پرش به محتوا

برای هشدار به یک رذیلت کهنه!

 ایران امروز در شرایط بسیار دشواری بسر می‌برد. شاید هرگز، در طول این نیم‌قرن از عمر رژیم اسلامی این‌چنین گردن و گریبان ایرانیان را دشواری زندگانی و روزگار و سرخوردگی از همه سو، نپیچانده است. در چنین وضعیتی، بخشی از هواداران و حافظان رژیم اسلامی و متولیان شیعۀ در قدرت، در جنگ قدرتی در برابر سپاهیان آتش به اختیار، در روزهای عاشورایی و در تسخیر خیابان‌های کشور با صحنه‌هایی زننده و مشمئزکننده، عَلم عاشورایی و کربلایی و حسینی را برافراشته‌اند.

برای هشدار به یک رذیلت کهنه!

 زنده یاد داریوش همایون که در واقع روانِ بیدار و نقاد دین مداخله‌جو در سیاست و مخالف سوء استفاده از باورهای مردم مذهبی، برای رسیدن به قدرت سیاسی بود، در جایی از نوشته‌های خود، با تیزبینی بر یکی از ویژگی‌های رفتار فرهنگی اهل شیعه انگشت گذاشت و نوشت که این رفتار فرهنگی دو سر دارد. یک سر آن اهل شیعه و متولیان این مذهب‌اند که در حالی که همواره دست در سفرۀ قدرت سیاسی داشته‌اند، همزمان اما سر دیگر آن از پایین نبض مردم باورمند را در دست داشته و به اقتضای زمان، حتا علیه همان متولیانِ دست در کاسۀ قدرت، قادر به تحریک و تحریض احساسات مذهبی و بسیج مردم‌اند، خاصه مردمانی که زیر بار دشواری زندگی کمر خم کرده و از قدرت حاکم سرخورده شده باشند.

 ایران امروز در شرایط بسیار دشواری بسر می‌برد. شاید هرگز، در طول این نیم‌قرن از عمر رژیم اسلامی این‌چنین گردن و گریبان ایرانیان را دشواری زندگانی و روزگار و سرخوردگی از همه سو، نپیچانده است. در چنین وضعیتی، بخشی از هواداران و حافظان رژیم اسلامی و متولیان شیعۀ در قدرت، در جنگ قدرتی در برابر سپاهیان آتش به اختیار، در روزهای عاشورایی و در تسخیر خیابان‌های کشور با صحنه‌هایی زننده و مشمئزکننده، عَلم عاشورایی و کربلایی و حسینی را برافراشته‌اند. آنها، یعنی جناح رقیب سپاه پاسداران در حالی که، در وضعیت عادی، در قعر فلاکت و دریوزگی قدرت برای خود، از رویارویی مردم بیشتر از بمباران‌ها می‌هراسند، دست به دامن این حیلۀ دو سر شده و با نوحه‌سرایی دربارۀ فقر و فلاکت و رنج مردم در پایین «علیه» بالا می‌گویند و از صحنه‌های ویدئویی از انبوه پیکرهای بی‌جان جوانان و فرزندان دلاور ایران، در کشتار بزرگ هجدهم و نوزدهم دی‌ماه سال 1404 بدست عوامل سرکوب رژیم و البته همراه با سکوتِ به علامت رضایِ اصلاح‌طلبان در همان ایام سیاه، امروز برای بسیج احساسات مردمی، برای مقاصد خود، به رذالت سوءاستفاده می‌کنند. برای برداشتنِ پرده از روی این گونه حیلت‌های و رذیلت‌های کهنه و هشدار به مردمانی که هنوز می‌خواهند بخت خود را، در پیکار علیه ستمگران، با علم کردن مذهب در برابر مذهب بیازمایند، مقدمۀ نوشتۀ روشنگر داریوش همایون با نام «برد سیاسی مذهب» از کتاب «نگاه از بیرون» را که در نقد این بخت‌آزمایی غلط به ژرفای مسئله رفته است، به امید عبرت، در اینجا ارائه می‌کنیم.

