکانات سرزمینشان زیر چنگ غارتگر رژیم به‌شدت و به‌سرعت رو به کاهش داشته و رفته رفته بر ایران عسرت و تنگدستی غلبه یافته و نظم و نسق جامعه‌شان از هم می‌گسلد. در بخش‌های بزرگی از مرزهای ایران خاصه در ناحیۀ شمال غربی قدرت و قوای پان‌ترکی به این ناحیۀ ایران تحمیل شده و در مرزهای کردستان، سیستان و بلوچستان ناآرامی و درگیری‌های نظامی دائمی علیه تجزیه‌طلبان و تروریست‌ها، جریان دارد که خود نشانۀ قویِ ناامنی‌ست. و هم‌اکنون در مرزهای جنوب نیز جنگی، با فرجامی ناروشن، جریان دارد.

علاوه بر این‌ها، ایران فراتر از مرزهای ناامن خود، در انزوای کامل، در میان حلقه‌ای از دشمنان بالقوه و بالفعل محاصره و راه‌های تنفس اقتصادی و مراودات سیاسی و فرهنگی این کشور هر روز تنگ‌تر و بسته‌تر می‌شود! و نتیجۀ جنگی که به دلیل نابکاری‌های فرقۀ تبهکار حاکم اسلامی به ایران تحمیل شده، این نتیجه هرچه که باشد، با بقای رژیم اسلامی یا ماندنِ بقایایی از آن در قدرت، آن راه‌ها بی‌تردید بسته‌تر و تنگ‌تر خواهند شد! اما رژیم اسلامی کاملاً بی‌اعتنا به روند رو به تضعیف کشور، تنها در بند نگه‌داشتن خود در قدرت به هر شیوه‌ای و به هر بهایی‌ست، حتا به بهای کشتار مردم به دست خود و نابودی زیرساخت‌های کشور بدست دیگران و ناکار کردن دولتی اشغال شده که سال‌هاست از انجام کمترین وظایف خود برنمی‌آید.

به هر تقدیر نمی‌توان چشم‌ها را بر این واقعیت باورنکردنی بست که؛ پس از تنها نیم قرن ثبات و آرامش و پیشرفت، در دورۀ پادشاهان پهلوی، امروز پس از نیم‌قرن حکومت اسلامی، بار دیگر ایران را خطر فروپاشی تهدید می‌کند! نمایش دل‌بهم‌آورِ جنگ جاریِ قدرت در درون رژیم اسلامی که کنش و واکنش‌های همۀ عناصر ظاهر و پشت پردۀ «غیب» آن جنگ، مصداقی برای «جنگل هابزی»‌ست که همۀ عناصر و دسته‌های گرگ‌صفت آن رژیم به‌جان یکدیگر افتاده و پرهیزی از دریدن یکدیگر ندارند. تنها اقبال ایران که در دل‌ها امید می‌آفریند، جدایی مردم ایران و نفرت آنان نسبت به کل رژیم با همۀ دار ـ و ـ دسته‌های آن است. امید به آن‌که مردم در درون کشور انسجام خود را به مثابۀ یک ملت نگه‌دارند و در دورتر شدن هرچه بیشتر از این فرقۀ تبه‌کاران، کوشیده و مراقب باشند که ایران فرونپاشد و همت کنند و صفوف خود را آگاهانه سازمان دهند، تا فرصت پائین کشیدن و ساقط کرد کل آن رژیم بدصفت و لاکردار فرارسد.

پرسشی که هنوز پاسخ نیافته است!

تا همین‌جا، با وقوع انقلاب اسلامی، ایران بهای بس سنگینی پرداخته و تا زمانی‌ که رژیم اسلامی قدرت و سیاست ایران را در چنگ داشته باشد، چشم‌اندازی در جلوگیری از افزایش این بهای سنگین و پیامدهای منفی رو به فزونی آن وجود نخواهد داشت، مگر به همت و دلیری مردم ایران، و در عین ضبط آن در اذهان خود، به مثابۀ تجربه‌ای که در آینده باید ریشه‌یابی و تدوین شود، تا به آگاهی ملی بیافزاید! طبیعی‌ست که؛ شرح و وصفِ آنچه در عمل در طول نیم‌قرن توسط حکومت اسلامی رخ داده، باید ثبت گردد. تحلیل و ارزیابی آن رخدادها، به مثابۀ تجربه‌ای عبرت‌بار و برای ثبت یکی دیگر از دوره‌های ناشاد و پررنج تاریخِ این کشور و این ملتِ تاب‌آور مهم خواهد بود. همچنین مهم خواهد بود که ربط و ریشه‌های اقدامات و اعمالِ رژیم اسلامی در فلسفه، در مبانی ایدئولوژیک و در نظام ارزشی و فرهنگ اسلامی آن، که پیش از وقوع انقلاب اسلامی نیز وجود داشت، مورد جستجو و مورد واکاوی قرار گیرند. اما نه آن شرح و توصیفات و نه این واکاوی و ریشه‌یابی‌ها و نه روشنگری‌های گسترده دربارۀ حقایق تلخ روزمره در کشور در دورۀ سلطۀ رژیم اسلامی، هیچ‌یک هنوز پاسخِ این پرسش را نمی‌دهد، که چرا ایران نتوانست در برابر چنین آفت بزرگی از خود دفاع کند! نه تنها پاسخ نمی‌دهد، بلکه با هرگامی که ایران، با بقای رژیم اسلامی، به ورطۀ فرجامی تیره نزدیک‌تر می‌شود، آن پرسش با طنین بلندتری در اذهان بازتاب می‌یابد!

این‌که چرا نیروهای ملی و ایران‌دوست و آن جریان‌ها و چهره‌هایی که خود هرگز آلودۀ افکار ارتجاعی آن انقلاب نشده بودند، نتوانستند، در دورۀ تدارک انقلابی بغایت ارتجاعی و ضد ایرانی، خطر را تشخیص داده و به موقع از ایران دفاع کنند و چرا تن به شکست در برابر «پیروزی» انقلاب اسلامی دادند، پرسشی‌ست که تفحص دربارۀ آن مستلزم بحثی‌ست تاریخی که به طبیعتِ هر بحث تاریخی از مجرای «اما و اگرهای» بسیار می‌گذرد، که به باور ما باید بگذرد! اما امروز، در چنین وضعیت ناگواری، به هرحال ناگزیر از پذیرش این حکم هستیم که در دهه‌های تدارک انقلاب پنجاه‌وهفت و پیش از پیروزی انقلاب اسلامی، نیروهای ملی به‌رغم ترقی‌خواهی و پایبندی به موازینی در خدمت رشد و توسعه ایران، و به‌رغم تفوق رویکردِ به ایران در میان آنان، و با وجود مهرِ تردیدناپذیری که به میهن داشتند و همت وثیقی که در ساختنِ ایران مدرن گذاشتند، اما به نظر می‌آید که؛ نتوانستند آن سمتی را که خطر علیه ایران از آن سو می‌آمد، به درستی دریابند.

خطر و تهدیدِ اصلی از سوی نیرویی می‌آمد که خاستگاه و ریشه‌های فکریش در درون ایران و آمیخته با تاریخ ایران و بعضاً نهفته در فرهنگِ عمومی بود. اگر چنین باشد که، به باور ما و همچنین به گواه تاریخ چنین است، پس ناگزیر باید بر ضرورت این تأمل نیز تکیه کنیم که؛ ایراندوستان و حامیان تجدد و حاملان ایده‌ها و طرح‌های نوسازندگی ایران، می‌بایستی از آن میزان آگاهی و هشیاریِ تاریخی و چابکی ناشی از آن آگاهی و این هشیاری، بهره‌مند می‌بودند تا می‌توانستند به موقع دریابند که ایران به دلیل کدام تعارضات حل نشدۀ درونی و تاریخی و بعضاً فرهنگی خود، به مسیر شکل‌گیری آرایش نیروها به سمت انقلابی، چنین واپس‌گرا با قدرت تخریبی باورنکردنی، هدایت می‌شود! چنین دریافت آگاهانۀ به موقع و مهم و آمادگیِ الزام‌آور آن، به باور ما، جزئی از وظیفه و مسئولیت آن نیروهایی بود که مهر ایران و رشد و ترقی آن را در سر داشته و میهن را می‌ساختند. شاید بیان این نکته به زبان استعاره و تشبیه شیواتر باشد، چنان‌که؛ نمی‌توان بنایی باشکوه ساخت، اما به شرایط استواری و دوام آن بنا از جمله به فوندامنت مقاوم و زمین مستحکم آن بنا در شرایط «جوی» نامساعد و زمین‌لرزهای آن نیاندیشید.