***

برد سیاسی مذهب

داریوش همایون

گفت من پوست را گذاشته‌ام

دست از پوست باز داشته‌ام

پوست از من همی ندارد دست

بلکه پشتم به زور پنجه شکست

‌ ‌نظامی

رابطه اسلام با ملیت ایرانی؛ و جامعه مذهبی با جامعه مدنی؛ و حکومت شرع با حکومت ملی، و ولایت و حاکمیت فقیه با حاکمیت مردم در سیزده سده گذشته همیشه یک جای مرکزی در ایران داشته است و از انقلاب اسلامی ١٣۵۷ اهمیتی بیش از پیش بدست آورده است. این موضوعی است بسیار بنیادی‌تر از آنکه با برداشت‌های شاعرانه و رمانتیک یا مصلحت‌اندیشی‌های روزانه یا مخالف کورکورانه بتوان سرسری از آن گذشت، یا آن را ندیده گرفت. چنانکه در چهار سال گذشته نشان داده شده است، مرگ و زندگی ایرانیان به عنوان یک ملت در گرو این مساله‌ای است که دست از گریبان ایران برنخواهد داشت.

بحث از مذهب و جای مذهب در جامعه و سیاست، آزادانه و دور از بیم کشته شدن یا تهمت و تکفیر، شاید برای نخستین بار در چند صد ساله گذشته ایران امکان‌پذیر شده است.  به مدد انقلاب و جمهوری اسلامی، ایرانیان توانسته‌اند با نگاهی تازه به مذهب بنگرند. مذهب دیگر نماز و روزه و عزاداری و روضه‌خوانی و سفره انداختن و زیارت نیست زمینه ناپیدایی نیست که زندگی بر روی آن، و کم و بیش بر‌کنار از آن، جریان داشته باشد. مذهب فرمانروایی آخوند نیز هست، و سر‌نیزه پاسدار و زندان حاکم شرع و حد و قصاص و شکنجه و تیر باران به اختیار. مذهب بازار سیاه نیز هست و قاچاق و روسپیگری رسمی و تجاوز به خردسالان و رشوه و معاملات مشکوک. مذهب حکومت شده است و قانون و ماشین سرکوبی و شبکه فساد. مذهب خود زندگی شده است و از خصوصی تا عمومی را در بر می‌گیرد و اجازه نمی‌دهد کسی به اختیار خود نفس بکشد. هر چه هم بگویند اسلام واقعی یا راستین چیز دیگر است، نسل کنونی ایرانیان که چهره مذهب را به روشنی در حکومت و جامعه و زندگی ندیده بود ــ زیرا پنجاه سالی در یک فضای غیر مذهبی شونده زیسته بود ــ امروز مذهب را در این صورت‌ها می‌بیند. خود اینکه حکومت اسلامی امکان‌پذیر شده است، ثابت می‌کند که مذهب همه اینها نیز هست.

با مذهب می‌باید روبرو شد و آن را به ارزیابی و بررسی گذاشت. ایرانیان این توانایی را سرانجام به بهای سنگین یافته‌اند. از این پس می‌توان مذهب را نیز مانند همه امور بشری در قلمرو استدلال و پژوهش و تحلیل قرار داد. بی‌ترس و ملاحظه باید مذهب را از حالت “تابو”‌وار آن بیرون آورد. آنها که تکفیر می‌کنند و به آتش دوزخ بیم می‌دهند (ما این آتش را بر روی زمین آزموده‌ایم و می‌آزماییم)  و آنها که تهمت غربزدگی و دوری از ارزش‌های اصیل فرهنگی و آنچه آمیزه اسلامی ـ ایرانی می‌نامند، می‌زنند (در جمهوری اسلامی بسیاری از ارزش‌های اصیل فرهنگی تحقق یافته‌اند و همه این “ارزش‌ها” شایسته نگهداری نیستند) و آنها که به نام مصلحت اندیشی می‌کوشند تسلط آخوندها را بر روحیه و سیاست‌های ایرانیان پاینده سازند  (ما دست آنها را در انقلاب خوانده‌ایم) نمی‌توانند جلوی بحث آزاد و بی‌پرده درباره مذهب را بگیرند. این مذهب است که پیوسته خود را بر بحث ــ چنانکه بر زندگی و سرنوشت ایرانیان ــ تحمیل می‌کند.