بسیاری از «ما»، در این دورۀ بداقبالی ایران یعنی از «پیروزی» انقلاب اسلامی تا کنون، بیشتر تمرکز را، در بحث‌های خود، بر برخوردهای سیاسی انتقادی و بر افشای افکار ارتجاعی و ضد ایرانیِ رژیم اسلامی، به انضمام روشنگری دربارۀ ایدئولوژی‌های رنگارنگ دست در کار انقلاب پنجاه‌وهفت، و حتا بر اهمیت نقش بیگانگان در حمایت از آن انقلاب ضد ایرانی، گذاشته و به تدریج از این مجرا به قیاس میان وضع امروزِ کشور با پیش از انقلاب اسلامی، روی آورده و تکیه را به‌طور کانونی بر برجسته کردنِ تفاوت ماهوی میان این دو دوره گذاشته و برتری دورۀ مشروطیت و دورهٔ پادشاهی پهلوی را نتیجه گرفته و خواهان تحولی اساسی در جهت بازگشت به روند دگرگونی‌های مدرن در کشور، شده‌ایم، که در جای خود هم درست و هم بسیار قابل تقدیر و همچون شرط مقدم و زمین اصلی پایداری و پیکار ملی علیه رژیم اسلامی بوده است. لیکن، با نگاه به این واقعیت تلخ، یعنی درونی بودن ریشه‌های انقلاب پنجاه‌وهفت که به درستی باید با جوهرۀ انقلاب اسلامی «ببار» می‌نشست، اما بیشتر «ما» به ضعف نیروهای مدافع مشروطیت یا به عبارت درست‌تر نیروهای تاریخی تجددخواهی کمتر اندیشیده و پرداخته‌ایم. به خلاف آنچه که امروز به درستی آموخته و دانسته‌ایم که؛ هیچ شکستی نیست که شرایط امکانِ آن از خسران و ناتوانیِ درونی آن‌که شکست می‌خورد برنخاسته باشد. زیرا طبق اصل کلی هر شکستی منطقی درونی دارد، که عدم آگاهی به آن منطق است که شکست را محتوم می‌نماید. البته با ذکر این تذکر که «شکست» نیروهای تجدد، به قول داریوش همایون، «شکستی سیاسی» و نه مطلقاً «شکستی تاریخی» بود. یعنی شکستی از موقعیت و در فقدان ابزار و اسباب! یعنی مشروطه‌خواهی و اصلاحات سترگ دورۀ پهلوی، یعنی پادشاهانی که به روند تجدد در ایران خدمات بس ارجمندی نمودند، در مسیر تاریخ و مطابق «روح زمانه» بود. اما رژیم اسلامی با تمام کارنامه و فلسفه و انقلابش، پدیداری «آناکرونیک» خلاف «روح زمانه» و برخاسته از گور تاریخ و از همان آغاز محتوم به شکست بود، آن‌هم شکستی تاریخی، به معنای بی‌ربط بودن با اکنون و آینده که دیر یا زود دوباره به دست مردم ایران به گور تاریخ بازگردانده خواهد شد!

به هر تقدیر اما، در پاسخ به پرسش از منطق شکست نیروهای تجدد و ترقی و آزادی در مقابلِ نیروی واپس‌ماندگی، این استدلال امروز، پس از علمِ به منطق درونی شکست، دیگر کافی نیست که بگوییم، نیروهای انقلابی از موضع ضد ایرانی و با افکاری با ماهیت واپس‌ماندگی علیه مشروطیت و بر ضد تجددخواهی و علیه ایران مدرن برخاستند. زیرا مسئولیت شناخت، روشنگری و حل تعارضاتی که توانستند در برابر حرکت تاریخی مانع ایجاد و در پیشرفتِ تاریخی خلل وارد کنند، نیز به عهدۀ سازندگان ایران مدرن بود. همان‌طور که به استعاره و تشبیه گفته شد، زمین مشروطیت و تجددخواهی «ما»، چنان استوار نبود، که بتواند بنای با شکوه ایران مدرن را، در شرایط تغییرات «جوی»، تاب آورد! بی‌تردید، عدم توجه کافی به سهمگینی وظیفۀ پیشبرد امر تجدد و توسعه و ترقی ایران در این کاستی مؤثر بوده است. به باور ما تصویر سهمگینی و دشواری‌هایِ انجام آن وظیفه تاریخی و شناخت موانع آن تنها در آینۀ تاریخ ایران می‌توانست نمودار گردد. زیرا این تاریخ ایران است که بستر نمودار شدن، بسیاری مشکلات ریشه‌دار، از جمله تعارضات حل نشده تاریخی بوده است که در لحظۀ نامساعد یا همان «تغییرات جوی» به سود نیروی مخالف رشد و ترقی ملت ـ دولت ایران، نمایندگان و سخنگویان یا رهبران خود را یافت و آنان را که مترصد این فرصت بودند، قادر ساخت، با استفاده از توازن نیروهای واپس‌ماندۀ فرهنگی، صف‌آرایی‌های خود را، دوباره سازمان داده و نمودار سازند و این‌بار به یاری چرخِ پنجمِ «روشنفکری»! در میان همۀ نیروهای دست‌درکار انقلاب پنجاه‌وهفت این نیروهای مذهبی اسلام‌گرا بودند که بر چنبرۀ تعارضات ریشه‌دار در ایران نشسته، چشم بر غفلت‌های «ما» دوخته و مترصد فرصت شده و از عهدۀ انقلابی بغایت ارتجاعی برآمده و به ایران آسیب‌های بسیار زدند. هر ایدئولوژی دیگری، به دلیل فقدان ریشه تاریخی و اجتماعی در ایران، جز چرخ پنجم انقلاب اسلامی نمی‌توانست باشد!

در خاتمۀ این نوشته اما باید این نکته را، برای آینده و بعد از «پیروزی» دوبارۀ ملت ایران، نیز یادآور شویم، که این تصور نادرستی خواهد بود که خطر آسیب به ایران با از میان رفتن رژیم اسلامی با همۀ بقایای آن از میان خواهد رفت. تا چشم کار می‌کند در آن کشور افکار جاهلانه و خلاف مصلحت میهن بسیارند و بر بستر هرج و مرجی که به «یمنِ» نامبارک رژیم اسلامی، خاصه بخش منفورتر اصلاح‌طلبی آن، سخت در بود ـ و ـ باش و تئوری‌بافی‌های برخاسته از خبط دِماغ هستند، این‌بار حتا به نامِ «ایران‌گرایی» و «میهن‌دوستی» که در رگ و پی و جان و روان ایرانیان خانه دارد! از این رو امروز طرح این پرسش نیز اهمیتی اغماض ناپذیر دارد که؛ «میهن‌دوستی» با کدام مضمون و محتوا! امیدواریم فرصت دست دهد تا به نمونه‌هایی از آنها پرداخته و پردۀ واپس‌ماندگی آنها را نیز بالا بزیم! از همین امروز! چون به باور ما در آینده دیر خواهد بود! زیرا آن‌چه امروز گفته و به گفتمان و اجزاء آن بدل بشود، آینده را نیز شکل خواهد داد. همان‌گونه که در مقطع «پیروزی» انقلاب اسلامی، کار از کار روشنگری در خدمت تجدد و ایران مدرن و علیه دیدگاه‌های واپس‌گرا، گذشته بود! چون گفتمان ارتجاعیِ ضد ایرانی، آمیخته به ذهنیت مذهبی عوام جاافتاده بود!

9 آگوست 2026