***

یک خواننده در جایی گله کرده است که چرا اینهمه به مباحثات مذهبی پرداخته می‌شود که به نظر آن خواننده در درجه دوم یا سوم اهمیت است. خواننده دیگری در بحث از اهمیت اعتقادات مذهبی تا آنجا می‌رود که می‌پرسد: “آیا زمان آن نیست که از جماعت با سواد ایران که تعدادشان قلیل و مشرب فکری آنان متشتت است قطع امید کرده و باب نوعی گفتگو را با … و روضه‌خوان‌های دیگری که قرآن و حدیث و خبر را به اضافه عربی خوب می‌دانند با آنها که اکثرا بی‌سوادند باز کنیم؟”

این دو اظهار نظر دو جنبه مهم برخورد با مساله مذهب را در سیاست‌های کنونی ایران باز می‌تاباند. نخستین، گذشتن از کنار مذهب است، در عین احترام و اعتقاد بدان، و متمرکز شدن روی پیکار با رژیم خمینی؛ و دومین، استفاده از مذهب است و صرفا (یا بیشتر) مذهب، برای پیکار با رژیم خمینی. یکمی در نظر نمی‌گیرد که این نویسندگان و اندیشمندان نیستند که مذهب را پیش کشیده‌اند، بلکه مذهب است که از چهار سال پیش به صورت حکومت اسلامی بر جامعه ایرانی افتاده است و آن را به چنین روزگاری انداخته است. (تجربه ایرانیان با مذهب در سده‌های پیشین جای خود را دارد.) دومی در نظر نمی‌گیرد که اگر مذهب هنوز در جامعه ایرانی چنان برد سیاسی داشته باشد که مورد نظر نویسنده است، گروه آخوندهای حاکم از روضه خوان‌هايی که اشاره کرده‌اند در وضع بسیار بهتری هستند و دعوی پذیرفتنی‌تری بر وفاداری مذهبی “اکثریت بی‌سواد” دارند.

این تصادفی نیست که در نوشته‌های ایرانیان خارج، در آنجا که آزاد‌تر از بیم تکفیر و بیم جان می‌توان نوشت، بحث مذهب به صورت‌های گوناگون پیش می‌آید. مدت‌های دراز ما همه ترجیح می‌دادیم عامل مذهب را نادیده بگیریم. چه آنها که اعتقادات مذهبی استوار داشتند و چه آنها که نداشتند با آن چنان رفتار کردند که گویی در قلمرو سیاسی امری فرعی بیش نیست. آنها که اعتقادات مذهبی استوار‌تر داشتند با پول دادن به آخوندها و بوسیدن دست‌شان پنداشتند که حق سیاسی مذهب را ادا کرده‌اند و آن را در خدمت خود گرفته‌اند. حکومت با برپاداشتن مراسم عزاداری و نشان دادن سینه‌زنی‌ها در تلویزیون و سخنرانی‌های مذهبی در رادیو پنداشت که وظیفه سیاسی خود را در برابر مذهب انجام داده است. آنها هم که اعتقاد مذهبی درستی نداشتند اصلا به مذهب و امور مذهبی اعتنائی نکردند و از آن غافل ماندند.

در همه دهه‌هایی که سیاست رسمی حکومت مقدمات برپایی یک جامعه پیشرفته امروزی را ــ که لزوما باید غیر مذهبی باشد ــ فراهم می‌کرد، پایگان (سلسله مراتب) مذهبی می‌توانست آن اندازه از منابع بخش دولتی و خصوصی را که در امکان داشت به خود بکشد؛ آن تعداد افراد را که می‌خواست به عنوان طلبه و ملا بسیج کند؛ شبکه انجمن‌ها و مدارس مذهبی و صندوق‌های قرض‌الحسنه را بر مسجد‌ها و تکیه‌ها و حسینیه‌ها و هیئت‌های مذهبی بیفزاید و آنها را هر گونه که می‌خواست بکار برد؛ در حالی که هر کتاب و نوشته‌ای که برداشتی آزادانه از مسائل مذهبی داشت توسط حکومت سرکوب می‌شد، می‌توانست هر نوشته‌ای را در تبلیغ یک جهان‌بینی سیاسی که نتیجه منطقی و ناگزیرش حکومت اسلامی می‌بود به آسودگی انتشار دهد؛ هر جا صدای روضه‌خوان‌ها و اعظانش کوتاه می‌آمد نوار به یاری آنها بفرستد.

در همه آن دهه‌ها روضه‌خوان‌هایی که “قرآن و حدیث و خبر را به اضافه عربی” می‌دانستند صدها و هزارها از سازمان‌های متعدد حکومتی پول می‌گرفتند و باب نوعی گفتگو  را از طریق رادیو ـ تلویزیون و رسانه‌های دیگر رسمی و نیمه رسمی با “آنها که اکثرا بی‌سوادند” باز می‌کردند. ولی نتیجه آن بود که در مسابقه باز کردن باب گفتگو از روضه‌خوان‌های نوع پیروان خمینی عقب می‌افتادند و به سائقه همفکری، به تندی به آنها می‌پیوستند.

اگر می‌شد به آسودگی از کنار مذهب گذشت و به کارهای “درجه اول اهمیت” پرداخت یا به زور روضه‌خوان مردم را، حتی اکثریت بی‌سواد را، تغییر جهت فکری داد اصلا انقلاب اسلامی پیروز نشده بود. اقلیت فعال جامعه ایرانی ــ هم آنها که در رژیم گذشته دست در کار بودند، هم آنها که دست در کار و ضمنا مخالف بودند، و هم مخالفان آن رژیم ــ چهار سال است چوب برخورد نادرست‌شان را با مسئله مذهب می‌خورند: اینکه مذهب یکی از مهم‌ترین مسائل سیاسی در جامعه‌ای مانند ایران نیست؛ و اینکه در بهره‌برداری از مذهب می‌توان از آخوندهای سیاسی پیش افتاد. اکنون بر این برداشت نادرست، قطع امید کردن از جماعت باسواد ایران نیز افزوده می‌شود که نه درست و نه ممکن است. منحصر کردن مبارزه به روضه‌خوان‌ها در یک سو و آنها که اکثرا بی‌سوادند از سوی دیگر، بیش از هر چیز نشان نا‌امیدی روزگار آوارگی است که قابل فهم است. حتی در انقلاب اسلامی هم سهم اصلی را آن اقلیت با‌سواد داشتند که اکثریت بی‌سواد را به دنبال رهبری مذهبی کشیدند.

کم نیستند نویسندگانی که با لحن پدرانه کسان را از “میلیون‌ها توده عظیم مذهبی متعصبی که آنچنان افسون شده‌اند که بی‌پروا جان فدا می‌کنند” می‌ترسانند و خردمندانه اندرز می‌دهند که “باید به جنگ خمینی با همان حربه خودش که حربه مذهب باشد رفت.” با این هیبتی که از مذهب سیاسی در دل‌ها افتاده است، که روشنفکران غیر مذهبی (با بی مذهب اشتباه نشود) نیز به هر بهانه خود را به گوشه‌ای از مذهب می‌چسبانند ملت ایران حتی پس از تجربه چهار سال گذشته هم امید رستگاری نخواهد داشت. شاید سرانجام زمانش رسیده باشد که این غول را که به نام مذهب سیاسی ساخته‌اند به اندازه واقعیتش برسانیم.

***

لینک فیس بوک و اینستاگرام برای مشاهده صحنه عاشورایی

Facebook

daryosh.koroosh